---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2100: گرگ‌های عالمِ سایه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2100: گرگ‌های عالمِ سایه

0

سایهٔ مکافات متفاوت از‌نتیجه​ قبل به نظر می‌رسید،‌می‌مرد​ اما بی‌شک همان موجود بود.

پیکرِ عظیم با حرکاتی که به‌ظاهر کند بود، از پهنهٔ متروکِ تل‌ماسه‌های ابسیدین می‌گذشت و هر‌آنجا​ قدمش جهان را به لرزه درمی‌آورد. از سایه‌ها، غبارِ سیاه، قطعاتِ عظیمِ ابسیدین و باد بافته‌جایی​ شده بود. برخلافِ سایه‌های سربازانِ بیدارشده که مبهم و ناواضح بودند، این یکی تقریباً کاملاً سالم بود.

بی‌شمار جرقهٔ جوهر از سطحش به آسمانِ سیاه به پرواز درمی‌آمدند و همچون ستونی مواج، پشتِ سرِ سایهٔ تایرنتِ نفرین‌شده‌دورش​ کشیده می‌شدند. دیدنِ این صحنه — سرزمینِ تاریک و متروک، پیکرِ سیاه و غول‌پیکری که از آن می‌گذشت، و سیلاب‌های‌هرچه​ درخشان از نورِ نقره‌ای که همچون شعله دورش می‌چرخیدند — حیرت‌انگیز و به‌شکلی وهم‌انگیز زیبا بود، اما در عین حال رعب‌آور.

سانی لحظه‌ای با خود فکر کرد که چرا توانسته بود هم به‌متروک​ سایه‌های سربازانِ کشته‌شدهٔ گورِ خدا و هم به سایهٔ مکافات بربخورد. هرچه‌زیبا​ باشد عالمِ سایه پهناور بود، پس چقدر احتمال داشت چنین اتفاقی بیفتد؟

چند جوابِ احتمالی وجود داشت.

یکی این بود که دروازهٔ سایه او را به مکانی فرستاده بود‌فرستاده​ که با گورِ خدا تناظر داشت، و در نتیجه، هر چیزی که‌می‌شد​ آنجا نزدیکش می‌مرد به‌طورِ طبیعی واردِ همان گوشه از عالمِ مرگ می‌شد.

جوابِ دیگر این بود که دروازهٔ سایه صرفاً نزدیکِ ورودیِ عالمِ سایه قرار داشت و سایه‌های تمامِ موجودات‌نقره‌ای​ از جایی همان حوالی واردِ این سرزمینِ تاریک می‌شدند. اگر چنین بود، پس سانی در حالِ حاضر در‌کشته‌شدهٔ​ حاشیهٔ عالمِ سایه قرار داشت و مسیری که سایه‌های سرگردان در آن قدم برمی‌داشتند، شاید به قلبِ آن می‌رسید.

در هر صورت، سایهٔ مکافات‌نفرین‌شده​ با آن سایه‌های آرام و تهی‌تاریک​ که پیش‌تر دیده بود فرق داشت.

نه تنها با سرعتی بسیار بسیار کمتر داشت به جوهر تجزیه‌واردِ​ می‌شد — آن‌قدر کند که احتمالاً سال‌های بی‌شماری طول می‌کشید تا‌جایی​ کاملاً ناپدید شود — بلکه به اندازهٔ آن‌ها هم تهی نبود.

مرگ سلاحی بود که تباهی را نابود می‌کرد، پس سایهٔ مکافات دیگر واقعاً یک موجودِ کابوس نبود. با این حال،‌طبیعی​ انگار بسیار بیشتر از سایه‌های جنگجویانِ بیدارشده، ویژگی‌های اربابِ پیشینش را در خود نگه داشته بود. سانی می‌توانست رگه‌ای دور و‌برمی‌داشتند​ فروخورده از همان ارادهٔ عذاب‌آوری را که در گودال‌ها حس کرده بود، تشخیص دهد که از آن سایهٔ عظیم ساطع می‌شد.

