چپتر 2097: چکلیست
0نفیس مدتی ساکت ماندنکرده و آرام او را بررسینبود کرد. سپس ابرویی بالا انداخت.
«بری؟»
سانی بهکند عقب تکیه دادمتوجهِ و آهی کشید.
پس از جمعوجورنبود کردنِ افکارش، باخودش لحنی خنثی گفت:
«اتفاقی که تو گودالها افتاد... واقعاً مسائل رو برام روشن کرد. نهخودش فقط دربارهٔ اینکه پادشاهِ شمشیرها چقدر ترسناکه، بلکه دربارهٔ اینکه فاصلهٔ بینمصائب رتبههای بالاتر چقدر زیاده. برای همین، بعد از مدتها، دوباره تشنهٔ قدرت شدم.»
نفیس اخم کرد؛ انگار تمایلی نداشت بگذارد او برود. سانی نمیدانست اینپشت بیمیلی فقط زاییدهٔ خیالش است یا نه، اما از اینکه نفیس از فکرِروح جدایی از او، حتی برای مدتی کوتاه، ناراضی بود، بهطرز عجیبی دلگرم شد.
«استدلالت چندتا ایراد داره. اول اینکه مهم نیست فاصلهٔ بین رتبهها چقدر زیاده، چون ما...مصائب من... بعد از رسیدن به رتبهٔ مطلق با فرمانروایان روبهرو میشم. دوم اینکه من وهستهٔ تو با پادشاهِ شمشیرها، ملکهٔ کرمها و اون یکی فرق داریم. چون ما ایزدی هستیم.»
البته منظورش سرشتهای ایزدیشان بود. سانی پنهان نکرده بود که اوپتانسیلِ هم یکی از آنها را دارد؛ در واقع، نیازی نبود آنگذاشته را برای نفیس فاش کند. خودش کموبیش متوجهِ قضیه شده بود.
سرشتهای ایزدی پتانسیلِ بسیار بیشتری به یک بیدارشده میبخشیدند و سانی و نفیس هر دو برای تحققِ این پتانسیل،بیشتری مصائب و رنجهای بیشماری را پشت سر گذاشته بودند. همچنین آنها صرفاً جانور نبودند، در حالی که آنویل باهمچنان وجودِ مطلق بودن، همچنان فقط یک هستهٔ روح داشت؛ همین موضوع هم در اختلافِ بین او و مکافات نقش داشت.
حرفهایش تا حدی حقیقت داشت.
سانی لبخندِ محوی زد.
«برنامهها همیشه به هم میریزن، برای همین هیچ تضمینی نیست که خواستهمون برای رسیدن به رتبهٔ مطلق بهموقعمصائب برآورده بشه. در موردِ قدرتهای ایزدیمون... تا حالا کِی قدرتِ خام عاملِ تعیینکننده تو چیزی بوده؟ جفتمون باموضوع کشتنِ موجوداتِ قویتر از خودمون زنده موندیم. اصلاً دلم نمیخواد خودم رو تو طرفِ مقابلِ این معادله ببینم.»
نفیس ناگهان خندید.
«و برایپتانسیلِ همین، میخوای... دنبالِبیدارشده قدرتِ بیشتر بگردی؟»
سانی دستهایش راخودش بالا برد وقضیه شانه بالا انداخت.
«چی بگم، من آدمِ پیچیدهایم. حداقلخودش موقعِ مرگ میتونم به خودم بگمبسیار هر کاری از دستم برمیاومد کردم.»
نفیس چند لحظهپنهان ساکت ماند، سپسدارد سر تکان داد.
«پس کجاپتانسیلِ میخوای دنبالِبیشتری قدرت بگردی؟»
سانی نگاهی به فضای وسیعمتوجهِ و آفتابگیرِ اتاقِ او انداختبیشتری و در جواب دادن درنگ کرد.
سرانجام، بهسادگی گفت:
«عالمِ سایه.»
نفیس لحظهای جا خورد.
«عالمِ... عالمِ ایزدِ سایه؟»
سانی لبخند زد.
«آره. یه سایه مثلِنکرده من برای پیدا کردنِ همچیننبود چیزی دیگه کجا میتونه بره؟»
سپس آهی کشید.
«راستش رو بخوای، حالا که فصلِ آخرِ جنگ داره نزدیک میشه، دستِ خودمتحققِ نیست ولی احساس میکنم... ناقصم. چون هیچوقت نتونستم هستهٔ تایتانم رو شکل بدم.آنویل درسته که تو تصویرِ بزرگتر اونقدرها هم مهم نیست. اما مجبورم تلاشم رو بکنم.»
حرفی از این نزد که اینخودش کار بهشدت خطرناک خواهد بود... نیازی بهبیشتری گفتن نداشت. خطر جزءِ جداییناپذیرِ ماجرا بود.
نفیس مدتی او رانکرده بررسی کرد، سپس با رگهاینبود از تردید در صدایش پرسید:
«چرا تو؟ منظورم این توییه.بیدارشده تو... هیچوقت از استاد سانلسرنجهای برای اینجور کارها استفاده نکردی.»
سانی لبخندِ تلخی زد.
اگر میتوانست، میگذاشت آن مغازهدارِ فروتن... که در این مدت بهنوعی توانستهبسیار بود به شوالیهٔ فرماندهِ پرآوازهٔ ارتشِ شمشیر تبدیل شود... از هر چیزیهمچنین که به نبرد و خونریزی ربط داشت دور بماند. اما چارهٔ چندانی نداشت.
