چپتر 2098: بازگشتِ سایهٔ گمشده
0سانی پیش از بازبسیار کردنِ دروازهٔ فانوسِ سایه، خودشطولانی را برای نبرد آماده کرد.
هرچه باشد، هیچ نمیدانست وقتی باز شود چه اتفاقی میافتد. دفعهٔ پیش کماندارِ مرموزگفت توانسته بود تیری را از میانِ دروازه عبور دهد؛ پس هیچ تضمینی نبود کهمیدونه آن موجودِ ناشناس در صورتِ یافتنِ فرصت، نتواند از خودِ عالمِ سایه فرار کند.
نبرد میتوانست بهمحضِ عبورِ سانی از دروازهٔطولانی سایه رخ دهد، یا همینجا، در زیرزمینِمیفرستاد تجارتخانهٔ درخشان. در هر صورت باید آماده میبود.
البته، این احتمالگفت هم بود کهفوراً هیچ اتفاقی نیفتد.
از آخرین تلاشِ سانی برای کاوش در عالمِ سایه زمانِ زیادی گذشته بود.شده کاملاً ممکن بود کماندارِ مرموز همان حوالیِ دروازهٔ بسته مانده و باحوصله منتظرِفوراً بازشدنِ دوبارهاش باشد، اما این احتمال هم میرفت که آنجا را ترک کرده باشد.
با این حال،سایههایی سانی بعید میدانستفانوس کماندار رفته باشد.
اول اینکه، خودش اگر بودمنتظر همانجا میماند و باحوصله کمین میکرد.شده دلیلِ دوم، ماهیتِ اولین برخوردشان بود.
آیا وقتی سانی از دروازهٔ سایه گذشت، کماندارِ مرموز تصادفاً نزدیکِ ورودی بود؟ شاید. امااونجا احتمالِ بسیار بیشتری میرفت که عمداً آنجا منتظر مانده باشد، آن هم برای مدتی طولانی؛عوضی شاید در مقطعی متوجهِ سایههایی شده بود که سانی به درونِ فانوس میفرستاد و برمیگرداند.
با نگاه بهاحتمالِ آواتارش، نفسِ عمیقیعمداً کشید و گفت:
«اگه اتفاقیمتوجهِ افتاد، فوراًشده منو برگردون.»
آواتار پوزخندِ کجی زد.
«چرا؟ اگه دیر بجنبم و تو اونجامنو بمیری... کی میدونه، شاید من کالبدِ اصلیِبجنبم جدید بشم. واو، چقدر خوب به نظر میرسه.»
سانی اخم کرد.
«داری چی میگی، عوضی؟ اگه کالبدِ اصلی نابود بشه، همهٔ شما سایههاعمیقی آواره میشین. اونوقت کائنات شما رو میندازه تو عالمِ سایه، جایی کهدیر تبدیل میشین به ششتا ابرِ قشنگ از جوهر. پس هیچ غلطی نکن!»
سپس، ازبسیار طریقِ آواتار خودشمنتظر را مسخره کرد:
«مطمئنی حالا؟»
سانی با نگاهیاحتمالِ خشک به اوعمداً خیره شد و گفت:
«آه، بیخیال. خستهسایههایی شدم از بسفانوس با خودم حرف زدم.»
با اینبسیار حرف، چندعمداً لحظه مکث کرد.
میخواست مار را به شکلِ سلاحِ روحش ظاهر کند، اما مطمئن نبود که عالمِ سایه بهبمیری سایههایش آسیب میزند یا نه. هرچه باشد، آنجا دنیایی بود که سایهها در آن به جوهرِ خالصبشه تجزیه میشدند... حتی خودش هم بهمحضِ ورود شروع به فروپاشی میکرد، پس تکلیفِ نوچههای وفادارش چه میشد؟
«ایزدِ سایهشاید آخه توبسیار چه فکری بود...»
چرا باید عالمشسایههایی رو برای بچههایفانوس خودش اینقدر غیرقابلسکونت میکرد؟
سانی سر تکان داد، از میانِ سایههایی که زیرزمینمتوجهِ را پر کرده بودند سپری ظاهر کرد و پیشنفسِ از آنکه جدی شود، آخرین نگاه را به آواتارش انداخت.
«من رفتم.»
سپس فرمان داد دروازهٔ فانوسِ سایه بازمنتظر شود، خودش هم به سایه تبدیل شددرونِ و به درونِ شکافِ تاریک سُر خورد.
چند لحظه بعد،سایههایی دید در سرزمینی آشنا،میفرستاد زیبا و هولناک است.
سانی بیدرنگ کالبدی مادی به خود گرفت و بالای تپهای بلند چمباتمه زد. پهنهای متروک از تپههای تاریکنفسِ در برابرش تا هر سو امتداد داشت که غرق در تاریکی بود. نه علفی در کار بود، نهکالبدِ درختی، نه خزهای و نه گلی — هیچ نشانی از حیات به چشم نمیخورد، فقط سکون بود و سکوت.
