---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2041: طلسم‌ساز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2041: طلسم‌ساز

0

سرانجام، واردِ تجارتخانهٔ درخشان شدند. آیکو آنجا نبود و بیرون از جزیرهٔ‌معامله​ عاج به کارها می‌رسید — در حالی که سانی و نفیس کمی‌اینکه​ استراحت کرده بودند، او در این چند روزِ اخیر حسابی سرش شلوغ بود.

تدارکاتِ ارتشِ بیدارشدگان نامعمول و پیچیده بود. با افزایشِ تعدادِ نبردها‌کمیسیون​ و درگیری‌ها، سربازان ناگزیر خاطره‌هایی به دست می‌آوردند، اما همهٔ این خاطره‌ها‌جمله​ به دردشان نمی‌خورد. بنابراین، به یک سیستمِ توزیعِ مجددِ پیچیده نیاز بود.

معمولاً یک مسئولِ تدارکاتِ ویژه این امور را در یگان اداره می‌کرد و با یگان‌های دیگر همکاری می‌کرد تا‌این‌قدر​ خاطره‌ها صاحبانِ مناسبِ خود را پیدا کنند. آتش‌بانان از نظرِ تعداد بسیار کمتر از دیگر سپاه‌های ارتشِ شمشیر بودند، اما‌پرسودیه​ آمارِ کشتارشان به‌طرزِ نامتناسبی سهمگین بود — و در نتیجه، تعدادِ خاطره‌هایی که می‌خریدند و می‌فروختند نیز بسیار زیاد بود.

پس سانی باید به‌عنوانِ تأمین‌کنندهٔ اسمیِ خاطره‌هایشان کمی‌به‌شدت​ کارِ واقعی می‌کرد... یا بهتر است بگوییم، باید آیکو‌گناه​ را وادار می‌کرد این کار را برایش انجام دهد.

نفیس از مجازاتش استفاده کرده بود تا تسلیحاتی را که آتش‌بانان در خطِ‌کمیسیون​ مقدم جمع‌آوری کرده بودند به اردوگاهِ اصلی برساند، بنابراین آیکو در حالِ حاضر به‌شدت‌خوشحال​ مشغولِ سر زدن به تمامِ مسئولانِ تدارکاتِ دیگر بود تا ترتیبِ مبادلات را بدهد.

کمی احساسِ گناه می‌کرد که از دستیارش این‌قدر کار می‌کشد، اما از طرفِ دیگر،‌خرده‌های​ او قطعاً داشت بهترین روزهای زندگی‌اش را می‌گذراند. گذشته از این، تجارتخانهٔ درخشان از‌گرسنه‌ای​ هر معامله کمیسیون می‌گرفت و این روزها خرده‌های روحِ بسیار زیادی به دست می‌آوردند.

جنگ واقعاً کاسبیِ پرسودیه.

سانی نمی‌دانست از اینکه این‌برساند​ جمله تا این حد حقیقت‌زدن​ داشت، خوشحال باشد یا منزجر.

«گرسنه‌ای؟»

خودش هم از زمانِ صبحانه حسابی اشتها پیدا‌می‌گذراند​ کرده بود. سانی با دیدنِ تکانِ ملایمِ سرِ نفیس،‌جنگ​ لبخند زد و رفت تا سینیِ تنقلاتی آماده کند.

سینی را به کارگاهِ تجارتخانهٔ درخشان بردند، جایی که در ماه‌های اخیر یک بوتهٔ آهنگریِ ویژه در آن برپا شده‌می‌کشد​ بود. نفیس از سرشتِ خود استفاده کرد تا چوبِ رازآلودی را که از اعماقِ گودال‌ها جمع‌آوری شده بود، با شعلهٔ‌نمی‌دانست​ روحِ خود روشن کند. سانی مدتی رقصِ شعله‌های سفید را تماشا کرد، سپس آهی کشید و ردایِ مه‌آلود را مرخص کرد.

انگار سایه‌هایی که زیرزمین را‌برساند​ پر کرده بودند، در دم‌زدن​ بسیار عمیق‌تر، تاریک‌تر و سردتر شدند.

