---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2033: نقصِ مهیب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2033: نقصِ مهیب

0

سانی و رین‌احضارشان​ به اردوگاهِ موقتِ‌طولِ​ ارتشِ سرود برگشتند.

هم‌زمان، سانی و‌نقطهٔ​ کاسی به اردوگاهِ‌ساخته​ موقتِ ارتشِ شمشیر برگشتند.

البته، فراموش نکرده‌احضارشان​ بود که اول‌طولِ​ سایه‌هایش را برگرداند.

اجازه داد سایهٔ مغرور که نقابِ بافنده‌خوشبختانه​ را بر چهره داشت، در تاریکی حل شود‌نقطهٔ​ و در عوض سایهٔ شیطون را ظاهر کرد.

این آواتار هم نقاب‌پیدا​ به چهره داشت؛ نقابی‌خیلی​ که خودِ سانی بافته بود.

«انگار باید‌دقیقاً​ بیشتر از‌مقابلِ​ اینا درست کنم...»

حالا که توانایی‌اش در کنترلِ چند تجسم لو رفته بود، فرصت‌های بیشتری برای احضارشان پیدا‌سایه‌ها​ می‌کرد. در طولِ نبرد، خیلی ساده صورتشان را با کلاه‌خودِ ردای عقیقی و لایه‌ای از سایه‌ها‌انواع​ پوشانده بود؛ این کار باید چهره‌شان را پنهان می‌کرد، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ آشوبِ اطرافشان.

اما نمی‌توانست کاملاً مطمئن‌تاجرِ​ باشد، چون انواع و اقسامِ‌شخصیتِ​ ناظران آن بیرون حضور داشتند.

حتی اگر هویتش کاملاً یک راز باقی می‌ماند، باز هم عده‌ای به استاد سانلس شک می‌کردند. هر‌کار​ چه باشد، او تقریباً هم‌زمان با سرورِ سایه‌ها واردِ حلقهٔ ستارهٔ دگرگون شده بود؛ حالا که مردم‌بیرون​ می‌دانستند سرورِ سایه‌ها می‌تواند هم‌زمان در چند مکان حضور داشته باشد، طبیعتاً به تاجرِ فروتنِ خاطره شک می‌کردند.

خوشبختانه، سانی در خلقِ شخصیتِ استاد سانلس بسیار دقیق عمل کرده بود و او‌شبهه‌ها​ را دقیقاً نقطهٔ مقابلِ چیزی ساخته بود که از یک قدیسِ ترسناک و مرموز انتظار‌نبود​ می‌رفت. تا زمانی که محتاط می‌ماند، شک و شبهه‌ها در حدِ همان شک باقی می‌ماند.

به هر حال،‌احضارشان​ همهٔ این‌ها به‌زودی معنایشان‌نبرد​ را از دست می‌دادند.

پایانِ جنگ‌داشته​ دیگر چندان‌تاجرِ​ دور نبود.

لرزید.

سانی و کاسی فعلاً در چادر تنها بودند.‌ترسناک​ هر دو مدتی ساکت ماندند و به وضعیتی‌همان​ که رین در آن گرفتار شده بود فکر می‌کردند.

سرانجام، سانی آهی کشید.

«اون... نقصِ‌داشته​ خیلی سنگینیه،‌تاجرِ​ مگه نه؟»

شدید خواندنِ آن‌احضارشان​ نقص، بزرگ‌ترین دست‌کم‌طولِ​ گرفتنِ قرن بود.

کاسی لحظه‌ای‌دقیقاً​ تردید کرد، بعد‌چیزی​ سر تکان داد.

«واقعاً خیلی عجیبه. نقص‌های خیلی‌می‌کرد​ کمی هستن که در عینِ‌صورتشان​ گستردگی، تا این حد بی‌رحمانه باشن.»

می‌توانست به‌راحتی حکمِ مرگ باشد. نیازی به گفتن نبود که ناتوانی در کشتنِ هر چیزی،‌نقطهٔ​ در حالی که همه‌چیز می‌توانست تو را بکشد، بی‌نهایت خطرناک بود. به‌خصوص برای یک بیدارشده،‌همهٔ​ و به‌خصوص وسطِ یک جنگِ خونین... که درست وسطِ یک منطقهٔ مرگِ لعنتی جریان داشت!

