---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2088: قطعه‌های جنگ (۲۵) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2088: قطعه‌های جنگ (۲۵)

0

با فرونشستنِ شعله‌ها، بادی‌انسانی​ توفانی از پشت به‌حرکت​ قدیس‌ها و آسوراها کوبید.

هوا بود که برای پر کردنِ‌کسری​ خلأ هجوم می‌آورد — و بویِ‌سایید​ خفه‌کنندهٔ خاکستر را با خود می‌آورد.

ویرانه‌های شهرِ باستانی به جهنمی آتشین‌کنین​ تبدیل شده بود و گرمایِ طاقت‌فرسایی‌دندان​ با هر دم، ریه‌هایشان را می‌سوزاند.

هیچ انسانِ فانی‌ای نمی‌توانست در این برزخِ ملتهب زنده بماند،‌سپس​ با این حال، قدیس‌های شمشیر دوام آوردند. هرچه بود، کسانی‌کالبدِ​ که در رتبهٔ متعالی بودند، چندان فانی به حساب نمی‌آمدند.

پیشِ رویشان، زره‌های سنگیِ‌انسانی​ آسوراها با شراره‌های سرخ‌حرکت​ و خشمگین سوسو می‌زد.

هلی تغییرشکلش را کنار‌حمله​ گذاشت و عرق از پیشانی‌ماند​ پاک کرد؛ نفس‌هایش بریده‌بریده بود.

چهرهٔ زیبایش‌زرهشون​ از درد‌نرمه​ در هم رفت.

«تو این‌گرما​ شرایط چطور‌حمله​ باید باهاشون بجنگیم؟»

صدایش ضعیف و شبح‌وار بود، چون‌کوچک‌تر​ هنوز هوای کافی در اطرافشان نبود‌پیکرهای​ تا صدا را به‌درستی منتقل کند.

سانی فقط به جلو خم‌کنین​ شد و آماده شد تا‌سپس​ به سمتِ دشمنان یورش ببرد.

«منتظرِ چی هستین؟‌گرما​ تا زرهشون هنوز از‌کسری​ گرما نرمه، حمله کنین!»

کسری از ثانیه به او خیره ماند، سپس دندان به‌سپس​ هم سایید و تیری در چلهٔ کمانش گذاشت — کمانی که‌انسانی​ حالا با بازگشتِ دوباره‌اش به کالبدِ انسانی، بسیار کوچک‌تر شده بود.

قدیس‌های دیگر‌دوباره‌اش​ هم به‌انسانی​ حرکت درآمدند.

...در دوردست، آن‌سوی پیکرهای تاریکِ‌کنین​ آسوراها، دستِ مکافات تنها چند لحظه‌دندان​ با رسیدن به آنویل فاصله داشت.

رودهایی از شمشیر در تاریکیِ سرخ و درخشانِ‌ثانیه​ برهوتِ خاکسترشده پیچ‌وتاب می‌خوردند و درست در مقابلِ‌کمانش​ او مانندِ یک گلِ فولادیِ عظیم به هم می‌پیوستند.

قرار بود مرکزِ آن‌حمله​ سپری برای فرمانروا باشد‌خیره​ و ضربهٔ تایرنت را بگیرد.

چهار تجسمِ سانی بر سرِ آسوراها فرود آمدند و جهنمی برایشان‌آن‌سوی​ به پا کردند. با این حال، حتی در بحبوحهٔ نبردِ مرگبار،‌داشت​ نمی‌توانست چشم از رویاروییِ عظیمی که در دوردست رخ می‌داد بردارد.

دستِ مکافات در انفجاری‌حمله​ از ویرانیِ خشمگینانه با‌خیره​ گردبادِ شمشیرها برخورد کرد.

از دور به نظر می‌رسید حرکتش کُند است، اما‌خیره​ هنگامِ برخورد، درخششِ کورکننده‌ای پدیدار شد و پس از‌حالا​ آن، غرشِ رعدآسا و موجِ شوکِ عظیمی به راه افتاد.

این بار، موجِ شوک به‌صورتِ عمودی پخش شد. چند لحظه بعد،‌دندان​ به کفِ گودال‌ها و همچنین گنبدِ آن‌ها کوبید — دنیا لرزید و‌کوچک‌تر​ شبکه‌ای از ترک‌های کم‌عمق روی سطحِ استخوانِ باستانیِ بالای سرشان پدیدار شد.

تودهٔ چرخانِ شمشیرهای پرنده‌انسانی​ نتوانسته بود جلوی دستِ‌حرکت​ ایزدِ نفرین‌شده را بگیرد.

