چپتر 2042: شعلهٔ سرد
0سانی روی ساختِ آلیاژ تمرکز کرد. کاری که الان میکرد چندان با عقل جور درنمیآمد، چرا که کیفیتِ موادحداقل از حدِ چیزهای پیشپاافتاده فراتر بود. پایهٔ آلیاژ تکهای از یخِ رازآلودی بود که زمانی قلبِ تایتانِ متعالی، جانورِ زمستان،بعداً به شمار میرفت. فلزات هم دستکمی از آن نداشتند و با هزینهٔ گزافی از خزانهداریِ خاندانِ سلطنتی تهیه شده بودند.
شعله از روحِ ستارهٔ دگرگون آمده بود... یک تایتانِ متعالیِ دیگر. البته سانی صرفاً بامیکند قرار دادنِ مواد در معرضِ گرمای سوزانِ آتشِ او آنها را ذوب نمیکرد؛ مجبور بودانتقالِ از یک بوتهٔ ذوب استفاده کند که به نظر میرسید هدفِ اصلی را نقض میکند.
پس ابتدا بوتهٔ ذوبِ ویژهای ساخته بود؛ بوتهای که هم میتوانست در برابرِ قدرتِ مخربِ شعلهٔ روحقرابتِ دوام بیاورد و هم بهجای انتقالِ صرفِ گرما، آن را هدایت کند. اولین تلاش برای ریختهگریِ بوته یکدیدم خاطره بود، اما در نهایت، سانی مجبور شد برای ساختِ یک افسونِ رونیِ ویژه از کاسی کمک بگیرد.
دلیلش این بود که استفادهخودش از شعلهٔ روح هنگامِ بافندگیمیشدند مشکلِ ذاتیِ خودش را داشت...
در حالی که فلزات بهآرامیداریم در بوتهٔ گداخته ذوب میشدند،میفهمم سانی آهی کشید و توضیح داد:
«ما داریم از شعلهٔ روحِ تو برای آهنگری استفاده میکنیم چون تا جایی که من میفهمم، قرابتِ شخصیِ بینِ خاطره و استادش نقشِ بزرگی تو پیوند دادنِ اینبیاورد دو به هم داره. حداقل این چیزی بود که وقتِ سروکله زدن با یادگارِ پیوندخوردهباروحی که دیمونِ سرنوشت به جا گذاشته بود دیدم... شرطِ سختی برای پیوند خوردنحالی باهاش وجود داشت که اول فکر میکردم یه جور آزمونه. اما بعداً شک کردم که این موضوع همونقدر که یه چالشه، یه ضرورته تا قرابتِ متقابل رو تقویت کنه.»
با نگاهی به گذشته، منطقی بود که نِتِر خالقِ یادگارهای پیوندخوردهباروح باشد. هر چه باشد، این یادگارهاقرابتِ میتوانستند همراه با صاحبانشان رشد کنند و تغییر یابند، تقریباً مثلِ موجوداتِ زنده. با در نظر گرفتنِگذاشته اینکه آن دیمونِ مغرور چقدر شیفتهٔ خلقِ حیات بود، بعید به نظر میرسید این موضوع تصادفی باشد.
فلزات دیگر به مایعی گداخته تبدیل شده بودند،بهآرامی اما یخِ رازآلود همچنان باقی مانده بود وآهنگری سرمایی خفهکننده از خود ساطع میکرد. سانی ادامه داد:
«بنابراین، خاطرهای که تو آتشِ روحِ تومیکنیم آهنگری بشه، طبیعتاً قرابتِ بالایی باهات داره. متأسفانهنقشِ مشکل همینجاست... شعلهٔ تو بیش از حد سرکشه.»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«این کجاش مشکله؟»
سانی لبخند زد.
واقعاً هم. خودشتوضیح هم انتظار نداشت بهمیکنیم این مانعِ خاص بربخورد.
«معمولاً اول ظرف رو میسازم و بعد روش افسون میذارم. اما این خاطره خیلی خاصه، برایابتدا همین آهنگری و افسونگری باید همزمان انجام بشن — اینطوری، بافت با خودِ جوهرِ شمشیر یکی میشه.هدایت البته شعلههای تو میتونن هر چیزی رو بسوزونن، مادی یا غیرمادی. حتی میتونن روحها رو هم بسوزونن.»
نفیس کمیداشت سرش رابهآرامی کج کرد.
«...و تو افسونهامشکلِ رو از رشتههایداشت جوهرِ روح میسازی.»
سانی خندید.
«دقیقاً. برای ساختِ شمشیر به شعلهت نیاز دارم، اماکند وقتی دارم رشتههای جوهر رو به هم میبافم، شعلهویژهای اونها رو از بین میبره. یه جورایی معمای پیچیدهایه.»
نفیس لحظهای ساکت ماند.
«ولی شرط میبندممشکلِ تا الان راهحلشداشت رو پیدا کردی.»
سانی با کنجکاویتوضیح نگاهش کرد، بعدآهنگری سر تکان داد.
