چپتر 2064: تکههای جنگ (۱)
0«تـ... تامار!»
رین سراسیمه به عقب دوید تا از چنگالهای جانورِ هولناکی که از میانِ بوتههاخدا به او یورش برده بود، جاخالی بدهد. دورتادورش، بازماندگانِ لتوپارهٔ سنتوریا در محاصرهٔ موجوداتِ کابوسِبارِ هار بودند. دنیا غرق در سایههای سرخ بود و پاهایش در خزهٔ نرم فرو میرفت.
بدنهٔ اصلیِ ارتشِ سرود خیلی جلوتر بود و بهاحتمالِ زیاد تا الان به دژِ گذرگاهبپردازند رسیده بود. با این حال، جوخههای کوچکِ بسیاری به عقب فرستاده شده بودند تا سرعتِ نیروهایروزها پیشتازِ قلمروِ شمشیر را کم کنند و کاری کنند که برای هر قدم بهای سنگینی بپردازند.
زیرِ آسمانِ خاکستری و بیتفاوتِ گورِنابودشده خدا، تلهها، کمینها و درگیریهای بیشماریراه در جریان بود. و مهمتر از همه...
پاسگاههای پاکسازی روزها پیش نابود شده بودندبمانند و حالا، جنگلِ سرخ بارِ دیگر باکمین تبوتاب روی سطحِ فرسودهٔ استخوانِ آفتابخورده گسترش مییافت.
نیروهای پسقراولِ ارتشِ سرود پس از انجامِ مأموریتشان بایدزیرِ به سمتِ شمال فرار میکردند — متأسفانه برای فراربیشماری مجبور بودند خودشان به دلِ این جنگلِ نفرتانگیز بزنند.
سربازانِ تامار جزوِ همان بختبرگشتههایی بودند که دستور داشتند عقب بمانند. آنهاقدم در خرابههای سوختهٔ پاسگاهی نابودشده برای پیشاهنگانِ ارتشِ شمشیر کمین کردند، درگیریِ خونینیبیشماری به راه انداختند و سپس پیش از رسیدنِ نیروهای کمکیِ دشمن عقبنشینی کردند.
در نبرد با جنگجویانِ قلمروِ شمشیر نفراتِ خوبِکمین زیادی را از دست داده بودند... اما در مسیرِدشمن شمال، تعدادِ بسیار بیشتری طعمهٔ جنگلِ گرسنه شده بودند.
پس از چند ماهِ طولانیدستور از این جنگِ وحشتناک، نهایتاًسوختهٔ نیمی از سربازان زنده مانده بودند.
«لعنت...»
رین روی خزهٔ سرخ سُر خورد، با تاچیِشمشیر سیاهش جلوی آروارههای جانور را گرفت و با استفادهآسمانِ از شتابِ خودِ پلید، آن را به زمین کوبید.
لحظهٔ بینقصی برای وارد کردنِ ضربهای مهلک بود — شاید تنها فرصتی که نصیبش میشد. تاچیِ سیاه در موقعیتِنبرد بینقصی قرار داشت تا فرود بیاید و جانِ موجود را بگیرد. اما با وجودِ اینکه عضلاتِ رین حرکاتِ فرونهایتاً کردنِ تاچی در گردنِ جانور را با وضوحی دردناک به یاد داشتند و ذهنش هم فرمان میداد، دستانش تکان نخوردند.
لحظه آمدجزوِ و گذشت. چشمانِدستور رین گرد شد.
جانور چرخید، روی پاهایشبرای ایستاد و بارِ دیگربپردازند به او یورش برد.
«لعنت بهش!»
رین چارهای جز عقبنشینیِ دوباره نداشت. این بار چنگالهای پلید به پهلویش کشیده شد؛ نتوانسترسیدنِ چرمِ سیاه و ماتِ زرهِ سبکش را ببُرد، اما باز هم موجِ تندی از دردبیشتری را در بدنش دواند. تا فردا صبح، کبودیهای سیاه و ملتهبی پوستِ عاجیرنگش را میپوشاند...
در موقعیتِ وحشتناکی قرار داشت.
پلید در جنونی مرگبار به سربهای میبرد و تشنهٔ کشتنِ رین بودبیتفاوتِ — اما رین نمیتوانست چنین کند.
حتی اگر فرصتیشده هم پیش میآمد، دستوپایشقلمروِ از حرکت امتناع میکردند.
هنوز داشت سعی میکرد به نقصش عادت کند.کمین اما با اوضاعِ فعلی... احتمالِ زیادی بود که ریندشمن هرگز فرصتِ کنار آمدن با آن را پیدا نکند.
چون قرارجزوِ بود همین الان،دستور همین امروز بمیرد!
تا همینجا هر کاری از دستش برمیآمد برای ضعیف و زمینگیر کردنِ موجودِ کابوس انجام داده بود، اما مهار کردنِ دشمنی قدرتمندپاسگاههای بسیار سختتر از صرفاً کشتنِ آن بود. در فاصلهٔ نزدیک، بدونِ هیچ وقتی برای فکر کردن، چه رسد به احضارِ خاطرهها و کشیدنِفرار نقشههای زیرکانه، تنها کاری که از دستِ رین برمیآمد عقبنشینی، تحملِ زخم پشتِ زخم و امیدواری به این بود که کسی نجاتش دهد.
جانور خونریزی داشت و دستوپایش با تیغهٔقلمروِ شمشیرِ او بریدگیهای عمیقی برداشته بود، اما انگاربپردازند این موضوع ذرهای از سرعتش کم نکرده بود.
در عوض،آنها فقط خشمگینترسوختهٔ شده بود.
لعنت!