انگار ارادهٔ یک ایزد حتی از‌نفرین‌شده​ مرگ هم فراتر می‌رفت و دست‌کم‌تاریک​ تا حدودی به سایه‌اش به ارث می‌رسید.

به نظر می‌رسید‌سرِ​ سایهٔ مکافات تا حدودی‌می‌شدند​ از خود اختیار دارد.

اما...

سانی ناگهان رنگش‌چنین​ پرید و یک‌چند​ قدم عقب رفت.

این قرار نبود نجاتش دهد.

آ—آخه این دیگه چه وضعشه...

پس از دیدنِ آن سایهٔ غول‌پیکر، سانی حدس زد ویرانی‌ای که شاهدش بوده، نتیجهٔ نبردِ‌دیگر​ میانِ سایهٔ مکافات و آن کماندارِ مرموز است. هرچه باشد، آن کماندار به‌محضِ دیدنِ سانی‌قدم​ به او حمله کرده بود... چرا باید در موردِ سایهٔ یک تایرنتِ نفرین‌شده متفاوت عمل می‌کرد؟

اما حقیقت پیچیده‌تر بود.

چون شرکت‌کنندگانِ این نبرد‌سرِ​ بیشتر از چیزی بودند‌می‌شدند​ که او پیش‌بینی می‌کرد.

نبرد هنوز به‌شدت در جریان بود. همان‌طور که سایهٔ مکافات‌سرزمینِ​ از آن پهنهٔ تاریک و متروک می‌گذشت، موردِ هجومِ موجوداتِ‌می‌چرخیدند​ وهم‌انگیزی قرار گرفت که باعث شد تنِ سانی یخ کند.

این موجودات خودشان هم بسیار عظیم بودند؛ هر کدام صد متر پهنا داشتند.‌مرگ​ بی‌شکل و قواره بودند، یکپارچه از تاریکی بافته شده بودند و طوری روی‌حاضر​ تپه‌های شنیِ سیاه حرکت می‌کردند که انگار بادی شبح‌وار آن‌ها را با خود می‌کشید.

به سایهٔ غول‌پیکر که رسیدند، مانند کفن‌های عظیمی از تاریکیِ نفوذناپذیر به هوا اوج گرفتند و سپس‌نزدیکش​ با تغییرِ شکل، روی بدنش افتادند. شاخک‌های سیاه بی‌شماری بیرون زدند تا در سایهٔ غول‌پیکر فرو بروند؛‌اگر​ سرگردان‌های تاریک مانند زالو به سطحش چسبیدند و تکه‌های عظیمی از گوشتِ مکافات را با دندان کندند.

داشتند زنده‌زنده می‌بلعیدندش.

یا دست‌کم سعی می‌کردند.

سایهٔ تایرنتِ نفرین‌شده هم بیکار ننشسته بود. همان‌طور که در همان مسیر پیش می‌رفت، دستانش را‌صرفاً​ آهسته حرکت داد تا موجوداتِ هولناک را متوقف و نابود کند. تعدادی از آن‌ها تا همان‌شاید​ لحظه نابود شده بودند، اما چند موجودِ دیگر همچنان بی‌رحمانه سایهٔ غول‌پیکر را می‌دریدند و تکه‌تکه می‌بلعیدند.

مثل درندگانی‌داشت​ که در‌اتفاقی​ کمینِ شکار باشند.

سانی لرزید.

هم‌زمان چند‌پشتِ​ چیز برایش‌تایرنتِ​ روشن شد.

اول اینکه عالمِ سایه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد خالی نبود. انگار سایهٔ‌مرگ​ مکافات، که متعلق به موجودی نفرین‌شده بود، بخشی از اراده‌اش را حفظ کرده‌حاضر​ بود. پس ممکن بود موجوداتِ آگاهِ دیگری هم در این سرزمینِ متروک باشند.

