چپتر 2087: قطعههای جنگ (۲۴)
0توفانِ شمشیرها که بر سرِ مکافات فرود آمد، انگار آسوراها دیگر کاری به کارِ قدیسها نداشتند.بهتر گولمهای باستانی برگشتند و به تماشای نبردِ میانِ فرمانروا و ایزدِ نفرینشده ایستادند... سپس، یکی ازملکهٔ آنها نیزهٔ الماسیاش را بالا برد و با تابیدنی حسابشده و پرقدرت آن را پرتاب کرد.
غرشِ رعدآسایی بلندلعنتی شد و زمینِدستکم زیرِ پای گولم شکافت.
نیزهٔ الماسی همچون شهابسنگی تاریکی را شکافت، گداخته شدمیدان و هوای اطرافش را به آتش کشید. ردِ آتشینشقلمروِ همچون زخمی بر پیکرِ گرگومیشِ تاریکِ گودالها جا خوش کرد.
هدفش پشتِ پادشاهِ شمشیرهاردِ بود که دورتر، در ارتفاعیتاریکِ بالا از زمین شناور بود.
خوشبختانه یکی از تیرهای هلی در هوا به نیزه خورد، انفجارِ مهیبی به راه انداختمیگیرد و آن را از مسیر منحرف کرد. اما این شلیکِ خیرهکننده، قدیسِ زیبای اسبسیما راکسی برای کسری از ثانیه بیدفاع گذاشت؛ چیزی که کم مانده بود به قیمتِ جانش تمام شود.
سانی سه تجسمش را ظاهر کرددستکم و در حالی که هرکدام بهمیدان یکی از آسوراها یورش میبردند، غرید:
«سرگرمشون کنید!»
خودش هم دقیقاً نمیدانست چرا دارد جلوی حملهٔ نوچههایتاریکِ تایرنتِ نفرینشده به آنویل را میگیرد. بهتر نبود فرمانروایزمین لعنتی در این نبرد کشته یا دستکم بدجوری زخمی میشد؟
نه... احتمالاً نه. اگر آنویل از پا درمیآمد یا از میدان حذفنوچههای میشد، دیگر کسی نمیماند که ملکهٔ کرمها را مهار کند. و وقتیمیشد قلمروِ او کلِ جهان را میبلعید، نه سانی و نه نفیس حریفش نمیشدند.
این دلیلِ منطقیاش بود. اما دلیلِ غیرمنطقیاشبدجوری این بود که در نبردی علیه انسانها،کسی همدستی با موجوداتِ کابوس اصلاً به دلش نمینشست.
سانی و تجسمهایش، در کنارِ دیو، با آسوراها گلاویزمیدان شدند. قدیسها هم احتیاط را کنار گذاشتند و سراپا حملهکلِ شدند؛ با تلاشِ مشترکِ آنها، گولمهای هولناک موقتاً زمینگیر شدند.
بخشِ پهناوری از ویرانههای پوشیدهآتشینش از گیاه، زیرِ بارِ خشونتِ مورمورکنندهٔخوش نبردِ جنونآمیزشان با خاک یکسان شد...
اما این ویرانی حتی به گردِدقیقاً پای فاجعهای که پادشاهِ شمشیرها ونوچههای مکافات به راه انداخته بودند، نمیرسید.
در قلبِ شهرِ باستانی، پیکرِ غولپیکرِ مکافات سرانجام در توفانی از شمشیرهامیدان غرق شد. جثهٔ تایرنتِ نفرینشده چنان عظیم بود که حرکاتش به شکلی فریبندهنفیس کند به نظر میرسید. با هر قدمی که برمیداشت، گودالها به لرزه درمیآمدند.
ایزدِ نفرینشده داشت آرام دستش را بالا میآورددرمیآمد که رودِ خروشانِ شمشیرها به بدنش کوبیده شدکند و به گردبادی عظیم از فولاد بدل گشت.
تکتکِ آن تیغههایکشید بیشمار با نیرویی ویرانگرپیکرِ به مکافات کوبیده میشدند.
درخششِ نورهای کورکننده و گلهای شعله در سراسرِ گسترهٔ تاریکِ بدنِ غولآسایش شکفتند؛ اینهاآنویل حاصلِ تبدیلِ انرژیِ جنبشی به گرما و نور بود، درست شبیه به زمانی کهمیدان پرتابههای توپهای ریلیِ عظیمِ محاصره، به گلههای موجوداتِ کابوس در پای دیوارهای فالکون اسکات میخوردند.
با این تفاوت که این انفجارها بینهایت مخربتر بودند و اراده و جوهرِ یک موجودِ مطلق راکرمها در خود داشتند. گذشته از آن، در فالکون اسکات نهایتاً چند ده توپِ ریلی در هر لحظههمدستی شلیک میکرد. اما اینجا، انبوهی از شمشیرها در کار بود که بیوقفه بر پیکرِ تایرنت فرود میآمدند.
ناگهان سرماییکشته در ستونِبدجوری فقراتِ سانی دوید.
با دیدنِ توفانی از نور وزخمی شعله که پیکرِ عظیمِ مکافات راهدفش در خود فرومیبرد، چشمانش گرد شد.
«گندش بزنن...»
سپس نیروهای خروشانِلعنتی رهاشده از حملهٔ آنویل،بدجوری از مرزی هولناک گذشتند.
