---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2082: تکه‌های جنگ (۱۹) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2082: تکه‌های جنگ (۱۹)

0

گودال‌ها در همراهی‌تنهایی​ با یک فرمانروا‌غریب​ حسِ متفاوتی داشتند.

پیش‌تر، سانی در اینجا همیشه حس می‌کرد طعمه است. با وجود اینکه قدرت‌هایش برای جان‌به‌دربردن از خطراتِ جنگلِ‌خود​ باستانی کافی بود، این همیشه نبردی ازپیش‌باخته محسوب می‌شد—می‌توانست شماری از شکارچیان را بکشد و از چنگِ بقیه‌فکر​ بگریزد، اما فقط تا مدتی. خودِ گودال‌ها مانندِ جانوری گرسنه بودند و دیر یا زود او را می‌بلعیدند.

اما حالا که داشت‌ساخته​ از پادشاهِ شمشیرها پیروی‌رتبه​ می‌کرد، اوضاع فرق داشت.

حتی مسئلهٔ قدرتِ خام هم نبود، بلکه بیشتر یک حس بود. حسِ مورمورکنندهٔ تنهایی و بیگانگی‌بی‌اختیار​ با این سرزمینِ غریب، متخاصم و بدخواه که قصد داشت او را ببلعد، جای خود را‌پشت‌سرِ​ به حسِ تعلق داده بود. حسِ اینکه به‌جای طعمه، شکارچی باشد... اینکه اربابِ این مکانِ تاریک باشد.

یا بهتر‌مورمورکنندهٔ​ بگویم، پیروِ‌بیگانگی​ اربابِ آن باشد.

سانی با کنجکاوی این‌خام​ حسِ ظریف را سنجید‌مورمورکنندهٔ​ و پشتِ نقاب لبخند زد.

با خود فکر کرد‌ساخته​ که آیا نوچهٔ یک‌رتبه​ تایرنت بودن چنین حسی دارد.

گروهِ کوچک به‌سرعت از گودال‌ها می‌گذشت. آن‌ها‌رتبه​ روزِ گذشته دریاچهٔ ناپدیدشونده را ترک کرده و‌پژواک​ بدونِ اتلافِ وقت به دلِ جنگل زده بودند.

پادشاهِ شمشیرها سوار بر نریانِ ترسناکی بود که از فولادِ سیاه ساخته شده بود — پژواکی مصنوعی از رتبه و‌تاریک​ طبقه‌ای نامعلوم که احتمالاً خودش آن را ساخته بود. با در نظر گرفتنِ ظاهرِ پژواک، سانی بی‌اختیار تصور کرد که‌کوچک​ کابوس دارد آن را با نیش‌های الماسی‌اش تکه‌تکه می‌کند... هرچه باشد، دنیا برای دو اسبِ تاریک بیش از حد کوچک بود.

قدیس ریوالن به شکلِ متعالیِ خود درآمده بود و پشت‌سرِ فرمانروا با سرعت از میانِ جنگل می‌تاخت. کرگدنِ‌خود​ عظیم در محاصرهٔ میدانی نامرئی از سپرهای درهم‌تنیده بود و دو نفر را بر پشتِ خود حمل می‌کرد‌فکر​ — آن دو جِست و کاسی بودند؛ یکی عصایش را چسبیده بود و دیگری قبضهٔ رقصندهٔ خاموش را.

روان به شیری سفید و عظیم تبدیل شده بود و در کنارِ‌خودش​ ریوالن می‌دوید. بال‌هایش بسته بود، اما همچنان سرعتِ حیرت‌انگیزی را حفظ می‌کرد.‌هرچه​ قدیس هلی در طرفِ دیگرِ کرگدن می‌تاخت و موهایش در هوا می‌رقصید.

