---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2087: قطعه‌های جنگ (۲۴) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2087: قطعه‌های جنگ (۲۴)

0

توفانِ شمشیرها که بر سرِ مکافات فرود آمد، انگار آسوراها دیگر کاری به کارِ قدیس‌ها نداشتند.‌نمی‌ماند​ گولم‌های باستانی برگشتند و به تماشای نبردِ میانِ فرمانروا و ایزدِ نفرین‌شده ایستادند... سپس، یکی از‌نبردی​ آن‌ها نیزهٔ الماسی‌اش را بالا برد و با تابیدنی حساب‌شده و پرقدرت آن را پرتاب کرد.

غرشِ رعدآسایی بلند‌خودش​ شد و زمینِ‌چرا​ زیرِ پای گولم شکافت.

نیزهٔ الماسی همچون شهاب‌سنگی تاریکی را شکافت، گداخته شد‌دارد​ و هوای اطرافش را به آتش کشید. ردِ آتشینش‌فرمانروای​ همچون زخمی بر پیکرِ گرگ‌ومیشِ تاریکِ گودال‌ها جا خوش کرد.

هدفش پشتِ پادشاهِ شمشیرها‌نمی‌دانست​ بود که دورتر، در ارتفاعی‌نوچه‌های​ بالا از زمین شناور بود.

خوشبختانه یکی از تیرهای هلی در هوا به نیزه خورد، انفجارِ مهیبی به راه انداخت‌کسی​ و آن را از مسیر منحرف کرد. اما این شلیکِ خیره‌کننده، قدیسِ زیبای اسب‌سیما را‌منطقی‌اش​ برای کسری از ثانیه بی‌دفاع گذاشت؛ چیزی که کم مانده بود به قیمتِ جانش تمام شود.

سانی سه تجسمش را ظاهر کرد‌چرا​ و در حالی که هرکدام به‌آنویل​ یکی از آسوراها یورش می‌بردند، غرید:

«سرگرمشون کنید!»

خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا دارد جلوی حملهٔ نوچه‌های‌نوچه‌های​ تایرنتِ نفرین‌شده به آنویل را می‌گیرد. بهتر نبود فرمانروای‌کشته​ لعنتی در این نبرد کشته یا دست‌کم بدجوری زخمی می‌شد؟

نه... احتمالاً نه. اگر آنویل از پا درمی‌آمد یا از میدان حذف‌درمی‌آمد​ می‌شد، دیگر کسی نمی‌ماند که ملکهٔ کرم‌ها را مهار کند. و وقتی‌جهان​ قلمروِ او کلِ جهان را می‌بلعید، نه سانی و نه نفیس حریفش نمی‌شدند.

این دلیلِ منطقی‌اش بود. اما دلیلِ غیرمنطقی‌اش‌دارد​ این بود که در نبردی علیه انسان‌ها،‌بهتر​ هم‌دستی با موجوداتِ کابوس اصلاً به دلش نمی‌نشست.

سانی و تجسم‌هایش، در کنارِ دیو، با آسوراها گلاویز‌دارد​ شدند. قدیس‌ها هم احتیاط را کنار گذاشتند و سراپا حمله‌لعنتی​ شدند؛ با تلاشِ مشترکِ آن‌ها، گولم‌های هولناک موقتاً زمین‌گیر شدند.

بخشِ پهناوری از ویرانه‌های پوشیده‌چرا​ از گیاه، زیرِ بارِ خشونتِ مورمورکنندهٔ‌آنویل​ نبردِ جنون‌آمیزشان با خاک یکسان شد...

اما این ویرانی حتی به گردِ‌کشته​ پای فاجعه‌ای که پادشاهِ شمشیرها و‌درمی‌آمد​ مکافات به راه انداخته بودند، نمی‌رسید.

در قلبِ شهرِ باستانی، پیکرِ غول‌پیکرِ مکافات سرانجام در توفانی از شمشیرها‌آنویل​ غرق شد. جثهٔ تایرنتِ نفرین‌شده چنان عظیم بود که حرکاتش به شکلی فریبنده‌درمی‌آمد​ کند به نظر می‌رسید. با هر قدمی که برمی‌داشت، گودال‌ها به لرزه درمی‌آمدند.