لایهای نرم از غبارِ ریزِ سیاه زمین را پوشانده بود و بالای سرشدیر آسمانی قیرگون قرار داشت. نه ستارهای بود و نه ماهی؛ تنها پهنهای ظاهراً بیپایاناخم از تاریکی که با درخششِ نقرهای و زیبای توفانهای جوهر در دوردست روشن میشد.
آنجا در دوردست، ابرهای پرآشوبِ جوهر میجنبیدند و میچرخیدند، گویی بادهایی شبحوار آنها را بافانوس خود میبردند. جریانهای درخشان همچون رودهای زیبای نورِ ستارگان بودند که سرزمینِ متروک را روشنپوزخندِ میکردند و سایههای عظیم و باستانیِ ساکن در آن را به جریان و رقص وامیداشتند.
سانی بارِ دیگرسایههایی از زیباییِ نفسگیرِ آنمیفرستاد منظرهٔ تاریک مبهوت ماند.
اما هولناک هم بود، چون میتوانست خشمِ ویرانگرِ توفانهای جوهرسایههایی را حتی از دور حس کند. هم دلهرهآور بود وکشید هم وهمانگیز؛ چنانکه سرمایِ ترسِ نخستین را به جانش میانداخت.
همزمان، سانی حس کرد سیلی از جوهرِ جان به روحش سرازیر شد و قدرتی تازه دربمیری بدنش رخنه کرد. اینجا در عالمِ سایه، او در میانِ عنصرِ خاستگاهش بود. با وجودِ محدودیتهاینابود بسیاری که طبیعتِ دلگیرِ این سرزمین بر او تحمیل میکرد، اینجا از هر جای دیگری قدرتمندتر بود.
سایههایی که احاطهاش کرده بودند، وصفناپذیر باستانیمنتظر و بینهایت ژرف بودند. بیتفاوتیِ آرام ودرونِ خفتهشان به او حسِ آرامش و سکون میداد.
اما همهٔ اینها توهم بود.
در این عالمِ متروکعمداً نه آرامشی در کار بود،متوجهِ نه دلیلی برای آسودهخاطر بودن.
سانی که ظاهر شد، تقریباً بیدرنگ ذرهٔ نورِ کوچکیآواتار از بازویش برخاست و آهسته در آسمان شناور شد... ایناصلیِ نشانهٔ آن بود که روحش دارد ذرهذره از هم میپاشد.
دندان به هم سایید.
سفرش به عالمِ سایه یک مسابقهٔ سرعت بود. هرچه بیشتر اینجا میماند، قطعههای سایهٔ بیشتری ازافتاد دست میداد — و اگر بیش از حد درنگ میکرد، هیچ بعید نبود روحش بهکلی فروبشم بریزد. پس وظیفهاش این بود که قطعهها را سریعتر از سرعتِ از دست دادنشان جذب کند.
و برای اینبیشتری کار، باید چیزیمدتی برای کشتن پیدا میکرد.
که به نظر میرسید کارِ دشواری باشد. گذشتهبرگردون از این، سانی در حالِ حاضر از بیشترِ قدرتهایشمیدونه محروم بود، کاملاً تنها بود و اطلاعاتی هم نداشت.
هر لحظه ممکن بودبسیار تیرهای تاریک از درونِمدتی سایهها به سمتش روانه شوند.
...اما نشدند.
در واقع، وقتی سانی به اطراف نگاه کرد،مقطعی فهمید منظرهٔ اطراف نسبت به آخرین باری کهنگاه آن را دیده بود بهشدت تغییر کرده است.
تپههای اطراف فروریخته و زمین ترک خورده بود. اینطرف و آنطرف، تکههای بزرگی از ابسیدین دربمیری غبارِ سیاه دفن شده بودند که بسیاریشان با نیرویی هولناک در هم شکسته بودند. صحنهٔ ویرانیِنابود عظیمی بود که باعث میشد حس کند اخیراً توفانِ جوهری از این منطقه عبور کرده است.
اما وقتی با دقت نگاه کرد، حس کردمدتی که اینطور نیست. در عوض... انگار همین چندمیفرستاد وقت پیش نبردِ سهمگینی در اینجا درگرفته بود.
هیچ نشانی از کماندارِ مرموزدرونِ نبود، البته اگر اصلاً از ایننفسِ ویرانی جان به در برده بود.
سانی درحالیکه به پهنهٔ وسیعِمنتظر زمینِ زیرورو شده خیره بود،سایههایی سپرش را کمی پایین آورد.
کاملاً گیج شده بود.
آخه اینجاشاید چه اتفاقِبسیار لعنتیای افتاده؟