چپتر 2063: جنگِ تمامعیار
0جنگ بیامان ادامه داشتشهرگونه و همچون سرطان بهنیروی هر سو گسترش مییافت.
اردوگاهِ اصلیِ ارتشِ شمشیر رفتهرفته متروکتر میشد. هر روز نیروهای تازهای آنجا را ترک میکردند و به سمتِشمار غرب میرفتند؛ جایی که قرار بود در محاصرهٔ ناگزیر و هولناکِ دژهای گذرگاه شرکت کنند. در حالی که بقایایروزِ گسترهٔ استخوانِ سینه تسلیمِ قدرتِ پادشاهِ شمشیرها میشد، برخی دیگر فرستاده میشدند تا در پاسگاههای پاکسازیِ جدید مستقر شوند...
با این حال، این اردوگاهِ شهرگونه بهکلی رها نمیشد؛ نیروی قابلتوجهی برای محافظت از آن باقی میماند.جداییِ هر چه بود، آنجا هنوز مهمترین قطبِ تدارکاتیِ ارتشِ شمشیر به شمار میرفت؛ هم کاروانهای آذوقه را کهجزیرهٔ از بازوی چپِ ایزدِ مرده بالا میآمدند میپذیرفت و هم دروازهٔ رؤیا را در خود جای داده بود.
سانی و نفیس چند روزِ سعادتبخشِ آخر را با هم گذراندند. آنها ساکت شدنِ خیابانهای زمانی پرجنبوجوشِ اردوگاهِهمراهیِ جنگی را تماشا میکردند و منتظرِ فرمانی بودند که او را به خطِ مقدم فرامیخواند. بیآنکه نیازی بهزندگی گفتنِ چیزی باشد، انگار هر دو عجله داشتند تا زمانی که هنوز وقت هست، از همراهیِ یکدیگر لذت ببرند...
آینده نامعلوم بود، و هیچچیز مانندِ وعدهٔ مرگنیروی نمیتوانست قلب را به تپشی تندتر وادارد و میلتدارکاتیِ به لذت بردنِ حریصانه از زندگی را بیدار کند.
اما در کمالِحال تعجبشان، آن جداییِرها ناگزیر هرگز فرا نرسید.
در عوض، فرمانِ پادشاه را قدیس تایریس شخصاً آورد. او صرفاً به نفیسکند دستور نداد که برگردد؛ بلکه فرمان داد جزیرهٔ عاج را هم با خودشخصاً بیاورد، با این قصد که آن را به سنگبنای محاصرهٔ پیشرو تبدیل کند.
بنابراین، هفت لنگرِ جزیره را رها کردند و سفرِ کُندشانگفتنِ را به سمتِ دشتِ ترقوهٔ غربی آغاز کردند؛ دشتی کهلذت قرار بود نبردهای سرنوشتسازِ جنگ بر لبهٔ پرتگاهِ آن رخ دهد.
در حالی که سوار بربهکلی جزیرهٔ پرنده از گورِ خدابرای میگذشتند، خون به زمین میریخت.
ارتشِ شمشیر در بخشهای شمالیِ گسترهٔ استخوانِ سینه نیروهایقابلتوجهی سرود را تعقیب میکرد، درگیرِ زدخوردهای پیاپی میشد وشمار با آلودگیِ سرخرنگی که در حالِ گسترش بود میجنگید.
در جایی دیگر، هیئتهایقلب اکتشافیِ فتح به دلِمیل تاریکترین بخشهای گورِ خدا میزدند.
در دوردستهای جنوب، موردرت وخطِ مورگان همچنان درگیرِ نبردی برادرکشانه برایچیزی به دست گرفتنِ کنترلِ حصار بودند.
بدتر از همه...
توافقِ نانوشتهٔ هر دو قلمرو برای دور نگهداشتنِنیروی جنگ از جهانِ بیداری سرانجام فروپاشیده بود و مهدِتدارکاتیِ بشریت در موجی از وحشت و خشونت غرق شد.
خیابانهای پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی — و دیگر شهرهای انسانی در جهانِ بیداری — دقیقاً هیچوقت در صلح وفرا آرامش نبودند. مردم همیشه در ترسِ خفهکنندهٔ دروازههای کابوس و خفتگانِ هلاکشدهای زندگی میکردند که پس از تبدیل شدن بهسنگبنای پلیدها، به جانِ شهر میافتادند. این تهدیدها در سالهای اخیر فقط وخیمتر شده بود... و پوستدزد هم در کار بود.
اما اکنون، این خشونت نهخطِ از سوی موجوداتِ کابوس، بلکه بهچیزی دستِ خودِ نیروهای بشریت رقم میخورد.
صدای انفجارها در سکوتِ شب میغرید، بقایای زغالشدهٔ خودروهای ترابریِ نابودشده در جادهها میسوخت، و گهگاه در روزِشمار روشن درگیریهای مسلحانهٔ پراکندهای رخ میداد. تلفاتِ جانبیِ مستقیم زیاد نبود، اما این رویاروییهای خونین میانِ دو قلمروِچند بزرگ داشت بر تمامِ جنبههای بشریت اثرِ منفی میگذاشت و تواناییاش را برای دفاع از خود تضعیف میکرد.
