چپتر 2075: قطعههای جنگ (۱۲)
0از دور، دژِ بزرگِ سرود شبیه به لانهٔ مورچهای آشفته بود. پیکرهای کوچکِ بیشماریچرخاند روی دیوارهایش میلولیدند — عدهای بالا میرفتند و عدهای پایین میافتادند. مسیرِ تقرب بهپادشاه دژ پوشیده از تودهای تاریک از پیکرهای متحرک بود، و تیرها چون باران میباریدند.
البته، اینآنویل پیکرهای تاریکلحظهٔ مورچه نبودند.
آنها انسان بودند،ایستاده و هر لحظه جانِموردِ انسانها از دست میرفت.
آنویلِ دلاوری، همراه با قدیسهای قلمروِ شمشیر، بارِ دیگر داشت از روی سکویی بر سرِ پژواکیانگار بلندقامت نبرد را تماشا میکرد. فقط این بار، نفیس از شعلهٔ جاودان اینجا نبود تا دربدتره برابرش بایستد... بنابراین، همه بیحرکت مانده بودند و در سکوتی عبوس نبردِ دوردست را تماشا میکردند.
دژِ گذرگاهِشده بزرگ خیالِپُرهزینه سقوط نداشت.
زمینِ نبرد بیش از حد نامساعد بود، و دژ بیش از حد نفوذناپذیر.نابینا دلاوریِ مدافعانش جای هیچ حرفی نداشت. البته، این اولین حمله به استحکاماتِ ترسناکِ ارتشِکاسیا سرود صرفاً برای سنجشِ دفاعِ آنها بود... اما با این حال. منظرهٔ نگرانکنندهای بود.
تا آن موقع دیگرانگار روشن شده بود کهلطفِ این یورشِ پُرهزینه موفق نمیشود.
آنویل چند لحظهٔ دیگر دژِ دوردست را بررسی کرد، سپس سرش را چرخاندقدیسِ و به کاسی نگاه کرد. پیشگویِ نابینا نزدیکتر از هر قدیسِ دیگری بهاوضاع او ایستاده بود، انگار تنها کسی بود که موردِ لطفِ پادشاه قرار داشت.
گفت:
«بانو کاسیا...آنویل اوضاع در غرببررسی چطور پیش میره؟»
کاسی کمی سر خم کرد.
«از اینجا بدتره، سرورم. دژِ کوچک هنوزچرخاند پابرجاست... پل رو هم تونستن پایین بیارن. تلفاتمونایستاده سنگینه و هیچکس حتی نتونست به دیوارها برسه.»
صدایش محترمانه و خنثیپُرهزینه بود... اصلاً لبریز ازچند خشم، نفرت و کینه نبود.
آنویل چند لحظه اولحظهٔ را برانداز کرد، سپس باچرخاند حالتی عبوس نگاهش را برگرداند.
آنویل کمی دیگرایستاده ساکت ماند، وکسی بعد آهی کشید.
«...شیپورِ عقبنشینی رو بزنید.»
بهزودی، صدای کرکنندهٔ یک شیپورِ جنگی بر فرازِ شکافِ تاریک طنینانداز شد. لانهٔ مورچهٔ دوردست غرق در تکاپو شد؛ سربازانِقدیسِ درهمکوبیدهٔ ارتشِ شمشیر دیوارهای دژ را رها کردند و آهسته عقب نشستند. البته، عقبنشینی درست به اندازهٔ یورشِ اولیه خونینسرورم بود... مخصوصاً به این خاطر که کشتهشدگانِ روی پل از پیش برخاسته بودند و از پشت به همرزمانِ سابقشان حمله میکردند.
با این حال، در نهایت، جنگجویانِ قلمروِ شمشیرسرش توانستند به عقب برگردند. پل تنها چند لحظهدیگری بعد نابود شد و به درونِ شکاف سقوط کرد.
میدانِ نبرددیگری در سکوتانگار فرو رفت.
...ارتشِ سرود هم سربازانِ زیادی را از دست داده بود، اما حالا تعدادشان بیشتر از قبلانگار بود. دلیلش این بود که کسانی که هنگامِ تلاش برای بالا رفتن از دیوارهای دژ کشتهبدتره شده بودند، حالا لبهٔ شکاف ایستاده بودند و با چشمانی خالی به پهنهٔ تاریکش خیره شده بودند.
آنویل اخم کرد.
چند لحظهآنویل بعد، بالحظهٔ لحنی یکنواخت گفت:
«دفعهٔ بعد سه پل میسازیم و به جناحینِ دژ هم حملهگفت میکنیم. رهبرِ یگانِ مهندسی را احضار کن... طراحی جواب داد، اما بایدهنوز بررسی کنیم که پلِ گذرگاهِ کوچک چطور فروریخت تا بیشتر ارتقایش دهیم...»
