چپتر 2123: به استقبالِ مرگ
0یکی از آن نُهتن...
سانی چند لحظه این کلمات را سبکسنگین کرد؛ اخمیداستانِ عمیق چهرهٔ کبودش را در هم کشید. تجسمِ هفتم فقطمُردهایم یک ابرو بالا انداخت و حالتِ بیخیالش را حفظ کرد.
در طولِ سالها، چند باری با ردپایِ بهجامانده از آن نُهتنِ مرموز روبهرو شده بود.میخواست با این حال، نه میدانست اعضایِ این گروهِ مبهم چه کسانی هستند و نه ازوضعیتِ هدفشان خبر داشت. فقط میدانست که انگار زخمهای عمیقی بر تاریخِ عالمِ رؤیا به جا گذاشتهاند.
آئورو ازمثل آن نُهتن، دشمنشنمیشناسی در کابوسِ اول.
یوریس از آن نُهتن،داستانِ راهنمایی که نفیس رابمونه به کابوسِ دومش برده بود.
و آلتیا از آن نُهتن، جویندهٔطفره اول... منشأ آلودگیای که نابودیاش بههمونطور کابوسِ سومِ آنها پایان داده بود.
و حالا،نیست این هممُردهایم چهارمین نفر.
...دستکم سایهای از چهارمین نفر.
سانی به کماندارِ مبهوت خیره ماند،بذار سپس برگشت و پیش از حرف زدن،همهمون جمجمهٔ سفید را با دقت برانداز کرد.
«و اونولی نُهتن دقیقاًداری کی هستن؟»
پیش از آنکه جمجمه با لحنیامیدوارم خنثی جواب دهد، چند ذرهٔ نوربعدیاش از حدقههای خالیِ چشمش بیرون زد:
«مثل اینکهمثل واقعاً منواقعاً رو نمیشناسی.»
سانی لبخندِ تلخی زد.
«ولی میدونم کهمیدونم داری از جوابطفره دادن طفره میری.»
یوریس آه کشید.
«اگه داستانِ ما فراموش شده، پس بذارتلخی همونطور بمونه. بههرحال چیزِ افتخارآمیزی نیست... و حالاداستانِ همهمون مُردهایم، یا حداقل امیدوارم که مُرده باشیم.»
انگار تمایلیمیری به حرفداستانِ زدن نداشت.
سانی چند لحظه به حرفهای بعدیاش فکر کرد.اگه بیصبرانه میخواست رازهای آن نُهتن را بداند، اماافتخارآمیزی در عین حال از اسکلتِ بیحرکت پروا داشت.
احتمالاً بهتر بود اینمُردهایم موجودِ عجیب را عصبانیباشیم نکند، بهخصوص در وضعیتِ فعلیاش...
دستکم نه هنوز.
سانی سرانجام گفت:
«ولی اونقدرها هم مُرده به نظر نمیرسی.میری با این حال اینجایی... چطوری سر ازبههرحال عالمِ سایه درآوردی؟ تو که سایه نیستی.»
نفیس یوریس را در جهانِحداقل زیرین جا گذاشته بود، پسنداشت این اسکلتِ پرحرف اینجا چه میکرد؟
اسکلتِ دربوداغان خندید.
«واقعاً چطوری سراگه از اینجا درآوردم؟بذار خیلی سادهست... پیاده اومدم.»
سانی بیآنکه خندهاشمیدونم بگیرد، همچنان بهطفره جمجمهٔ سفید خیره ماند.
یوریس آه کشید.
«چیه؟ واقعاً همین کار رو کردم. قبلاً رسیدن به عالمِ سایه سخت بود، اما حالا که هیچ اربابی نداره و به نظر میرسه همهٔ عالمهامُردهایم با هم ادغام شدن، سفر از یکی به دیگری آسونتر شده. عالمِ مرگ همیشه با جهانِ زیرین ارتباط داشت، جهانی که مرزِ بینِ سرزمینِ زندگان ووضعیتِ سرزمینِ مردگان بود. حالا، فقط زیرِ اون قرار داره. اگه توی ورطه بپری، در نهایت به عالمِ سایه سقوط میکنی... کاری که من کردم همین بود.»
چشمانِ سانی کمیاگه باریک شد و بیاختیارهمونطور به بالا نگاه کرد.
آرامآرام متوجه شد که آسمانِ سیاه و بیستارهٔ بالای سرشفراموش اصلاً آسمان نیست. در واقع... او در اعماقِ زمین بود.حداقل حتی عمیقتر از جهانِ زیرین، که زیرِ کوههای تهی قرار داشت.
