---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2097: چک‌لیست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2097: چک‌لیست

0

نفیس مدتی ساکت ماند‌نکرده​ و آرام او را بررسی‌نبود​ کرد. سپس ابرویی بالا انداخت.

«بری؟»

سانی به‌کند​ عقب تکیه داد‌متوجهِ​ و آهی کشید.

پس از جمع‌وجور‌نبود​ کردنِ افکارش، با‌خودش​ لحنی خنثی گفت:

«اتفاقی که تو گودال‌ها افتاد... واقعاً مسائل رو برام روشن کرد. نه‌خودش​ فقط دربارهٔ اینکه پادشاهِ شمشیرها چقدر ترسناکه، بلکه دربارهٔ اینکه فاصلهٔ بین‌مصائب​ رتبه‌های بالاتر چقدر زیاده. برای همین، بعد از مدت‌ها، دوباره تشنهٔ قدرت شدم.»

نفیس اخم کرد؛ انگار تمایلی نداشت بگذارد او برود. سانی نمی‌دانست این‌پشت​ بی‌میلی فقط زاییدهٔ خیالش است یا نه، اما از اینکه نفیس از فکرِ‌روح​ جدایی از او، حتی برای مدتی کوتاه، ناراضی بود، به‌طرز عجیبی دلگرم شد.

«استدلالت چندتا ایراد داره. اول اینکه مهم نیست فاصلهٔ بین رتبه‌ها چقدر زیاده، چون ما...‌مصائب​ من... بعد از رسیدن به رتبهٔ مطلق با فرمانروایان روبه‌رو می‌شم. دوم اینکه من و‌هستهٔ​ تو با پادشاهِ شمشیرها، ملکهٔ کرم‌ها و اون یکی فرق داریم. چون ما ایزدی هستیم.»

البته منظورش سرشت‌های ایزدی‌شان بود. سانی پنهان نکرده بود که او‌پتانسیلِ​ هم یکی از آن‌ها را دارد؛ در واقع، نیازی نبود آن‌گذاشته​ را برای نفیس فاش کند. خودش کم‌وبیش متوجهِ قضیه شده بود.

سرشت‌های ایزدی پتانسیلِ بسیار بیشتری به یک بیدارشده می‌بخشیدند و سانی و نفیس هر دو برای تحققِ این پتانسیل،‌بیشتری​ مصائب و رنج‌های بی‌شماری را پشت سر گذاشته بودند. همچنین آن‌ها صرفاً جانور نبودند، در حالی که آنویل با‌همچنان​ وجودِ مطلق بودن، همچنان فقط یک هستهٔ روح داشت؛ همین موضوع هم در اختلافِ بین او و مکافات نقش داشت.

حرف‌هایش تا حدی حقیقت داشت.

سانی لبخندِ محوی زد.

«برنامه‌ها همیشه به هم می‌ریزن، برای همین هیچ تضمینی نیست که خواسته‌مون برای رسیدن به رتبهٔ مطلق به‌موقع‌مصائب​ برآورده بشه. در موردِ قدرت‌های ایزدی‌مون... تا حالا کِی قدرتِ خام عاملِ تعیین‌کننده تو چیزی بوده؟ جفتمون با‌موضوع​ کشتنِ موجوداتِ قوی‌تر از خودمون زنده موندیم. اصلاً دلم نمی‌خواد خودم رو تو طرفِ مقابلِ این معادله ببینم.»

نفیس ناگهان خندید.

«و برای‌پتانسیلِ​ همین، می‌خوای... دنبالِ‌بیدارشده​ قدرتِ بیشتر بگردی؟»

سانی دست‌هایش را‌خودش​ بالا برد و‌قضیه​ شانه بالا انداخت.

«چی بگم، من آدمِ پیچیده‌ایم. حداقل‌خودش​ موقعِ مرگ می‌تونم به خودم بگم‌بسیار​ هر کاری از دستم برمی‌اومد کردم.»

نفیس چند لحظه‌پنهان​ ساکت ماند، سپس‌دارد​ سر تکان داد.

«پس کجا‌پتانسیلِ​ می‌خوای دنبالِ‌بیشتری​ قدرت بگردی؟»

سانی نگاهی به فضای وسیع‌متوجهِ​ و آفتاب‌گیرِ اتاقِ او انداخت‌بیشتری​ و در جواب دادن درنگ کرد.

