چپتر 2033: نقصِ مهیب
0سانی و رینمردم به اردوگاهِ موقتِمکان ارتشِ سرود برگشتند.
همزمان، سانی ومیکرد کاسی به اردوگاهِخیلی موقتِ ارتشِ شمشیر برگشتند.
البته، فراموش نکردهقدیسِ بود که اولانتظار سایههایش را برگرداند.
اجازه داد سایهٔ مغرور که نقابِ بافندهمیتواند را بر چهره داشت، در تاریکی حل شودخلقِ و در عوض سایهٔ شیطون را ظاهر کرد.
این آواتار هم نقابمیدانستند به چهره داشت؛ نقابیطبیعتاً که خودِ سانی بافته بود.
«انگار بایدپیدا بیشتر ازطولِ اینا درست کنم...»
حالا که تواناییاش در کنترلِ چند تجسم لو رفته بود، فرصتهای بیشتری برای احضارشان پیدااینها میکرد. در طولِ نبرد، خیلی ساده صورتشان را با کلاهخودِ ردای عقیقی و لایهای از سایههامدتی پوشانده بود؛ این کار باید چهرهشان را پنهان میکرد، بهخصوص با در نظر گرفتنِ آشوبِ اطرافشان.
اما نمیتوانست کاملاً مطمئنشده باشد، چون انواع و اقسامِداشته ناظران آن بیرون حضور داشتند.
حتی اگر هویتش کاملاً یک راز باقی میماند، باز هم عدهای به استاد سانلس شک میکردند. هرعمل چه باشد، او تقریباً همزمان با سرورِ سایهها واردِ حلقهٔ ستارهٔ دگرگون شده بود؛ حالا که مردمحال میدانستند سرورِ سایهها میتواند همزمان در چند مکان حضور داشته باشد، طبیعتاً به تاجرِ فروتنِ خاطره شک میکردند.
خوشبختانه، سانی در خلقِ شخصیتِ استاد سانلس بسیار دقیق عمل کرده بود و اوپوشانده را دقیقاً نقطهٔ مقابلِ چیزی ساخته بود که از یک قدیسِ ترسناک و مرموز انتظارانواع میرفت. تا زمانی که محتاط میماند، شک و شبههها در حدِ همان شک باقی میماند.
به هر حال،قدیسِ همهٔ اینها بهزودی معنایشانمیرفت را از دست میدادند.
پایانِ جنگستارهٔ دیگر چندانشده دور نبود.
لرزید.
سانی و کاسی فعلاً در چادر تنها بودند.صورتشان هر دو مدتی ساکت ماندند و به وضعیتیچهرهشان که رین در آن گرفتار شده بود فکر میکردند.
سرانجام، سانی آهی کشید.
«اون... نقصِستارهٔ خیلی سنگینیه،شده مگه نه؟»
شدید خواندنِ آنمردم نقص، بزرگترین دستکممکان گرفتنِ قرن بود.
کاسی لحظهایپیدا تردید کرد، بعدنبرد سر تکان داد.
«واقعاً خیلی عجیبه. نقصهای خیلیمرموز کمی هستن که در عینِشبههها گستردگی، تا این حد بیرحمانه باشن.»
میتوانست بهراحتی حکمِ مرگ باشد. نیازی به گفتن نبود که ناتوانی در کشتنِ هر چیزی،خلقِ در حالی که همهچیز میتوانست تو را بکشد، بینهایت خطرناک بود. بهخصوص برای یک بیدارشده،میرفت و بهخصوص وسطِ یک جنگِ خونین... که درست وسطِ یک منطقهٔ مرگِ لعنتی جریان داشت!
سانی شقیقههایش رامردم مالید؛ حس میکرد سردردیداشته دارد به سراغش میآید.
حالا چطورپیدا باید ازطولِ رین محافظت میکرد؟
آهی کشید.
«با اینستارهٔ حال، اونقدرهاشده هم بد نیست.»
راههایی برای کنار آمدن با یک نقص وجود داشت. هرفروتنِ بیدارشدهای چارهای نداشت جز اینکه راهی برای تحملِ بارِ آن پیدامقابلِ کند، و بسیاری یاد میگرفتند چطور ماهرانه این کار را بکنند.
تنها سؤال این بود که...
رین چطورساخته میخواست باترسناک آن کنار بیاید؟
آیا با پذیرشِ نقصش و سازگاری با خواستههای آن کنار میآمد؟ میتوانست خودش راخوشبختانه از خونریزی و کشتار دور نگه دارد و در جایی امن زندگیِ آرامی داشتهمرموز باشد... دستکم نسبتاً امن، چون امنیتِ واقعی در هیچکدام از دو جهان وجود نداشت.
راستش، اگر رین این کار را میکرد، سانی کاملاًتاجرِ خوشحال میشد. خواهرش... مثلِ او نبود. با وجودِ قدرتِکرده تحسینبرانگیز و ظاهرِ سرسختش، از جنسِ لطیفتری ساخته شده بود.
او قاتل نبود.
...شکرِ ایزدان. در این دنیای رو به مرگ به اندازهٔ کافی قاتل پیدا میشد؛ مثل سانی ومعنایشان نفیس. آدمهایی مثل آنها برای نابود کردن زاده شده بودند و امید میرفت هر چیزی را کهوضعیتی باید نابود میشد، نابود کنند. تا آدمهایی مثل رین بتوانند دنیای جدیدی را روی ویرانهها از نو بسازند.
