---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2098: بازگشتِ سایهٔ گمشده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2098: بازگشتِ سایهٔ گمشده

0

سانی پیش از باز‌مقطعی​ کردنِ دروازهٔ فانوسِ سایه، خودش‌فانوس​ را برای نبرد آماده کرد.

هرچه باشد، هیچ نمی‌دانست وقتی باز شود چه اتفاقی می‌افتد. دفعهٔ پیش کماندارِ مرموز‌حوالیِ​ توانسته بود تیری را از میانِ دروازه عبور دهد؛ پس هیچ تضمینی نبود که‌می‌دانست​ آن موجودِ ناشناس در صورتِ یافتنِ فرصت، نتواند از خودِ عالمِ سایه فرار کند.

نبرد می‌توانست به‌محضِ عبورِ سانی از دروازهٔ‌شده​ سایه رخ دهد، یا همین‌جا، در زیرزمینِ‌نفسِ​ تجارتخانهٔ درخشان. در هر صورت باید آماده می‌بود.

البته، این احتمال‌کاوش​ هم بود که‌گذشته​ هیچ اتفاقی نیفتد.

از آخرین تلاشِ سانی برای کاوش در عالمِ سایه زمانِ زیادی گذشته بود.‌آواتارش​ کاملاً ممکن بود کماندارِ مرموز همان حوالیِ دروازهٔ بسته مانده و باحوصله منتظرِ‌چرا​ بازشدنِ دوباره‌اش باشد، اما این احتمال هم می‌رفت که آنجا را ترک کرده باشد.

با این حال،‌احتمال​ سانی بعید می‌دانست‌تلاشِ​ کماندار رفته باشد.

اول اینکه، خودش اگر بود‌متوجهِ​ همان‌جا می‌ماند و باحوصله کمین می‌کرد.‌برمی‌گرداند​ دلیلِ دوم، ماهیتِ اولین برخوردشان بود.

آیا وقتی سانی از دروازهٔ سایه گذشت، کماندارِ مرموز تصادفاً نزدیکِ ورودی بود؟ شاید. اما‌بازشدنِ​ احتمالِ بسیار بیشتری می‌رفت که عمداً آنجا منتظر مانده باشد، آن هم برای مدتی طولانی؛‌همان‌جا​ شاید در مقطعی متوجهِ سایه‌هایی شده بود که سانی به درونِ فانوس می‌فرستاد و برمی‌گرداند.

با نگاه به‌طولانی​ آواتارش، نفسِ عمیقی‌سایه‌هایی​ کشید و گفت:

«اگه اتفاقی‌این​ افتاد، فوراً‌نیفتد​ منو برگردون.»

آواتار پوزخندِ کجی زد.

«چرا؟ اگه دیر بجنبم و تو اونجا‌کاملاً​ بمیری... کی می‌دونه، شاید من کالبدِ اصلیِ‌منتظرِ​ جدید بشم. واو، چقدر خوب به نظر می‌رسه.»

سانی اخم کرد.

«داری چی می‌گی، عوضی؟ اگه کالبدِ اصلی نابود بشه، همهٔ شما سایه‌ها‌ممکن​ آواره می‌شین. اون‌وقت کائنات شما رو میندازه تو عالمِ سایه، جایی که‌ترک​ تبدیل می‌شین به شش‌تا ابرِ قشنگ از جوهر. پس هیچ غلطی نکن!»

سپس، از‌مدتی​ طریقِ آواتار خودش‌متوجهِ​ را مسخره کرد:

«مطمئنی حالا؟»

سانی با نگاهی‌طولانی​ خشک به او‌سایه‌هایی​ خیره شد و گفت:

«آه، بی‌خیال. خسته‌احتمال​ شدم از بس‌تلاشِ​ با خودم حرف زدم.»

با این‌مدتی​ حرف، چند‌مقطعی​ لحظه مکث کرد.

می‌خواست مار را به شکلِ سلاحِ روحش ظاهر کند، اما مطمئن نبود که عالمِ سایه به‌دوباره‌اش​ سایه‌هایش آسیب می‌زند یا نه. هرچه باشد، آنجا دنیایی بود که سایه‌ها در آن به جوهرِ خالص‌می‌کرد​ تجزیه می‌شدند... حتی خودش هم به‌محضِ ورود شروع به فروپاشی می‌کرد، پس تکلیفِ نوچه‌های وفادارش چه می‌شد؟

«ایزدِ سایه‌مدتی​ آخه تو‌مقطعی​ چه فکری بود...»

چرا باید عالمش‌احتمال​ رو برای بچه‌های‌تلاشِ​ خودش این‌قدر غیرقابل‌سکونت می‌کرد؟

سانی سر تکان داد، از میانِ سایه‌هایی که زیرزمین‌فانوس​ را پر کرده بودند سپری ظاهر کرد و پیش‌اگه​ از آنکه جدی شود، آخرین نگاه را به آواتارش انداخت.

«من رفتم.»

سپس فرمان داد دروازهٔ فانوسِ سایه باز‌شده​ شود، خودش هم به سایه تبدیل شد‌نفسِ​ و به درونِ شکافِ تاریک سُر خورد.

چند لحظه بعد،‌احتمال​ دید در سرزمینی آشنا،‌کاوش​ زیبا و هولناک است.

سانی بی‌درنگ کالبدی مادی به خود گرفت و بالای تپه‌ای بلند چمباتمه زد. پهنه‌ای متروک از تپه‌های تاریک‌اگه​ در برابرش تا هر سو امتداد داشت که غرق در تاریکی بود. نه علفی در کار بود، نه‌واو​ درختی، نه خزه‌ای و نه گلی — هیچ نشانی از حیات به چشم نمی‌خورد، فقط سکون بود و سکوت.