سرانجام، به‌سادگی گفت:

«عالمِ سایه.»

نفیس لحظه‌ای جا خورد.

«عالمِ... عالمِ ایزدِ سایه؟»

سانی لبخند زد.

«آره. یه سایه مثلِ‌نکرده​ من برای پیدا کردنِ همچین‌نبود​ چیزی دیگه کجا می‌تونه بره؟»

سپس آهی کشید.

«راستش رو بخوای، حالا که فصلِ آخرِ جنگ داره نزدیک می‌شه، دستِ خودم‌تحققِ​ نیست ولی احساس می‌کنم... ناقصم. چون هیچ‌وقت نتونستم هستهٔ تایتانم رو شکل بدم.‌آنویل​ درسته که تو تصویرِ بزرگ‌تر اون‌قدرها هم مهم نیست. اما مجبورم تلاشم رو بکنم.»

حرفی از این نزد که این‌خودش​ کار به‌شدت خطرناک خواهد بود... نیازی به‌بیشتری​ گفتن نداشت. خطر جزءِ جدایی‌ناپذیرِ ماجرا بود.

نفیس مدتی او را‌نکرده​ بررسی کرد، سپس با رگه‌ای‌نبود​ از تردید در صدایش پرسید:

«چرا تو؟ منظورم این توییه.‌بیدارشده​ تو... هیچ‌وقت از استاد سانلس‌رنج‌های​ برای این‌جور کارها استفاده نکردی.»

سانی لبخندِ تلخی زد.

اگر می‌توانست، می‌گذاشت آن مغازه‌دارِ فروتن... که در این مدت به‌نوعی توانسته‌بسیار​ بود به شوالیهٔ فرماندهِ پرآوازهٔ ارتشِ شمشیر تبدیل شود... از هر چیزی‌همچنین​ که به نبرد و خونریزی ربط داشت دور بماند. اما چارهٔ چندانی نداشت.

«دیگه چیکار می‌تونم بکنم؟ سرورِ سایه‌ها توی گودال‌هاست و یه فرمانروا داره دقیق زیر نظرش می‌گیره. جرئت نمی‌کنم هیچ‌کدوم از‌بیدارشده​ تجسم‌هام رو از اونجا بیرون بکشم. اون تجسمی هم که تو اردوگاهِ ارتشِ سروده نمی‌تونه پستش رو ترک کنه. اما‌روح​ من هم وقتم آزاده و هم معروفم به اینکه روزهای متوالی خودم رو تو زیرزمین حبس می‌کنم. پس این بهترین انتخابه.»

نفیس با‌پتانسیلِ​ نارضایتی نگاهش را‌بیدارشده​ به پایین دوخت.

اما سرانجام آهی کشید.

«منطقیه.»

چند لحظه‌ایزدی‌شان​ بعد، دوباره نگاهش‌آن‌ها​ کرد و پرسید:

«پس کِی راه می‌افتی؟»

زمان طلا بود،‌خودش​ برای همین سانی دلیلی‌شده​ برای تلف کردنش نمی‌دید.

شانه بالا انداخت.

«همین الان.»

نفیس مدتی‌پتانسیلِ​ در سکوت او‌بیدارشده​ را برانداز کرد.

سپس به جلو‌خودش​ خم شد و‌قضیه​ لبخندِ کمرنگی زد.

«نظرت چیه‌نیازی​ بعد از‌فاش​ صبحانه بری؟»

سانی اخم کرد.

«ولی ما‌پتانسیلِ​ که تازه‌بیشتری​ شام خوردیم.»

بعد حالتِ چهره‌اش عوض شد.

«آها.»

و بعد‌ایزدی‌شان​ باز هم‌نکرده​ عوض شد.

«حتماً. اینم ایدهٔ محشریه...»

صبح، سانی چند دستور‌فاش​ به آیکو داد و‌متوجهِ​ به زیرزمینِ تجارتخانهٔ درخشان رفت.

آنجا که رسید، آخرین کارها‌آن‌ها​ را برای آماده‌سازی انجام داد و‌کند​ خودش را برای نبرد مهیا کرد.

