---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2118: مثلِ یک جانور • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2118: مثلِ یک جانور

0

بیرون، سایهٔ مکافات همچنان در میانِ خشمِ توفانِ جوهر به پیش می‌رفت.‌یخ‌زده​ غولِ تاریک قدم‌به‌قدم پیش می‌رفت، شکست‌ناپذیر و بی‌احساس... دنیا زیرِ پاهایش می‌لرزید و‌می‌شد​ اقیانوسِ خروشانِ جوهرِ نقره‌ای چاره‌ای نداشت جز اینکه در برابرش راه باز کند.

بادهای ویرانگر در متوقف کردنِ سایهٔ‌سانی​ عظیم ناتوان بودند و نابودیِ گریزناپذیرِ توفانِ‌بیرونیِ​ روح نمی‌توانست آن را از هم بپاشد.

با این‌داشتند​ حال، توفان به‌کالبدِ​ آن آسیب می‌رساند.

رفته‌رفته، ذراتِ ناملموس و بی‌نهایت کوچکِ جوهرِ روح داشتند کوهِ تاریکِ کالبدِ مه‌آلودِ مکافات را می‌ساییدند.‌بیرونیِ​ تخته‌سنگ‌های بزرگِ ابسیدین به‌آرامی کوچک‌تر می‌شدند، گسترهٔ سردِ تاریکیِ یخ‌زده تحلیل می‌رفت و هر چیزِ دیگری‌یعنی​ که محکوم شده بود بخشی از سایهٔ ایزدِ مرده باشد، رفته‌رفته در درخششِ نقره‌ای ناپدید می‌شد.

هم‌زمان، قامتِ باورنکردنی‌تخته‌سنگ‌های​ و بلندِ غولِ‌به‌آرامی​ تاریک رفته‌رفته کوچک می‌شد.

تا همین جای کار هم چند صد متر‌دریای​ از قامتِ عظیمش کم شده بود. ستبریِ تنهٔ عظیمش‌راهی​ تحلیل رفته و دورِ ساعدهای غول‌پیکرش کمتر شده بود.

هرچه مکافات عمیق‌تر در توفان‌کالبدِ​ پیش می‌رفت، سیلاب‌های خروشانِ جوهر با‌به‌آرامی​ سرعتِ بیشتری کالبدِ عظیمش را می‌ساییدند.

انگار سایه‌ای‌داشت​ داشت به‌آرامی در‌درونِ​ نور آب می‌شد.

در همین‌می‌ساییدند​ حین، درونِ‌بزرگِ​ تاریکیِ پهناورِ کالبدش...

حتی سانی هم متوجه شده بود که دریای مه‌آلودِ تاریکیِ اطرافش دارد کوچک‌تر می‌شود‌دارند​ و لبه‌های بیرونیِ سایهٔ ایزدِ مرده دارند نزدیک‌تر می‌شوند. با این حال، راهی نداشت‌گرفتاری‌های​ بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد، چون خودِ ماهیتِ فضا درونِ مکافات عجیب و بیگانه بود.

به‌هرحال سانی‌داشتند​ گرفتاری‌های دیگری‌تاریکِ​ هم داشت.

یعنی همان کماندارِ لعنتی.

درست همان لحظه که فکر کرد بارقه‌ای از درخششِ نقره‌ایِ بی‌پایان را در‌تحلیل​ جایی دوردست دیده است، چاقوی ابسیدین به سمتِ قلبش هجوم آورد. وقتی سانی تنه‌اش‌قامتِ​ را چرخاند تا جاخالی بدهد، لگدی خردکننده از پهلو به سمتِ دنده‌هایش روانه شد.

اما این بار آماده بود.

البته نه به خاطرِ تسلطِ بالایش بر رقصِ سایه یا شناختش از سبکِ نبردِ بی‌رحمانهٔ آن‌تاریکیِ​ سایهٔ شرور. دلیلش خیلی ساده بود؛ با توجه به شرایط، این لگد بهترین و مخرب‌ترین حرکتی بود‌باورنکردنی​ که دشمنش می‌توانست پیاده کند — خلاصه، چون سانی هم جای او بود همین کار را می‌کرد.