سانی شقیقه‌هایش را‌احضارشان​ مالید؛ حس می‌کرد سردردی‌نبرد​ دارد به سراغش می‌آید.

حالا چطور‌دقیقاً​ باید از‌مقابلِ​ رین محافظت می‌کرد؟

آهی کشید.

«با این‌داشته​ حال، اون‌قدرها‌تاجرِ​ هم بد نیست.»

راه‌هایی برای کنار آمدن با یک نقص وجود داشت. هر‌صورتشان​ بیدارشده‌ای چاره‌ای نداشت جز اینکه راهی برای تحملِ بارِ آن پیدا‌نظر​ کند، و بسیاری یاد می‌گرفتند چطور ماهرانه این کار را بکنند.

تنها سؤال این بود که...

رین چطور‌برای​ می‌خواست با‌پیدا​ آن کنار بیاید؟

آیا با پذیرشِ نقصش و سازگاری با خواسته‌های آن کنار می‌آمد؟ می‌توانست خودش را‌دقیقاً​ از خون‌ریزی و کشتار دور نگه دارد و در جایی امن زندگیِ آرامی داشته‌همان​ باشد... دست‌کم نسبتاً امن، چون امنیتِ واقعی در هیچ‌کدام از دو جهان وجود نداشت.

راستش، اگر رین این کار را می‌کرد، سانی کاملاً‌ساده​ خوشحال می‌شد. خواهرش... مثلِ او نبود. با وجودِ قدرتِ‌چهره‌شان​ تحسین‌برانگیز و ظاهرِ سرسختش، از جنسِ لطیف‌تری ساخته شده بود.

او قاتل نبود.

...شکرِ ایزدان. در این دنیای رو به مرگ به اندازهٔ کافی قاتل پیدا می‌شد؛ مثل سانی و‌کار​ نفیس. آدم‌هایی مثل آن‌ها برای نابود کردن زاده شده بودند و امید می‌رفت هر چیزی را که‌بیرون​ باید نابود می‌شد، نابود کنند. تا آدم‌هایی مثل رین بتوانند دنیای جدیدی را روی ویرانه‌ها از نو بسازند.

اما این تنها یکی از‌فروتنِ​ راه‌هایی بود که رین می‌توانست برای‌دقیق​ کنار آمدن با نقصش انتخاب کند.

می‌توانست نزدیکِ میدانِ نبرد بماند و نقشی کاملاً پشتیبان بر عهده بگیرد — مثل دوستش فلور،‌پوشانده​ اما بسیار بی‌دفاع‌تر. در آن صورت، باید به همراهانش اعتمادِ مطلق می‌کرد و برای حفظِ جانش‌اقسامِ​ به آن‌ها متکی می‌شد. تجسمِ زنده‌ای از همان اصلِ ثابت‌شده‌ای که جت به سانی آموخته بود.

اینکه هیچ‌کس‌دقیقاً​ در عالمِ رؤیا‌چیزی​ به‌تنهایی زنده نمی‌ماند.

یا...

رین برای کنار آمدن با نقصش با آن‌خلقِ​ می‌جنگید و طغیان می‌کرد، همان‌طور که سانی در‌مقابلِ​ برابرِ نقصِ خودش جنگیده و طغیان کرده بود؟

هرچه بود، او با وجودِ ناتوانی در دروغ گفتن،‌ساده​ به استادِ فریب تبدیل شده بود. فقط به خاطرِ نقصش‌پنهان​ بود که روش‌های فریبکارانه‌اش باید بسیار ظریف‌تر و موذیانه‌تر می‌شد.

رین هم به خاطرِ نقصش به قاتلی مخوف و‌مرموز​ شوم تبدیل می‌شد؟ کسی که نمی‌توانست دشمنانش را بکشد...‌همهٔ​ دست‌کم نه مستقیم... اما کاری می‌کرد که آرزوی مرگ کنند؟

سانی لحظه‌ای چشمانش‌احضارشان​ را بست و‌طولِ​ بعد لعنت فرستاد.