اما این تنها یکی ازمردم راههایی بود که رین میتوانست برایتاجرِ کنار آمدن با نقصش انتخاب کند.
میتوانست نزدیکِ میدانِ نبرد بماند و نقشی کاملاً پشتیبان بر عهده بگیرد — مثل دوستش فلور،دقیق اما بسیار بیدفاعتر. در آن صورت، باید به همراهانش اعتمادِ مطلق میکرد و برای حفظِ جانشحدِ به آنها متکی میشد. تجسمِ زندهای از همان اصلِ ثابتشدهای که جت به سانی آموخته بود.
اینکه هیچکسپیدا در عالمِ رؤیانبرد بهتنهایی زنده نمیماند.
یا...
رین برای کنار آمدن با نقصش با آنمکان میجنگید و طغیان میکرد، همانطور که سانی درشخصیتِ برابرِ نقصِ خودش جنگیده و طغیان کرده بود؟
هرچه بود، او با وجودِ ناتوانی در دروغ گفتن،تاجرِ به استادِ فریب تبدیل شده بود. فقط به خاطرِ نقصشدقیقاً بود که روشهای فریبکارانهاش باید بسیار ظریفتر و موذیانهتر میشد.
رین هم به خاطرِ نقصش به قاتلی مخوف وکلاهخودِ شوم تبدیل میشد؟ کسی که نمیتوانست دشمنانش را بکشد...بهخصوص دستکم نه مستقیم... اما کاری میکرد که آرزوی مرگ کنند؟
سانی لحظهای چشمانشقدیسِ را بست وانتظار بعد لعنت فرستاد.
«نه، حرفموستارهٔ پس میگیرم. واقعاًمردم به همین بدیه.»
کاسی زد روی شانهاش.
«خیلی نگران نباش. حالش خوب میشه... راستش،ساده بهتر از خوب. با چالشِ نقصش روبهرو میشه،کار از پسش برمیآد و بهخاطرش خیلی قویتر میشه.»
سانی نمیدانست کاسی از روی تجربهٔ شخصیمیرفت حرف میزند یا فقط میخواهد آرامش کند،همهٔ اما در هر صورت ممنونِ او بود.
خودش همستارهٔ میخواست حرفششده را باور کند.
کاسی لحظهایشده ساکت ماند ومیتواند بعد آهی کشید:
«با این حال، حق با توئه. نقصش بینهایت شدیده... کهردای یعنی سرشتش هم باید خارقالعاده باشه. راستش، کاملاً مطمئنم کهگرفتنِ حداقل از رتبهٔ مطلق میشه — به احتمالِ زیاد مقدس.»
سانی خشکش زدقدیسِ و با حالتیانتظار پیچیده نگاهش کرد.
سرشتی از رتبهٔ مقدس...شده تقریباً به اندازهٔ سرشتیمکان از رتبهٔ ایزدی کمیاب بود.
در واقع، از طنزِ روزگار، سانی بیدارشدگانِ بیشتری راتاجرِ میشناخت که سرشتِ ایزدی داشتند — نفیس، موردرت وکرده خودش — تا بیدارشدگانی که سرشتِ مقدس داشته باشند.
راستش فقطپیدا یکی راطولِ میشناخت... خودِ کاسی.
البته، ممکن بود افرادِ دیگری هم باشند... مثلاً در میانِ اعضایحدِ دستهٔ شمشیرِ شکسته، یا در میانِ دخترانِ کی سونگ. اما اصلِ قضیهچندان پابرجا بود — سرشتِ مقدس ذاتاً منحصربهفرد، رازآلود و بینهایت قدرتمند بود.
و خواهرش قراردگرگون بود یکی ازمیدانستند آنها را داشته باشد؟
سانی چند لحظه درنگمیدانستند کرد، بعد نشست وطبیعتاً با لحنی گرفته گفت:
«از چیزاییپیدا که دیدیطولِ بیشتر برام بگو.»
کاسی مدتی ساکتقدیسِ ماند، انگار میخواست کلماتِمیرفت درست را پیدا کند.
سرانجام آهی کشید.
«کاملاً غیرعادی بود. مجبور بودم چیزایی رو که دیدم خودم رمزگشایی کنم... راستش هنوزم دارم همین کارو میکنم. واقعاً سخت نیست، فقطچیزی زمان میبره. مثل... مثلِ اینکه با شهودت برسی به جوابی که از قبل میدونی درسته، یا به یاد آوردنِ چیزی که یه زمانیدور میدونستی. فکر کنم بهزودی بتونیم نامِ راستین رو رمزگشایی کنیم. صفتهایی هم که مسئولِ کششِ اون به سایهها و جادو هستن کاملاً مشخصن...»
لحنش کمی عوض شد.
«...صفتِ سومهساخته که منوترسناک تو فکر میبره.»
کاسی لحظهای ساکت شد،شده بعد رو به سانیمکان کرد و با احتیاط پرسید:
«سانی، بهم بگو...مردم متوجهِ چیزِ عجیبیمکان دربارهٔ خواهرت شدی؟»
قبلی
بعدی