بدونِ ذره‌ای کاهشِ سرعت از میانشان گذشت، شمشیرهای بی‌شماری را‌سپس​ نابود کرد و بسیاری دیگر را به دوردست پرتاب کرد.‌کالبدِ​ قطعه‌های تیغه‌های شکسته و جریان‌هایی از فلزِ مذاب مثلِ باران بارید.

سانی نتوانست ضربه را واضح ببیند. فقط گردبادی از جرقه‌های‌ماند​ سرخ را دید که پادشاهِ شمشیرها را احاطه کرد و‌دوباره‌اش​ سپس دید که او مانندِ شهاب‌سنگی به پایین سقوط کرد.

آنچه را بعد‌نرمه​ اتفاق افتاد، با‌کسری​ حسِ سایه درک کرد.

آنویل نتوانست به بدنِ دشمن آسیبی برساند و در عوض سرنگون شد. با این‌دستِ​ حال، انگار فرمانروا در نهایت توانسته بود از خود در برابرِ ضربه محافظت کند. او‌می‌خوردند​ در رودخانه‌ای از گدازه سقوط کرد و فوارهٔ عظیمی از آن را به هوا فرستاد.

چند لحظه بعد، آنویل بی‌هیچ جراحتی آرام از جا برخاست و با چهره‌ای تاریک به بالا‌کمانی​ نگاه کرد. قطراتِ گدازه از روی سطحِ سیاه زرهش پایین غلتیدند و حتی ردی هم روی آن‌تنها​ باقی نگذاشتند؛ او چنان در رودخانهٔ ملتهبِ سنگ‌های مذاب ایستاده بود که گویی در آب ایستاده است.

چشمانش سرد بود‌گرما​ و سرشار از‌کنین​ عزمی تاریک و خفه‌کننده.

دست دراز‌گرما​ کرد و شمشیرِ‌کنین​ دیگری احضار کرد.

اما این‌دوباره‌اش​ یکی... حسِ‌انسانی​ متفاوتی داشت.

سایه‌اش بسیار ترسناک‌تر از سایهٔ تیغه‌های‌کسری​ بی‌شماری بود که مانند توفانی از‌سایید​ فولاد بر فرازِ فرمانروا حرکت می‌کردند.

«الان چی شد؟»

سانی تقلا می‌کرد تا با آسوراهای ترسناک‌ثانیه​ بجنگد و هم‌زمان می‌کوشید درگیریِ مهیب میانِ‌چلهٔ​ پادشاهِ شمشیرها و مکافات را درک کند.

در ظاهر، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسید؛ رقابتی سرراست بر سرِ توانایی‌شان‌پیکرهای​ در اِعمالِ نیرو و به بار آوردنِ ویرانی. با این حال، سانی‌تاریکیِ​ مطمئن بود که ماجرا چیزی فراتر از آن است که به چشم می‌آید.

آنویل صرفاً به این دلیل در بریدنِ مکافات ناکام نمانده بود که پیکرِ عظیمِ تایرنتِ نفرین‌شده بیش از حد سفت بود، و‌بسیار​ ضربهٔ مکافات را صرفاً به این دلیل نتوانسته بود سد کند که بازوی آن بیش از حد قدرت داشت. در عوض، قلمروِ‌خاکسترشده​ شمشیر نتوانسته بود سلطهٔ خود را بر اقتدارِ ایزدِ نفرین‌شده تحمیل کند، و اراده‌اش در غلبه بر ارادهٔ دشمن شکست خورده بود.

هر چیزِ‌زرهشون​ دیگری صرفاً‌نرمه​ یک پیامد بود.

چهرهٔ سانی‌گرما​ پشتِ نقاب‌حمله​ در هم رفت.

پس از آن، حواسش از آن نبردِ کفرآمیز پرت شد و مجبور‌پیکرهای​ شد روی نبردِ خودش تمرکز کند. همان‌طور که سانی و قدیس‌های شمشیر با‌درخشانِ​ آسوراهای تلوتلوخوران می‌جنگیدند، گهگاه نگاهشان به رویاروییِ وحشتناکِ پادشاهِ شمشیرها و مکافات می‌افتاد.

درخشش‌های نورِ کورکننده، غرش‌های کرکنندهٔ رعد، و امواجِ‌خیره​ ضربه‌ایِ ویرانگر همچنان جهان را عذاب می‌دادند و‌کمانی​ باعث می‌شدند گودال‌ها با تشنج‌هایی هولناک به لرزه درآیند.

