چپتر 2120: ایزدکُش
0سایهٔ مکافات نابود نشده بود، اما در حالِ حاضر آسیبپذیر بود. بالحظه اینکه سانی و کُشندهٔ بیرحمِ عالمِ سایه هر دو حالوروزِ خوشی نداشتند،صدای در موقعیتِ بینقصی قرار داشتند تا ضربهای مرگبار به ایزدِ ضعیفشده وارد کنند.
خب، سانی زنده بود.دستش سایهٔ مرموز مرده بود،برود اما... خیالِ رفتن نداشت.
در هر صورت، هر کدامشان میتوانست سایهٔروی مکافات را بکشد. تنها سؤال این بودشکلِ که چه کسی اول ضربه را میزند.
پس سانی بیدرنگ جلو دوید. یا دستکم تلاشش را کرد...چرخید متأسفانه بدنش آسیبِ شدیدی دیده بود، بنابراین نهایتِ کاری که ازپشتِ دستش برمیآمد این بود که با عجله و لنگلنگان جلو برود.
آخ، درد داره...
در هر شرایطِ دیگری همین فکرعجله را میکرد. اما در حالِ حاضر،دیگری تنها یک چیز در ذهنش بود:
بکشش، بکشش...بزنن اول منسردِ باید بکشمش!
سانی با لبخندی شوم، در حالی که تکهٔ نیشِ عاجین را محکم در دستدندانقروچهای میفشرد، لنگلنگان به سمتِ گردبادِ غبارِ سیاه رفت. در دوردست، کماندارِ مرموز سرانجام توانسته بودجهان کالبدش را تثبیت کند و بیآنکه به زخمِ دلخراشِ رانش اعتنایی کند، از زمین برخاست.
گندش بزنن.
سانی حس میکرد نگاهِ سردِ کماندارعجله چرخید، اول روی او نشست ودیگری سپس به سمتِ سایهٔ مکافات رفت.
گندش بزنن!
سانی دندانقروچهای کرد و به سایهها فرمان داد تا به شکلِ بالهای تاریکسپس پشتِ سرش ظهور کنند... اما درست در همان لحظه، ارادهٔ کماندارِ قاتل برلحظه جهان فرود آمد و سایهها را واداشت تا از ترس به خود بپیچند.
«خائنهای لعنتی!»
سانی با صدایکاری بلند ناسزا گفت ولنگلنگان شروع به دویدن کرد.
کماندار همبزنن به حرکتسردِ درآمده بود...
اما او سریعتر بود.
سانی زودتر به خودش آمدهبالهای بود و از این رو،درست زودتر به سایهٔ مکافات رسید.
به هوا پرید و در گردبادِ غبارِ سیاه شیرجه زد. برای لحظهای، آنهمین نیروی بیگانهٔ آشنا ذهن، بدن و روحش را به سمتِ خود کشید تاعاجین جذبشان کند — اما حالا بسیار ضعیفتر شده بود، پس راحت نادیدهاش گرفت.
لحظهای بعد...
تیغهٔ عاجینش را درست در قلبِ گردبادِنگاهِ تاریک فرو برد، جایی که کرهای بینقصدندانقروچهای داشت آرامآرام از تکهٔ استخوانِ خردشده شکل میگرفت.
شاید تیغهای معمولیداد نمیتوانست به نیرویتاریک ناملموسِ مکافات آسیبی برساند.
اما سانی داشت از نیشِ یک مارِ روح استفاده میکرد، آن هم ماری با قدرتی درکناپذیر. مارهای روح مجاریِ مرگبکشمش بودند و سانی وارثِ آن بود... پس ارادهاش را به شکلِ نیتِ قتلی بینهایت سرد صیقل داد، آن را بهتثبیت درونِ تکهٔ استخوانِ باستانی هدایت کرد و از آن خواست تا مرگ و نابودی را به جانِ سایهٔ ایزدِ مرده بیندازد.
انگار کارساز بود.
وقتی تیغهٔاعتنایی عاجین قلبِبرخاست مکافات را شکافت...
سانی حس کردداد موجی نامحسوس درتاریک جهان پخش شد.
و سپس، حس کرددستش چیزی باستانی و بهطرزِبرود وصفناپذیری پهناور از هم گسست.
و بعد از آن،سردِ حس کرد چیزی جز خلأییسپس تهی جای آن را نگرفت.
گردباد ناگهان اززمین هم پاشید وبزنن غبارِ سیاه فرونشست.
تکههای استخوان روی زمین افتادند.
سانی هم افتاد.
تکهٔ نیشِ عاجین خرد شدهکماندار بود و تنها قطعهٔ کوچکی ازسایهها استخوان در مشتش باقی مانده بود.
اما...
در حینِ افتادن چشمانش گرد شد و سیلابی تقریباً پایانناپذیردرست از قطعههای سایه — بسیار عظیمتر از هر چیزی کهخود پیش از آن تجربه کرده بود — به روحش سرازیر شد.
هم هیجانانگیزنهایتِ بود ودستش هم رعبآور.
حس میکرد هستههای سایهاش که عالمِ سایهروی تا حدودی به آنها آسیب رسانده بود، دارندبالهای پر و دقیقاً مثلِ روزِ اولشان بازسازی میشوند.
و به همینجا ختم نشد.
سیلابِ خروشانِ قطعههای سایهشکلِ روحش را پر کرد وظهور آن را به اشباع رساند...
و در اعماقِ تاریکش، هفتمین وعجله آخرین هسته سرانجام به ثمر نشستهدیگری بود و با شکوهی بینور شعلهور میشد.
سانی روی تپهٔ غبارِ سیاه افتاد،چرخید از شیبِ آن پایین غلتید وفرمان خندهٔ کوتاه و وحشتزدهای سر داد.
