---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2074: قطعه‌های جنگ (۱۱) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2074: قطعه‌های جنگ (۱۱)

0

در پایانِ همهٔ این‌ها، سید حس می‌کرد تمامِ وجودش از خاکستر است. دیدش تار‌منجمدشده​ بود و بازوانش بی‌حس شده بودند؛ شمشیر و سپرش به سنگینیِ کوه بود. همه‌چیز‌سربازان​ غرق در نوری کورکننده و بوی خاکستر بود؛ خاکستری که مثلِ برف از آسمان می‌بارید.

وحشت و هیجانِ نبرد جای خود را به‌زبانه​ بیزاری داده بود و بیزاری جای خود را به‌سمتِ​ تسلیم. اما بیشتر از همه، درد بود و خستگی.

«...الان اصلاً‌داد​ بدم نمیاد یه‌به‌طرزِ​ ماساژِ حسابی بگیرم.»

با این‌سفیدِ​ فکرِ بی‌جا دلش‌منجمدشده​ خواست لبخند بزند.

البته که لبخند نزد.

در عوض، نگاهش را از‌سمفونیِ​ شمشیری که بیخِ گردنش بود‌نگذشته​ گرفت و به دوردستِ درخشان دوخت.

سایه‌ها در حرکت بودند‌حال​ و نورِ کورکنندهٔ خورشید آنجا‌بی‌رحم​ در دوردست، داشت کم‌سو می‌شد.

شکافی که در‌بی‌رحم​ پردهٔ ابرها افتاده بود،‌کرد​ بالاخره داشت بسته می‌شد.

چند لحظه طول‌کُندیِ​ کشید تا سید‌عین​ بفهمد چه خبر است.

سپس، نگاهِ‌کرد​ کدرش دوباره‌چون​ کمی تیز شد.

«عجب.»

انگار قرار نبود‌بی‌رحم​ خاکستر شود... دست‌کم‌باز​ نه به این زودی‌ها.

اتفاقِ بعدی با کُندیِ شکنجه‌آوری‌داد​ رخ داد، اما در عین‌سریع​ حال به‌طرزِ عجیبی سریع بود.

نورِ سفیدِ بی‌رحم کم‌سو شد و نبردِ منجمدشده‌زبانه​ یخ باز کرد و تقریباً در یک آن،‌خوردند​ دوباره چون سمفونیِ دیوانه‌واری از خشونت زبانه کشید.

انگار اصلاً زمانی نگذشته بود.

آن دورها در آن سویِ شکاف، سربازان تلوتلو خوردند و به حرکت به سمتِ پل ادامه دادند. سربازانِ روی پل به جلو هجوم بردند،‌دادند​ از جان گذشته بودند تا پیش از آنکه مدافعان رگبارِ مرگبارشان را از سر بگیرند، خود را به دیوارهای دژ برسانند — البته امیدی‌غلیظی​ واهی بود، چرا که تنها کسری از ثانیه بعد، ابرِ غلیظی از تیرها به آسمان برخاست. تیرها باریدند و ده‌ها جان را درو کردند.

سربازانی هم که از دیوار بالا می‌رفتند به حرکت درآمدند. برخی خیلی راحت طناب‌ها را رها کردند‌تقریباً​ و به پایین سقوط کردند؛ آن‌قدر خسته و ازنفس‌افتاده بودند که کارِ دیگری از دستشان برنمی‌آمد. برخی‌سربازانِ​ تاب خوردند اما سرسختانه به بالا رفتن ادامه دادند؛ می‌دانستند روی زمین چیزی جز مرگ در انتظارشان نیست.

بالای دیوار هم‌تقریباً​ چیزی جز مرگ‌دیوانه‌واری​ در انتظارشان نبود.

سید این‌داد​ را بهتر‌حال​ از خیلی‌ها می‌دانست.

