---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2044: همراهِ وفادار • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2044: همراهِ وفادار

0

سرانجام به ساحلِ دریاچه رسیدند. آسمانِ خاکستریِ گورِ خدا در آن بالا‌چاقوی​ می‌درخشید، پس خودِ دریاچه هم خاکستری به نظر می‌رسید. اما هم‌زمان، آبِ‌تبدیل​ آن چنان خیره‌کننده می‌درخشید که نگاه کردن به آن تقریباً دردناک بود.

با این حال آب همچنان خنک‌خاصی​ و گوارا بود؛ چیزی که سانی و‌جوهر​ نفیس پیش‌تر از آن لذت برده بودند.

به‌ویژه سانی که‌بقیهٔ​ پس از ساعت‌ها آهنگری‌دادن​ کمی احساسِ فرسودگی می‌کرد.

سرانجام بارها تلاش کرده بود تا‌پیوندخورده​ بفهمد چطور باید با آلیاژِ نقره کار‌درنگ​ کند. با این حال، موفق شده بود.

در آن لحظه، سانی روی پتویی دراز کشیده بود و چاقوی نقره‌ایِ ساده‌ای را‌ساده‌ای​ بین انگشتانش می‌چرخاند. چاقو هیچ افسونی نداشت جز همان‌هایی که آن را به خاطره تبدیل‌جوهرِ​ می‌کرد، اما در شعله‌های روحِ نفیس چکش خورده و با جوهرِ او افسون شده بود.

نفیس پرسید: «می‌تونم؟»

سانی به نفیس نگاه کرد، چند لحظه بیش‌درنگ​ از حد محوِ تماشای بدنِ وسوسه‌انگیزش شد و‌اندازهٔ​ بعد با لبخند چاقو را به او داد.

«اون مایو... اصلاً یه جنایته.»

نفیس چاقو را‌کار​ گرفت و با‌شده​ حالتی کنجکاو براندازش کرد.

سرانجام سر تکان داد.

«توی دستم حسِ خوبی‌مواد​ داره. ولی هیچ پیوندِ‌درنگ​ خاصی باهاش حس نمی‌کنم.»

سانی سر تکان داد.

«چون شعلهٔ روح و رشته‌های جوهر‌شده​ فقط دو تا از موادِ لازم‌چاقوی​ برای ساختنِ یادگارِ پیوندخورده با روح هستن.»

نفیس چند لحظه براندازش کرد.

«بقیهٔ مواد چیه؟»

سانی در جواب دادن درنگ‌یادگارِ​ کرد؛ دلش نمی‌خواست اعتراف کند‌چیه​ که خودش هم کاملاً مطمئن نیست.

به اندازهٔ کافی اطمینان داشت‌موفق​ که نظریه‌هایش درست است، اما... فقط‌کشیده​ بعد از امتحان کردنِ آهنگری می‌فهمیدند.

سرانجام تسلیمِ دردِ‌داره​ نقصش شد و‌خاصی​ به حرف آمد:

«خب، اول از همه... تصمیم گرفتم یه کم تقلب‌دلش​ کنم. به جای ساختنِ یه خاطرهٔ جدید، می‌خوام یکی‌اطمینان​ از خاطره‌هایی رو که الان داری دوباره آهنگری کنم.»

نفیس روی یک آرنج نیم‌خیز شد‌پیوندخورده​ و از بالا نگاهش کرد؛ موهای نقره‌ای‌درنگ​ و زیبایش مثل آبشار پایین ریخته بود.

«اوه؟»

سانی سر تکان داد.

«در واقع، اولین خاطره‌ایه‌مواد​ که تا حالا به‌درنگ​ دست آوردی. شمشیرِ رؤیا.»

همان شمشیرِ بلندِ نقره‌ای که نفیس در کابوسِ اولش به‌چیه​ دست آورده بود و در سرگردانی‌هایش در ساحلِ فراموش‌شده، بیابانِ‌نیست​ کابوس، حاشیه‌های جهانِ زیرین و اعماقِ کابوسِ دوم به دست می‌گرفت.

نفیس غافلگیر شده بود.

