چپتر 2037: دریای جان
0رین کلماتلنگرِ را رویآدمه زبانش چرخاند.
نویدِ آسمانِ دور...
نامِ راستینِ زیبایی بود، هرچنددارن به اندازهٔ بیشترِ نامهای راستینِشکلدهی دیگر خشن و ترسناک نبود.
این نام ناآشنا به نظر میرسید، اما بهطرز عجیبی آرامشبخش بود.شکلدهی مانند تکهای از پازل که نمیدانست از روحش گم شده است، واولین حالا سرانجام سر جایش قرار گرفته بود و روحش را... کاملتر میکرد.
چه حسِ عجیبی.
سانی با کمییاد کنجکاوی حالت چهرهاشراستین را بررسی کرد.
«حدس میزنماضافه داری به نامِدارن راستینت فکر میکنی؟»
رین سر تکان داد.
«آره. خوشملنگرِ میاد... فکرآدمه کنم. قشنگه.»
همچنین اصلاً چیزی نبود که انتظارش را داشت. چنین نامِ قشنگی به نظر نمیرسیدبرای به او بیاید... هرچه باشد، زندگیاش همهچیز بود جز قشنگ. در واقع، اخیراً در گورِبدهد خدا بیشتر به خزیدن در گلولای، کشتارِ موجوداتِ کابوس و تماشای وحشتهای غیرقابلتوصیف گذشته بود.
برادرش تکخندهای کرد.
«واقعاً همینه.»
چند لحظه ساکتوجودِ شد و بعد بااولین لحنی جدیتر اضافه کرد:
«نامها قدرت دارن، رین. یه قدرتِ کاملاً واقعی — وقتی داری شکلدهی روقدم میخونی درموردش یاد میگیری — اما یه قدرتِ پنهانتر هم دارن. یه نامِ راستیناینکه لنگرِ وجودِ آدمه، و شناختنِ خودت اولین قدم برای قدم گذاشتن توی راهِ عروجه.»
رین لبخند زد.
«قدمِ بعدی چیه؟»
سانی انگار از این سؤالشناختنِ جا خورده بود. پیش ازگذاشتن اینکه جواب بدهد، لحظهای ساکت ماند.
«قدمِ بعدی... تحمیل کردنِمیگیری خودت به دنیاست. اماوجودِ فعلاً لازم نیست نگرانش باشی.»
آهی کشید.
«به هر حال، نامِ راستینت رو به هیچکس نگو — حداقل فعلاً. بقیه راحت به اشتراک میذارنش، اما شایدوجودِ متوجه شده باشی که بعضیها این کار رو نمیکنن... مثلاً سیشان. یا فرمانروایان. دلیلش اینه که اونا بیشتر از بقیهجواب میفهمن، و میدونن که هرچند شناختهشدنِ اسمت میتونه یه موهبتِ قدرتمند باشه، اما میتونه به یه نفرین هم تبدیل بشه.»
رین چندلنگرِ لحظه بهآدمه حرفهایش فکر کرد.
بهنوعی منطقی بود. از قبل میدانست که جادوی نامها وجود دارد و نامهاقدم قدرت دارند. بنابراین، آیا یک شکلدهندهٔ قدرتمند نمیتوانست با استفاده از نامِ راستینِپیش کسی، او را ناتوان کند، یا از راهی دیگر بر او مسلط شود؟
رین هنوز آنقدر دربارهٔ شکلدهی نمیدانست که از نتیجهگیریاش مطمئن باشد، اما قصد هممیگیری نداشت نامِ راستینش را با کسی در میان بگذارد. هرچه باشد، بیدار شدنش وعروجه اصلاً خودِ وجودش بسیار نامعمول بود — نیازی نداشت توجهِ بیموردی را جلب کند.
سانی مدتی در سکوتنامها به او خیره شد، سپسواقعی با لحنی گرفته اضافه کرد:
«راه نیفت به همه بگو نقصت چیه. میفهمم، مجبوربرای بودی به تامار بگی... اما یه کم تشخیص و خویشتنداریسؤال نشون بده، باشه؟ میدونی به خاطر اون نقص چقدر آسیبپذیری.»
رین نیشخند زد.
«به هر حال قصد نداشتم بهقدرتِ کسِ دیگهای بگم. خب، فعلاً... شایددرموردش در آینده به ری و فلور...»
با حالتی آزرده،اضافه دستش را بادارن بیاعتنایی تکان داد.
«بیخیال. هر کاریوجودِ میخوای بکن... یالا،خودت بقیهٔ رونها رو بخون.»
