---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2111: سیگنال‌های متناقض • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2111: سیگنال‌های متناقض

0

لعن... ت...

سانی در طولِ دورهٔ کاریِ طولانی و پرفرازونشیبش به‌عنوانِ حاملِ طلسمِ کابوس با انواع‌واقسامِ دشمنان جنگیده بود —‌می‌نشست​ و حتی بعد از بازنشستگیِ ناگهانی و غیرقابل‌توضیحش از این عنوان، با دشمنانِ بیشتری هم روبه‌رو شده بود. در‌درد​ میانِ آن‌ها موجوداتِ کابوسِ قدرتمند، قهرمانانِ بیدارشدهٔ کهنه‌کار و وحشت‌های هولناکی به چشم می‌خوردند که توصیفشان برایش دشوار بود.

اما تعدادِ بسیار کمی از آن‌ها، اگر اصلاً کسی توانسته بود، موفق‌گلویش​ شده بودند چنین فشاری به او بیاورند. دست‌کم در سال‌های اخیر نه، بعد‌زانویی​ از اینکه به رتبهٔ متعالی رسید و به اوجِ شناخته‌شدهٔ قدرت نزدیک شد.

سایهٔ مرموز با موجوداتِ کابوس‌نمی‌دید​ فرق داشت، چون مهارتِ رزمی‌خنجرِ​ و هوشِ مرگباری شبیهِ انسان‌ها داشت.

اما با انسان‌ها هم فرق داشت، چون ذهنش‌هدف​ کاملاً بیگانه و گریزپا بود و چیزی جز‌به‌سمتِ​ نیتِ کشتارِ بی‌رحمانه و خون‌بار در آن یافت نمی‌شد.

درنده و وحشی بود، اما در‌دردِ​ عین حال سرد و حسابگر، و تمامِ‌جابه‌جا​ تمرکزش روی از پای درآوردنِ دشمن بود.

اگر سانی خودش را‌گرفت​ در سیبلِ این عزمِ مرگبار‌کرد​ نمی‌دید، واقعاً جای تحسین داشت.

از یک ضربهٔ خنجرِ شرورانه جاخالی داد، اما در عوض لگدی ویرانگر خورد و تلوتلوخوران عقب رفت. دردِ شدیدِ دنده‌های کبودش را نادیده گرفت‌کبودش​ و بی‌درنگ جابه‌جا شد، و ضربه‌ای را دفع کرد که اگر به هدف می‌نشست، گلویش را پاره می‌کرد. تا آن لحظه، تیغه‌ای ابسیدین به‌سمتِ چشمِ‌شکمش​ راستش می‌آمد، و همان‌طور که سرش را کج می‌کرد تا جاخالی بدهد، زانویی محکم به شکمش کوبیده شد و باعث شد از درد هیس بکشد.

سایهٔ مرموز مثلِ رقصنده‌ای بود که می‌توانست از تمامِ بدنِ مه‌آلودش به‌عنوانِ سلاح استفاده کند، و هیچ فرقی بین تیغه‌ها، مشت‌ها، آرنج‌ها، زانوها یا‌محکم​ پاهایش نمی‌گذاشت. هر ضربهٔ دقیق یا بالقوه کشنده بود یا قصد داشت راه را برای حملهٔ مرگبارِ بعدی باز کند، و این ضربات بی‌هیچ‌دقیق​ زحمتی در پیِ هم می‌آمدند. با وجودِ دودِ شبح‌واری که حرکاتش را پنهان می‌کرد، سانی نمی‌توانست حتی برای یک لحظه تمرکزش را از دست بدهد.

بارانِ حملات بدونِ کسری از ثانیه مهلت ادامه داشت، و همگی مثلِ گیره‌ای بی‌رحم و خفه‌کننده‌کرد​ به هم زنجیر شده بودند. مهم نبود سانی چقدر مقاومت می‌کرد، نمی‌توانست ابتکارِ عمل را به دست‌محکم​ بگیرد — فقط می‌توانست دیوانه‌وار از خودش دفاع کند، و به‌سختی با این یورشِ مرگبار همگام بماند.

زخم‌ها و کبودی‌ها رفته‌رفته بدنش را پوشاندند. زرهش مثلِ کاغذ بریده می‌شد و استخوان‌هایش زیرِ‌لحظه​ فشارِ تحمل‌ناپذیر ناله می‌کردند و در آستانهٔ شکستن بودند. دست‌کم خونریزی نداشت، اما دو دستِ‌درد​ سایه‌ایِ باقی‌مانده‌اش مدت‌ها پیش فدا شده بودند. حالا حتی دست‌های خودش هم در خطرِ نقص‌عضو بودند.

آآآه...