برای همین، توانست ساقِ پایِ کماندارِ مرموز را بگیرد و‌متوجه​ لحظه‌ای از اینکه آن پا با وجودِ داشتنِ چنین ضربهٔ‌راهی​ ویرانگری... خب، در واقع لگدِ ویرانگری، چقدر ظریف بود، جا خورد.

با این حال، این غافلگیریِ لحظه‌ای سانی را کُند نکرد. پایِ کماندار را محکم نگه داشت،‌محکوم​ بی‌درنگ تکهٔ نیشِ عاج را با نیرویی هولناک فرود آورد، انتهای رانِ او را سوراخ کرد‌جای​ و بی‌رحمانه تیغه را به سمتِ خودش کشید تا پایِ دشمن را تا خودِ زانو بشکافد.

کماندار به خود لرزید.

این یک پیروزیِ قطعی برای سانی بود، اما پیروزی‌ای که می‌دانست بهایی‌کوچک‌تر​ در پی دارد — چون با درگیر کردنِ هر دو دستش برای‌بخشی​ وارد کردنِ این زخمِ وحشتناک، خودش را در معرضِ ضدحمله‌ای مرگبار قرار می‌داد.

چاقوی ابسیدین به سمتِ گلویش هجوم‌پهناورِ​ آورد، اما سانی سرش را پایین‌اطرافش​ برد و آن را با دندان‌هایش گرفت.

با پاره شدنِ لب‌هایش...

نیشخندی زد و فکش را محکم‌سانی​ کرد، تیغهٔ سیاه را گاز گرفت‌لبه‌های​ و آن را کاملاً خرد کرد.

دندونام شوخی‌بردار نیستن، احمق...

هرچه بود، بافتِ استخوان‌حین​ آن‌ها را به‌خودی‌خود به‌حتی​ سلاحی مرگبار تبدیل کرده بود.

سرانجام، انگار‌می‌ساییدند​ کماندار کمی‌بزرگِ​ جا خورد.

اما این حالت‌پهناورِ​ فقط کسری از‌سانی​ ثانیه طول کشید.

سپس، سایهٔ شرور یکی از پاهایش را در‌تخته‌سنگ‌های​ چنگِ سانی رها کرد، بالا پرید و با پای‌یخ‌زده​ دیگر لگدی کاملاً خردکننده به پهلوی سرِ سانی زد.

برق از سرِ سانی پرید.

روی زمین افتاد. تکه‌های تیزِ ابسیدین‌به‌آرامی​ راهِ نفسش را بسته بود، با‌یخ‌زده​ این حال خنده‌ای خفه سر داد.

«آخ. آخ...‌درونِ​ اون یکی‌کالبدش​ واقعاً درد داشت...»

کماندار روی پای زخمی‌اش‌تاریکِ​ فرود آمد، تلوتلو خورد‌تخته‌سنگ‌های​ و روی یک زانو افتاد.

کسری از ثانیه بعد، بدون هیچ مکثی، بی‌درنگ‌حتی​ چاقوی استخوانیِ رهاشده را بیرون کشید و به‌بیرونیِ​ سمتِ سانی یورش برد تا سرانجام جانش را بگیرد.

سانی ضعیف و بی‌حال دستی بالا‌به‌آرامی​ آورد و سعی کرد جلوی فرود‌یخ‌زده​ آمدنِ دشمن روی خودش را بگیرد.

...یا دست‌کم‌درونِ​ این‌طور به‌کالبدش​ نظر می‌رسید.

در عوض، به‌محض اینکه انگشتانِ سانی به‌می‌ساییدند​ کماندارِ مرموز خورد، لبخندش پهن‌تر شد... و‌گسترهٔ​ هر دو را به آغوشِ سایه‌ها کشید.

استفاده از گامِ سایه خطرناک‌درونِ​ بود، اما کشته‌شدن به دستِ‌متوجه​ آن دیوانهٔ لعنتی، بی‌شک خطرناک‌تر بود.

به همین‌می‌ساییدند​ دلیل این نقشه‌ابسیدین​ را کشیده بود.

با شیرجه زدن در تاریکیِ آشنا، سانی دریافت که آنجا اصلاً برایش آشنا نیست. این کاملاً قابل‌انتظار‌راهی​ بود، چرا که سایه‌هایی که در آن‌ها شیرجه زده بود، آن سایه‌های مهربانی نبودند که پیش‌تر می‌شناخت.‌لحظه​ آن‌ها اکنون بخشی از مکافات بودند و در نتیجه، اعماقِ تاریکشان نیز بخشی از مکافات به حساب می‌آمد.

