---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2113: محکوم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2113: محکوم

0

توفانِ جوهر هنوز کمی فاصله داشت، اما باد با‌می‌دانست​ سرعتی غیرطبیعی متلاطم می‌شد. تا همین چند لحظه پیش فقط‌افتاده​ شدید بود، اما حالا، قدرتش به پایِ تندبادی سهمگین می‌رسید.

باد خشمگینانه به پیکرِ عظیمِ سایهٔ مکافات می‌کوبید و با زنجیره‌ای از ناله‌های مورمورکننده، رویِ سنگرِ‌تعجب​ تاریک و مه‌آلودش در هم می‌شکست. ردِّ درخشانِ جوهر که سایهٔ عظیم را در بر گرفته‌می‌دانست​ بود، از هم دریده و پراکنده شد و جهان را بارِ دیگر در تاریکیِ نفوذناپذیری فرو برد.

فعلاً.

تندبادی قدرتمند به پشتِ سانی کوبید و چیزی‌جای​ نمانده بود باعث شود تلوتلو بخورد. در همین‌شتافته​ حین، چند جرقهٔ نورِ دیگر از کنارش گذشتند.

باد ذراتِ جوهرِ خالص را با خود می‌برد و آن‌ها با‌عبورِ​ سرعتی حیرت‌انگیز در حرکت بودند. تکان‌دهنده‌تر این بود که به‌نحوی می‌توانستند‌بسیار​ بر سطحِ مادی اثر بگذارند؛ وگرنه خراشِ تازه‌ای رویِ ساعدبندش نمی‌افتاد.

آن پایین، ذراتِ بی‌شماری از این دست به بدنِ مکافات برخورد می‌کردند و‌چرخانِ​ با خوردن به سنگِ سرد، جرقه‌های کوچکی می‌ساختند. بدنِ تایرنتِ نفرین‌شده آن‌قدر عظیم‌زنده​ بود که هنوز متوجهِ این موضوع نمی‌شد، اما وقتی تودهٔ چرخانِ توفانِ جوهر می‌رسید...

سانی بر خود لرزید.

جای تعجب نداشت که کماندارِ مرموز برای پناه گرفتن شتافته بود. پس از هزاران سال زنده ماندن در عالمِ سایه، لابد خوب‌سایه​ می‌دانست چطور از عبورِ توفان جان به در ببرد. فقط این بار، در فضای باز گیر افتاده بود؛ سوار بر سایه‌ای عظیم‌تمامِ​ و بسیار بالاتر از سطحِ زمین. به همین دلیل بود که کماندار، با وجود تمامِ خطرات، تصمیم گرفت به اعماقِ مکافات شیرجه بزند.

نه، این کاملاً درست نیست...

ابرهای درخشانِ توفان هنوز کمی‌تایرنتِ​ فاصله داشتند، پس واقعاً نیازی‌نمی‌شد​ بود که این‌قدر قاطعانه عمل کند؟

ناگهان، حسِ مورمورکننده‌ای‌آن‌قدر​ از خطری فوری‌نمی‌شد​ به جانِ سانی افتاد.

به عقب چرخید...

فقط در همین حد وقت داشت که‌لابد​ ببیند سیلابی چرخان از جرقه‌های نقره‌ای، سوار‌ببرد​ بر جریان‌های باد به سمتش هجوم می‌آورد.

کسری از ثانیه بعد، نور به‌نفرین‌شده​ سانی رسید، از بدنش عبور کرد‌تودهٔ​ و در تاریکیِ آسمانِ دوردست ناپدید شد.

سانی جیغی غیرانسانی کشید و افتاد؛ دیوانه‌وار قفسهٔ سینه‌اش‌چرخانِ​ را چنگ می‌زد. چنگال‌های دستکشِ زرهیِ ردا در پوستش‌گرفتن​ فرو رفت و بریدگی‌های عمیقی روی آن بر جای گذاشت.

«آآآآآه!»

از شدتِ دردِ‌زنده​ طاقت‌فرسا چیزی نمانده بود‌لابد​ زبانش را قطع کند.

ذراتِ جوهرِ روح بدنش را سوراخ کرده، از قفسهٔ سینه وارد و‌تودهٔ​ از پشتش خارج شده بودند... با این حال، آن‌قدر بی‌نهایت کوچک بودند که‌سال​ حتی سوراخ شدن با صدتا از آن‌ها هم آسیبِ ماندگاری به بدنش نمی‌زد.

اما...

در موردِ روحش نمی‌شد چنین حرفی زد. صدها تیغهٔ درخشان روحش‌کماندارِ​ را تکه‌تکه و ویران کرده بودند؛ از هم دریده و به‌طرز وحشتناکی‌لابد​ لِه‌ولورده شده بود و بخش‌های عظیمی از آن به‌کلی نابود شده بود.

انگار موجی از‌زنده​ ترکش‌های انفجاری به‌سایه​ روحش اصابت کرده بود.

در این نقطه، بیشترِ موجودات خیلی راحت می‌مردند و روحشان به خاطرِ گستردگیِ آسیبِ واردشده فرو می‌ریخت.‌نداشت​ با این حال، بافتِ روح، روحِ سانی را یکپارچه نگه داشته بود — مهم نبود چقدر از‌عبورِ​ آن نابود شود، تا زمانی که دست‌کم بخشِ کوچکی از آن باقی می‌ماند، می‌توانست یکپارچگی‌اش را حفظ کند.

