---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2130: دعوتِ یک قاتل به درونِ روح • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2130: دعوتِ یک قاتل به درونِ روح

0

سانی گفته بود که این خطر را‌راستش​ به جان می‌خرد — اما در حقیقت، حسابی‌یکی​ نگران بود. نمی‌دانست قرار است چه پیش بیاید.

بخشِ اول‌بسوزاند​ اصلاً جای‌نابودگر​ تعجب نداشت...

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

شاید دستبندِ کارآمد طوری افسون نشده بود که با کشته‌می‌رسید​ شدنِ یک سایه به دستِ سانی واکنش نشان دهد، اما‌کسبِ​ موجودِ سایه فرق می‌کرد. او در این زمینه کمی تجربه داشت.

به محضِ اینکه صدا در گوشش پیچید، سانی هجومِ سیلابی از قطعه‌های سایه را‌چنین​ به درونِ روحش حس کرد؛ مقدارش خیلی کمتر از چیزی بود که پس از‌اصلی‌اش​ کشتنِ سایهٔ مکافات به دست آورده بود، اما همچنان رقمِ شگفت‌انگیزی به شمار می‌رفت.

آه...

می‌توانست تغییراتِ نامحسوسی را در بدنش حس کند که داشت او را کمی قوی‌تر می‌کرد. با وجودِ اینکه هر‌می‌رفت​ هفت هسته را شکل داده بود، هنوز یک کارِ نهایی باقی می‌ماند: اینکه یک بار برای همیشه آن‌ها را‌آن‌ها​ کاملاً اشباع کند. تا پیش از آن، شکارِ آشنای قطعه‌های سایه همچنان برایش معنا داشت، هرچند کمتر از گذشته.

مگر اینکه البته راهِ دیگری برای استفاده از آن‌ها پیدا می‌کرد...‌اگر​ مثلاً نفیس می‌توانست هسته‌هایش را بسوزاند تا شعله‌هایی نابودگر رها کند،‌بیشتر​ یا موردرت می‌توانست تکه‌هایی از روحش را جدا کند تا بازتاب بسازد.

معلوم نبود سرشتِ سانی هم چنین قابلیتی داشته باشد، و راستش کاملاً هم‌سرشتِ​ بعید به نظر می‌رسید. اگر این‌طور نبود... خیلی زود روزی می‌رسید که یکی از‌دلایلِ​ دلایلِ اصلی‌اش برای شکارِ موجوداتِ کابوس و کسبِ قدرتِ بیشتر را از دست می‌داد.

برای سانی، صرفِ فکر کردن به اینکه انگیزه‌ای برای کشتن نداشته باشد، غریب و ناآشنا بود. آن‌قدر زمانِ زیادی‌راستش​ را تحتِ فشار گذرانده بود تا بی‌وقفه به دنبالِ نبرد بگردد — آن هم نبرد با موجوداتی هم‌ردهٔ خودش‌کردن​ یا حتی قدرتمندتر — که این کار به طبیعتِ دومش تبدیل شده بود. نداشتنِ این نیاز اصلاً چه حسی داشت؟

خب... مطمئنم یه‌درونِ​ دلیلِ دیگه برای‌مقدارش​ کشتنِ چیزا پیدا می‌کنم.

یا شاید هم آن دلیل او‌باشد​ را پیدا می‌کرد. آخر کِی دنیا‌این‌طور​ به او روی آرامش نشان داده بود؟

در هر صورت، اشباعِ کاملِ هسته‌هایش به احتمالِ زیاد‌بازتاب​ باید تا سفرِ بعدی‌اش به عالمِ سایه به تعویق‌راستش​ می‌افتاد؛ حالا این سفر هر زمان که می‌خواست باشد.

سرازیر شدنِ سیلِ قطعه‌های‌شعله‌هایی​ سایه همان چیزی بود‌تکه‌هایی​ که انتظارش را داشت.

اما بخشِ بعدی‌درونِ​ در هاله‌ای از‌مقدارش​ ابهام قرار داشت.

پیکرِ شبح‌وارِ کماندارِ سایه زیرِ دستش تشنج کرد و‌نظر​ در دودِ سیاه حل شد، و خیلی زود کاملاً‌موجوداتِ​ از بین رفت. سانی برای لحظه‌ای چشمانش را بست.

دو حالت‌بسوزاند​ ممکن بود‌نابودگر​ پیش بیاید.

حالتِ اول... این بود که آن کُشندهٔ‌موردرت​ بی‌رحم به صفِ سایه‌های بی‌حرکت و خاموشی‌سرشتِ​ بپیوندد که دریای روحش را پر کرده بودند.

فقط مسئله این بود که‌کرد​ سانی شک داشت او برای‌کشتنِ​ مدتی طولانی بی‌حرکت و خاموش بماند.

حق با یوریس بود. این سایهٔ عجیب حتی پس از مرگِ زنی که صاحبش بود و ورود به عالمِ سایه،‌کسبِ​ خودآگاهی و هوشیاری‌اش را — یا دست‌کم شکلی از آن‌ها را — حفظ کرده بود. بنابراین به احتمالِ زیاد در دریای‌بگردد​ روحِ او نیز سرکش باقی می‌ماند؛ یا دست به قتل‌عام می‌زد، یا صرفاً تلاش می‌کرد روحش را از درون متلاشی کند.

شاید هم هر دو.

احتمالِ دوم هم اگر‌شعله‌هایی​ بیشتر از اولی نگران‌کننده‌تکه‌هایی​ نبود، کمتر هم نبود.

کُشندهٔ عالمِ سایه هر‌روحش​ چه بود یک موجودِ‌کمتر​ سایه بود... درست مثل کابوس.