رین هنوز داشت آوای نامِ راستینش را باوجودِ خودش تکرار میکرد، اما کنجکاو هم بود ببیندتوی آن دستبندِ زیبا چه چیزِ دیگری میتواند نشانش دهد.
پس دوبارهاضافه به رونهاقدرت رو کرد.
نام: رین.
نامِ راستین: نویدِ آسمانِ دور.
رتبه: بیدارشده.
هستهٔ روح: [۵۶۴/۱۰۰۰]، [۲۳۷/۵۰۰۰].
رین با گیجیقدرت به آن رشتهرونِکاملاً آخر خیره ماند.
میدانست شمارشگرِ اول چه معنایی دارد — مشخصاً میزانِ اشباعِ هستهٔ روحش را نشان میداد.وجودِ حالا چند ماهی میشد که در گورِ خدا بود و در نبردهای زیادی شرکت کرده بود.سؤال سهمش در این نبردها هم ناچیز نبود، که یعنی خردههای روحِ فراوانی به دست آورده بود.
البته رین در ذهنش حسابِ کار را داشت و نتیجه تقریباًدرموردش با چیزی که رونها نشان میدادند یکی بود. حتی بدونِ شمردنقدم هم میتوانست حس کند از زمانِ بیدار شدنش چقدر قویتر شده است.
اما آخهکاملاً اون عددِ دومشکلدهی دیگه چی بود؟
دویست و سیقدرت و هفت... ازکاملاً پنج هزار؟ یعنی چی؟
با سؤالی بیصدا اماکاملاً کاملاً رسا در چشمانشمیخونی به سانی نگاه کرد.
سانی خندید.
«آها... اون.کاملاً راستش، هستهٔ روحتشکلدهی یه کم خاصه.»
چند لحظه مکثقدرت کرد و بعدکاملاً با لحنی متفکرانه گفت:
«یه سری از بیدارشدگان هستن که ساختارِ روحشون منحصربهفرده. مثلاً زنی رو میشناسم که هستهٔوجودِ روحش میتونه مدام رشد کنه و اون محدودیتهایی رو که بیشترِ بیدارشدگان دارن نداره. کسایی روسؤال هم میشناسم که میتونن مثلِ موجوداتِ کابوس چند تا هستهٔ روح بسازن. اما تو فرق داری.»
برادرش پشتِ سرش را خاراند.
«توضیح دادنش سخته، مخصوصاً که خودم هم هنوز کامل ازش سر درنمیآرم. فقط اینطور بگیم که روحت عمیقاً بهبرای جوهرِ جهان وصله. برای همین، تو به یه... یه شکلی از جوهرِ جان دسترسی داری. اون جوهرِ جان مستقیماًکردنِ هستهٔ روحت رو اشباع نمیکنه و در نتیجه، بدنت رو قویتر نمیکنه. اما با این حال تحتِ کنترلِ توئه.»
رین که تازهقدرت متوجهِ ماجرا شدهکاملاً بود، چشمانش گرد شد.
«صبر کن... برایقدرتِ همینه که دریایوقتی روحم اون شکلیه؟»
دریای روحش اصلاً شبیهِ توصیفِ کتابها نبود. سطحش واقعاً مانندِ دریایی بیکران بودمیگیری و خورشیدی زیبا — که نمایانگرِ هستهٔ روحش بود — در ارتفاعی بالاراهِ روی آب قرار داشت و نورهای کوچکی به نشانهٔ خاطرههایش به دورِ آن میچرخیدند.
یا دستکم پیشتر اینطور بود.
با این حال، رفتهرفته چیزی تغییر کرده بود؛ ابرهایی سرگردان خورشیدِ درخشانیاد را احاطه کرده و تا حدی پوشانده بودند. فعلاً فقط چند تکهابرگذاشتن به چشم میخورد، اما متوجه شده بود که تعدادشان دارد بیشتر میشود.
همین حالا هم دریای روحش کمی خاکستریشکلدهی و توفانی به نظر میرسید و بادهایلنگرِ خنکی سطحِ آبِ زلال را متلاطم میکردند.
سانی سر تکان داد.
«دقیقاً. اون ابرها نشوندهندهٔ جوهرِ جانیه که تونستی جمع کنی. دقیقاً مطمئن نیستم چطورآدمه میتونی مقدارِ بیشتری ازش رو جذب کنی — این رو باید خودت کشف کنی.انگار فکر کنم گشتن دنبالِ راهی برای عمیقتر کردنِ ارتباطت با جهان، مسیرِ درستی باشه.»
لبخندِ پرمعنایی زد.
«نیازی به گفتن نیستکاملاً که جمع کردنِ هرچه بیشترِدرموردش جوهرِ جان، خیلی برات مفیده...»