لایه‌ای نرم از غبارِ ریزِ سیاه زمین را پوشانده بود و بالای سرش‌باحوصله​ آسمانی قیرگون قرار داشت. نه ستاره‌ای بود و نه ماهی؛ تنها پهنه‌ای ظاهراً بی‌پایان‌اول​ از تاریکی که با درخششِ نقره‌ای و زیبای توفان‌های جوهر در دوردست روشن می‌شد.

آنجا در دوردست، ابرهای پرآشوبِ جوهر می‌جنبیدند و می‌چرخیدند، گویی بادهایی شبح‌وار آن‌ها را با‌عمیقی​ خود می‌بردند. جریان‌های درخشان همچون رودهای زیبای نورِ ستارگان بودند که سرزمینِ متروک را روشن‌بمیری​ می‌کردند و سایه‌های عظیم و باستانیِ ساکن در آن را به جریان و رقص وامی‌داشتند.

سانی بارِ دیگر‌احتمال​ از زیباییِ نفس‌گیرِ آن‌کاوش​ منظرهٔ تاریک مبهوت ماند.

اما هولناک هم بود، چون می‌توانست خشمِ ویرانگرِ توفان‌های جوهر‌می‌فرستاد​ را حتی از دور حس کند. هم دلهره‌آور بود و‌فوراً​ هم وهم‌انگیز؛ چنان‌که سرمایِ ترسِ نخستین را به جانش می‌انداخت.

هم‌زمان، سانی حس کرد سیلی از جوهرِ جان به روحش سرازیر شد و قدرتی تازه در‌دوباره‌اش​ بدنش رخنه کرد. اینجا در عالمِ سایه، او در میانِ عنصرِ خاستگاهش بود. با وجودِ محدودیت‌های‌کمین​ بسیاری که طبیعتِ دلگیرِ این سرزمین بر او تحمیل می‌کرد، اینجا از هر جای دیگری قدرتمندتر بود.

سایه‌هایی که احاطه‌اش کرده بودند، وصف‌ناپذیر باستانی‌شده​ و بی‌نهایت ژرف بودند. بی‌تفاوتیِ آرام و‌نفسِ​ خفته‌شان به او حسِ آرامش و سکون می‌داد.

اما همهٔ این‌ها توهم بود.

در این عالمِ متروک‌مقطعی​ نه آرامشی در کار بود،‌فانوس​ نه دلیلی برای آسوده‌خاطر بودن.

سانی که ظاهر شد، تقریباً بی‌درنگ ذرهٔ نورِ کوچکی‌همان​ از بازویش برخاست و آهسته در آسمان شناور شد... این‌آنجا​ نشانهٔ آن بود که روحش دارد ذره‌ذره از هم می‌پاشد.

دندان به هم سایید.

سفرش به عالمِ سایه یک مسابقهٔ سرعت بود. هرچه بیشتر اینجا می‌ماند، قطعه‌های سایهٔ بیشتری از‌مانده​ دست می‌داد — و اگر بیش از حد درنگ می‌کرد، هیچ بعید نبود روحش به‌کلی فرو‌اینکه​ بریزد. پس وظیفه‌اش این بود که قطعه‌ها را سریع‌تر از سرعتِ از دست دادنشان جذب کند.

و برای این‌طولانی​ کار، باید چیزی‌سایه‌هایی​ برای کشتن پیدا می‌کرد.

که به نظر می‌رسید کارِ دشواری باشد. گذشته‌ممکن​ از این، سانی در حالِ حاضر از بیشترِ قدرت‌هایش‌اما​ محروم بود، کاملاً تنها بود و اطلاعاتی هم نداشت.

هر لحظه ممکن بود‌مقطعی​ تیرهای تاریک از درونِ‌درونِ​ سایه‌ها به سمتش روانه شوند.

...اما نشدند.

در واقع، وقتی سانی به اطراف نگاه کرد،‌درونِ​ فهمید منظرهٔ اطراف نسبت به آخرین باری که‌کشید​ آن را دیده بود به‌شدت تغییر کرده است.

تپه‌های اطراف فروریخته و زمین ترک خورده بود. این‌طرف و آن‌طرف، تکه‌های بزرگی از ابسیدین در‌دوباره‌اش​ غبارِ سیاه دفن شده بودند که بسیاری‌شان با نیرویی هولناک در هم شکسته بودند. صحنهٔ ویرانیِ‌کمین​ عظیمی بود که باعث می‌شد حس کند اخیراً توفانِ جوهری از این منطقه عبور کرده است.

اما وقتی با دقت نگاه کرد، حس کرد‌درونِ​ که این‌طور نیست. در عوض... انگار همین چند‌کشید​ وقت پیش نبردِ سهمگینی در اینجا درگرفته بود.

هیچ نشانی از کماندارِ مرموز‌آخرین​ نبود، البته اگر اصلاً از این‌کاملاً​ ویرانی جان به در برده بود.

سانی درحالی‌که به پهنهٔ وسیعِ‌متوجهِ​ زمینِ زیرورو شده خیره بود،‌می‌فرستاد​ سپرش را کمی پایین آورد.

کاملاً گیج شده بود.

آخه اینجا‌مدتی​ چه اتفاقِ‌مقطعی​ لعنتی‌ای افتاده؟

ناولها | novelha.net