پیکرِ غول‌پیکرِ تایرنتِ نفرین‌شده به‌راحتی به چشم می‌آمد، اما آنویل بسیار کوچک‌تر از آن بود که از دور‌حالا​ به‌وضوح دیده شود — به‌ویژه در آن هرج‌ومرجِ هولناکِ درگیریِ مهیبشان. با این حال، حضورش به همان اندازه کوبنده‌رسیدن​ بود، چرا که حتی وقتی خودِ فرمانروا دیده نمی‌شد، توفانِ شمشیرهایی که احضار کرده بود همیشه به چشم می‌آمد.

سیلاب‌های فولادِ خش‌خش‌کننده که مکافات را محاصره کرده بودند، هم‌اندازهٔ تایرنتِ نفرین‌شده بودند و حتی گاهی از آن‌بازگشتِ​ هم بالاتر می‌رفتند. در حرکت، روان، اوج‌گیران، در حالِ سقوط... بی‌وقفه به آن ایزدِ وهم‌آور حمله می‌کردند. گردبادِ‌رسیدن​ چرخانِ شمشیرها به‌شکلی عجیب مسحورکننده بود، و بیشتر از همه، خودش تقریباً شبیه به موجودی زنده به نظر می‌رسید.

گویی جریان‌های شمشیرهای‌کالبدِ​ تیز، جایگزینی برای‌کوچک‌تر​ پیکرِ خودِ پادشاه بودند.

«...داره چیکار می‌کنه؟»

قضاوت برای سانی سخت بود، چون واقعاً چیزِ زیادی از مهارتِ جنگیِ واقعیِ آنویل نمی‌دانست،‌چلهٔ​ اما همه‌چیز عجیب به نظر می‌رسید. تا این لحظه، انگار پادشاهِ شمشیرها فقط از توانِ‌پیکرهای​ خفته‌اش استفاده کرده بود... البته نسخه‌ای به‌شکلِ غیرقابل‌تصوری تکامل‌یافته از آن، اما نه هیچ‌چیزِ دیگری.

سانی آن توان را در یادهای اوروم دیده بود. آنویل به‌عنوانِ یک خفته، پیوندِ عمیقی با فلزات داشت‌بازگشتِ​ و حتی می‌توانست تا حدودی آن‌ها را مهار کند، و از این شکلِ ضعیفِ مهار برای فشار دادنِ‌رسیدن​ تیغهٔ شمشیرش در نبرد استفاده می‌کرد و به این ترتیب شمشیرزنی‌اش را به روش‌هایی مرگبار و غیرقابل‌پیش‌بینی ارتقا می‌داد.

به‌عنوانِ یک بیدارشده، می‌توانست شمشیرِ پرنده‌ای را با نیرویی‌درآمدند​ کافی مهار کند تا بدونِ اینکه قبضه‌اش هرگز دستش را‌رسیدن​ لمس کند، موجوداتِ کابوس را به‌طرزِ مؤثری از پای درآورد.

و هرچقدر هم که بعید به نظر می‌رسید، این توفانِ عظیمِ شمشیرها‌سایید​ دقیقاً همان بود — امتدادی از همان توان. از یک شمشیر، به ده‌ها،‌حرکت​ تا بی‌شمار... گسترهٔ اجرا کاملاً متفاوت بود، اما جوهرِ آن دقیقاً همان بود.

پس چرا آنویل برای‌نرمه​ جنگیدن با مکافات از‌ثانیه​ دیگر توان‌های سرشتش استفاده نمی‌کرد؟

البته، این احتمال وجود داشت که توان‌های بیدار و عروج‌یافته‌اش هیچ ربطی‌سایید​ به مبارزه نداشته باشند و در عوض برای ساخت‌وساز کاربرد داشته باشند. هرچه‌حرکت​ باشد او یک طلسم‌ساز بود، بنابراین دست‌کم یکی از آن‌ها باید این‌گونه می‌بود.

اما توانِ دگرگونی هم بود. سانی هرگز ندیده بود‌درآمدند​ آنویل شکلِ متعالی‌اش را به خود بگیرد... اما اگر اصلاً‌رسیدن​ زمانِ مناسبی برای این کار وجود داشت، همان لحظه بود.

پادشاهِ شمشیرها منتظرِ چه بود؟

سانی که گیج و مضطرب‌حمله​ شده بود، اخم کرد و‌ماند​ میدانِ نبرد را از نظر گذراند.

ناولها | novelha.net