«دیگه چیکار میتونم بکنم؟ سرورِ سایهها توی گودالهاست و یه فرمانروا داره دقیق زیر نظرش میگیره. جرئت نمیکنم هیچکدوم ازبیدارشده تجسمهام رو از اونجا بیرون بکشم. اون تجسمی هم که تو اردوگاهِ ارتشِ سروده نمیتونه پستش رو ترک کنه. اماروح من هم وقتم آزاده و هم معروفم به اینکه روزهای متوالی خودم رو تو زیرزمین حبس میکنم. پس این بهترین انتخابه.»
نفیس باپتانسیلِ نارضایتی نگاهش رابیدارشده به پایین دوخت.
اما سرانجام آهی کشید.
«منطقیه.»
چند لحظهایزدیشان بعد، دوباره نگاهشآنها کرد و پرسید:
«پس کِی راه میافتی؟»
زمان طلا بود،خودش برای همین سانی دلیلیشده برای تلف کردنش نمیدید.
شانه بالا انداخت.
«همین الان.»
نفیس مدتیپتانسیلِ در سکوت اوبیدارشده را برانداز کرد.
سپس به جلوخودش خم شد وقضیه لبخندِ کمرنگی زد.
«نظرت چیهنیازی بعد ازفاش صبحانه بری؟»
سانی اخم کرد.
«ولی ماپتانسیلِ که تازهبیشتری شام خوردیم.»
بعد حالتِ چهرهاش عوض شد.
«آها.»
و بعدایزدیشان باز همنکرده عوض شد.
«حتماً. اینم ایدهٔ محشریه...»
صبح، سانی چند دستورفاش به آیکو داد ومتوجهِ به زیرزمینِ تجارتخانهٔ درخشان رفت.
آنجا که رسید، آخرین کارهاآنها را برای آمادهسازی انجام داد وکند خودش را برای نبرد مهیا کرد.
یادآوریِ اینکه سینهاش با تیری سوراخ شده بود، چهرهاش رارنجهای در هم کشید، اما با این حال قاطعانه ردایِ مهآلودآنویل را مرخص کرد و در عوض ردایِ عقیقی را ظاهر کرد.
...پوشیدنِ دوبارهٔ آن زرهِ سیاه و ترسناک بر تنِ اصلیاش حسِ عجیبی داشت. استادپتانسیل سانلس تنها مدتِ کوتاهی وجود داشت، اما سانی به زندگیِ آسودهاش عادت کرده بود.بودن آن شخصیت همانقدر برایش پناهگاهی امن بود که امیدوار بود برای نفیس هم باشد.
اما آن دوران به سر آمده بود. حتی اگر الان به عالمِ سایه پا نمیگذاشت، سانیتحققِ مطمئن نبود استاد سانلس تا کِی میتواند به وجودش ادامه دهد. پایانِ جنگ، هر چه که بود،هستهٔ قرار بود چیزهای زیادی را عوض کند، بنابراین سرنوشتِ آن شخصیت — یا بیسرنوشتیاش — پیشبینیناپذیر بود.
کمی که افکارش را جمعوجور کرد، سایهٔواقع دلگیر را به شکلِ یک آواتار ظاهرمتوجهِ کرد و چند لحظه به او خیره ماند.
«این... قرارهپتانسیلِ خیلی درد داشتهبیدارشده باشه، مگه نه؟»
خودِ دیگرش پوزخندِخودش شومی زد و باشده همان صدا جواب داد:
«معلومه. دفعهٔنیازی پیش روفاش فراموش کردی؟»
نه، فراموش نکرده بود.نکرده عالمِ سایه جای پرخطرینیازی بود، بهویژه برای سانی.
آنجا، خودِ عالم سایهها را به جریانهایی از جوهرمصائب تجزیه میکرد. اینکه موجودی از گوشت و استخوان بود، تاحالی حدودی این روند را کُند میکرد، اما جلویش را نمیگرفت.
یعنی سانی از همان لحظهٔ ورود به فانوسِ سایه، زمانش محدود میشد. بدتر از آن، استفاده از خیلیپشت از قدرتهایش بیش از حد خطرناک بود. نمیتوانست از گامِ سایه استفاده کند، پوستههای واقعاً مؤثری بسازد، سایههایشنقش را برای گشتزنی به جلو بفرستد، یا حتی خودش — یا خاطرههایش — را با قدرتِ آنها تقویت کند.
از طنزِ روزگار، عالمِ سایه — کهکموبیش قرار بود محیطِ طبیعیاش باشد — بیشتربیدارشده از عالمِ رؤیا سانی را محدود میکرد.
و تازهایزدیشان آن کماندارِنکرده مرموز هم بود.
سانی لبخند زد.
«با این حال. بیاختیار یهمتوجهِ جورِ عجیبی هیجانزدهام. بالاخره قرارهبیشتری یه جای جدید رو بگردیم.»
سانیِ دومنیازی چشمانش رافاش در کاسه چرخاند.
«میدونی که،ایزدیشان کنجکاوی گربهنکرده رو کشت.»
سانی سر تکان داد.
بعد اخم کرد.
«...آخه گربه دیگه چیه؟»
خودِ دیگرش خندید.
شاید خندیدن به شوخیهای خودش کمیمیبخشیدند خودشیفتگی به حساب میآمد، اما سانیپشت با این حال از خودش راضی بود.
دستی بالا آوردخودش و فانوسِ سایهقضیه را احضار کرد.