کاسی بیصدا تعظیمبررسی کرد، چرخید وسرش سکو را ترک کرد.
در سوی دیگرِ شکاف، سیشان از بلندترین سنگرِ دژِ بزرگ به انبوهِ دوردستِنابینا ارتشِ شمشیر نگاه میکرد. بارشِ تکههای خاکستر، پوستِ خاکستری و بینقصش را با لکههایکاسیا دوده کثیف کرده بود و لبانِ سرخش کمی به لبخندی تلخ کج شده بود.
طولی نکشیددیگری که جانورسالارانگار به او پیوست.
«طبقِ گزارشِ اولیه، تلفاتمون برخلافِ ارتشِ شمشیر سبکه. بیشتر از چیزی که انتظارقدیسِ میرفت پیشروی کردن، اما این فقط باعث شد آدمهای بیشتری رو به کشتناوضاع بدن. البته پادشاهِ دلاوری این بار جدی نبود... با این حال، نشانهٔ خوبیه.»
سیشان آرام سر تکان داد.
«احتمالاً دفعهٔ بعد چند پل رو همزمان میندازن. شوالیههای دلاوری رو همپیشگویِ میفرستن تو جنگ... شاید هم یه اسکادران از نخبگانی که برای سواریقرار روی پژواکهای بالدار آموزش دیدن جمع کنن. امیدوارم گلهٔ بردههای پرندهت آماده باشه.»
جانورسالار سر تکان داد.
«معلومه.»
سیشان چند لحظهیورشِ مکث کرد ونمیشود بعد آه کشید.
«البته تا قبل از رسیدنِ مدِ آسمان و ستارهٔچرخاند دگرگون، حملهٔ دیگهای نمیکنن. اون بردهها برای دفعِ حملهٔ جزیرهٔتنها عاج لازم میشن... نیروهامون پخش میشن. ممکنه کار سخت بشه.»
افسونگرِ زیبا به افق نگاه کرد،کسی انگار انتظار داشت شبحِ چشمنوازِ برجِ عاجکاسیا را ببیند که در افق ظاهر میشود.
سپس سرش را تکان داد.
«این فقط مشکلِ کوچیکهست، مگه نه؟ مشکلِ اصلی خودِ ستارهٔ دگرگونه. قبلاً هم مادرمون و هم پادشاهِ دلاوری مانزدیکتر قدیسها رو عقب نگه میداشتن چون میترسیدن همدیگه رو بکشیم. اما الان، همه میدونن که نبرد بینِ قدیسها بهکمی خاطرِ اون دختر، نفیس، و سایهاش تبدیل به یه کشتارِ یکطرفه میشه. برای همین، آنویل میتونه خیلی راحت آزادش بذاره.»
سیشان شانه بالا انداخت.
«میتونه، و اون دختر هم احتمالاً میتونه کلِ این دژ رو بهتنهایی ویران کنه. در همین حال، سرورِ سایههاکمی هم کاملاً از پسِ گرفتنِ دژِ کوچک از زوزه، هل و سکوت برمیاد. اما اونوقت در حالی که اونلبریز دو تا مشغولن، هیچچیز جلودارمون نیست تا کلِ ارتشِ بیدارشدگانشون رو لتوپار کنیم. پس آنویل این کار رو نمیکنه.»
جانورسالار چند لحظه اوکرد را برانداز کرد وکاسی بعد زیرِ لب زمزمه کرد:
«کلِ این دژ رو بهتنهایی ویراننمیشود کنه... زیادی دستبالا نمیگیریش؟ میدونی کهسپس برای ساختنِ این پایگاه خیلی زحمت کشیدم.»
سیشان بدونِ هیچچند ردی از شوخیکرد به او نگاه کرد.
«وقتی موردرت از تجربهاش توی کابوسِ سوم برای مادر گفت، تو هم اونجا بودی، مگهغرب نه؟ نفیس اونجا یه شهرِ کامل رو با خاک یکسان کرد، تازه نصفِ یه شهرِحتی دیگه رو هم سوزوند. و اون موقع فقط یه استاد بود... پس سرشتش رو دستکم نگیر.»
جانورسالار چهرهای ناراضیبررسی به خود گرفتسرش و نگاهش را دزدید.
«باشه. پس چیکار کنیم؟»
سیشان پسآنویل از کمی مکث،بررسی شانه بالا انداخت.
«زخمیها رو درمان میکنیم، عروسکهای مادر رو به سلاحپادشاه و زره مجهز میکنیم و تا جایی که میتونیممیره برای حملهٔ بعدی آماده میشیم. بعدش میبینیم چی میشه.»
کمی بعد،لحظهٔ سنگرِ بلندکرد را ترک کردند.
نخستین محاصرهٔشده دژِ بزرگ بهموفق پایان رسیده بود.
اما اصلاً آخرین نبود...