پیراهنش را هم درآورد و بالاتنهٔ تراشیده‌اش نمایان شد —‌می‌گذراند​ پوستش به‌راحتی می‌توانست در برابرِ جرقه‌های آتشِ متعالی مقاومت کند، اما‌کاسبیِ​ لباس‌هایش نه. تازه، حرارتِ بوتهٔ آهنگری بیش از حد سوزان بود...

خب، و سانی پنهانی از‌بهترین​ نگاه‌های تحسین‌آمیزی که نفیس گهگاه حینِ‌کمیسیون​ کار به او می‌انداخت، لذت می‌برد.

در حالِ حاضر، او روی یک‌حالِ​ میزِ کار نشسته بود، از تنقلات لذت‌ترتیبِ​ می‌برد و با لبخندی محو نگاهش می‌کرد.

سانی آهی کشید و جعبهٔ چوبیِ کوچکی را باز کرد.‌زدن​ تکه‌ای یخِ عجیب به همراهِ نمونه‌هایی از فلزاتِ گران‌بهای مختلف‌می‌کشد​ داخلش بود. جعبهٔ دیگری حاویِ مشتی از خرده‌های روح بود.

انبرِ بلندی از سایه‌ها ساخت و با استفاده از آن، بوتهٔ آهنگریِ ویژه‌ای را‌می‌گرفت​ روی شعلهٔ روح قرار داد. با ریختنِ مقدارِ کمی جوهر در آن، بافتی از‌باشد​ رون‌ها روی سطحش روشن شد که در درخششِ شعلهٔ سفید، کم‌نور و بی‌رمق بود.

انبرش فقط آن‌قدر دوام‌داشت​ آورد که بوتهٔ آهنگری‌می‌گذراند​ را در جایش بگذارد.

سانی به شعله‌ها خیره شد و به‌حاضر​ کاری که در پیش داشت فکر کرد. ذهنش‌بدهد​ غرق در ملیله‌ای بی‌پایان از رشته‌های اثیری شد.

«...از جادوت برام بگو.»

سانی که حواسش پرت شده بود، نگاهی به‌روزهای​ نفیس انداخت. انگار داشت لذت می‌برد؛ با جرقه‌هایی‌خرده‌های​ که در چشمانش می‌رقصیدند، او را تماشا می‌کرد.

سانی لبخند زد.

بلند گفتنِ افکارش واقعاً‌اصلی​ ایدهٔ خوبی بود. شاید این‌طوری‌مشغولِ​ می‌توانست به رویکردِ جدیدی برسد...

به بوتهٔ ذوب اشاره کرد.

«هنوز چند مشکل هست که قبل از اینکه بخوام یه شمشیرِ لایق برات بسازم، باید حلشون کنم. امروز‌زیادی​ بهترین آلیاژ رو برای ظرفش مشخص می‌کنیم. تا الان کلی با فلزاتِ مختلف و موادِ اسرارآمیز آزمایش کردم،‌تکانِ​ ولی شعلهٔ روح یه عنصرِ غیرقابل‌پیش‌بینی به این فرایند اضافه می‌کنه. برای همین، امروز آخرین آزمایش رو انجام می‌دیم.»

سانی چند لحظه ساکت‌داشت​ ماند و سپس با‌می‌گذراند​ صدایی سرزنده اضافه کرد:

«بافندگی با بیشترِ انواعِ دیگهٔ جادو فرق داره. جادوی نام‌ها از قبل از خودِ زمان وجود‌احساسِ​ داشته؛ ریشه در قوانینِ طبیعیِ هستی داره. جادوی رون‌ها روی اون بنا شده و برای همین‌روزها​ منبعشون یکیه. اما بافندگی مصنوعیه و در نتیجه غیرطبیعی... فقط یه نفر خلقش کرده. بافنده، دیمونِ تقدیر.»

چهره‌اش در فکر فرو رفت.

«مطمئن نیستم که خودِ بافندگی روی یه سری قوانینِ مبهمِ هستی بنا شده، یا اون دیمونِ آب‌زیرکاه تو هستی دست برده تا‌پرسودیه​ به کار بیفته. ولی به هر حال کار می‌کنه؛ نه از طریقِ نام‌ها یا رون‌ها، بلکه با الگوهای خاصی از رشته‌ها که‌کند​ جریانِ جوهر رو هدایت می‌کنن. این رشته‌ها توی بُعدِ مادی نیستن، برای همین دیدنشون چشم‌های خاصی می‌خواد. لمس کردنشون هم دست‌های خاصی می‌خواد.»

