چپتر 2091: قطعههای جنگ (۲۸)
0نبردِ میان پادشاهِ شمشیرها و مکافات شبیه به فاجعهای بود. جنگلِ پلیدی که ویرانههایباریدن شهرِ باستانی را پوشانده بود، خاکستر شده بود؛ خودِ ویرانهها ذوب شده و به رودهاییدوردستها از موادِ مذاب درآمده بودند و تمامِ منطقه را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند.
اما ویرانی به همینجا ختم نشد. خودِ زمین نابود شدروشن و سطحِ استخوانِ سفیدِ زیرش را نمایان کرد — استخوانضربهٔ نیز حالا با شبکهای از ترکهای دندانهدار پوشیده شده بود.
گنبدِ گودالها در آنگذشت بالا نیز به همیناندازهٔ ترتیب آسیب دیده بود.
تیغهٔ نامرئیِ آنویل — تجلیِ ویرانگرِ اقتدار و ارادهٔ کُشندهاشآنویل — لحظاتی پس از آنکه دریاچهٔ مذاب را به دوزخمی نیم کرد و زخمی بر تایرنتِ نفرینشده انداخت، به گنبد رسید.
سانی برای کسری از ثانیهرویشان خشکش زد و با چشمانیاندازهٔ گشاد به دوردست خیره ماند.
ثانیهای بعد، تیغهٔ نامرئی باداخلِ نیرویی مطلق و تسلیمناپذیر بهروشن گنبدِ ترکخوردهٔ گودالها برخورد کرد.
لرزشی خفیفموج در زمینِگذشت زیرِ پایشان پیچید.
صدایی وصفناپذیر مانند موج از رویشان گذشت وتیغهٔ تکههای عظیمی از استخوان که برخی به اندازهٔلحظاتی یک استادیوم بودند، از ارتفاعاتِ تاریک باریدن گرفت.
بخشی از گنبد لرزید ورویشان فروریخت؛ تیغهٔ نامرئی شکافی دندانهداراندازهٔ در آن ایجاد کرده بود.
نوری ملایم به داخلِ شکاف تابید و پیکرِ عظیمالجثهٔ مکافات را روشن کرد. آنخشمگین دوردستها، تاریکیِ سرخ و خشمگین در تابشی ملایم حل شد و نور آن رافیزیکی پس زد... و تایرنتِ نفرینشده، غرق در آن نور، با تمامِ شکوهِ کفرآمیزش نمایان شد.
اما ضربهٔ آنویلرویشان هنوز قدرتش راعظیمی از دست نداده بود.
چیزی فراتر از یک برشِ فیزیکی بود — یا حتی حملهای جادویی که باارادهٔ قدرتِ خروشانِ جوهرِ روحِ مطلق آمیخته باشد. تیغهٔ نامرئی مانند قانونی بود که درکسری یک آن خلق شده بود و تنها قرار بود یک آن وجود داشته باشد.
اما در همان یک آن،رویشان قانونِ این تیغه قدرتِ آناندازهٔ را داشت که جهان را بشکافد.
و همینایجاد کار راملایم هم کرد.
تیغهٔ نامرئی پس از شکافتنِ گنبدِ آسیبدیدهٔبرخی گودالها، خودِ آسمانِ بالایِ گورِ خدا را دریدلرزید و زخمِ باریکی بر آن به جا گذاشت.
البته آسمان بابالا یک برشِ سادهآسیب از بین نمیرفت.
با این حال... پردهٔ ابرهایی که گورِ خدا را از خلوصِ سوزانِارتفاعاتِ آن محافظت میکرد، از بین رفت. شکافی به طولِ دوازده کیلومتر رویشکاف آن پدیدار شد و راه را برای تابشِ نورِ ویرانگرِ خورشید باز کرد.
تا بر سطحِ گسترهٔ استخوانِ سینهشکاف بتابد... و از میانِ شکافِ تازهبازشدهتاریکیِ روی سطحش، به داخلِ گودالها سرازیر شود.
تنها به فاصلهٔ یک تپشِ قلب پس از شکستنِ گنبد، نوری کهباریدن از شکافِ استخوانِ باستانی میتابید تغییر کرد. دیگر هیچ لطافتِ ملایمی درپیکرِ آن دیده نمیشد. در عوض، ستونی از تابشِ کورکننده، خشن و سوزان فروریخت...
و قلبِ برهوتِ مذاب وترتیب پیکرِ غولپیکرِ مکافات را که درستتجلیِ زیرِ شکاف ایستاده بود، روشن کرد.
سانی نفسش بند آمد.
ا... این...
تایرنتِ نفرینشده خداییرویشان بود و فانیانعظیمی نمیتوانستند با خدایان دربیفتند.
اما...
حتی خدایانِ نفرینشده نیز باید در برابرِتکههای قدرتِ آسمانها سر خم میکردند. دستکم درباریدن برابرِ آسمانِ سفید و هولناکِ گورِ خدا.
با تابشِ نورِ کورکنندهٔ خورشید بر آن موجودِ عظیمالجثه، اولین چیزی که شعلهور شد بازویتابشی زخمیاش بود. زبانههای بلندی از آتش از بریدگیِ بهجامانده از تیغهٔ آنویل روی مچش بیرون زدجادویی و گوشتِ اطرافش — خاک، قطعههای ویرانهها و درختانِ ریشهکنشده — شروع به سیاه شدن کرد.