به محض اینکه درخششِ ورطهٔ سفید کم‌سو شد، حریفش شمشیر را‌دیوانه‌واری​ به جلو راند. شتابِ ضربهٔ اولیه‌اش گرفته شده بود، اما تیغه‌سمتِ​ آن‌قدر تیز بود که حتی بدونِ نیروی چندانی هم گلویش را بِبُرد.

عوضی اصلاً تردید نکرد.

...سید هم تردید نکرد.

هرچه باشد، زمانِ زیادی در‌به‌طرزِ​ اختیارش قرار گرفته بود تا‌نبردِ​ به حرکتِ بعدی‌اش فکر کند.

سید با فعال کردنِ توانِ بیدارِ خود، بدنش را برای چند لحظه سخت کرد. شمشیرِ دشمن روی پوستش‌شکاف​ کشیده شد و صدای گوش‌خراشی ایجاد کرد، اما نتوانست آن را ببُرد — لحظه‌ای بعد، سید توانِ خفته‌اش را‌بگیرند​ فعال کرد و سپرش را به سینهٔ دشمن کوبید و او را مثلِ عروسکی پارچه‌ای به عقب پرتاب کرد.

ضربه آن‌قدر قوی نبود که استادی را در هم بشکند، اما او را از لبهٔ کنگره‌های‌کرد​ دیوار به پایین پرت کرد. مرد با جیغی به پایین سقوط کرد و از دید ناپدید شد.‌دادند​ دیوارهای دژ بلند بود، برای همین معلوم نبود از این سقوط جان به در می‌برد یا نه.

در هر صورت برای‌چون​ سید اهمیتی نداشت. چیزهای‌زبانه​ دیگری برای نگران شدن داشت...

دشمنانِ بسیارِ دیگری دوروبرش بودند که‌عجیبی​ همگی می‌خواستند تکه‌تکه‌اش کنند. حتی خیلی‌باز​ زیاد — وضعیت کاملاً ناامیدکننده بود.

با وجود اینکه آتش‌بانان توانسته بودند خود را به بالای دیوار برسانند و راه را برای‌دورها​ بالا آمدنِ سربازانِ ارتشِ شمشیر باز کنند، موقعیتشان بسیار متزلزل بود. حالا چند صد جنگجویِ قلمروِ‌پیش​ شمشیر بالای دیوار بودند... اما ده‌ها هزار دشمن در برابرشان بود که باید با آن‌ها می‌جنگیدند.

اوضاع چندان به نفعشان نبود.

سید جلوی رگبارِ ضربات را گرفت و چابک میانِ دشمنان جابه‌جا شد،‌سویِ​ و با شمشیرش ضربه زد و درید. چند لحظه بعد، در کنارِ‌بردند​ شیم، فرماندهِ میدانیِ آتش‌بانان قرار گرفت و پشتش را به پشتِ او چسباند.

هر دو به نفس‌نفس افتاده بودند؛ پس از یورش به پل، بالا رفتن‌کرد​ از دیوار و تحملِ حملهٔ شکافِ ابر، دیگر رمقی برایشان نمانده بود. زرهشان‌تلوتلو​ درهم‌کوبیده و از خون سرخ شده بود، و چهره‌هایشان رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

با این حال چشمانشان‌نبردِ​ آرام و سرد بود، خالی‌چون​ از کوچک‌ترین نشانی از وحشت.

سید پوزخند زد.

«هی شیم...‌کرد​ اوضاع خیلی‌چون​ خرابه، نه؟»

از هم جدا شدند تا با دشمنانشان‌سریع​ درگیر شوند، و بعد دوباره به هم‌تقریباً​ نزدیک شدند تا مراقبِ پشتِ یکدیگر باشند.

شیم آهی‌سفیدِ​ از سرِ‌نبردِ​ بی‌تفاوتی کشید.

«...آره، تعریفی نداره.»

در آن لحظه، استادی از یکی از خاندان‌های میراث‌دارِ تابعِ سرود، از میانِ انبوهِ سربازانِ‌تلوتلو​ دشمن به سمتِ آن شفادهندهٔ خونسرد یورش برد. سرِ شیم گرمِ مبارزه شد و سید هم‌مرگبارشان​ مجبور شد با دستهٔ بزرگی از سربازانِ بیدارشده درگیر شود که قصد داشتند خونش را بریزند.