«شمشیرِ رؤیا؟ اما... اون فقط یه‌خاصی​ سلاحِ خفته از ردهٔ ۱ـه. مناسبه‌رشته‌های​ که پایهٔ همچین یادگارِ قدرتمندی بشه؟»

سانی آرام سر تکان داد.

«مهم نیست رتبه یا رده‌ش چیه. چیزی که بیشتر از همه اهمیت داره،‌درنگ​ پیوندیه که با تو داره. اگه اشتباه می‌کنم بگو، ولی اون شمشیر توی‌درست​ بعضی از وحشتناک‌ترین فصل‌های زندگیت همراهت بوده. و حسابی هم به دردت خورده.»

نفیس کمی مکث‌کار​ کرد و بعد‌شده​ سر تکان داد.

«درسته. هیچ شمشیرِ‌داره​ دیگه‌ای تا حالا‌خاصی​ نتونسته به پاش برسه.»

سانی کمی من‌ومن‌بقیهٔ​ کرد و بعد‌جواب​ با احتیاط افزود:

«راستش یه دلیلِ دیگه هم هست که شمشیرِ‌بقیهٔ​ رؤیا رو انتخاب کردم. اون شمشیر... از همون‌اعتراف​ اولش هم یه کم عجیب بود، مگه نه؟»

نفیس ابرویی بالا انداخت.

«چطور؟»

سانی چند‌هستن​ لحظه کلماتش‌مواد​ را سبک‌سنگین کرد.

«خودت باید بدونی. هر چی باشه توی کابوسِ اولت فقط یه موجودِ کابوس رو کشتی؛ همون تروری از رتبهٔ بیدارشده که‌اندازهٔ​ توی یه رؤیا گیرت انداخته بود. با این حال، با دو تا خاطره برگشتی. یه زره از رتبهٔ بیدارشده و ردهٔ‌جای​ ۶ که توی ساحلِ فراموش‌شده دادی به کاسی، و شمشیرِ رؤیا. یه سلاحِ خفته از ردهٔ ۱. خاطرهٔ دوم از کجا اومد؟»

نفیس مکث کرد.

«تو... انگار خیلی دربارهٔ کابوسِ‌پیوندِ​ اولِ من می‌دونی. جالبه. به‌شعلهٔ​ آدم‌های خیلی کمی در موردش گفته‌ام.»

سانی شانه بالا انداخت.

«دو نفر فقط در صورتی‌یادگارِ​ می‌تونن یه راز رو نگه‌چیه​ دارن که یکیشون مرده باشه.»

با نگاهی‌نقره​ سرگرم وراندازش کرد‌موفق​ و بعد خندید.

«شاید. در هر حال، تیغهٔ رؤیا رو بعد از فرار از رؤیا به دست آوردم. با همون‌برای​ بود که اون ترور رو وقتی داشت از درد به خودش می‌پیچید کشتم. وگرنه شاید زنده نمی‌موندم...‌نیست​ برای همین، فقط فرض کردم که خودِ رؤیا مثل یه موجودِ زنده بوده که من نابودش کردم.»

سانی سر تکان داد.

«به احتمال زیاد همین‌طوره. با این حال، دستِ خودم نیست که به یه احتمالِ دیگه هم فکر می‌کنم. شاید یه احتمالِ نمادین‌تر. هر چی‌داشت​ باشه، تو اون رؤیا رو با زنده‌زنده سوزوندنِ خودت از بین بردی. پس، آدم ممکنه فکر کنه اون خاطره رو برای کشتنِ... خودت گرفتی.‌الان​ یه خاطرهٔ خفتهٔ ردهٔ ۱ در ازایِ جانِ یه خفته. عجیب به نظر می‌رسه، ولی اصلاً عجیب‌ترین کاری نیست که طلسم تا حالا کرده.»

همان‌طور که نفیس با‌کند​ حالتی گیج حرف‌هایش را‌روی​ سبک‌سنگین می‌کرد، سانی آهی کشید.

«ولی فرقی نمی‌کنه این نظریه چقدر حقیقت داشته باشه، تیغهٔ‌شعلهٔ​ رؤیا هنوزم بهترین انتخابمونه. البته... اگه شکست بخورم، نابود می‌شه. برای‌هستن​ همین، فقط یه فرصت داریم تا کار رو درست انجام بدیم.»

