چپتر 2119: در آن سو
0سانی بار دیگر خود را روی سطحِ صاف و سردِوضعیتی کرهٔ ابسیدین دید... فقط این بار دیگر آنقدرها هم صافدستکمی نبود و شبکهای از ترکهای ژرف آن را پوشانده بود.
زمان و فضا در اطرافش به هم میپیچید و حس میکرد خودِ دنیا دارد ازاعتنایی هم میپاشد. در آن بالا، ابرهای سوسوزنِ غبارِ سیاه میجوشیدند. گسترهٔ پهناورِ تاریکی مدام درهفت نوسان بود و چون جریانی خروشان به حرکت درمیآمد. سوسوهای یخزدهٔ نورهای دوردست یکییکی خاموش میشدند.
تختهسنگهای سرگردانِ ابسیدین به هم میخوردند ومیکشید متلاشی میشدند و به ابرهایی از خردهسنگآواتارِ بدل میشدند که با شدتی مهارنشدنی گسترش مییافتند.
با این حال، در وضعیتی نبود که بههرطور این فاجعهٔ کیهانی اعتنایی کند، چرا که حالوروزِزیرزمینِ کالبد و روحِ خودش هم دستکمی از آن نداشت.
آآآه...
سانی اصلاً حالوروزِ خوشی نداشت.
بدتر از همه... با اینکه هفت کالبد داشت، روحش فقط یکی بود. و به خاطرِآخر وضعیتِ اسفناکِ کنونیِ آن یک روح، سرورِ سایهها هم آن بیرون در گودالها حالوروزِ چنداننابودی روبهراهی نداشت. تجسمِ دیگرش هم که در اردوگاهِ ارتشِ سرود پنهان شده بود، داشت درد میکشید.
خوشبختانه هرطور بود توانسته بود این ضعفخوشبختانه را از اطرافیانش پنهان کند. دستکم آواتارِآخر آخر الان در زیرزمینِ مقلدِ شگفتانگیز تنها بود...
اما الان دغدغهاش آن سهشدتی نبودند. کالبدِ اصلیاش توی دردسر افتادهفاجعهٔ بود و خطرِ نابودی تهدیدش میکرد.
آخه چطور کار به اینجاخردهسنگ کشید... قرار بود توی حصار باحال آرامش زندگی کنم و پنکیک بپزم...
سانی نالهکنانارتشِ سعی کردپنهان روی پا بایستد.
اما تا آمد بلند شود، کرهٔمیکشید ابسیدین لرزید و از هم شکافت وآواتارِ دوباره او را به پایین پرت کرد.
پایین، پایین، پایین...
پس از چند لحظه سقوط، اینبدل کلمه معنایش را از دست داد،وضعیتی چرا که همهٔ جهتها یکی شده بودند.
آخه داشت چه اتفاقی میافتاد؟
یک جای کارِ سایهٔ مکافات میلنگید. گسترهای بیکران از درخششِ کورکنندهٔ نقرهای داشت تاریکیِ پهناورِالان پیکرِ مهآلودش را در بر میگرفت و آن بیرون، گسترهٔ بیپایانِ تپههای سیاه و موجدار خیلیآخه نزدیکتر از چیزی بود که باید باشد، و همانطور که آرامآرام عقب میماند، در حرکت بود.
گویی ایزدِ مردهخردهسنگ دیگر راه نمیرفت،مهارنشدنی بلکه داشت میخزید.
دنیا هر لحظه کوچکتر میشد...
تا اینکهارتشِ همهچیز درپنهان تاریکی فرو رفت.
و سپس، سانیپنهان ناگهان دوباره وزنشمیکشید را حس کرد.
با شدت به درونِ هوای سرد پرتاب شد و باد با نیرویی بیرحمانهاعتنایی به او هجوم آورد. پایین دوباره پایین شد و بالا دوباره بالا. همزمانهمه دید که دوباره در حالِ سقوط است و از ارتفاعی زیاد به پایین میافتد.
سایهها هم احاطهاش کرده بودند.
با این حال، سانی فقط حواسش به یکی از تغییراتِ رخدادهضعف در دنیا بود؛ اینکه کششِ موذیانهٔ ارادهٔ مکافات که تمامِ ایندغدغهاش مدت سعی داشت او را ببلعد، ناگهان از بین رفته بود.
...من بیرون از سایهٔ مکافاتم.
تا سانی این رابدل فهمید، کالبدِ درهمکوفتهاش با شدتحال به چیزِ سختی برخورد کرد.
با فریادی خفه از روی سطحِ سفت کمانه کرد،گسترش بعد دوباره افتاد و از شیبِ تپهشنیِ بلندی پایینحالوروزِ غلتید و ابری از غبار به هوا بلند کرد.
با برخورد به چیزی در پای تپه،میکشید سانی نالهای کرد و چشمانش را گشود؛آواتارِ آسمانِ سیاه عالمِ سایه را بالای سرش دید.
...آسمانِ سیاه؟
نه بالای سرش و نه در اطرافشگسترش خبری از ابرهای نقرهایِ جوهرِ خروشان نبود؛کند یعنی از توفانِ جوهر هم بیرون آمده بود.
در امان بود.
خب... دستکمارتشِ از توفانپنهان در امان بود.
