چپتر 2074: قطعههای جنگ (۱۱)
0در پایانِ همهٔ اینها، سید حس میکرد تمامِ وجودش از خاکستر است. دیدش تارمنجمدشده بود و بازوانش بیحس شده بودند؛ شمشیر و سپرش به سنگینیِ کوه بود. همهچیزسربازان غرق در نوری کورکننده و بوی خاکستر بود؛ خاکستری که مثلِ برف از آسمان میبارید.
وحشت و هیجانِ نبرد جای خود را بهزبانه بیزاری داده بود و بیزاری جای خود را بهسمتِ تسلیم. اما بیشتر از همه، درد بود و خستگی.
«...الان اصلاًداد بدم نمیاد یهبهطرزِ ماساژِ حسابی بگیرم.»
با اینسفیدِ فکرِ بیجا دلشمنجمدشده خواست لبخند بزند.
البته که لبخند نزد.
در عوض، نگاهش را ازسمفونیِ شمشیری که بیخِ گردنش بودنگذشته گرفت و به دوردستِ درخشان دوخت.
سایهها در حرکت بودندحال و نورِ کورکنندهٔ خورشید آنجابیرحم در دوردست، داشت کمسو میشد.
شکافی که دربیرحم پردهٔ ابرها افتاده بود،کرد بالاخره داشت بسته میشد.
چند لحظه طولکُندیِ کشید تا سیدعین بفهمد چه خبر است.
سپس، نگاهِکرد کدرش دوبارهچون کمی تیز شد.
«عجب.»
انگار قرار نبودبیرحم خاکستر شود... دستکمباز نه به این زودیها.
اتفاقِ بعدی با کُندیِ شکنجهآوریداد رخ داد، اما در عینسریع حال بهطرزِ عجیبی سریع بود.
نورِ سفیدِ بیرحم کمسو شد و نبردِ منجمدشدهزبانه یخ باز کرد و تقریباً در یک آن،خوردند دوباره چون سمفونیِ دیوانهواری از خشونت زبانه کشید.
انگار اصلاً زمانی نگذشته بود.
آن دورها در آن سویِ شکاف، سربازان تلوتلو خوردند و به حرکت به سمتِ پل ادامه دادند. سربازانِ روی پل به جلو هجوم بردند،دادند از جان گذشته بودند تا پیش از آنکه مدافعان رگبارِ مرگبارشان را از سر بگیرند، خود را به دیوارهای دژ برسانند — البته امیدیغلیظی واهی بود، چرا که تنها کسری از ثانیه بعد، ابرِ غلیظی از تیرها به آسمان برخاست. تیرها باریدند و دهها جان را درو کردند.
سربازانی هم که از دیوار بالا میرفتند به حرکت درآمدند. برخی خیلی راحت طنابها را رها کردندتقریباً و به پایین سقوط کردند؛ آنقدر خسته و ازنفسافتاده بودند که کارِ دیگری از دستشان برنمیآمد. برخیسربازانِ تاب خوردند اما سرسختانه به بالا رفتن ادامه دادند؛ میدانستند روی زمین چیزی جز مرگ در انتظارشان نیست.
بالای دیوار همتقریباً چیزی جز مرگدیوانهواری در انتظارشان نبود.
سید اینداد را بهترحال از خیلیها میدانست.
به محض اینکه درخششِ ورطهٔ سفید کمسو شد، حریفش شمشیر رادیوانهواری به جلو راند. شتابِ ضربهٔ اولیهاش گرفته شده بود، اما تیغهسمتِ آنقدر تیز بود که حتی بدونِ نیروی چندانی هم گلویش را بِبُرد.
عوضی اصلاً تردید نکرد.
...سید هم تردید نکرد.
هرچه باشد، زمانِ زیادی دربهطرزِ اختیارش قرار گرفته بود تانبردِ به حرکتِ بعدیاش فکر کند.
سید با فعال کردنِ توانِ بیدارِ خود، بدنش را برای چند لحظه سخت کرد. شمشیرِ دشمن روی پوستششکاف کشیده شد و صدای گوشخراشی ایجاد کرد، اما نتوانست آن را ببُرد — لحظهای بعد، سید توانِ خفتهاش رابگیرند فعال کرد و سپرش را به سینهٔ دشمن کوبید و او را مثلِ عروسکی پارچهای به عقب پرتاب کرد.
ضربه آنقدر قوی نبود که استادی را در هم بشکند، اما او را از لبهٔ کنگرههایکرد دیوار به پایین پرت کرد. مرد با جیغی به پایین سقوط کرد و از دید ناپدید شد.دادند دیوارهای دژ بلند بود، برای همین معلوم نبود از این سقوط جان به در میبرد یا نه.
در هر صورت برایچون سید اهمیتی نداشت. چیزهایزبانه دیگری برای نگران شدن داشت...
دشمنانِ بسیارِ دیگری دوروبرش بودند کهعجیبی همگی میخواستند تکهتکهاش کنند. حتی خیلیباز زیاد — وضعیت کاملاً ناامیدکننده بود.