برخلافِ دیگر سایه‌هایش — به‌استثنای مار که طلسم آن را به‌عنوان‌اگر​ یک یادگارِ میراث به سانی داده بود — کابوس از ترکیبِ‌بیشتر​ سایهٔ خاموشِ یک موجودِ کشته‌شده با پژواکِ آن به وجود نیامده بود.

در عوض، به‌محضِ اینکه سانی‌رها​ اسبِ تیره را کشت، کابوس مستقیماً‌معلوم​ به سایهٔ او تبدیل شده بود.

همین اتفاق می‌توانست برای کُشندهٔ مه‌آلود‌رها​ هم بیفتد، و جوهرِ او در‌معلوم​ یکی از هسته‌های سایهٔ سانی ریشه بدواند.

آن‌وقت چه می‌شد؟

...سانی اصلاً نمی‌دانست.

اما قطعاً‌بسوزاند​ او را‌نابودگر​ به‌عنوان ارباب نمی‌پذیرفت.

چه می‌شد اگر سایه‌ای که هزاران سال‌موردرت​ سایه‌های دیگر را شکار کرده بود، در‌سرشتِ​ یکی از هسته‌های سایهٔ قاتلش ریشه می‌دواند؟

سانی از‌قطعه‌های​ تصورش به‌روحش​ خود لرزید.

امیدِ واهی داشت که سایه‌های خاموشِ دریای روحش دوباره‌نظر​ جان بگیرند و از او محافظت کنند، همان‌طور که وقتی‌کابوس​ موردرت او را به دوئلِ روح طلبید، چنین کرده بودند.

اما این دو موقعیت فرق داشتند. سانی هنوز مطمئن نبود آن وجه از سرشتش چطور‌قابلیتی​ کار می‌کند، و چه چیزی سایه‌های خاموش را به واکنش واداشته بود. اما اگر قرار‌کابوس​ بود حدس بزند، می‌گفت موردرت مهاجمی به روحش بوده... جسمی خارجی که باید پاک‌سازی می‌شد.

اما کُشندهٔ سایه این‌طور نبود. در عوض، او بخشی از روحِ سانی می‌شد؛ بی‌هیچ تفاوتی با‌قابلیتی​ دریای پهناورِ آبِ راکد، هفت خورشیدِ هسته‌هایش، سایه‌هایی که درونشان جا خوش کرده بودند، بدلِ معبدِ بی‌نام،‌قدرتِ​ و سپاهِ سایه‌های بی‌جانی که حالا دورش ایستاده بودند و عمارتِ تاریک را در سکوت تماشا می‌کردند.

پس... وقتی می‌فهمید کدام‌یک از‌کرد​ این دو احتمال به حقیقت‌کشتنِ​ پیوسته، تصمیم می‌گرفت چه کند.

سانی که تغییرِ نامحسوسی‌قابلیتی​ در روحش حس می‌کرد،‌بعید​ نگاهی به یوریس انداخت.

«خب... پس من دیگه می‌رم.»

اسکلتِ باستانی تکان نخورد، اما‌نابودگر​ صدای غژغژمانندش بارِ دیگر از‌بازتاب​ اعماقِ جمجمهٔ سفید طنین انداخت.

«...خدا به همراهت.»

سانی لحظه‌ای تردید کرد.

«می‌دونی، خیلی راحت‌تر می‌شد اگه تو رو با خودم‌بازتاب​ می‌بردم. این‌طوری دیگه مجبور نبودی منتظر بمونی تا بعد‌راستش​ از اینکه مطلق شدم، این‌همه راه رو برگردم اینجا.»

یوریس تک‌خنده‌ای کرد.

«کلی زحمت کشیدم تا به عالمِ سایه برسم، حالا می‌خوای از اینجا برم؟‌دست​ نه ممنون. اگه قبل از اینکه مطلق بشی بمیری چی؟ سایه‌ت که خیلی‌هفت​ راحت خودش میاد اینجا، ولی من مجبور می‌شم این‌همه راه رو پیاده برگردم. و...»

مکثی کرد‌سرشتِ​ و با‌قابلیتی​ حسرت افزود:

«...من دیگه پا ندارم.»

سانی لبخند زد.

«تازه فقط یه دست هم داری. پس... اگه‌کمتر​ تصمیم می‌گرفتم هر طور شده تو رو با‌رقمِ​ خودم ببرم، نمی‌تونستی زیاد مقاومت کنی، مگه نه؟»

جمجمهٔ سفید چند‌چنین​ لحظه بی‌حالت به‌باشد​ او خیره ماند.

«عجب! خب امتحان کن.»

لحنش دوستانه بود، اما‌شعله‌هایی​ سانی حس کرد لرزی‌تکه‌هایی​ بر ستونِ فقراتش دوید.

از این کار منصرف شد.

«پس تا دیدارِ‌چنین​ بعدی. سلامت رو‌باشد​ به نفیس می‌رسونم... راستی...»

لحنِ او هم دوستانه بود.

«اگه یه بارِ دیگه‌شعله‌هایی​ بشنوم بهش بگی پلید، اون‌جدا​ یکی دستت رو هم می‌شکنم.»

با شنیدنِ‌قطعه‌های​ این حرف، انگار‌کرد​ یوریس گیج شد.

سانی که از‌چنین​ جا برخاست، یوریس‌باشد​ آهسته زیرِ لب گفت:

«چه حرفِ‌بسوزاند​ عجیبی. دنیا‌نابودگر​ دیوونه شده...»

سانی چرخید‌هسته‌هایش​ و اولین‌شعله‌هایی​ قدم را برداشت.

در آن لحظه،‌درونِ​ سرانجام کلماتی را‌مقدارش​ که منتظرشان بود شنید:

[...سایه‌ای به دست آمد.]

ناولها | novelha.net