تلفاتِ وحشتناکی که تنها خاندانِ شب متحمل شده بود، آسیبِ هنگفتی به ارتباطِ لجستیکیِ میانِ چهارقطبِ ربع وارد کرده بود و به کمبودِ موقتِ غذا و بیشمار مشکلِ دیگر انجامیده بود. هرچند حکومتداده شبگردهای باقیمانده را به صفوفِ خود جذب کرده بود، مقیاسِ ناوبری در اقیانوس بهشدت کاهش یافته بود.
حالا مشکلاتِ بیشتری هم داشت سر برمیآورد. در حالی که دو قلمرو با یکدیگر میجنگیدند، بحرانهای زیادی برای حلفرا کردن وجود داشت و آدمِ کافی برای رسیدگی به آنها نبود. سربازِ کافی نبود تا تعدادِ روزافزونِ دروازههای کابوس راسنگبنای بهموقع مهار کند، مراقبِ داوطلبان هنگامِ به مصاف رفتن با کابوسِ اول باشد و نظم را در خیابانها حفظ کند.
جهانِ بیداری آهسته، پیوستهبودند و ناگزیر داشت بهبیآنکه ورطهٔ آشوب کشیده میشد.
انگار دنیا داشتحال به پایان میرسید...رها دستکم سریعتر از قبل.
تنها جای شکرش این بود که بیشترِ مبارزانِ حاضر در درگیریها وباقی خرابکاریهای جهانِ بیداری، مأمورانِ عادیِ خاندانهای سلطنتی بودند، نه جنگجویانِ بیدارشده. آنها بیشترمرده در خطِ مقدمِ گورِ خدا یا سکونتگاههای انسانی در عالمِ رؤیا لازم بودند.
با این حال، سلاحهای متعارف وقتی علیه مردممیل و زیرساختهای عادی به کار میرفتند به همانتعجبشان اندازه مخرب بودند؛ در نتیجه آسیبِ واردشده ناچیز نبود.
بدتر از همه اینکه...
مأمورانِ سرود در تلافی علیه نیروهای حکومت هیچ ابایی نداشتند و آنها را همدستانِ قلمروِ شمشیرقطبِ میدیدند. هر چه باشد قدیسهای حکومت داشتند از حصار دفاع میکردند... خادمانِ ملکه بیدلیل به سربازانِ حکومتداده حمله نمیکردند، اما در اقدام علیه کسانی که سدِ راهشان میشدند هم تردیدی به خود راه نمیدادند.
همین موضوع، که اصلاً هم دور از انتظار نبود، تنها حکومت را بیشتر به آغوشِمهمترین قلمروِ شمشیر سوق داد. در نتیجه، نیروهای سرود هم در عالمِ رؤیا و هم دررؤیا جهانِ بیداری به عقب رانده میشدند و هر روز مواضعِ بیشتری را از دست میدادند.
مجتمعِ سرود در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی هنوز پابرجابردنِ بود و از مسیرِ دسترسی به دروازهٔ رؤیا محافظتهرگز میکرد، اما شکافهای بسیاری در دیوارهای سوختهاش به چشم میخورد.
حتی آکادمیِ بیدارشدگان هم در امان نماندفرامیخواند و بخشی از سدِ دفاعیاش برای نخستینعجله بار از زمانِ ساختش در دههها پیش، فروریخت.
هولناک بود. جنونِ محض بود.
...جنگ بود.
انگار در واکنش به جنونِتپشی جنگِ انسانها، خودِ دنیا هم داشتزندگی زیرِ این فشار از هم میپاشید.
رشدِ سریعِ تعدادِ دروازههای کابوس در سراسرِ قلمروهای تحتِ کنترلِ بشریت، از قبل هم شتابِ بیشتری گرفته بود. سیلییکدیگر از پلیدها به جهانِ بیداری سرازیر شد و میرفت تا سدهای دفاعیِ تحتِ فشارِ آن را در هم بشکند.کند افرادِ بیشتری تسلیمِ طلسم میشدند و در نتیجه خفتههای بیشتری هنگامِ به مصاف رفتن با نخستین آزمونِ آن جان میباختند.
این روند تدریجی بود و وضعیت قدمبهقدم رو به وخامت میگذاشت. مردمِ عصرِ مدرن بهخوبی با سختیها و مصیبتهامیرفت خو گرفته بودند و حواسشان هم پرتِ تغییراتِ عظیمِ ناشی از جنگِ بزرگِ قلمروها بود. بنابراین، همچون قورباغهای درسعادتبخشِ آبِ رو به جوش، خیلی دیر متوجه شدند که واقعیتِ شومِ اطرافشان حتی از حالتِ وحشتناکِ همیشگی هم هولناکتر است.
با این حال، حتی آنها هم رفتهرفته میفهمیدند که اوضاعبرای چقدر بدتر از همیشه است... و هیچ نشانهای هم به چشمآذوقه نمیخورد که اوضاع در نهایت، مثلِ همیشه، رو به راه شود.
در آن فضای متشنج وتپشی سنگین، جنگ در گورِ خداحریصانه بهسرعت به مرحلهٔ نهاییاش نزدیک میشد.