پس، با وجودِ اینکه‌متوجهِ​ از دردِ وحشتناکی به‌تودهٔ​ خود می‌پیچید، هنوز زنده بود.

لعنت به همه‌چیز...

سانی باید فرار می‌کرد. این اولین سیلابِ جوهرِ خالص تنها پیش‌درآمدی بود بر آنچه در‌بار​ راه بود... به‌زودی، درخشش‌های چرخانِ نورِ بیشتری سوار بر بادِ توفان می‌آمدند، و طولی نمی‌کشید‌تصمیم​ که سایهٔ مکافات در ابرهای توفان‌زا فرو می‌رفت. آن‌وقت، هیچ‌چیز نمی‌توانست روی سطحش زنده بماند.

با ناله روی شکم غلت زد و بدنش را به سمتِ‌وقتی​ لبهٔ جزیرهٔ ابسیدین کشید. همان‌طور که می‌خزید، چند جرقهٔ دیگر از جوهر‌شتافته​ دست‌ها و پاهایش را سوراخ کرد و دردِ بیشتری به همراه آورد.

لعنت به همه‌چیز!

سرانجام به لبه رسید و‌تودهٔ​ بی‌آنکه حتی لحظه‌ای درنگ کند،‌نداشت​ خودش را به پایین پرت کرد.

خدا رو شکر...

با سقوطِ سانی در‌می‌ساختند​ اعماقِ مکافات، تاریکیِ سردی‌متوجهِ​ او را در بر گرفت.

فقط می‌توانست جهانِ بیرون را مبهم ببیند و حس‌چرخانِ​ کند. آن بیرون، تندبادهای قدرتمند به بدنِ سایهٔ عظیم‌گرفتن​ می‌کوبیدند و بارانی از جرقه از سطحش بیرون می‌کشیدند.

اما اینجا داخل...

همه‌چیز ساکت و آرام بود.

همه‌چیز عجیب و غریب بود.

همه‌چیز...

مطیعِ نیرویی‌موضوع​ بیگانه و‌وقتی​ واحد بود.

آن نیرو سایهٔ مکافات بود و هیچ‌چیز،‌لابد​ حتی قوانینِ واقعیت، نمی‌توانست درونش وجود داشته باشد‌بار​ بی‌آنکه مغلوب و در آن نیرو حل شود.

جزایرِ براقِ ابسیدین حالا بخشی از مکافات بودند. گسترهٔ وسیعِ سایه‌های کهن هم همین‌طور. نورِ رنگ‌پریدهٔ توفان‌های دوردستِ‌کماندارِ​ جوهر، ابرهای غبارِ سیاه، تکه‌های بادهای شکسته و پاره‌های آسمانِ خاموش هم به همین سرنوشت دچار شده بودند...‌جان​ خودِ زمان و فضا را سایهٔ ایزدِ مرده بلعیده بود و به بخشی از آن تبدیل شده بودند.

و طبیعتاً حالا که سانی اینجا بود...‌وقتی​ آن نیروی نامرئی شروع کرده بود او‌کماندارِ​ را هم به بخشی از خودش تبدیل کند.

ناگهان وحشت‌موضوع​ تمامِ وجودش‌وقتی​ را فرا گرفت.

دلیلش این بود که‌ماندن​ سانی ناگهان حس کرد بدنش‌می‌دانست​ دیگر به خودش تعلق ندارد.

دست‌هایش مالِ خودش نبودند. با‌تایرنتِ​ اینکه به او وصل بودند، اما‌وقتی​ بخشی از او به حساب نمی‌آمدند.

چشمانش متعلق به کسِ دیگری‌موضوع​ بود و با بی‌تفاوتیِ سرد‌لرزید​ و ناآشنایی به جهان نگاه می‌کرد.

قلبی که در سینه‌اش‌وقتی​ می‌تپید، شیئی بیگانه بود. سینه‌اش‌تعجب​ هم تنها ظرفی بیرونی بود.

روحِ مجروحش بخشِ کوچکی از موجودی بسیار بزرگ‌تر‌خوب​ بود، و دیگر دردی حس نمی‌کرد، چرا که‌فضای​ حتی آن درد هم به او تعلق نداشت.

حتی ذهنش هم دیگر‌می‌ساختند​ مالِ خودش نبود، افکاری که‌موضوع​ واردش می‌شدند یکی‌یکی بیگانه می‌شدند.

بدنش به شکلِ عجیبی تغییرِ حالت داد و در زوایای غیرطبیعی خم شد. نیروی‌کماندارِ​ نامرئی داشت آن را از هم می‌کشید، گوشت در آستانهٔ پاره شدن کش می‌آمد‌می‌دانست​ تا بهتر در ساختارِ عظیمِ سایهٔ مکافات جا بگیرد. استخوان‌هایش ناله می‌کردند، آمادهٔ شکستن.

لـ... لعنت بهش...

چشمانِ کسِ‌سال​ دیگری از‌ماندن​ وحشت گشاد شد.

دهانِ کسِ دیگری‌کوچکی​ باز شد تا‌نفرین‌شده​ جیغی وحشت‌زده سر دهد.

ناولها | novelha.net