«درسته... یه کم طول کشید، اما پیداش کردم. انواع و اقسام روشهاهدفِ رو امتحان کردم تا رشتههای جوهر رو جدا کنم و از شعلهمخربِ در امان نگهشون دارم، اما راستش، جوابش به طرز مسخرهای ساده بود.»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟ باید بگم... یه کمخودش ناامیدکنندهست که میشنوم راهِ سادهایمیشدند برای بیاثر کردنِ شعلههام وجود داره.»
سانی خندید.
«خب، میدونی، همهچیز برمیگرده به ماهیتِ خودِ رشتههای جوهر. تا قبل از امروز، طبیعتاً از جوهرِ خودم برای ساختنشونساخته استفاده میکردم. اما برای این خاطره، قراره بهجاش از جوهرِ تو استفاده کنیم. چون شعله و رشتهها از یهبوته منبع هستن، همدیگه رو نابود نمیکنن. استفاده از جوهرِ خودت برای ساختِ بافتِ طلسم، سازگاریِ خاطره رو هم بیشتر میکنه.»
سانی با یکی از مرواریدهای جوهرِ ناب که نزدیکِ کورهداد نصب شده بود، شعلهها را باد زد. گرما تقریباً طاقتفرسااستادش شد و قطرههای عرق روی پوستِ چینیاش مثل مروارید درخشید.
یخِ رازآلودبافندگی داشت تسلیمِذاتیِ شعلهٔ روح میشد.
«اگه یه بیدارشده بودی، باید برای استخراجِ جوهرت خلاقیت به خرج میدادیم. اما تواستادش یه قدیسی... روحت از محدودیتهای بدنت رها شده و جوهرت آزادانه جریان داره وگذاشته تو دنیا نفوذ میکنه. پس تا وقتی همکاری کنی، این مرحله نباید خیلی دردسرساز باشه.»
نفیس مدتیآتشِ براندازش کردذوب و لبخند زد.
«عجیبه.»
سانی با گیجی نگاهش کرد.
«چی؟»
نفیس فقط لبخند زد.
«اینکه چقدر... در این مورد بیخیالی. انگار هر قدم از این راه نیاز به اختراعِ چیزیمیفهمم داره که تا حالا انجام نشده، با این حال تو مدام به این راهحلهای انقلابی ودیمونِ پیچیده میرسی و حتی به خودت زحمت نمیدی اونا رو بهعنوانِ یه چیزِ مهم به رسمیت بشناسی.»
سانی چندبافندگی لحظه بهذاتیِ او خیره ماند.
«خب، این فقط علمه، مگه نه؟ آدمایی که مقیاسِ اوبل رو ساختن هم داشتن کاری میکردن که تا حالا انجام نشده بود. یا اونایییادگارِ که مفاهیمِ اولیهٔ طلسمفناوری رو توسعه دادن. امروز، زنی تو حصار هست که داره سعی میکنه یه شبکهٔ برقِ فعال تو عالمِ رؤیا بسازه... شرطگذشته میبندم اونم موفق میشه. ترسناک به نظر میرسه، اما پیدا کردنِ راهحل کاریه که ما آدما توش بهترینیم. مخصوصاً وقتی پای ضرورت در میون باشه.»
با این حال... سانیذوب تهِ دلش از ایناستفاده تعریف غرقِ لذت شد.
تماشا کرد که تکه یخِ کوچک به مایع تبدیل شد. قطعاً آبآهنگری نبود و سانی هیچ ایدهای نداشت که این مایع واقعاً چیست... باداره این حال، میدانست همیشه سرد میماند، هرگز نمیجوشد و هرگز تبخیر نمیشود.
قرار همبافندگی نبود مدتِذاتیِ زیادی مایع بماند.
فلزاتِ ملتهب با یخِ ذوبشده درآمیختند و او بیدرنگ تودهٔمیفهمم نقرهای و سوزان را در قالبی کوچک ریخت. چند لحظه بعدوقتِ خودش را گرفت و به شمشی از فولادِ درخشان تبدیل شد.
خب، البته فولادِ واقعی نبود. بلکه آلیاژیبوتهٔ بود که پیش از این هرگز ساختهنقض نشده بود و از این رو نامی نداشت.
با این حال،حالی سانی از ویژگیهایمیشدند مرگبارش کاملاً مطمئن بود.
شمشِ نقرهای را برداشت،ذاتیِ در دستش سنجید وبهآرامی بعد با دقت بررسیاش کرد.
اگر مقاومتِ فوقالعادهاش در برابر آسیبهای عنصری نبود،چون دستش احتمالاً تا الان یخ میبست و خردبزرگی میشد. آلیاژ سرد بود... به طرز وحشتناکی سرد.
آنقدر سرد بودآنها که او رامجبور به لرزه میانداخت.
اما مهمتر از آن،بهآرامی تمامِ ویژگیهای لازم برای ساختِتوضیح یک شمشیرِ بینظیر را داشت.
آخرین آزمایش موفقیتآمیز بود.
سانی لبخند زد.
«این... میبُره.»
تیغهای که از اینبهآرامی ساخته میشد، آنقدر تیز بودتوضیح که میتوانست دنیا را ببُرد.