چپتر 2104: ابزارهای کشتار
0سانی روی غبارِ ابسیدین جلوی جمجمهٔ مارِ عظیم فرود آمد که مثل کوهی از عاج بالای سرشآروارهاش قد برافراشته بود. فکِ پایینِ آن موجودِ عظیم در غبار مدفون بود، اما فکِ بالاییاش مثل درگاهیاسکلتِ تاریک بالای سرش سایه انداخته بود و طاقش با حصاری از نیشهای بزرگ و ترسناک آراسته شده بود.
سانی بالهایش را رها کرد تا فروبریزند وبسیار محو شوند، سپس بقایای باستانی را بررسی کردوقتی و چند لحظه به خود فرصتِ تأمل داد.
خوب میدانستمیخوابید این استخوانهاکلِ متعلق به کیست...
استخوانهای یک مارِ روحآروارهاش بود. نه مارِ روحِزرهی خودش، بلکه یکی از همنوعانش.
منطقی بود که سانی تنها کسی نباشد که همراهیِ راهنمای سایه نصیبش شده است. در واقع، مارِ روحآنقدر برای کسی که برکتِ ایزدِ سایهها را دریافت کرده بود بیش از حد بینقص بود؛ از این رو، سانیمیآمد حدس میزد که به همهٔ کسانی که نشانِ ایزدِ سایه را داشتند، مارِ روحی مخصوصِ خودشان اعطا میشده است.
درست همانطور که نشانشدگانِبقایا سرورِ سایهها یک مارِبسیار سایهٔ کوچک دریافت میکردند.
با این حال...
اگر این بقایا واقعاً متعلق به یکینفربرهای از پیشینیانِ مارِ روح بود، پس موجودی بسیاربودند ترسناکتر از سایهٔ وفادارِ خودِ سانی بوده است.
مارِ روحِ او به اندازهٔ واقعاً عظیمی رشد کرده بود؛ وقتی میخوابید، دورِ کلِمعبدِ تالارِ بزرگِ معبدِ بینام حلقه میزد. آروارهاش آنقدر بزرگ بود که میتوانست نفربرهای زرهی راکدام درسته ببلعد و فلسهایش مانند عقیقِ گرانبها بودند، هر کدام به اندازهٔ یک سپرِ برجی.
با این حال، مار در برابرِ اسکلتِ باستانی کاملاً کوچک به چشم میآمد وعظیمی در مقایسه با آن، در بهترین حالت شبیه کرمی کوچک بود. بقایای جلوی سانینفربرهای واقعاً عظیم بود؛ پیچدرپیچ کشیده شده بود و طولش دستکم به دوازده کیلومتر میرسید...
سانی تروری متعالی بود، و از آنجا که قدرتِ مارآروارهاش به قدرتِ خودش بستگی داشت... از تصور اینکه این موجودِگرانبها عظیم هزاران سال پیش همدمِ چه کسی بوده، به خود لرزید.
آیا جدِّ تمامِ مارهایآروارهاش روح بود، یا صرفاًزرهی عضوی بسیار برجسته از گونهشان؟
مهمتر از آن، آیا توانسته بود بدون اینکه عالمِ سایه او را ببلعد در آنجا دوام بیاورد،آروارهاش یا پس از مرگِ اربابش برای مردن به اینجا آمده بود؟ بسته به پاسخ، سانی میتوانست راهیاسکلتِ پیدا کند تا مارِ روحِ خودش را بدون فرستادنش به سوی نابودیِ قطعی، در اینجا احضار کند.
در هرحال صورت، فعلاًبقایا مسئله این نبود.
مسئلهٔ فعلی این بود که سایهٔ مکافات با وجود اینکه به میدانِمیتوانست نبردی برای کُشندهٔ مهآلود و آوارگانِ تاریک و هولناک تبدیل شده بود، همچنانمار به پیشروی ادامه میداد و همهٔ آنها بهزودی به اسکلتِ مارِ باستانی میرسیدند.
سانی وقتِ زیادی نداشت.
«بزن بریم.»
چیزی که الان نیاز داشتواقعاً ابزارهایی مرگبار برای کشتنِ دشمنانش بود،خودِ نه دانشِ پنهان دربارهٔ اسرارِ گذشته.
نفسِ عمیقی کشید، تاریکیِ اطراف را فراخواند و فرمان داد تا همچون پوستهای او را در بر بگیرد. این روندگرانبها هم آشنا بود و هم عجیب. مدتها میگذشت از آخرین باری که سانی پوستهٔ سایه را به چنین روشِ خامیدوازده ساخته بود و بهجای تبدیلشدن به سایهای ناملموس و ادغامِ طبیعی با آن، بهعنوان موجودی جسمانی در اعماقش باقی مانده بود.
کمی دستش کُند شده بود.
با این حال پوسته بهسرعت شکل گرفت، بدنش را در بر گرفت و به شکلِ غولِ سایه درآمد. اما سانی مجبور بود شیوهٔببلعد کنترلش را تغییر دهد و خود را با این واقعیت که سایههای ظهوریافته مدام فرومیریختند، وفق دهد. آنها اشتیاق داشتند محو شوند ودستکم به جوهرِ عالمِ سایه بازگردند، از این رو، او مجبور بود مدام سایههای تازهای را بیرون بکشد و ظهور دهد تا جایگزینشان کند.
از بیرون، این فرایند کاملاً تماشایی بود — انگار غولِوفادارِ سایه در ردایی مواج از دودِ تاریک و شبحوار پیچیدهتالارِ شده بود که پشت سرش کشیده میشد و پیکرش را میپوشاند.