گندش بزنن،اعتنایی گندش بزنن،برخاست گندش بزنن...
لحظهای بعد، عذابِ آشنای شکلگیریِ یک هستهٔپشتِ سایهٔ جدید ذهنش را از هم درید؛قاتل سانی به فریاد افتاد و تشنج کرد.
این بار هیچ صدای آرامشبخشی از طلسم نبود که اوداره را در این فرایند همراهی کند. او کلماتِ مربوطه رابکشمش در دستبندِ کارآمد نبافته بود، پس دستبند هم ساکت ماند.
در واقع، حتی کشته شدنِ سایهٔ مکافات را هم اعلام نکرده بود —داد احتمالاً چون اصلاً نمیدانست وقتی سانی سایههایی را نابود میکند که از نظرفرود فنی زنده نیستند و در نتیجه نمیتوان آنها را کشت، چه باید بکند.
خـ... خودتو...اعتنایی خودتو جمعبرخاست کن، احمق!
سانی با درد دستوپنجشکلِ نرم کرد و کوشید دوبارهظهور به محیطِ اطرافش مسلط شود.
پر شدنِ دوبارهٔ قطعههای مصرفشده اتفاقِ خوبی بود. شکلگیریِ نهاییِداره هفتمین هسته و تبدیل شدن به یک تایتان هم کهبکشمش محشر بود. آخر به همین دلیل به عالمِ مرگ آمده بود.
اما واقعاً زمانِ بهشدتسردِ نامناسبی را برای انجامِ اینسپس کارِ شگفتانگیز انتخاب کرده بود.
چون...
درست وقتی سانی سعی کرد بلندتاریک شود، دستی بیرحم گردنش را چسبیدلحظه و او را با خشونت بالا کشید.
گندش بزنن!
کماندارِ سایه هنوز زنده بود.
...و انگار پر از خشم بود؛بزنن از میانِ رشتههای دودِ شبحوار بانشست کینهای مورمورکننده به سانی چشمغره میرفت.
سانی که از دردِ وحشتناکِ دریده شدنِ روحش به دستِ هستهٔ سایهٔلحظه تازهشکلگرفته و تغییرِ کلِ وجودش نیمهفلج شده بود، وزنش را جابهجا کردصدای و با تمامِ توانی که در بساط داشت به کماندار لگد زد.
برای یک لحظه حس کرد گردنش میشکند، اما در عوض ازشرایطِ چنگِ آهنینِ دشمن لیز خورد. سانی به عقب پرتاب شد وشوم روی غبارِ سیاه افتاد و باز هم از شیبِ تپه پایینتر غلتید.
کماندار تعقیبش کرد.
سانی که به دندهٔ غولپیکرِ یک مارِ روحِسردِ مرده در پایینِ تپه برخورد کرده بود، نالهٔفرمان ضعیفی سر داد و سعی کرد سینهخیز دور شود.
«آآآآخ!»
لعنتی! چرا اینقدر درد داشت!
کماندار چند لحظه بعد به او رسید. سانی غلت زد و از پایی که در غیر این صورتسرش جمجمهاش را خرد میکرد جاخالی داد و دستانش را برای دفاع بالا آورد. ضربهٔ ویرانگری بر او فرودناسزا آمد و چیزی نمانده بود قفسهسینهاش را خرد کند؛ لحظهای بعد، لگدی هولناک او را به هوا پرتاب کرد.
سانی مچالهشده به زمین افتاد، چندبزنن بار غلت زد و با جمجمهٔنشست انسانی که پیشتر دیده بود رودررو شد.
جمجمه با سوراخهای سیاه و گشادِتاریک حدقههای خالیاش به او خیره ماندلحظه و لرزه بر اندامِ سانی انداخت.
یعنی جمجمهٔ خودشکاری هم همینجا، بیکسعجله و فراموششده، رها میشد؟
روی کمر غلتید، کمی نیمخیز شدچرخید و پای کماندار را که دیگرفرمان تقریباً به سرش رسیده بود، گرفت.
نه... با در نظر گرفتنِگندش اینکه این حرومزاده چقدر وحشیچرخید بود، عمراً جمجمهش سالم میموند.
سانی سرش را از اینکه با لگد ازسرش روی شانههایش کنده شود نجات داده بود، امافرود لحظهای بعد، در عوض مشتی به صورتش خورد.
سانی به عقب پرتاب شد، به ستونفقراتِ یک مارِدرد روحِ مرده برخورد کرد و روی زانوهایش افتاد. دیدشبکشش تار شده بود و طعمِ خون را روی زبانش میچشید.
واقعاً دارم خونریزی میکنم... عجب...
عملاً داشتاعتنایی در خونبرخاست غرق میشد.
دستکم درد داشت فروکش میکرد.
سانی سرش را بالا آورد تا بهلنگلنگان قامتِ تارِ کماندار که نزدیک میشد نگاهفکر کند؛ دهانی پر از خون را تف کرد...
و لبخند زد.
«هی، احمق...»
کماندار هیچ توجهی به حرفشبالهای نکرد و مشتش را بالا بردهمان تا ضربهٔ آخر را وارد کند.
سانی عضلاتش راکاری منقبض کرد وعجله خودش را آماده ساخت.
«...پشتِ سرت.»
سایهٔ قاتل برایزمین کسری از ثانیهبزنن خشکش زد، سپس چرخید.
اما دیگرفرمان خیلی دیرشکلِ شده بود.
چون آنجا، پشتِ سرش، یک سانیِعجله دیگر داشت مشتش را با تمامِدیگری قدرتِ هولناکِ یک تایتانِ متعالی پایین میآورد.
این همان هفتمیننگاهِ سایهای بود کهچرخید مدتها انتظارش را میکشید.