با این حال، عالمِ سایه پهناور بود. پس انگار دنیایی کاملاً زیرزمینی زیرِ سطحِ شناختهشدهٔ عالمِ رؤیا قرار داشتعین که از ساحلِ فراموششده تا... خدا میدانست کجا، کشیده شده بود. تنها در صورتی میفهمید که تمامِ عالمِ مرگاینجایی را طی میکرد و راهی به سطح در آن سوی دیگر مییافت، البته اگر اصلاً چنین راهی وجود داشت.
ورودیهای دیگریمثل هم به عالمِنمیشناسی سایه وجود داشت؟
ناگهان مجذوبِ این سؤال شد.
اگر وجود داشتند...
پس شاید یکی از آنها در غارهای زیرِ ساحلِ فراموششده پنهان بود،بعدیاش جایی که زمانی دریای تاریک از دستِ خورشیدِ بیرحم به آن پناهبهتر برده بود. یکی دیگر میتوانست در مغاکِ خالیِ زیرِ جزایرِ زنجیری پنهان باشد...
این موضوع چندان هم مهمنمیشناسی نبود، اما سانی بهعنوانِ یک کاوشگر،دادن بیاختیار مجذوبِ این معما شده بود.
حضورِ موجوداتِ تاریکی را نیزفراموش میشد با نزدیکی به جهانِچیزِ زیرین توضیح داد. بسیار جالب بود.
با این حال، مسائلِداری فوریتری برای رسیدگی داشت.اگه مثلاً، انگیزههای اسکلتِ مرموز.
سانی بانیست نگاهی به جمجمهٔحداقل بیحالت، اخم کرد.
«ولی آخه چرا باید بیای اینجا؟ عالمِتلخی سایه اصلاً جای مهماننوازی نیست. در واقع،اگه تنها چیزی که وعده میده مرگ و نابودیه.»
یوریس از آن نُهتن خندید.
«چه توصیفِ دقیقی! ولی دقیقاً به همین خاطر میخواستم بیام اینجا. پسر، به نظر میرسه ایزدِ سایه بههمهمون تو برکت داده... اما من، برعکس، نفرینِ اون نصیبم شد. من، آزاراکس، کاناخت و چند نفرِ دیگه — وایِپروا من! چه مشت آدمِ بیچاره و رقتانگیزی هستیم ما. ما از مرگ طرد شدیم و برای همین، نمیتونیم بمیریم.»
چند لحظهنیست ساکت ماندمُردهایم و بعد افزود:
«ولی ایزدِ سایه دیگه نیست. برای همین خودمولی دستبهکار شدم و به عالمِ مرگ اومدم تافراموش نابود بشم. آه... اما داره طول میکشه. خیلی خستهکنندهست.»
درست همان لحظه، ذرهٔ نورِ دیگری از درونِ استخوانهای سفیدچیزِ به هوا برخاست و ثابت کرد که عالمِ سایه واقعاًنداشت دارد بهآرامی حتی... هر چیزی را که یوریس بود، نابود میکند.
سانی مدتی در سکوت ماند؛ شوکه شدهمیری بود. سایهٔ کماندار زیرِ پایش ضعیف تقلا میکرد،چیزِ اما او هیچ توجهی به آن نشان نداد.
این دیگه چه وضعشه؟
نفرینشده بهمثل دستِ ایزدِ سایه؟نمیشناسی ناتوان از مردن؟
آخه این چه جور نفرینی بود؟! چراهمونطور وقتی سانی نفرین شد، یه شبحِ نفرتانگیز وبالِحداقل گردنش شد، اما یوریس در عوض جاودانه شد؟
کجای این عدالت بود؟!
آهی از سرِ حرص کشید.
انگار این یارواینکه دروغ نمیگفت کهلبخندِ ایزدان رو خشمگین کرده...
نفیس چی گفته بود؟داستانِ اینکه یوریس ادعا کردهبمونه گلوی یک ایزد رو بریده؟
مگه ایزدانولی اصلاً گلوداری هم داشتن؟
سانی کمی تردیدهمهمون کرد، سپس باامیدوارم لحنی گرفته پرسید:
«تو گفتی اگه این سایه رو بکشم، واردِ دریای روحمداری میشه، درست همونطور که واردِ عالمِ سایه شده. پس، یعنی... عالمِچیزِ سایه همون چیزیه که از دریای روحِ ایزدِ سایه باقی مونده؟»
جمجمه بامیری ناباوری بهداستانِ او خیره شد.
«هاه.»
یوریس لحظهای مکثهمهمون کرد و بعدامیدوارم با لحنی دوستانه گفت:
«ایزدان مثلِ ما آدما نیستن، پسر. اونا واقعاًولی بدن، روح و دریای روح ندارن... همهش یکیه.فراموش پس نه، ما داخلِ دریای روحِ ایزدِ سایه نیستیم.»
جمجمهٔ سفید خندید.
«در عوض، ما صرفاًداری داخلِ خودِ ایزدِ سایهاگه هستیم. عالمِ سایه، جسدِ اونه.»