نفیس خنده‌ای کرد.

«گرفتم، گرفتم. تو‌اردوگاهِ​ خاصی، استاد سانلس.‌حالِ​ لمسِ خاصی داری...»

سانی سرفه‌ای‌جمع‌آوری​ کرد و‌اصلی​ بعد نیشخند زد.

«دقیقاً! با این وجود، من بی‌همتا نیستم. در طولِ تاریخ بافنده‌های دیگه‌ای هم بودن، مخصوصاً بینِ روحانیونِ طلسمِ کابوس... ولی تو دورانِ ما، من‌اینکه​ تنها کسی‌ام که هست. از قضا، فکر می‌کنم مقصرِ اصلی خودِ طلسم باشه. مگه اینکه کسی اون‌قدر خوش‌شانس باشه که ترکیبِ خیلی بعیدی از‌جایی​ صفت‌ها رو به ارث ببره، وگرنه تقریباً غیرممکنه بتونه دیدی پیدا کنه که بافتِ طلسم رو ببینه، چه برسه به اینکه بتونه لمسش کنه.»

سر تکان داد.

«حداقل تو محدودیت‌های سرشتِ هر فرد. و از اونجا که طلسم یه مسیرِ سرراست و‌بدهد​ راحت برای رسیدن به قدرت فراهم می‌کنه، آدم‌های خیلی کمی احساسِ نیاز می‌کنن که بی‌هدف‌کمیسیون​ دنبالِ منابعِ نامتعارفِ قدرت بگردن. برای همین، هنوز هیچ‌کس جز من به حقیقتِ بافندگی پی نبرده.»

سانی آهی کشید.

«البته این تازه قدمِ اول بود. یه غارنشین با دیدنِ یه‌گذشته​ کتابِ علمِ مواد که خودبه‌خود مهندس نمی‌شه... به همین ترتیب، منم مجبور‌نمی‌دانست​ بودم برای رسیدن به جایی که الان هستم، مدت‌ها سخت مطالعه کنم.»

کمی ساکت ماند‌قطعاً​ و سپس با‌روزهای​ لحنی خنثی اضافه کرد:

«همه‌اش برای همین لحظه.»

بعد از آن، سانی پشتِ‌برساند​ سرش را خاراند و با‌زدن​ لحنی نه‌چندان جدی اضافه کرد:

«خب، نه دقیقاً همین‌طرفِ​ لحظه! منظورم... کلِ فرایندِ‌روزهای​ آهنگری‌ایه که داریم پیش می‌بریم.»

نفیس لبخند زد.

«واقعاً تحسین‌برانگیزه.»

سانی سر تکان‌اردوگاهِ​ داد و تکه‌حالِ​ یخِ اسرارآمیز را برداشت.

با این‌این‌قدر​ حال، حرفِ نفیس‌قطعاً​ تمام نشده بود.

کمی به عقب تکیه‌داشت​ داد، تمشکِ زرشکی‌رنگی در دهانش‌گذشته​ گذاشت و با تنبلی گفت:

«آه، چقدر داغه...»

تکه یخ‌جمع‌آوری​ تصادفاً از‌اصلی​ دستِ سانی افتاد.

وقتی برگشت و نگاهش کرد، دید نفیس دارد‌روزهای​ با دست خودش را باد می‌زند. نفیس نگاهِ‌خرده‌های​ او را پاسخ داد و ابرویی بالا انداخت.

«چیه؟ منظورم‌طرفِ​ کارگاهه. داره‌داشت​ حسابی داغ می‌شه.»

سانی چند لحظه مکث‌اصلی​ کرد، سپس خم شد‌به‌شدت​ تا تکه یخ را بردارد.

کار که تموم بشه،‌اصلی​ قطعاً می‌کشمش می‌برمش دمِ‌به‌شدت​ دریاچه... تو آب هم می‌ندازمش...

ناولها | novelha.net