تایرنتِ غولپیکر تا آن لحظه کاملاً در شعلهها غرق شده بود و توفانی ازکرمها شمشیرها همچنان پیکرِ کوهمانندش را با رگباری مهیب از ضرباتِ نابودگر بمباران میکرد. در واقع،علیه حرارتِ رهاشده از آنها چنان زیاد بود که انگار خودِ هوا هم آتش گرفته بود.
مثلِ یک واکنشِ زنجیرهای بود.
جهان لرزید و سپس با نوری خروشان منفجر شد. ناگهان دیواری هولناک از شعله در دوردست شکل گرفتفرمانروای که تقریباً تا گنبدِ گودالها میرسید. گرگومیشِ کمنوری که هزاران سال بر آنجا حاکم بود در دم از بینقلمروِ رفت... و جنگلِ باستانی که ویرانهها را پوشانده بود نیز تقریباً در کسری از ثانیه به خاکستر تبدیل شد.
شهرِ بینام برای لحظهای کوتاه از زیرِ آغوشِ خفهکنندهٔاحتمالاً آن بیرون آمد و تقریباً شبیهِ زمانی شد که تمدنِکند گورِ خدا هنوز تسلیمِ چالشِ بیرحمانهٔ طلسمِ کابوس نشده بود.
منظرهٔ زیبایی بود.
سپس خودِ سنگهای باستانیردِ ذوب شدند و به رودهاییتاریکِ از مذابِ ملتهب بدل شدند.
دیوارِ سربرفلککشیدهٔ شعلههای سوزان بهخودش بیرون غلتید و ویرانهها راجلوی از مرکز به سمتِ بیرون بلعید...
احتمالاً یکی دو لحظه بیشتر نمانده بودبدجوری تا حرارتِ مرگبار به حاشیهٔ شهر برسد،کسی جایی که قدیسها داشتند با آسوراها میجنگیدند.
سانی به خودش اجازه دادمیشد کسری از ثانیه این صحنهٔ شگفتانگیزکسی از ویرانیِ غیرقابلدرک را تماشا کند.
سپس بهآتش عقب دویدردِ و داد زد:
«ریوالن!»
قدیسها که انگار منظورش را فهمیده بودند، بهسرعت حرکت کردند تا کنارِ کرگدنِ عظیم بایستند. سانی دیوانهوار بهمهار اطراف نگاه کرد تا ببیند کاسی آنجا هست یا نه، اما نیازی به نگرانی نبود؛ کاسی همان جاکابوس بود، تنها یکی دو قدم با او فاصله داشت. در واقع، احتمالاً او اول از همه رسیده بود.
درست پیش از رسیدنِ موجی از حرارتِ غیرقابلتحمل، سپرهای ریوالن توانستند آنها راملکهٔ احاطه کنند. قدرتِ سرشتِ تدافعیاش حرارت، موجِ انفجار و شعلهها را آنقدر ضعیفمنطقیاش کرد که قدیسها بتوانند دوام بیاورند. کمرِ پهنِ دیو نیز از آنها محافظت میکرد.
چند ضربانِ قلب بعد،ردِ دیوارِ شعله گنبدِ سپرهایگرگومیشِ نامرئی را کاملاً بلعید.
جهان بهغرید ورطهای آتشینکنید تبدیل شده بود.
«آه...»
خودِ هوا سوخته و از بین رفته بود،درمیآمد برای همین نمیتوانستند نفس بکشند. خوشبختانه قدیسها میتوانستند مدتیوقتی بدونِ اکسیژن دوام بیاورند... هرچند هنوز هم ناخوشایند بود.
اما زنده ماندند.
جنگل خاکستر شدهسرگرمشون بود. ویرانهها ذوب شدهنمیدانست بودند. هوا سوخته بود.
سرانجام، وقتی دیگرلعنتی چیزی برای سوزاندن نماندهبدجوری بود، آتش فروکش کرد.
سانی دوبارهکشته میتوانست همهچیزبدجوری را واضح ببیند.
درست روبهرویش، لاکِ سیاه دیو ملتهب شده بود. اما به نظر نمیرسید سایهٔپشتِ سیریناپذیر احساسِ ناراحتی کند؛ برعکس، شادمان بود و از خونخواهی و نشاط لبریزانفجارِ شده بود، گویی بخشی از آتشِ سوزان را جذبِ کالبدِ فولادیاش کرده بود.
کمی دورتر، آسوراها در محاصرهٔ رشتههای دود ایستاده بودند. تکههایجلوی خزهٔ سرخی که گولمهای پلید را پوشانده بود، حالا سوختهنبرد و از بین رفته بودند و ظاهرِ واقعیشان را نمایان میکردند.
پشتِ سرِ موجوداتِ کابوسِ اعظم، ویرانههای وسیعِ شهرِمیشد باستانی... کاملاً از بین رفته و به چشماندازیملکهٔ جهنمی از خاکستر و مذاب تبدیل شده بودند.
و باز هم دورتر...
تایرنتِ نفرینشده، مکافات،کشید دستنخورده و سالمزخمی باقی مانده بود.
هنوز جای زخمی که شعلهٔ نف روی بدنش انداخته بودجلوی دیده میشد، اما حریقِ هولناکی که توفانِ شمشیرهای آنویل به اینکشته جهان احضار کرده بود، حتی یک خراش هم رویش نینداخته بود.
دستِ عظیمِ مکافات از میانِ ابرِ غلیظِ دودِمیشد سیاه به جلو دراز شده بود، گویی میخواستملکهٔ پادشاهِ شمشیرها را مثلِ حشرهای مزاحم کنار بزند.