رین سراسیمه به اطراف نگاه کرد، به این امید که یکی از همرزمانشگورِ آنقدر نزدیک باشد که بتواند کمکش کند. اما بیفایده بود؛ همه درگیرِ تهدیدهای مرگبارِحالا خودشان بودند، چرا که قدم به زادگاهِ نوعِ بسیار خطرناکی از پلیدها گذاشته بودند.
راستش اگر در موقعیتِ دیگری بود، سراپا کنجکاو میشد... این همه موجودِ کابوس از کجابپردازند میآمدند؟ هر بار که جنگلِ سرخ پس از خاکستر شدن به سطح برمیگشت، در عرضِ چندروزها ساعت پر از انواعواقسامِ جانورانِ پلید میشد. سپس جانورها یکدیگر را میبلعیدند و بهسرعت قویتر میشدند.
اما چطور به وجودسوختهٔ میآمدند؟ چه چیزی آنهاکمین را به دنیا میآورد؟
آیا مثلِ خزه، پیچکها و درختان از بذر رشد میکردند؟ آیا از گردههایپیشاهنگانِ سرخ یا ابرهای هاگِ مرگبار زاده میشدند؟ یا شاید فرزندانِ موجوداتِ کابوسِ باستانیجنگجویانِ بودند که در گودالها میزیستند و پیچکهای خزنده آنها را به سطح میآوردند؟
آیا صرفاً از هیچبرای ظاهر میشدند، یا ازبپردازند دلِ خاکستر بیرون میخزیدند؟
رین نمیدانست و هیچکسِ دیگر هم خبرقلمروِ نداشت. گورِ خدا هنوز رازهای بیشماری درسنگینی خود داشت و این یکی از آنها بود.
مهمتر از آن...
باید راهیجزوِ برای زندهبختبرگشتههایی ماندن پیدا میکرد.
به عقب دوید، یکی دیگر از حملاتِ جانور رازیرِ جاخالی داد، دندانهایش را روی هم فشرد و بعدبیشماری گذاشت تاچیِ سیاهش دوباره به خالکوبیِ مار تبدیل شود.
سپس رین باشده دستِ خالی بهپیشتازِ مصافِ پلیدهای بدقواره رفت.
موجودِ کابوس خزهٔ سرخ را با چنگالهایش درید وکردند یورش برد؛ آروارهاش را چنان باز کرده بود کهعقبنشینی انگار میخواست او را با یک گاز دونیم کند.
برای یک لحظه، انگار همهچیز ازداشتند حرکت ایستاد... به جز سایهٔ ریننابودشده که روی زمین کمی تکان خورد.
سپس در آخرین لحظه، یک قدم به پهلو برداشت تاآسمانِ از آروارهٔ جانورِ دیوانه جاخالی بدهد. همزمان دستهایش به حرکتمهمتر درآمدند و شالِ سیاه را از دورِ کمرش باز کردند.
رین مثلِ یک ماتادورِ ظریف ازپیشتازِ پلیدِ خشمگین جاخالی داد و شالِقدم ابریشمیِ زیبا را دورِ گردنش حلقه کرد.
سپس اجازه داد شتابِ یورشِ پلید او راکمین به جلو بکشد، جوهرش را به درونِ [در مواقعِدشمن اضطراری] ریخت و تنها افسونِ آن را فعال کرد.
در اصل، آن افسون قرار بود او را از خاکستر شدن نجات دهد، تا اگر پردهٔدرگیریِ ابر ناگهان شکافت و گورِ خدا غرق در نورِ سفیدِ سوزان شد، زنده بماند. قرار بود کسیمسیرِ را که شالِ سیاه را پوشیده در فضا ثابت نگه دارد و او را کاملاً بیحرکت کند.
اما در حال حاضر، این رین نبود که شال راآسمانِ پوشیده بود. از آنجا که شال دورِ پلید پیچیده شده بود،همه در عمل این پلید بود که آن را به تن داشت.
بنابراین وقتی افسونِ [در مواقعِ اضطراری]پیشتازِ فعال شد، پلید سرِ جایش خشکشقدم زد و ناگهان از حرکت ایستاد.
رین تلوتلو خورد و ازپاسگاهی گردنِ جانور آویزان شد؛ هنوزدرگیریِ شالِ سیاه را محکم چسبیده بود.
افسون طوری... تنظیم شده بود؟... که روی یک بیدارشدهخرابههای هموزنِ خودش کار کند. اما الان داشت موجودی بسیارراه سنگینتر از رتبهای بالاتر را بهزور بیحرکت نگه میداشت.
به همین دلیل،کاری جوهرِ روحش بابهای سرعتی وحشتناک ته میکشید.
«تامار!»
شاید فقط ششخرابههای ثانیه وقت برایشنابودشده باقی مانده بود...
خوشبختانه، تنها چند لحظه بعد، هیکلی چابک از جایی در آن بالا پرید و در میانِ گردبادی ازراه فولاد نزدیکِ رین فرود آمد. شمشیرِ دودستیِ زمخت فرود آمد و در گردنِ پلید فرو رفت—نتوانست با یکبیشتری ضربه سرش را قطع کند، اما زخم آنقدر عمیق بود که ستونِ فقراتِ سفیدِ موجودِ خشکشده را نمایان کرد.
تامار با حرکتی روان تعادلش را حفظسنگینی کرد، سپس ضربهٔ دوم را وارد آوردخدا و سرِ پلید را بهتمیزی قطع کرد.
نگاهی به رین انداخت، نفسِنیروهای خشداری بیرون داد، لحظهای مکثکاری کرد و بعد بیتفاوت پرسید:
«صدام کردی؟»