مکافات صدای وهمانگیزی سر داد که در پهنهٔ برهوتِ سوزان پیچید، قدیسها را در بر گرفت و باعث شدنوری تلوتلو بخورند. سانی صدای ایزدِ نفرینشده را بهخوبی تاب آورد، اما بقیه انگار گیج شده بودند. هلی سرش راقدرتش گرفت و فریادی کشید. روان و ریوالن هم روی زمین افتادند. رنگ از چهرهٔ کاسی پرید، اما روی پا ماند.
در دوردست، تایرنتِ نفرینشده در ستونِ نورِ درخشانِ خورشید داشتآنویل ذوب میشد. میسوخت و خاکستر میشد، و زمان و فضازخمی را در هم میشکست تا از آن درخششِ کورکننده بگریزد.
اما راهِ فراری نبود.
تنها خاک، سنگ و درختان نبودند که میسوختند. هر چیزی که پیکرِ عظیمِ مکافات را تشکیل میداد،غرق داشت نابود و خاکستر میشد. گرگومیش و سایهها از بین رفتند و درخششِ نارنجیِ شعلههای یخزده خاموشجوهرِ شد. حتی مواد مذابی که ایزدِ نفرینشده به درونِ بدنش کشیده بود هم داشت به خاکستر تبدیل میشد.
پیش از آنکه مکافات بتواندتکههای تکان بخورد، یکی از پاهایشارتفاعاتِ خرد شد و به زمین افتاد.
ایزدِ نفرینشده کهبالا به زانو درآمد،آسیب دنیا به لرزه افتاد.
تایرنتِ نفرینشده، زانوزده و گرفتار در نورِتکههای خورشید، شبیه کوهی از آتش بود کهباریدن رفتهرفته در آن درخششِ کورکننده حل میشد.
نالهاش در گوشِنوری سانی پیچید و ذهنشتابید را به دوران انداخت.
انگار دنیاموج داشت درگذشت هم میشکست.
محو و مبهم فهمید که این هوشیاریِ خودشتیغهٔ است که در هم شکسته، نه دنیا. بالحظاتی این حال در آن لحظه، سانی تفاوتی حس نمیکرد.
واقعیت به کابوسیمانند تبدار و تکهتکهگذشت تبدیل شده بود.
انگار پیکرِ کریهِ مکافات را میدید که درپیکرِ نورِ درخشانِ خورشید حل میشود. جثهٔ عظیمش مانندنور مومِ شمع ذوب میشد و هر لحظه تحلیل میرفت.
همزمان دید که توفانِ شمشیرها منفجر شد و بهاستادیوم گردبادی از جرقههای سرخ بدل گشت... اما اندکی بعد، برخینوری از آن جرقهها شعلهور شدند و در ستونِ نور سوختند.
همچنین آسوراها را دید که درآسیب سکوتی آمیخته با احترام، دستوپا زدنِویرانگرِ ایزدشان را در آستانهٔ مرگ تماشا میکردند.
و چیزهای بسیارِ دیگری کهرویشان نه کلمهای برای توصیفشان داشتاندازهٔ و نه ظرفیتی برای درکشان.
«آآآخ...»
سانی سرش را تکانگذشت داد و سعی کرد کنترلِاستادیوم ذهنش را به دست بگیرد.
انگار توانسته بود بهسرعت از نالهٔ مرگِ یکتیغهٔ ایزد کمر راست کند... اما وقتی بالاخره به خودشآنکه آمد، دنیا تفاوتِ ظریفی با قبل پیدا کرده بود.
برهوتِ متروکِ اطرافشان دیگر نمیسوخت. رودهایگذشت مواد مذاب بیشترِ درخششِ خود راارتفاعاتِ از دست داده و سرد شده بودند.
ستونِ کورکنندهٔ نورِ خورشید ناپدید شده وتابید جایش را به درخششِ ملایمی داده بود کهتابشی از شکافِ دندانهدارِ گنبدِ گودالها به پایین میریخت.
خاکستر از بالارویشان میبارید و رویعظیمی پیکرهای بیحرکتِ آسوراها مینشست.
گولمهای کریه مانندبالا مجسمههایی بیجان وآسیب بیحرکت ایستاده بودند.
و آنجا، در دوردست...
اثری از مکافات نبود.
پیکرِ غولآسایش که شبیه کوه بود، دیگر دیدهاندازهٔ نمیشد... تنها چیزی که مانده بود خاکستر بودفروریخت و جایِ خالی و تکههای عظیمِ استخوانِ سیاهشده.
آنویل نزدیکِ تپهٔ خاکسترهمین ایستاده بود و با چهرهاینامرئیِ درهم به آن نگاه میکرد.
زرهش غُر شده و شکسته بود و صورتش رابرخی دوده پوشانده بود. توفانِ شمشیرهایی که احضار کرده بودفروریخت ناپدید شد؛ آن هفت تیغهٔ هولناک نیز از بین رفتند.
با این حال...
فرمانروا شمشیرِ تازهای در دست داشت که هالهای بهمراتب مورمورکنندهترارتفاعاتِ از خود ساطع میکرد. شمشیرِ دودستیِ بزرگی بود با نقشونگاری زیباداخلِ و روان روی فولادش؛ بهطرزِ وصفناپذیری ترسناک... و بهشکلِ عجیبی آشنا.
آنویل نگاهی به پایین انداخت، شمشیرِ بزرگ را چندنامرئیِ لحظه برانداز کرد و سپس با رگهای از اندوهِدریاچهٔ تاریک در چشمانِ سرد و خاکستریاش، آن را مرخص کرد.
پادشاهِ شمشیرها به خاکسترِ یکرویشان ایزد پشت کرد، قدمی برداشت واستادیوم به سمتِ قدیسهایش به راه افتاد.
نبرد تمام شده بود.