سانی در این میان به چهار سایه تبدیل شده و خود را‌نظر​ درونِ سایهٔ کاسی پنهان کرده بود تا همراهِ او جابه‌جا شود. ناگفته‌دنیا​ نماند که در میانِ همهٔ افرادِ گروه، او با بیشترین راحتی سفر می‌کرد.

این‌قدر آسوده و راحت‌بیگانگی​ بودن در گودال‌ها، هم‌بدخواه​ عجیب بود و هم سرگرم‌کننده.

هرچه باشد، گودال‌ها کمتر از قبل مرگبار نشده بودند. حالا که قلمروِ شمشیر‌متخاصم​ در گسترهٔ استخوانِ سینه پخش شده بود، تمامِ سطحِ آن به آنویل تعلق‌تاریک​ داشت — در آنجا، اقتدارش بلامنازع بود و قدرتش در اوج قرار داشت.

آن اقتدار به گودال‌ها نیز می‌رسید. به‌جز شکارگاه‌های نفرین‌شده‌ها و موجوداتِ کابوسِ اعظم از طبقه‌های بالاتر، اکنون‌بی‌اختیار​ ارادهٔ او در پهنهٔ وسیعِ جنگلِ باستانی رخنه کرده بود. با این حال، این موضوع به‌طور جادویی پلیدهای‌میانِ​ بی‌شماری را که زیرِ سایبانِ آن سکونت داشتند از بین نمی‌برد و خودِ جنگل را نیز آرام نمی‌کرد.

با این حال،‌ساخته​ سانی مجبور نبود نگرانِ‌رتبه​ محافظت از گروه باشد.

با عبورِ سریعشان از میانِ جنگل، خش‌خشی آرام گروهِ کوچک را فرا گرفت. صدای شمشیرهای بی‌شماری بود‌باشد​ که مثلِ رودی دورشان جریان داشتند و همگی تحتِ فرمانِ ارادهٔ پادشاهشان بودند. شمشیرها بسیاری از ساکنانِ جنگل‌بودن​ را فراری می‌دادند و آن دسته از موجوداتِ کابوس را که زیادی نترس بودند، به‌راحتی از بین می‌بردند.

سانی داشت از حسِ سایه برای درکِ‌بیشتر​ محیطِ اطراف استفاده می‌کرد، پس می‌توانست رودِ خاموشِ‌قصد​ شمشیرهای پرنده را از نزدیک زیرِ نظر بگیرد.

چیزی که دید،‌سیاه​ او را آشفته‌پژواکی​ و ناآرام کرد.

البته می‌دانست که آنویل قدرتی رعب‌آور دارد. منظرهٔ شمشیرهای بی‌شماری که مثلِ‌نظر​ ابری چرخان از فولادِ تیز آسمان را پوشانده بودند، هنوز در ذهنش‌دنیا​ تازه بود. منظرهٔ باریدنشان برای نابودیِ گله‌ای از موجوداتِ کابوس هم همین‌طور.

با این حال، تازه‌بیگانگی​ الان داشت وحشتِ واقعیِ‌بدخواه​ شمشیرهای فرمانروا را می‌دید.

درست بود که می‌توانستند‌خام​ پلیدهای قدرتمند را در‌مورمورکنندهٔ​ چند لحظه از پا درآورند.

اما می‌توانستند چیزهایی را‌ساخته​ هم بِبُرند که قرار نبود‌طبقه‌ای​ کسی قادر به بریدنشان باشد.

برای مثال...

سانی دید که دشتی از گل‌های شنگرف در بادی ناملموس تاب می‌خورند و ابری از گرده‌های سرخ‌باشد​ بیرون می‌دهند. همان بادِ وهم‌آور گرده‌ها را به سمتِ انسان‌هایی که نزدیک می‌شدند برد، اما پیش از‌تایرنت​ آنکه گرده‌ها به آن‌ها برسند، تک‌شمشیری از میانِ غبارِ سرخ درخشید و خطی باریک در آن کشید.

