---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2120: ایزدکُش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2120: ایزدکُش

0

سایهٔ مکافات نابود نشده بود، اما در حالِ حاضر آسیب‌پذیر بود. با‌لحظه​ اینکه سانی و کُشندهٔ بی‌رحمِ عالمِ سایه هر دو حال‌وروزِ خوشی نداشتند،‌صدای​ در موقعیتِ بی‌نقصی قرار داشتند تا ضربه‌ای مرگبار به ایزدِ ضعیف‌شده وارد کنند.

خب، سانی زنده بود.‌دستش​ سایهٔ مرموز مرده بود،‌برود​ اما... خیالِ رفتن نداشت.

در هر صورت، هر کدامشان می‌توانست سایهٔ‌روی​ مکافات را بکشد. تنها سؤال این بود‌شکلِ​ که چه کسی اول ضربه را می‌زند.

پس سانی بی‌درنگ جلو دوید. یا دست‌کم تلاشش را کرد...‌چرخید​ متأسفانه بدنش آسیبِ شدیدی دیده بود، بنابراین نهایتِ کاری که از‌پشتِ​ دستش برمی‌آمد این بود که با عجله و لنگ‌لنگان جلو برود.

آخ، درد داره...

در هر شرایطِ دیگری همین فکر‌عجله​ را می‌کرد. اما در حالِ حاضر،‌دیگری​ تنها یک چیز در ذهنش بود:

بکشش، بکشش...‌بزنن​ اول من‌سردِ​ باید بکشمش!

سانی با لبخندی شوم، در حالی که تکهٔ نیشِ عاجین را محکم در دست‌دندان‌قروچه‌ای​ می‌فشرد، لنگ‌لنگان به سمتِ گردبادِ غبارِ سیاه رفت. در دوردست، کماندارِ مرموز سرانجام توانسته بود‌جهان​ کالبدش را تثبیت کند و بی‌آنکه به زخمِ دلخراشِ رانش اعتنایی کند، از زمین برخاست.

گندش بزنن.

سانی حس می‌کرد نگاهِ سردِ کماندار‌عجله​ چرخید، اول روی او نشست و‌دیگری​ سپس به سمتِ سایهٔ مکافات رفت.

گندش بزنن!

سانی دندان‌قروچه‌ای کرد و به سایه‌ها فرمان داد تا به شکلِ بال‌های تاریک‌سپس​ پشتِ سرش ظهور کنند... اما درست در همان لحظه، ارادهٔ کماندارِ قاتل بر‌لحظه​ جهان فرود آمد و سایه‌ها را واداشت تا از ترس به خود بپیچند.

«خائن‌های لعنتی!»

سانی با صدای‌کاری​ بلند ناسزا گفت و‌لنگ‌لنگان​ شروع به دویدن کرد.

کماندار هم‌بزنن​ به حرکت‌سردِ​ درآمده بود...

اما او سریع‌تر بود.

سانی زودتر به خودش آمده‌بال‌های​ بود و از این رو،‌درست​ زودتر به سایهٔ مکافات رسید.

به هوا پرید و در گردبادِ غبارِ سیاه شیرجه زد. برای لحظه‌ای، آن‌همین​ نیروی بیگانهٔ آشنا ذهن، بدن و روحش را به سمتِ خود کشید تا‌عاجین​ جذبشان کند — اما حالا بسیار ضعیف‌تر شده بود، پس راحت نادیده‌اش گرفت.

لحظه‌ای بعد...

تیغهٔ عاجینش را درست در قلبِ گردبادِ‌نگاهِ​ تاریک فرو برد، جایی که کره‌ای بی‌نقص‌دندان‌قروچه‌ای​ داشت آرام‌آرام از تکهٔ استخوانِ خردشده شکل می‌گرفت.

شاید تیغه‌ای معمولی‌داد​ نمی‌توانست به نیروی‌تاریک​ ناملموسِ مکافات آسیبی برساند.

اما سانی داشت از نیشِ یک مارِ روح استفاده می‌کرد، آن هم ماری با قدرتی درک‌ناپذیر. مارهای روح مجاریِ مرگ‌بکشمش​ بودند و سانی وارثِ آن بود... پس اراده‌اش را به شکلِ نیتِ قتلی بی‌نهایت سرد صیقل داد، آن را به‌تثبیت​ درونِ تکهٔ استخوانِ باستانی هدایت کرد و از آن خواست تا مرگ و نابودی را به جانِ سایهٔ ایزدِ مرده بیندازد.

انگار کارساز بود.

وقتی تیغهٔ‌اعتنایی​ عاجین قلبِ‌برخاست​ مکافات را شکافت...

سانی حس کرد‌داد​ موجی نامحسوس در‌تاریک​ جهان پخش شد.

و سپس، حس کرد‌دستش​ چیزی باستانی و به‌طرزِ‌برود​ وصف‌ناپذیری پهناور از هم گسست.

و بعد از آن،‌سردِ​ حس کرد چیزی جز خلأیی‌سپس​ تهی جای آن را نگرفت.

گردباد ناگهان از‌زمین​ هم پاشید و‌بزنن​ غبارِ سیاه فرونشست.

تکه‌های استخوان روی زمین افتادند.

سانی هم افتاد.