با جاخالی دادن از ضربه‌ای دیگر، غرید و یورش برد؛ قصد داشت شانهٔ زره‌پوشش را‌ابسیدین​ به کمان‌دارِ مرموز بکوبد. با این حال، دشمن درست مثلِ مه عقب کشید و بی‌درنگ‌بکشد​ ضدحمله زد، و چیزی نمانده بود یکی از چاقوهایش را در شقیقهٔ سانی فرو کند.

مثلِ دو گردبادِ تاریک با هم درگیر شدند، و در حالی که سایهٔ مکافات‌ضربه‌ای​ قدمِ عظیمِ دیگری برمی‌داشت، روی شانه‌اش جابه‌جا شدند. پردهٔ درخشانِ جوهری که می‌چرخید با‌می‌آمد​ خروشِ نبردشان پاره شد، و بارِ دیگر تاریکیِ آرام‌بخش آن‌ها را در بر گرفت.

همهمهٔ کرکننده‌شان سکوتِ ابدیِ حاکم بر عالمِ‌ضربه‌ای​ سایه را در هم درید، و آسمانِ‌می‌کرد​ سیاه از قدرتِ هولناکِ ضرباتشان به لرزه درآمَد.

همان‌طور که سانی و کُشندهٔ‌نمی‌دید​ مه‌آلود با سلاح‌هایشان می‌جنگیدند، نبردِ‌خنجرِ​ پنهانِ دیگری هم در جریان بود.

نبردی برای مهارِ‌بی‌درنگ​ سایه‌های باستانی که‌دفع​ احاطه‌شان کرده بودند.

سانی داشت اقتدارش را تحمیل می‌کرد، و به سایه‌ها فرمان می‌داد تا‌بی‌درنگ​ به ندایش پاسخ دهند و در قالبِ توفانی تجلی‌یافته بر سرِ کمان‌دار فرود‌به‌سمتِ​ بیایند. در همین حین، کمان‌دار بی‌صدا به آن‌ها فشار می‌آورد تا بی‌حرکت بمانند.

کُشندهٔ مرموز حتی توانسته بود روی دست‌های تجلی‌یافته‌ای که سانی استفاده‌می‌نشست​ می‌کرد اِعمالِ نفوذ کند، و آن‌ها را اگر نه بی‌فایده، دست‌کم غیرقابل‌اعتماد‌سرش​ کرده بود — آن‌قدر که یکی پس از دیگری نابود شده بودند.

برخلافِ نبردِ جسمانی، این نبرد با سلاح یا مهارتِ رزمی پیش نمی‌رفت. در‌داد​ عوض، با چیزِ دیگری درمی‌گرفت... شاید اراده. چون هر دو مبارز مدعیِ فرمانروایی‌گرفت​ بر آن‌ها بودند، سایه‌ها از کسی پیروی می‌کردند که اقتدارش مستبدانه‌تر و سازش‌ناپذیرتر بود.

بنا بر همهٔ شواهد، سانی اصلاً نباید در نبردِ اراده و اقتدار با یک موجودِ اعظم... مطلق؟... برابر می‌بود. با این‌سرش​ حال، او سرورِ سایه‌ها بود. این صفت به او اختیارِ فرمانروایی بر آن‌ها را می‌داد و او را به‌عنوانِ برگزیدهٔ ایزدِ سایه‌مشت‌ها​ نشان می‌کرد. مثلِ عاملِ توازن عمل می‌کرد و به او اجازه می‌داد شکافی را که از کماندارِ بی‌رحم جدایش می‌کرد، پر کند.

فعلاً نه سانی و نه دشمنش نتوانسته بودند بر ارادهٔ دیگری چیره شوند‌جابه‌جا​ و مهارِ سایه‌ها را به دست بگیرند. تساویِ طاقت‌فرسایی بود... اما با این‌چشمِ​ حال. مساوی کردن با موجودی از رتبهٔ مطلق در نبردِ اراده، نتیجهٔ بدی نبود.

در واقع...

سرانجام وقتی توانست ضربه‌ای سطحی فرود‌واقعاً​ بیاورد و دشمن را برای یک‌جاخالی​ لحظه عقب براند، سانی نفسِ خش‌داری کشید.

حتی مطمئن نبود رتبه و طبقهٔ این سایهٔ لعنتی چیست. برخلافِ آواره‌های تاریک، کماندارِ‌تیغه‌ای​ مرموز از تاریکیِ عنصری ساخته نشده بود، بنابراین هیچ‌چیز سدِ راهِ سانی نبود تا‌درد​ سعی کند به درونِ جوهرش نگاهی بیندازد... فقط پیش از این فرصتش را نداشت.