ایزدِ نفرین‌شده داشت آرام دستش را بالا می‌آورد‌چرا​ که رودِ خروشانِ شمشیرها به بدنش کوبیده شد‌بهتر​ و به گردبادی عظیم از فولاد بدل گشت.

تک‌تکِ آن تیغه‌های‌دقیقاً​ بی‌شمار با نیرویی ویرانگر‌جلوی​ به مکافات کوبیده می‌شدند.

درخششِ نورهای کورکننده و گل‌های شعله در سراسرِ گسترهٔ تاریکِ بدنِ غول‌آسایش شکفتند؛ این‌ها‌حذف​ حاصلِ تبدیلِ انرژیِ جنبشی به گرما و نور بود، درست شبیه به زمانی که‌نمی‌شدند​ پرتابه‌های توپ‌های ریلیِ عظیمِ محاصره، به گله‌های موجوداتِ کابوس در پای دیوارهای فالکون اسکات می‌خوردند.

با این تفاوت که این انفجارها بی‌نهایت مخرب‌تر بودند و اراده و جوهرِ یک موجودِ مطلق را‌لعنتی​ در خود داشتند. گذشته از آن، در فالکون اسکات نهایتاً چند ده توپِ ریلی در هر لحظه‌وقتی​ شلیک می‌کرد. اما اینجا، انبوهی از شمشیرها در کار بود که بی‌وقفه بر پیکرِ تایرنت فرود می‌آمدند.

ناگهان سرمایی‌غرید​ در ستونِ‌کنید​ فقراتِ سانی دوید.

با دیدنِ توفانی از نور و‌دارد​ شعله که پیکرِ عظیمِ مکافات را‌می‌گیرد​ در خود فرومی‌برد، چشمانش گرد شد.

«گندش بزنن...»

سپس نیروهای خروشانِ‌خودش​ رهاشده از حملهٔ آنویل،‌دارد​ از مرزی هولناک گذشتند.

تایرنتِ غول‌پیکر تا آن لحظه کاملاً در شعله‌ها غرق شده بود و توفانی از‌آنویل​ شمشیرها همچنان پیکرِ کوه‌مانندش را با رگباری مهیب از ضرباتِ نابودگر بمباران می‌کرد. در واقع،‌حذف​ حرارتِ رهاشده از آن‌ها چنان زیاد بود که انگار خودِ هوا هم آتش گرفته بود.

مثلِ یک واکنشِ زنجیره‌ای بود.

جهان لرزید و سپس با نوری خروشان منفجر شد. ناگهان دیواری هولناک از شعله در دوردست شکل گرفت‌کرم‌ها​ که تقریباً تا گنبدِ گودال‌ها می‌رسید. گرگ‌ومیشِ کم‌نوری که هزاران سال بر آنجا حاکم بود در دم از بین‌کابوس​ رفت... و جنگلِ باستانی که ویرانه‌ها را پوشانده بود نیز تقریباً در کسری از ثانیه به خاکستر تبدیل شد.

شهرِ بی‌نام برای لحظه‌ای کوتاه از زیرِ آغوشِ خفه‌کنندهٔ‌حملهٔ​ آن بیرون آمد و تقریباً شبیهِ زمانی شد که تمدنِ‌کشته​ گورِ خدا هنوز تسلیمِ چالشِ بی‌رحمانهٔ طلسمِ کابوس نشده بود.

منظرهٔ زیبایی بود.

سپس خودِ سنگ‌های باستانی‌نمی‌دانست​ ذوب شدند و به رودهایی‌نوچه‌های​ از مذابِ ملتهب بدل شدند.

دیوارِ سربرفلک‌کشیدهٔ شعله‌های سوزان به‌نبرد​ بیرون غلتید و ویرانه‌ها را‌احتمالاً​ از مرکز به سمتِ بیرون بلعید...

احتمالاً یکی دو لحظه بیشتر نمانده بود‌دارد​ تا حرارتِ مرگبار به حاشیهٔ شهر برسد،‌بهتر​ جایی که قدیس‌ها داشتند با آسوراها می‌جنگیدند.