برای لحظهای، سانیدورِ حس کرد قدرتِ مهیبیمعبدِ در وجودش رخنه کرد.
سپس، در اعماقِ پوسته لبخندِ شومی زد و بهدرسته حرکت درآمد. ضربهٔ ویرانگری به یکی از نیشهای عاجمانند فرودمار آورد که ورودیِ دهانِ مارِ باستانی را سد کرده بود.
قدرتش چنان مهیب بود که نیشِعظیمی عظیم کنده شد، به زمین افتاد وبزرگِ ابری از غبارِ سیاه به هوا برخاست.
بازوی غولِ سایه بر اثرِ آن ضربهٔموجودی هولناک فرو ریخت. سانی دستش را عقبعظیمی کشید و در همان حال دوباره شکلش داد.
چند لحظه بعد، سانی ضربهٔ مهیبِبزرگِ دیگری فرود آورد و سپس با ضربهٔنفربرهای سوم، یک نیشِ دیگر را هم کند.
با استفاده از قدرتِ تازهیافتهاش آنها را اززرهی زمین برداشت و روی شانههایش گذاشت. به بالا نگاهسپرِ کرد، لحظهای درنگ کرد و سپس به هوا پرید.
سانی روی جمجمهٔ باستانی فرود آمد، پوستهٔرشد سربهفلککشیدهاش را به جلو راند و دوباره پریدبینام تا روی ستون فقراتِ مارِ غولپیکر فرود بیاید.
از آنجا میتوانست سایهٔ مکافات را ببیند که در دوردست سنگینخودِ و کند حرکت میکرد. ردِّ زیبای جوهر همچون رودی درخشان پشتمعبدِ سرش کشیده میشد و نبردِ شدیدی روی بدنِ عظیمش در جریان بود.
دیگر نمیتوانست پیکرِ کماندارِ مرموز را ببیند، اما از روی حرکاتِ سرگردانهای تاریک میتوانست جایدرسته او را حدس بزند. تنها سه تن از آنها در مبارزه باقی مانده بودند، در حالیمقایسه که چهارمی — گرگ — داشت در پهنهٔ متروکِ غبارِ ابسیدین میتاخت تا به همخونهایش برسد.
یکی از سرگردانهای تاریک به شکمِ مکافات چسبیدهزرهی بود و با دهانهای هولناکِ بیشمارش آن راکدام میدرید. سانی تصمیم گرفت آن را زالو بنامد.
یکی دیگر همچون پردهای بزرگ در هوا شناور بود. ناگهان، پرده جمع شدبزرگِ و در هم پیچید، بالهای عظیمی از دلش بیرون زدند — موجود باعقیقِ استفاده از آنها به عقب جاخالی داد و از چنگِ تایرنتِ نفرینشده گریخت.
سانی تصمیمحال گرفت آن یکیواقعاً را کرکس بنامد.
دیگری همچون تودهای از تاریکیِ جوشان بود و با شاخکهای بیشماری که از بدنش بیرون میجهیدند، آن رامانند بالا میکشیدند و دوباره جذبِ بدنش میشدند، از تنهٔ هیولا بالا میرفت — کاملاً مشخص بود که اینپیچدرپیچ یکی به دنبالِ کماندار است؛ تیرهایی که از شانهٔ چپِ مکافات بر سرش میباریدند، این را ثابت میکرد.
سانی نمیدانست آن موجودِ منفورآنقدر را چه بنامد، پس خیلیببلعد ساده اسمش را گذاشت «چیز».
سانی لحظهای را به بررسیِ این وضعیتِرشد وخیم گذراند، نیشهای مارِ باستانی را زمین گذاشتبینام و با تمرکز، سایههای بیشتری را ظاهر کرد.
انگار کماندارِ مرموز با تیر و کمانش بهخوبی از پسِوفادارِ سرگردانهای تاریک برمیآمد. اما موجوداتِ هولناک بیآنکه از این دشمنِتالارِ بیرحم هراسی به دل راه دهند، همچنان تکههای مکافات را میبلعیدند.
«پس بذارمیخوابید نشونت بدم کارِتالارِ درست یعنی چی...»
سانی رشتهٔ درازی از سایههای ملموس را به شکلِ زنجیر ظاهر کرد،مانند ترکیبش را تغییر داد تا کمی خاصیتِ کشسانی پیدا کند و سپسمیآمد دو سرِ زنجیر را هدایت کرد تا دورِ پایهٔ دندههای مارِ باستانی بپیچند.
سپس یکی از نیشها را روی زنجیر جا انداخت، تمامِ قدرتِکلِ تایتانیاش را جمع کرد و آهسته و با زحمت، چند دهدرسته قدم به عقب رفت و زهِ دستسازش را تا نهایتِ کشسانیاش کشید.
به این ترتیب، آن بقایای غولپیکر راموجودی به تیرکمانِ خود و نیشِ مارِ باستانیعظیمی را به پرتابهای هولناک تبدیل کرده بود.
«...اینو بچش!»
سانی که از شدتِ فشار دندانقروچه میکرد، سرانجام زنجیر را رها کرد تاعقیقِ با شتابی مهیب به جای خود برگردد و نیشِ عظیم را همچون موشکی کهحالت از یک ماشینِ محاصرهٔ غولپیکر و هولناک شلیک شده باشد، در هوا پرتاب کند.
غرشِ رعدآسایی بهخودِ گوش رسید وعظیمی در لحظهٔ بعد...
شهابِ عاجی آسمانِ سیاه عالمِ سایه را شکافت، از پشتوفادارِ به کرکس برخورد کرد، بالهایش را در هم شکست وتالارِ آن موجودِ هولناک را روی بدنِ مکافات به سیخ کشید.