نفیس دوباره دراز‌بقیهٔ​ کشید، چند لحظه‌جواب​ ساکت ماند و پرسید:

«پس کِی امتحانش می‌کنیم؟»

سانی جواب را سبک‌سنگین کرد.

پیش‌تر تقریباً هر چیزی را‌پیوندِ​ که به ذهنش می‌رسید در‌شعلهٔ​ نظر گرفته و امتحان کرده بود.

برای مثال، ایدهٔ عجیبِ ساختنِ شمشیر درونِ دریای روحِ نفیس مطرح بود.‌خودش​ متأسفانه، انگار نفیس آن‌قدر قدرتمند بود که [نشانِ سایه‌ها] رویش نقش نمی‌بست،‌کردنِ​ و سانی هم راهِ دیگری برای ورود به دریای روحِ دیگران نداشت.

همچنین به این فکر کرده بود که خرده‌های روحِ لازم برای ساختِ خاطره را... با یکی از هسته‌های روحِ خودِ نفیس جایگزین کند. اما‌داشت​ با اینکه نفیس می‌توانست هسته‌هایش را برای به دست آوردنِ قدرتی حیرت‌انگیز قربانی کند، هیچ راهِ واقعی‌ای وجود نداشت که بتوانند به‌سادگی یکی از آن‌ها‌داری​ را جدا کنند — دست‌کم بدونِ نابود کردنش. گذشته از این، ردایِ جهانِ زیرین نیازی نداشت که اربابش از روحِ خود به‌عنوان سوخت استفاده کند.

سانی حتی تک‌تکِ هزاران سایهٔ خاموشی را که در روحش آرمیده بودند بررسی کرده بود، به این امید که یکی از‌نداشت​ آن‌ها توانی داشته باشد که مار بتواند برای کمک به ساختِ شمشیر از آن استفاده کند. افسوس، موجوداتِ کابوسِ قدرتمندی که‌داد​ قادر به دستکاریِ روح باشند بسیار کمیاب بودند، و سانی آن‌قدر خوش‌شانس بود که با تعدادِ زیادی از آن‌ها روبه‌رو نشده بود.

پس دیگر دلیلی‌داره​ برای عقب انداختنِ این‌باهاش​ کارِ ناگزیر وجود نداشت.

آهی کشید.

«پس‌فردا. بعداً‌لازم​ فرصتِ بهتری‌ساختنِ​ پیش نمیاد.»

سانی سرش را‌کار​ چرخاند، به نفیس نگاه‌لحظه​ کرد و لبخند زد.

«ولی در این بین، لازم دارم برام‌باهاش​ چندتا کار رو ردیف کنی، شاهزاده‌خانم. یه‌فقط​ چیزی هست که هنوز می‌خوام امتحانش کنم...»

نفیس هم سرش را چرخاند.

چند لحظه کنارِ هم دراز کشیده بودند و صورت‌هایشان تقریباً بیش‌جواب​ از حد به هم نزدیک بود. سانی در سکوت به چشمانِ‌کافی​ آرام و خاکستریِ او خیره شد و احساسِ رضایت و آرامش کرد.

سپس، چشمانِ‌نقره​ نفیس کمی‌کند​ سرزنده‌تر شد.

با ته‌مایه‌ای‌خوبی​ از شیطنت‌ولی​ لبخند زد.

«اوه؟ چیزی‌هستن​ هست که هنوز‌چیه​ می‌خوای امتحانش کنی؟»

سانی چشمانش را‌برای​ بست و آهی‌پیوندخورده​ از سرِ زجر کشید.

امان از‌نقره​ این سر‌کند​ به سر گذاشتن‌ها!

وقتی دوباره چشمانش‌داره​ را باز کرد،‌خاصی​ نگاهش پرحرارت شده بود.

اما چه کار می‌توانست بکند؟

نقصش او را وادار‌ساختنِ​ می‌کرد صادقانه جواب دهد، پس‌مواد​ همین کار را هم کرد...

ناولها | novelha.net