با وجود اینکه آتشبانان توانسته بودند خود را به بالای دیوار برسانند و راه را برایدورها بالا آمدنِ سربازانِ ارتشِ شمشیر باز کنند، موقعیتشان بسیار متزلزل بود. حالا چند صد جنگجویِ قلمروِپیش شمشیر بالای دیوار بودند... اما دهها هزار دشمن در برابرشان بود که باید با آنها میجنگیدند.
اوضاع چندان به نفعشان نبود.
سید جلوی رگبارِ ضربات را گرفت و چابک میانِ دشمنان جابهجا شد،سویِ و با شمشیرش ضربه زد و درید. چند لحظه بعد، در کنارِبردند شیم، فرماندهِ میدانیِ آتشبانان قرار گرفت و پشتش را به پشتِ او چسباند.
هر دو به نفسنفس افتاده بودند؛ پس از یورش به پل، بالا رفتنکرد از دیوار و تحملِ حملهٔ شکافِ ابر، دیگر رمقی برایشان نمانده بود. زرهشانتلوتلو درهمکوبیده و از خون سرخ شده بود، و چهرههایشان رنگپریده و بیجان بود.
با این حال چشمانشاننبردِ آرام و سرد بود، خالیچون از کوچکترین نشانی از وحشت.
سید پوزخند زد.
«هی شیم...کرد اوضاع خیلیچون خرابه، نه؟»
از هم جدا شدند تا با دشمنانشانسریع درگیر شوند، و بعد دوباره به همتقریباً نزدیک شدند تا مراقبِ پشتِ یکدیگر باشند.
شیم آهیسفیدِ از سرِنبردِ بیتفاوتی کشید.
«...آره، تعریفی نداره.»
در آن لحظه، استادی از یکی از خاندانهای میراثدارِ تابعِ سرود، از میانِ انبوهِ سربازانِتلوتلو دشمن به سمتِ آن شفادهندهٔ خونسرد یورش برد. سرِ شیم گرمِ مبارزه شد و سید هممرگبارشان مجبور شد با دستهٔ بزرگی از سربازانِ بیدارشده درگیر شود که قصد داشتند خونش را بریزند.
طولی نکشید که میانِحال بوی گندِ خون، آن دوبیرحم دوباره کنارِ هم قرار گرفتند.
سید به شانهاش خیره شده بود؛ تیرِ دشمن در آن فرو رفته بود. در حالتِ عادی میتوانست جاخالیشکاف بدهد یا تیر را دفع کند، اما این بار کماندار مهارتِ غیرعادی و بالایی داشت. تیر نهتنها شکافی دربگیرند زرهش پیدا کرده بود، بلکه دقیقاً در لحظهای شلیک شد که سید هیچ راهی برای فرار از آن نداشت.
از آن بدتر، انگار افسونِ عجیبی در تیر بود کهسریع وزنش را به صدها کیلوگرم میرساند. سید بهسختی میتوانست ایندیوانهواری بار را تحمل کند و مجبور شد سپرش را بیندازد.
تنها جای شکرش این بود که هنوزخشونت زنده مانده بود. با آن مهارتی که کماندارتلوتلو داشت، راحت میتوانست تیر را در چشمش بنشاند.
«چقدر من خوششانسم...»
سید چهره در هم کشید، دندانهایش را روی هم فشرد ودیوانهواری تیر را گرفت تا آن را از گوشتش بیرون بکشد. البته سرِادامه تیر خاردار بود و همین باعث شد دردِ وحشتناکی در تنش بپیچد.
زیرلب ناسزایی گفت.
«نمیفهمم داریمکرد پیشروی میکنیمچون یا عقب میکشیم.»
شیم پوزخند زد.
«معلومه که داریم عقبنبردِ میکشیم. فایده نداره. عمراًتقریباً میتونستیم دیوار رو اینجوری بگیریم.»
سید که بالاخره توانسته بود خودش راحال از شرِ بارِ سنگینِ تیرِ افسونشده خلاصمنجمدشده کند، با نگاهی تیره به او خیره شد.
«پس ماکرد اینجا داریمچون چه غلطی میکنیم؟»
شیم شانه بالا انداخت.
«منتظریم شیپورِ عقبنشینی رونبردِ بزنن. وقتی چند نفرِ دیگهمونچون بمیرن این کار رو میکنن.»
سید لحظهای زبانشکُندیِ بند آمد، بعد باحال ناامیدی سر تکان داد.
«پس منتظرکرد میمونیم. اَه،چون چه روزِ مزخرفی...»
دوباره به دلِ نبردحال زدند و ناامیدانه باسفیدِ موجِ بیپایانِ سربازانِ سرود جنگیدند.
جنگجویانِ قلمروِ شمشیر همچنان از دیوار بالا میآمدند وچون همچنان کشته میشدند. آرام اما پیوسته، به سمتِ نردبانها عقبسربازان رانده میشدند و چیزی نمانده بود به پایین پرتاب شوند.
«کی میخوانبعدی اون شیپورِشکنجهآوری لعنتی رو بزنن؟»
سید خونریزیکرد داشت، درد میکشیدسمفونیِ و خسته بود.
همهٔ آنها همینطور بودند.
اما هنوزسفیدِ خبری ازنبردِ دستورِ عقبنشینی نبود.
آهی کشید.
«آه... واقعاً از محاصرهها متنفرم...»