چپتر 2100: گرگهای عالمِ سایه
0سایهٔ مکافات متفاوت ازفرستاده قبل به نظر میرسید،آنجا اما بیشک همان موجود بود.
پیکرِ عظیم با حرکاتی که بهظاهر کند بود، از پهنهٔ متروکِ تلماسههای ابسیدین میگذشت و هردورش قدمش جهان را به لرزه درمیآورد. از سایهها، غبارِ سیاه، قطعاتِ عظیمِ ابسیدین و باد بافتهکشتهشدهٔ شده بود. برخلافِ سایههای سربازانِ بیدارشده که مبهم و ناواضح بودند، این یکی تقریباً کاملاً سالم بود.
بیشمار جرقهٔ جوهر از سطحش به آسمانِ سیاه به پرواز درمیآمدند و همچون ستونی مواج، پشتِ سرِ سایهٔ تایرنتِ نفرینشدهدرخشان کشیده میشدند. دیدنِ این صحنه — سرزمینِ تاریک و متروک، پیکرِ سیاه و غولپیکری که از آن میگذشت، و سیلابهایکشتهشدهٔ درخشان از نورِ نقرهای که همچون شعله دورش میچرخیدند — حیرتانگیز و بهشکلی وهمانگیز زیبا بود، اما در عین حال رعبآور.
سانی لحظهای با خود فکر کرد که چرا توانسته بود هم بهموجودات سایههای سربازانِ کشتهشدهٔ گورِ خدا و هم به سایهٔ مکافات بربخورد. هرچهقلبِ باشد عالمِ سایه پهناور بود، پس چقدر احتمال داشت چنین اتفاقی بیفتد؟
چند جوابِ احتمالی وجود داشت.
یکی این بود که دروازهٔ سایه او را به مکانی فرستاده بوددرخشان که با گورِ خدا تناظر داشت، و در نتیجه، هر چیزی کهرعبآور آنجا نزدیکش میمرد بهطورِ طبیعی واردِ همان گوشه از عالمِ مرگ میشد.
جوابِ دیگر این بود که دروازهٔ سایه صرفاً نزدیکِ ورودیِ عالمِ سایه قرار داشت و سایههای تمامِ موجوداتغولپیکری از جایی همان حوالی واردِ این سرزمینِ تاریک میشدند. اگر چنین بود، پس سانی در حالِ حاضر درفکر حاشیهٔ عالمِ سایه قرار داشت و مسیری که سایههای سرگردان در آن قدم برمیداشتند، شاید به قلبِ آن میرسید.
در هر صورت، سایهٔ مکافاتمیشد با آن سایههای آرام و تهیتمامِ که پیشتر دیده بود فرق داشت.
نه تنها با سرعتی بسیار بسیار کمتر داشت به جوهر تجزیهبهطورِ میشد — آنقدر کند که احتمالاً سالهای بیشماری طول میکشید تاتمامِ کاملاً ناپدید شود — بلکه به اندازهٔ آنها هم تهی نبود.
مرگ سلاحی بود که تباهی را نابود میکرد، پس سایهٔ مکافات دیگر واقعاً یک موجودِ کابوس نبود. با این حال،وهمانگیز انگار بسیار بیشتر از سایههای جنگجویانِ بیدارشده، ویژگیهای اربابِ پیشینش را در خود نگه داشته بود. سانی میتوانست رگهای دور وچقدر فروخورده از همان ارادهٔ عذابآوری را که در گودالها حس کرده بود، تشخیص دهد که از آن سایهٔ عظیم ساطع میشد.
انگار ارادهٔ یک ایزد حتی ازمواج مرگ هم فراتر میرفت و دستکممیشدند تا حدودی به سایهاش به ارث میرسید.
به نظر میرسیدگوشه سایهٔ مکافات تا حدودیصرفاً از خود اختیار دارد.
اما...
سانی ناگهان رنگشکشیده پرید و یکصحنه قدم عقب رفت.
این قرار نبود نجاتش دهد.
آ—آخه این دیگه چه وضعشه...
پس از دیدنِ آن سایهٔ غولپیکر، سانی حدس زد ویرانیای که شاهدش بوده، نتیجهٔ نبردِمرگ میانِ سایهٔ مکافات و آن کماندارِ مرموز است. هرچه باشد، آن کماندار بهمحضِ دیدنِ سانیمسیری به او حمله کرده بود... چرا باید در موردِ سایهٔ یک تایرنتِ نفرینشده متفاوت عمل میکرد؟
اما حقیقت پیچیدهتر بود.
چون شرکتکنندگانِ این نبردهمچون بیشتر از چیزی بودندسرِ که او پیشبینی میکرد.
نبرد هنوز بهشدت در جریان بود. همانطور که سایهٔ مکافاتقرار از آن پهنهٔ تاریک و متروک میگذشت، موردِ هجومِ موجوداتِسرگردان وهمانگیزی قرار گرفت که باعث شد تنِ سانی یخ کند.
این موجودات خودشان هم بسیار عظیم بودند؛ هر کدام صد متر پهنا داشتند.واردِ بیشکل و قواره بودند، یکپارچه از تاریکی بافته شده بودند و طوری رویاگر تپههای شنیِ سیاه حرکت میکردند که انگار بادی شبحوار آنها را با خود میکشید.