طولی نکشید که میانِ‌حال​ بوی گندِ خون، آن دو‌بی‌رحم​ دوباره کنارِ هم قرار گرفتند.

سید به شانه‌اش خیره شده بود؛ تیرِ دشمن در آن فرو رفته بود. در حالتِ عادی می‌توانست جاخالی‌شکاف​ بدهد یا تیر را دفع کند، اما این بار کماندار مهارتِ غیرعادی و بالایی داشت. تیر نه‌تنها شکافی در‌بگیرند​ زرهش پیدا کرده بود، بلکه دقیقاً در لحظه‌ای شلیک شد که سید هیچ راهی برای فرار از آن نداشت.

از آن بدتر، انگار افسونِ عجیبی در تیر بود که‌سریع​ وزنش را به صدها کیلوگرم می‌رساند. سید به‌سختی می‌توانست این‌دیوانه‌واری​ بار را تحمل کند و مجبور شد سپرش را بیندازد.

تنها جای شکرش این بود که هنوز‌خشونت​ زنده مانده بود. با آن مهارتی که کماندار‌تلوتلو​ داشت، راحت می‌توانست تیر را در چشمش بنشاند.

«چقدر من خوش‌شانسم...»

سید چهره در هم کشید، دندان‌هایش را روی هم فشرد و‌دیوانه‌واری​ تیر را گرفت تا آن را از گوشتش بیرون بکشد. البته سرِ‌ادامه​ تیر خاردار بود و همین باعث شد دردِ وحشتناکی در تنش بپیچد.

زیرلب ناسزایی گفت.

«نمی‌فهمم داریم‌کرد​ پیشروی می‌کنیم‌چون​ یا عقب می‌کشیم.»

شیم پوزخند زد.

«معلومه که داریم عقب‌نبردِ​ می‌کشیم. فایده نداره. عمراً‌تقریباً​ می‌تونستیم دیوار رو این‌جوری بگیریم.»

سید که بالاخره توانسته بود خودش را‌حال​ از شرِ بارِ سنگینِ تیرِ افسون‌شده خلاص‌منجمدشده​ کند، با نگاهی تیره به او خیره شد.

«پس ما‌کرد​ اینجا داریم‌چون​ چه غلطی می‌کنیم؟»

شیم شانه بالا انداخت.

«منتظریم شیپورِ عقب‌نشینی رو‌نبردِ​ بزنن. وقتی چند نفرِ دیگه‌مون‌چون​ بمیرن این کار رو می‌کنن.»

سید لحظه‌ای زبانش‌کُندیِ​ بند آمد، بعد با‌حال​ ناامیدی سر تکان داد.

«پس منتظر‌کرد​ می‌مونیم. اَه،‌چون​ چه روزِ مزخرفی...»

دوباره به دلِ نبرد‌حال​ زدند و ناامیدانه با‌سفیدِ​ موجِ بی‌پایانِ سربازانِ سرود جنگیدند.

جنگجویانِ قلمروِ شمشیر همچنان از دیوار بالا می‌آمدند و‌چون​ همچنان کشته می‌شدند. آرام اما پیوسته، به سمتِ نردبان‌ها عقب‌سربازان​ رانده می‌شدند و چیزی نمانده بود به پایین پرتاب شوند.

«کی می‌خوان‌بعدی​ اون شیپورِ‌شکنجه‌آوری​ لعنتی رو بزنن؟»

سید خونریزی‌کرد​ داشت، درد می‌کشید‌سمفونیِ​ و خسته بود.

همهٔ آن‌ها همین‌طور بودند.

اما هنوز‌سفیدِ​ خبری از‌نبردِ​ دستورِ عقب‌نشینی نبود.

آهی کشید.

«آه... واقعاً از محاصره‌ها متنفرم...»

ناولها | novelha.net