«نه، حرفمو‌داشته​ پس می‌گیرم. واقعاً‌فروتنِ​ به همین بدیه.»

کاسی زد روی شانه‌اش.

«خیلی نگران نباش. حالش خوب می‌شه... راستش،‌قدیسِ​ بهتر از خوب. با چالشِ نقصش روبه‌رو می‌شه،‌حدِ​ از پسش برمی‌آد و به‌خاطرش خیلی قوی‌تر می‌شه.»

سانی نمی‌دانست کاسی از روی تجربهٔ شخصی‌نبرد​ حرف می‌زند یا فقط می‌خواهد آرامش کند،‌لایه‌ای​ اما در هر صورت ممنونِ او بود.

خودش هم‌داشته​ می‌خواست حرفش‌تاجرِ​ را باور کند.

کاسی لحظه‌ای‌برای​ ساکت ماند و‌می‌کرد​ بعد آهی کشید:

«با این حال، حق با توئه. نقصش بی‌نهایت شدیده... که‌انتظار​ یعنی سرشتش هم باید خارق‌العاده باشه. راستش، کاملاً مطمئنم که‌به‌زودی​ حداقل از رتبهٔ مطلق می‌شه — به احتمالِ زیاد مقدس.»

سانی خشکش زد‌احضارشان​ و با حالتی‌طولِ​ پیچیده نگاهش کرد.

سرشتی از رتبهٔ مقدس...‌تاجرِ​ تقریباً به اندازهٔ سرشتی‌خلقِ​ از رتبهٔ ایزدی کمیاب بود.

در واقع، از طنزِ روزگار، سانی بیدارشدگانِ بیشتری را‌ساده​ می‌شناخت که سرشتِ ایزدی داشتند — نفیس، موردرت و‌چهره‌شان​ خودش — تا بیدارشدگانی که سرشتِ مقدس داشته باشند.

راستش فقط‌دقیقاً​ یکی را‌مقابلِ​ می‌شناخت... خودِ کاسی.

البته، ممکن بود افرادِ دیگری هم باشند... مثلاً در میانِ اعضای‌کلاه‌خودِ​ دستهٔ شمشیرِ شکسته، یا در میانِ دخترانِ کی سونگ. اما اصلِ قضیه‌آشوبِ​ پابرجا بود — سرشتِ مقدس ذاتاً منحصربه‌فرد، رازآلود و بی‌نهایت قدرتمند بود.

و خواهرش قرار‌طبیعتاً​ بود یکی از‌خاطره​ آن‌ها را داشته باشد؟

سانی چند لحظه درنگ‌پیدا​ کرد، بعد نشست و‌خیلی​ با لحنی گرفته گفت:

«از چیزایی‌دقیقاً​ که دیدی‌مقابلِ​ بیشتر برام بگو.»

کاسی مدتی ساکت‌احضارشان​ ماند، انگار می‌خواست کلماتِ‌نبرد​ درست را پیدا کند.

سرانجام آهی کشید.

«کاملاً غیرعادی بود. مجبور بودم چیزایی رو که دیدم خودم رمزگشایی کنم... راستش هنوزم دارم همین کارو می‌کنم. واقعاً سخت نیست، فقط‌گرفتنِ​ زمان می‌بره. مثل... مثلِ اینکه با شهودت برسی به جوابی که از قبل می‌دونی درسته، یا به یاد آوردنِ چیزی که یه زمانی‌استاد​ می‌دونستی. فکر کنم به‌زودی بتونیم نامِ راستین رو رمزگشایی کنیم. صفت‌هایی هم که مسئولِ کششِ اون به سایه‌ها و جادو هستن کاملاً مشخصن...»

لحنش کمی عوض شد.

«...صفتِ سومه‌برای​ که منو‌پیدا​ تو فکر می‌بره.»

کاسی لحظه‌ای ساکت شد،‌تاجرِ​ بعد رو به سانی‌خلقِ​ کرد و با احتیاط پرسید:

«سانی، بهم بگو...‌احضارشان​ متوجهِ چیزِ عجیبی‌طولِ​ دربارهٔ خواهرت شدی؟»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net