و احتمالاً درست مثل سانی‌بیفتد​ نیاز داشتند قطعه‌ها را ببلعند‌دروازهٔ​ تا جلوی فروپاشیِ خودشان را بگیرند.

از خیلی چیزها مطمئن نبود، اما یقین داشت که موجوداتِ نفرین‌شده به‌ندرت می‌مردند. بنابراین، پیدایشِ سایهٔ‌درخشان​ مکافات باید برای تمامِ موجوداتِ هولناکِ ساکن در این گوشه از عالمِ سایه مثلِ طعمه‌ای مقاومت‌ناپذیر‌فکر​ بوده باشد که آن‌ها را به یک نقطه کشانده تا از این ضیافتِ کمیاب لذت ببرند.

اما آن‌ها چه بودند؟

سایهٔ موجوداتِ باستانی، درست مثل‌چیزی​ مکافات؟ موجوداتِ سایه‌ایِ واقعی مثل‌طبیعی​ کابوس یا مار؟ موجوداتِ کابوس؟

یا چیزی کاملاً متفاوت؟

نمی‌دانست... دست‌کم هنوز نه.

اما مجبور‌پشتِ​ بود سر‌تایرنتِ​ در بیاورد.

به یک دلیلِ ساده...

اگر این موجوداتِ هولناک سعی داشتند سایهٔ مکافات را ببلعند، یعنی‌مکانی​ سانی هم می‌توانست آن را ببلعد. مطلقاً هیچ شانسی برای شکست‌گوشه​ دادنِ یک تایرنتِ نفرین‌شده نداشت... اما سایهٔ یکی از آن‌ها چطور؟

دست‌کم این یکی ممکن بود، به‌خصوص با‌کشیده​ توجه به اینکه سرگردان‌های تاریک تا همین‌جا ضعیفش‌سیلاب‌های​ کرده بودند و به این کار ادامه می‌دادند.

سانی سایهٔ غول‌پیکر را‌تایرنتِ​ برانداز کرد؛ حرصی تقریباً‌دیدنِ​ مهارنشدنی به جانش افتاده بود.

سایهٔ یک تایرنتِ نفرین‌شده... اگر نابودش‌آنجا​ می‌کرد، یا دست‌کم ضربهٔ آخر را به‌مرگ​ آن می‌زد، چند قطعهٔ سایه گیرش می‌آمد؟

مثلِ کُشتنِ یک موجودِ معمولی نبود که فقط چند ده قطعه گیرش بیاید. چون‌نتیجه​ سانی با کُشتنِ موجوداتِ شبیهِ خودش، سهمِ منصفانه‌اش را از قطعه‌ها می‌گرفت؛ درست همان‌طور که‌قرار​ انسان‌ها با کُشتنِ انسان‌های دیگر، سهمی از تمامِ خرده‌های روحِ انباشته‌شده‌شان را به دست می‌آوردند.

پس... احتمالاً هزاران قطعه.

چشمانش در تاریکی برق زد.

«به هر قیمتی‌تناظر​ شده، من باید‌آنجا​ کارش رو تموم کنم.»

سانی تازه داشت آماده می‌شد تا‌چند​ به جلو یورش ببرد که متوجهِ تغییرِ‌تناظر​ ناگهانیِ ریتمِ نبردِ غول‌پیکر در دوردست شد.

سرگردانِ تاریکِ دیگری به هوا‌تایرنتِ​ اوج گرفت، آماده تا تکهٔ‌صحنه​ بزرگی از مکافات را بکَند...

که چیزی در آسمانِ سیاه خط انداخت، به آن‌صحنه​ برخورد کرد و موجود را از هم درید. موجودِ‌شعله​ هولناک و زخمی در سیلابی از تاریکی به زمین افتاد.

تیر خورده بود.

سانی کمی‌داشت​ سرش را‌اتفاقی​ کج کرد.

«خب، خب.»

انگار کماندارِ‌پشتِ​ مرموز هنوز‌تایرنتِ​ در میدان بود.

ناولها | novelha.net