با این حال، ماهیتِ فرسایندهٔ عالمِ سایه حتی در اینجا هم روی سانی اثر می‌گذاشت.‌سردِ​ می‌دانست که چنین می‌شود؛ ردِّ درخشانِ جوهر در پشتِ ایزدِ مرده گواه این موضوع بود،‌می‌شد​ و همچنین ذراتِ نوری که گاه‌وبیگاه هنگامِ مبارزه از خودش و کماندارِ مرموز جدا می‌شد.

حالا که سانی کالبدِ جسمانی‌اش را رها کرده بود —‌متوجه​ و دشمنش را هم مجبور کرده بود کالبدش را رها‌راهی​ کند — عالمِ سایه با سرعتی بسیار ویرانگرتر آن‌ها را می‌درید.

حالا روح‌های تاریکشان با سرعتی بسیار‌به‌آرامی​ بیشتر از قبل داشت حل می‌شد...‌یخ‌زده​ که بدون شک جای نگرانی داشت.

با این حال، روحِ سانی با‌سانی​ وجودِ آسیب‌دیدگی، همچنان به لطفِ بافتِ‌لبه‌های​ روح تقویت می‌شد و یکپارچه مانده بود.

و کماندارِ قاتل حتی پیش از‌مه‌آلودِ​ اینکه در آغوشِ سایه‌ها فرو برود هم‌می‌شدند​ چندان منسجم و دست‌نخورده به نظر نمی‌رسید.

ببینیم کدوممون بیشتر دووم میاره.

سانی غرق‌می‌ساییدند​ در شعفی‌بزرگِ​ شرورانه شد.

کماندار که حالا سایه‌ای بی‌شکل‌حتی​ بود، سعی کرد از چنگِ او‌می‌شود​ بگریزد و به سطحِ مادی برگردد.

اما سانی فقط او‌تاریکِ​ را محکم‌تر نگه داشت و‌بزرگِ​ اجازه نداد دشمن فرار کند.

حالا کجا داری می‌ری،‌حین​ عوضی؟ عه، چی شد؟! مگه‌سانی​ نمی‌خواستی هرطور شده منو بکشی؟!

سوراخ کردنش با تیر و‌ابسیدین​ بریدنش با چاقوهای تیز... این‌سردِ​ موجودِ خبیث باید تقاص پس می‌داد.

کماندار فقط‌درونِ​ با استیصالِ‌کالبدش​ بیشتری دست‌وپا زد.

سانی، البته، رهایش نکرد.

می‌خواست بخندد، اما‌نور​ متأسفانه در آن‌پهناورِ​ لحظه دهانی نداشت.

بمیر!

...بیرون، سایهٔ مکافات زیرِ هجومِ‌حتی​ سیلاب‌های نابودگرِ جوهرِ نقره‌ای، تا‌دارد​ نصفِ اندازهٔ خود کوچک شده بود.

سرانجام، یکی از پاهایش آن‌قدر‌کالبدِ​ باریک شد که دیگر نمی‌توانست‌ابسیدین​ وزنِ عظیمش را تحمل کند.

وقتی غولِ سایه‌ای پایش را پایین‌پهناورِ​ آورد تا قدمی دیگر بردارد، ساقِ‌اطرافش​ پایش خرد شد و از هم شکافت.

مکافات سقوط کرد.

وقتی پیکرِ غول‌پیکر و‌کالبدش​ کوه‌مانندش به‌سختی به زمین‌دریای​ برخورد کرد، تمامِ جهان لرزید.

...در اعماقِ پیکرِ ایزدِ مرده،‌کالبدِ​ سانی حس کرد چیزی دارد‌ابسیدین​ تغییر می‌کند. لحظه‌ای گیج شد.

هان؟

سپس تاریکی لرزید و هم او و‌کوچک‌تر​ هم کماندارِ قاتل از آن به بیرون‌چیزِ​ پرتاب شدند و به خشونتِ جهانِ مادی بازگشتند.

در اطرافشان،‌درونِ​ پیکرِ مه‌آلودِ‌کالبدش​ مکافات داشت فرومی‌ریخت.

ناولها | novelha.net