با این حال، تمامِ وجودش چیزی جز عذاب نبود.توانسته بدنش دردی جانکاه داشت و روحش هم همینطور. حتی ذهنشتنها هم بهشدت خسته و گیج بود و بهسختی کار میکرد.
سانی بیتوجه به همهٔ اینها، زیرِ لبگسترش ناسزایی گفت و آهسته خودش را ازکند روی زمین بالا کشید و تلوتلوخوران ایستاد.
سپس به اطرافمتلاشی نگاه کرد تابدل اوضاع را بسنجد.
در ابتدا، بهسختیسرود میفهمید چه میبینددرد و چه حس میکند.
چشماندازِ آشنای عالمِ سایه — گسترهٔ متروکِ تپههای تاریک — ناپدید شده بود. در عوض، ستیغهای سفیدِمقلدِ عظیم و عجیبوغریبی تا جایی که چشم کار میکرد در دوردست امتداد داشتند. دورتادورش، تختهسنگهای باریکی دراینجا خوشههایی طولانی پراکنده بودند؛ برخی کوچک، و برخی با صدها متر ارتفاع سر به فلک کشیده بودند.
روبهرویش، دیوارِ سفید وبدل درخشانِ جوهرِ در حالِمییافتند چرخش، داشت آرام دور میشد.
سانی با دیدنِ آن فهمید که در آنسوی توفانِگسترش روح است. سایهٔ مکافات... لابد در نهایت آن را شکافتهکالبد و تنها زمانی که خطر رفع شده بود، فروریخته بود.
وقتی ماهیتِارتشِ تختهسنگهای عجیبِ اطرافششده را فهمید، لرزید.
آنها تختهسنگ نبودند... استخوان بودند. بقایای مارهای روح بودندتوانسته که دشتِ پهناوری را شکل میدادند. هرچند بیشترشان بسیارشگفتانگیز کوچکتر از اسکلتِ عظیمی بودند که پیشتر دیده بود.
که البتهابرهایی به این معنیشدتی نبود که کوچکاند.
سطحِ سختی که جلوی سقوطشخردهسنگ را گرفته بود، ستونِ فقراتِمییافتند یک مارِ روحِ مرده بود.
در گورستانِ پهناوری بود که استخوانهایدرد بیشماری در آن افتاده بودند و بردستکم فرازِ غبارِ سیاه سر به فلک میکشیدند.
سانی پایین را که نگاهدرد کرد، حتی متوجهِ جمجمهٔ انسانی شداطرافیانش که میانِ استخوانهای خردشده افتاده بود.
سپس صدایابرهایی ناگهانیِ چیزی حواسششدتی را پرت کرد.
برگشت ومیخوردند همزمان دوابرهایی چیز را دید.
صدها متر آنطرفتر، سایهای مبهم روی زمینمیکشید تقلا میکرد تا به شکلی جامد دربیاید.آواتارِ انگار آن کماندارِ لعنتی هم زنده مانده بود.
و بینِ آن دو...
بقایای سایهٔ مکافات افتاده بود.
آن غولِ تاریک رفته بود و از پیکرِمهارنشدنی عظیمِ ابسیدینیاش چیزی نمانده بود جز تپهای بلندکند از غبارِ نرمِ سیاه که تفاوتی با بقیه نداشت.
با این حال، چیزیپنهان در هوا، بالای تپهٔخوشبختانه ابسیدینی در حرکت بود.
در ابتدا شبیهِ گردبادی کوچک به نظر میرسیدهرطور — صرفاً تندبادی که ضعیف میچرخید و درزیرزمینِ حینِ حرکت، غبارِ سیاه و سنگریزهها را بالا میکشید.
اما بعد، سانی دید که تکهای استخوان جذبِ تودهٔ چرخانِ آن شد، در هوا بالا رفتحالوروزِ و در قلبِ آن ناهنجاریِ عجیب ثابت ماند. لحظهای بعد، تکه استخوانِ بزرگتری به هوا برخاستخاطرِ و کمی آنطرفتر، جمجمهٔ غولپیکرِ یک مارِ مرده لرزید و چند سانتیمتر از زمین بلند شد.
گردباد رفتهرفته بزرگتر میشد... وخردهسنگ قویتر. و هر چه را درحال اطرافش بود، بیشتر و بیشتر میبلعید.
در آن لحظه،سرود سانی فهمید به چهمیکشید چیزی خیره شده است.
پیکرِ سایهٔ مکافات شاید از بین رفته بود، اما آنضعف نیروی نامرئی که آن را از اجزای غصبشدهٔ جهان ساخته بوددغدغهاش — یعنی خودِ آن ایزدِ مرده — از بین نرفته بود.
در واقع، از همینبدل حالا داشت ساختِ کالبدِ تازهایحال را برای خودش شروع میکرد.
سایهٔ مکافاتمیخوردند درست روبهرویش بود،خردهسنگ دستنخورده و سالم.
که یعنی...
سانی نگاهی به تراشهٔ نیشِ عاج درخوشبختانه دستش انداخت و بعد به کماندارِ قاتلآخر که در دوردست آرام روی پاهایش میایستاد.
سپس با نیشخندیخردهسنگ حریصانه، بدنِ کوفتهاشمهارنشدنی را به جلو راند.