لحظه‌ای بعد، گرده‌ها مثلِ خاک‌نبود​ روی زمین ریختند و رنگِ‌بیگانگی​ سرخِ درخشانشان به قهوه‌ایِ کدر گرایید.

بی‌جان و‌فولادِ​ پژمرده به‌ساخته​ نظر می‌رسید... مرده.

مسلماً بریدنِ ابری از گرده غیرممکن‌مصنوعی​ بود، پس پادشاهِ شمشیرها چطور آن را‌گرفتنِ​ فقط با یک ضربه نابود کرده بود؟

سانی با دیدنِ اتفاقاتِ‌بیگانگی​ مشابهِ زیادی که دورشان‌بدخواه​ می‌افتاد، به نتیجه‌ای نگران‌کننده رسید.

این‌طور نبود که شمشیرِ آنویل یک ابر را بریده‌تنهایی​ باشد. در عوض، انگار... خودِ مفهومِ گردهٔ سرخ را‌خود​ بریده و بدین ترتیب تجلیِ مادی‌اش را نابود کرده بود.

چنین قدرتی یک پله بالاتر از چیزهایی بود که سانی از پسشان‌خودش​ برمی‌آمد، راهِ دفاع در برابرشان را می‌دانست، یا می‌توانست درکشان کند. نمایشی‌هرچه​ ترسناک از اقتدار بود که بیشتر ایزدی به نظر می‌رسید تا دنیوی.

...نگران‌کننده‌ست.

سانی پیشِ خودش فکر کرد که آیا آنویل این کارها را به این‌تعلق​ دلیل می‌تواند انجام دهد که الان داخلِ قلمروِ او هستند، یا اینکه صرفاً‌سنجید​ به واسطهٔ داشتنِ قدرتِ مطلق قادر است در هر زمان و مکانی چنین کند.

شاید هر کسِ دیگری از خدمت به چنین پادشاهِ ترسناکی غرقِ‌سرزمینِ​ شادی می‌شد، اما از آنجا که سانی داشت برای کشتنِ پادشاه‌شکارچی​ نقشه می‌کشید، از دیدنِ اینکه هدفش چقدر مرگبار است چندان خوشحال نبود.

[کاسی... تو هم‌سیاه​ همون چیزی رو‌پژواکی​ می‌بینی که من می‌بینم؟]

کمی طول داد تا‌شده​ جواب بدهد، بعد با‌طبقه‌ای​ لحنی خنثی در ذهنش گفت:

[انتخابِ کلماتت‌مورمورکنندهٔ​ یه کم‌بیگانگی​ ناجوره، نه؟]

سانی معذب‌مسئلهٔ​ در سایهٔ‌خام​ او جابه‌جا شد.

[آه... د—درسته. ببخشید.]

کاسی آرام خندید‌ساخته​ و بعد با‌مصنوعی​ لحنی گرفته اضافه کرد:

[ولی آره.‌مورمورکنندهٔ​ متوجهش میشم.‌بیگانگی​ یه کم ترسناکه.]

سانی چند لحظهٔ‌قدرتِ​ دیگر به خش‌خشِ آرامِ‌بیشتر​ شمشیرهای بی‌شمار گوش سپرد.

[وقتی برگشتیم حتماً چیزهایی رو‌شده​ که تو این سفر دیدیم برای‌احتمالاً​ نفیس تعریف کن. به دردش می‌خوره.]

سانی و نفیس امیدوار بودند که تماشای نبردِ موجوداتِ کابوسِ‌احتمالاً​ اعظم و فرمانروایان، سرنخ‌هایی از معنای مطلق بودن به آن‌ها بدهد‌تکه‌تکه​ — و در نتیجه بفهمند چطور باید به رتبهٔ مطلق برسند.

بدونِ رسیدن به آن...

الان فاصلهٔ بینِ آن‌ها‌خام​ و فرمانروایان به‌طرزِ وحشتناکی‌مورمورکنندهٔ​ زیاد به نظر می‌رسید.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net