به سایهٔ غولپیکر که رسیدند، مانند کفنهای عظیمی از تاریکیِ نفوذناپذیر به هوا اوج گرفتند و سپسمیچرخیدند با تغییرِ شکل، روی بدنش افتادند. شاخکهای سیاه بیشماری بیرون زدند تا در سایهٔ غولپیکر فرو بروند؛خدا سرگردانهای تاریک مانند زالو به سطحش چسبیدند و تکههای عظیمی از گوشتِ مکافات را با دندان کندند.
داشتند زندهزنده میبلعیدندش.
یا دستکم سعی میکردند.
سایهٔ تایرنتِ نفرینشده هم بیکار ننشسته بود. همانطور که در همان مسیر پیش میرفت، دستانش رامیشد آهسته حرکت داد تا موجوداتِ هولناک را متوقف و نابود کند. تعدادی از آنها تا همانقدم لحظه نابود شده بودند، اما چند موجودِ دیگر همچنان بیرحمانه سایهٔ غولپیکر را میدریدند و تکهتکه میبلعیدند.
مثل درندگانینفرینشده که درمیشدند کمینِ شکار باشند.
سانی لرزید.
همزمان چندواردِ چیز برایشمرگ روشن شد.
اول اینکه عالمِ سایه آنقدرها هم که فکر میکرد خالی نبود. انگار سایهٔواردِ مکافات، که متعلق به موجودی نفرینشده بود، بخشی از ارادهاش را حفظ کردهاگر بود. پس ممکن بود موجوداتِ آگاهِ دیگری هم در این سرزمینِ متروک باشند.
و احتمالاً درست مثل سانیدیدنِ نیاز داشتند قطعهها را ببلعندغولپیکری تا جلوی فروپاشیِ خودشان را بگیرند.
از خیلی چیزها مطمئن نبود، اما یقین داشت که موجوداتِ نفرینشده بهندرت میمردند. بنابراین، پیدایشِ سایهٔتاریک مکافات باید برای تمامِ موجوداتِ هولناکِ ساکن در این گوشه از عالمِ سایه مثلِ طعمهای مقاومتناپذیررعبآور بوده باشد که آنها را به یک نقطه کشانده تا از این ضیافتِ کمیاب لذت ببرند.
اما آنها چه بودند؟
سایهٔ موجوداتِ باستانی، درست مثلتناظر مکافات؟ موجوداتِ سایهایِ واقعی مثلمیمرد کابوس یا مار؟ موجوداتِ کابوس؟
یا چیزی کاملاً متفاوت؟
نمیدانست... دستکم هنوز نه.
اما مجبورواردِ بود سرمرگ در بیاورد.
به یک دلیلِ ساده...
اگر این موجوداتِ هولناک سعی داشتند سایهٔ مکافات را ببلعند، یعنیسیلابهای سانی هم میتوانست آن را ببلعد. مطلقاً هیچ شانسی برای شکستعین دادنِ یک تایرنتِ نفرینشده نداشت... اما سایهٔ یکی از آنها چطور؟
دستکم این یکی ممکن بود، بهخصوص باپشتِ توجه به اینکه سرگردانهای تاریک تا همینجا ضعیفشسرزمینِ کرده بودند و به این کار ادامه میدادند.
سانی سایهٔ غولپیکر رامرگ برانداز کرد؛ حرصی تقریباًنزدیکِ مهارنشدنی به جانش افتاده بود.
سایهٔ یک تایرنتِ نفرینشده... اگر نابودشنتیجه میکرد، یا دستکم ضربهٔ آخر را بهواردِ آن میزد، چند قطعهٔ سایه گیرش میآمد؟
مثلِ کُشتنِ یک موجودِ معمولی نبود که فقط چند ده قطعه گیرش بیاید. چوننقرهای سانی با کُشتنِ موجوداتِ شبیهِ خودش، سهمِ منصفانهاش را از قطعهها میگرفت؛ درست همانطور کهکرد انسانها با کُشتنِ انسانهای دیگر، سهمی از تمامِ خردههای روحِ انباشتهشدهشان را به دست میآوردند.
پس... احتمالاً هزاران قطعه.
چشمانش در تاریکی برق زد.
«به هر قیمتیمکانی شده، من بایدنتیجه کارش رو تموم کنم.»
سانی تازه داشت آماده میشد تاصحنه به جلو یورش ببرد که متوجهِ تغییرِنورِ ناگهانیِ ریتمِ نبردِ غولپیکر در دوردست شد.
سرگردانِ تاریکِ دیگری به هواستونی اوج گرفت، آماده تا تکهٔنفرینشده بزرگی از مکافات را بکَند...
که چیزی در آسمانِ سیاه خط انداخت، به آنورودیِ برخورد کرد و موجود را از هم درید. موجودِحاشیهٔ هولناک و زخمی در سیلابی از تاریکی به زمین افتاد.
تیر خورده بود.
سانی کمینفرینشده سرش رامیشدند کج کرد.
«خب، خب.»
انگار کماندارِواردِ مرموز هنوزمرگ در میدان بود.