با استفاده از وقفهٔ لحظه‌ای در درگیریِ شدیدشان —‌کبودش​ که بی‌شک فقط کسری از ثانیه طول می‌کشید — سانی‌گلویش​ نگاهش را چرخاند و به درونِ سایهٔ مرموز نگاه کرد.

از آنچه دید، جا خورد.

«این دیگه...»

کماندارِ مرموز یک سایه بود. سانی تقریباً مطمئن بود که فرقی با مکافات ندارد؛ سایه‌ای که پس از هلاک شدنِ‌همان‌طور​ صاحبش واردِ قلمروِ مرگ شده بود... هرچند به نظر می‌رسید این یکی عقلِ بیشتر و نیتِ برنده‌تری را حفظ کرده است.‌بین​ شاید در طولِ اعصار، با تن ندادن به نابودی در عالمِ سایه، رفته‌رفته به یک موجودِ سایه‌ایِ واقعی تبدیل شده بود.

در هر صورت، انتظار داشت شراره‌های تاریکی را ببیند، شبیه به همان‌هایی که‌جابه‌جا​ در اعماقِ سایه‌های خودش می‌سوختند، یا در بهترین حالت هسته‌های سایهٔ بی‌نوری شبیه‌چشمِ​ به آنچه خودش داشت. یا شاید هم هیچ‌چیز جز گسترهٔ تاریکِ یک سایهٔ عظیم.

اما در کمالِ تعجب...

هسته‌ای زیبا و درخشان درونِ کماندارِ مرموز می‌سوخت و مانندِ یک خورشیدِ‌جاخالی​ نقره‌ای می‌درخشید. یک هستهٔ سایه نبود — یک هستهٔ روحِ واقعی بود‌کبودش​ که برخلافِ سانی، به‌جای جوهرِ سایه، لبریز از جوهرِ روحِ واقعی بود.

«این دیگه چه وضعشه؟»

او انسانی بود که روحش شبیه به روحِ یک سایه بود،‌گرفت​ در حالی که کماندارِ مرموز یک سایهٔ واقعی بود که با‌لحظه​ وجودِ همهٔ این‌ها، با یک هستهٔ روحِ شعله‌ور در سینه‌اش پرسه می‌زد؟

چطور چنین چیزی ممکن بود؟

اما از‌سیبلِ​ طرفی... هر‌مرگبار​ چیزی ممکن بود.

اگر موجودِ عجیبی مثلِ سانی می‌توانست وجود‌کرد​ داشته باشد، پس چرا موجودی دقیقاً در‌تیغه‌ای​ نقطهٔ مقابلِ او نمی‌توانست وجود داشته باشد؟

صرفِ نظر از این...

چیزی که بیشتر از همه حیرت‌زده‌اش کرد این بود که کماندارِ مرموز فقط یک هستهٔ‌لحظه​ روح داشت، که یعنی فقط یک جانور بود. با توجه به اینکه این موجودِ لعنتی‌درد​ چقدر آشکارا هوشمند بود، احتمالاً به این معنی بود که سایهٔ یک انسانِ مرده است.

مهم‌تر از آن، رتبه‌اش... عجیب بود. نه مطلق بود و نه متعالی، بلکه‌داد​ چیزی بینِ این دو بود. انگار روحِ یک موجودِ مطلق آسیب دیده و‌گرفت​ فرسوده شده بود و بخشِ زیادی از درخششِ گذشته‌اش را از دست داده بود.

شاید حتی زمانی مقدس بوده... کسی چه می‌دانست؟‌هدف​ سانی فقط می‌توانست وضعیتِ فعلیِ سایه را ببیند،‌به‌سمتِ​ نه چیزی که در حالتِ دست‌نخورده‌اش بوده است.

در هر صورت، کماندارِ مرموز یک فرمانروا نبود. نه فقط به این دلیل که به‌دفع​ نظر می‌رسید قدرتش در طولِ هزاران سال هضم شدن در عالمِ سایه فرسایش یافته، بلکه‌سرش​ به این دلیل که قلمرو نداشت. و حتی اگر زمانی انسان بوده، دیگر انسان نبود.

بنابراین، سانی واقعاً‌نادیده​ هیچ ایده‌ای نداشت‌جابه‌جا​ که آن موجود چیست.

فقط... یک سایهٔ عجیب و‌نمی‌دید​ سرسخت که بسیار موذی‌تر و مرگبارتر‌شرورانه​ از چیزی بود که باید می‌بود.

با این حال، هیچ‌چیز‌جابه‌جا​ این حقیقت را تغییر نمی‌داد‌می‌نشست​ که باید آن را می‌کشت.

و در این مورد...

سانی فکری‌کبودش​ برای ادامهٔ کار‌بی‌درنگ​ در سر داشت.

ناولها | novelha.net