سانی به خودش اجازه داد‌خودش​ کسری از ثانیه این صحنهٔ شگفت‌انگیز‌حملهٔ​ از ویرانیِ غیرقابل‌درک را تماشا کند.

سپس به‌خودش​ عقب دوید‌نمی‌دانست​ و داد زد:

«ریوالن!»

قدیس‌ها که انگار منظورش را فهمیده بودند، به‌سرعت حرکت کردند تا کنارِ کرگدنِ عظیم بایستند. سانی دیوانه‌وار به‌نبرد​ اطراف نگاه کرد تا ببیند کاسی آنجا هست یا نه، اما نیازی به نگرانی نبود؛ کاسی همان جا‌کلِ​ بود، تنها یکی دو قدم با او فاصله داشت. در واقع، احتمالاً او اول از همه رسیده بود.

درست پیش از رسیدنِ موجی از حرارتِ غیرقابل‌تحمل، سپرهای ریوالن توانستند آن‌ها را‌تایرنتِ​ احاطه کنند. قدرتِ سرشتِ تدافعی‌اش حرارت، موجِ انفجار و شعله‌ها را آن‌قدر ضعیف‌اگر​ کرد که قدیس‌ها بتوانند دوام بیاورند. کمرِ پهنِ دیو نیز از آن‌ها محافظت می‌کرد.

چند ضربانِ قلب بعد،‌نمی‌دانست​ دیوارِ شعله گنبدِ سپرهای‌حملهٔ​ نامرئی را کاملاً بلعید.

جهان به‌نبود​ ورطه‌ای آتشین‌لعنتی​ تبدیل شده بود.

«آه...»

خودِ هوا سوخته و از بین رفته بود،‌چرا​ برای همین نمی‌توانستند نفس بکشند. خوشبختانه قدیس‌ها می‌توانستند مدتی‌نبود​ بدونِ اکسیژن دوام بیاورند... هرچند هنوز هم ناخوشایند بود.

اما زنده ماندند.

جنگل خاکستر شده‌فرمانروای​ بود. ویرانه‌ها ذوب شده‌دست‌کم​ بودند. هوا سوخته بود.

سرانجام، وقتی دیگر‌خودش​ چیزی برای سوزاندن نمانده‌دارد​ بود، آتش فروکش کرد.

سانی دوباره‌غرید​ می‌توانست همه‌چیز‌کنید​ را واضح ببیند.

درست روبه‌رویش، لاکِ سیاه دیو ملتهب شده بود. اما به نظر نمی‌رسید سایهٔ‌بهتر​ سیری‌ناپذیر احساسِ ناراحتی کند؛ برعکس، شادمان بود و از خون‌خواهی و نشاط لبریز‌حذف​ شده بود، گویی بخشی از آتشِ سوزان را جذبِ کالبدِ فولادی‌اش کرده بود.

کمی دورتر، آسوراها در محاصرهٔ رشته‌های دود ایستاده بودند. تکه‌های‌احتمالاً​ خزهٔ سرخی که گولم‌های پلید را پوشانده بود، حالا سوخته‌کند​ و از بین رفته بودند و ظاهرِ واقعی‌شان را نمایان می‌کردند.

پشتِ سرِ موجوداتِ کابوسِ اعظم، ویرانه‌های وسیعِ شهرِ‌جلوی​ باستانی... کاملاً از بین رفته و به چشم‌اندازی‌فرمانروای​ جهنمی از خاکستر و مذاب تبدیل شده بودند.

و باز هم دورتر...

تایرنتِ نفرین‌شده، مکافات،‌دقیقاً​ دست‌نخورده و سالم‌دارد​ باقی مانده بود.

هنوز جای زخمی که شعلهٔ نف روی بدنش انداخته بود‌احتمالاً​ دیده می‌شد، اما حریقِ هولناکی که توفانِ شمشیرهای آنویل به این‌وقتی​ جهان احضار کرده بود، حتی یک خراش هم رویش نینداخته بود.

دستِ عظیمِ مکافات از میانِ ابرِ غلیظِ دودِ‌جلوی​ سیاه به جلو دراز شده بود، گویی می‌خواست‌فرمانروای​ پادشاهِ شمشیرها را مثلِ حشره‌ای مزاحم کنار بزند.

ناولها | novelha.net