یادآوریِ اینکه سینه‌اش با تیری سوراخ شده بود، چهره‌اش را‌رنج‌های​ در هم کشید، اما با این حال قاطعانه ردایِ مه‌آلود‌آنویل​ را مرخص کرد و در عوض ردایِ عقیقی را ظاهر کرد.

...پوشیدنِ دوبارهٔ آن زرهِ سیاه و ترسناک بر تنِ اصلی‌اش حسِ عجیبی داشت. استاد‌پتانسیل​ سانلس تنها مدتِ کوتاهی وجود داشت، اما سانی به زندگیِ آسوده‌اش عادت کرده بود.‌بودن​ آن شخصیت همان‌قدر برایش پناهگاهی امن بود که امیدوار بود برای نفیس هم باشد.

اما آن دوران به سر آمده بود. حتی اگر الان به عالمِ سایه پا نمی‌گذاشت، سانی‌تحققِ​ مطمئن نبود استاد سانلس تا کِی می‌تواند به وجودش ادامه دهد. پایانِ جنگ، هر چه که بود،‌هستهٔ​ قرار بود چیزهای زیادی را عوض کند، بنابراین سرنوشتِ آن شخصیت — یا بی‌سرنوشتی‌اش — پیش‌بینی‌ناپذیر بود.

کمی که افکارش را جمع‌وجور کرد، سایهٔ‌واقع​ دلگیر را به شکلِ یک آواتار ظاهر‌متوجهِ​ کرد و چند لحظه به او خیره ماند.

«این... قراره‌پتانسیلِ​ خیلی درد داشته‌بیدارشده​ باشه، مگه نه؟»

خودِ دیگرش پوزخندِ‌خودش​ شومی زد و با‌شده​ همان صدا جواب داد:

«معلومه. دفعهٔ‌نیازی​ پیش رو‌فاش​ فراموش کردی؟»

نه، فراموش نکرده بود.‌نکرده​ عالمِ سایه جای پرخطری‌نیازی​ بود، به‌ویژه برای سانی.

آنجا، خودِ عالم سایه‌ها را به جریان‌هایی از جوهر‌مصائب​ تجزیه می‌کرد. اینکه موجودی از گوشت و استخوان بود، تا‌حالی​ حدودی این روند را کُند می‌کرد، اما جلویش را نمی‌گرفت.

یعنی سانی از همان لحظهٔ ورود به فانوسِ سایه، زمانش محدود می‌شد. بدتر از آن، استفاده از خیلی‌پشت​ از قدرت‌هایش بیش از حد خطرناک بود. نمی‌توانست از گامِ سایه استفاده کند، پوسته‌های واقعاً مؤثری بسازد، سایه‌هایش‌نقش​ را برای گشت‌زنی به جلو بفرستد، یا حتی خودش — یا خاطره‌هایش — را با قدرتِ آن‌ها تقویت کند.

از طنزِ روزگار، عالمِ سایه — که‌کم‌وبیش​ قرار بود محیطِ طبیعی‌اش باشد — بیشتر‌بیدارشده​ از عالمِ رؤیا سانی را محدود می‌کرد.

و تازه‌ایزدی‌شان​ آن کماندارِ‌نکرده​ مرموز هم بود.

سانی لبخند زد.

«با این حال. بی‌اختیار یه‌متوجهِ​ جورِ عجیبی هیجان‌زده‌ام. بالاخره قراره‌بیشتری​ یه جای جدید رو بگردیم.»

سانیِ دوم‌نیازی​ چشمانش را‌فاش​ در کاسه چرخاند.

«می‌دونی که،‌ایزدی‌شان​ کنجکاوی گربه‌نکرده​ رو کشت.»

سانی سر تکان داد.

بعد اخم کرد.

«...آخه گربه دیگه چیه؟»

خودِ دیگرش خندید.

شاید خندیدن به شوخی‌های خودش کمی‌می‌بخشیدند​ خودشیفتگی به حساب می‌آمد، اما سانی‌پشت​ با این حال از خودش راضی بود.

دستی بالا آورد‌خودش​ و فانوسِ سایه‌قضیه​ را احضار کرد.

ناولها | novelha.net