تکهٔ نیشِ عاجین خرد شده‌کماندار​ بود و تنها قطعهٔ کوچکی از‌سایه‌ها​ استخوان در مشتش باقی مانده بود.

اما...

در حینِ افتادن چشمانش گرد شد و سیلابی تقریباً پایان‌ناپذیر‌درست​ از قطعه‌های سایه — بسیار عظیم‌تر از هر چیزی که‌خود​ پیش از آن تجربه کرده بود — به روحش سرازیر شد.

هم هیجان‌انگیز‌نهایتِ​ بود و‌دستش​ هم رعب‌آور.

حس می‌کرد هسته‌های سایه‌اش که عالمِ سایه‌روی​ تا حدودی به آن‌ها آسیب رسانده بود، دارند‌بال‌های​ پر و دقیقاً مثلِ روزِ اولشان بازسازی می‌شوند.

و به همین‌جا ختم نشد.

سیلابِ خروشانِ قطعه‌های سایه‌شکلِ​ روحش را پر کرد و‌ظهور​ آن را به اشباع رساند...

و در اعماقِ تاریکش، هفتمین و‌عجله​ آخرین هسته سرانجام به ثمر نشسته‌دیگری​ بود و با شکوهی بی‌نور شعله‌ور می‌شد.

سانی روی تپهٔ غبارِ سیاه افتاد،‌چرخید​ از شیبِ آن پایین غلتید و‌فرمان​ خندهٔ کوتاه و وحشت‌زده‌ای سر داد.

گندش بزنن،‌اعتنایی​ گندش بزنن،‌برخاست​ گندش بزنن...

لحظه‌ای بعد، عذابِ آشنای شکل‌گیریِ یک هستهٔ‌پشتِ​ سایهٔ جدید ذهنش را از هم درید؛‌قاتل​ سانی به فریاد افتاد و تشنج کرد.

این بار هیچ صدای آرامش‌بخشی از طلسم نبود که او‌داره​ را در این فرایند همراهی کند. او کلماتِ مربوطه را‌بکشمش​ در دستبندِ کارآمد نبافته بود، پس دستبند هم ساکت ماند.

در واقع، حتی کشته شدنِ سایهٔ مکافات را هم اعلام نکرده بود —‌داد​ احتمالاً چون اصلاً نمی‌دانست وقتی سانی سایه‌هایی را نابود می‌کند که از نظر‌فرود​ فنی زنده نیستند و در نتیجه نمی‌توان آن‌ها را کشت، چه باید بکند.

خـ... خودتو...‌اعتنایی​ خودتو جمع‌برخاست​ کن، احمق!

سانی با درد دست‌وپنج‌شکلِ​ نرم کرد و کوشید دوباره‌ظهور​ به محیطِ اطرافش مسلط شود.

پر شدنِ دوبارهٔ قطعه‌های مصرف‌شده اتفاقِ خوبی بود. شکل‌گیریِ نهاییِ‌داره​ هفتمین هسته و تبدیل شدن به یک تایتان هم که‌بکشمش​ محشر بود. آخر به همین دلیل به عالمِ مرگ آمده بود.

اما واقعاً زمانِ به‌شدت‌سردِ​ نامناسبی را برای انجامِ این‌سپس​ کارِ شگفت‌انگیز انتخاب کرده بود.

چون...

درست وقتی سانی سعی کرد بلند‌تاریک​ شود، دستی بی‌رحم گردنش را چسبید‌لحظه​ و او را با خشونت بالا کشید.

گندش بزنن!

کماندارِ سایه هنوز زنده بود.

...و انگار پر از خشم بود؛‌بزنن​ از میانِ رشته‌های دودِ شبح‌وار با‌نشست​ کینه‌ای مورمورکننده به سانی چشم‌غره می‌رفت.

سانی که از دردِ وحشتناکِ دریده شدنِ روحش به دستِ هستهٔ سایهٔ‌لحظه​ تازه‌شکل‌گرفته و تغییرِ کلِ وجودش نیمه‌فلج شده بود، وزنش را جابه‌جا کرد‌صدای​ و با تمامِ توانی که در بساط داشت به کماندار لگد زد.

برای یک لحظه حس کرد گردنش می‌شکند، اما در عوض از‌شرایطِ​ چنگِ آهنینِ دشمن لیز خورد. سانی به عقب پرتاب شد و‌شوم​ روی غبارِ سیاه افتاد و باز هم از شیبِ تپه پایین‌تر غلتید.

کماندار تعقیبش کرد.

سانی که به دندهٔ غول‌پیکرِ یک مارِ روحِ‌سردِ​ مرده در پایینِ تپه برخورد کرده بود، نالهٔ‌فرمان​ ضعیفی سر داد و سعی کرد سینه‌خیز دور شود.

«آآآآخ!»

لعنتی! چرا این‌قدر درد داشت!

کماندار چند لحظه بعد به او رسید. سانی غلت زد و از پایی که در غیر این صورت‌سرش​ جمجمه‌اش را خرد می‌کرد جاخالی داد و دستانش را برای دفاع بالا آورد. ضربهٔ ویرانگری بر او فرود‌ناسزا​ آمد و چیزی نمانده بود قفسه‌سینه‌اش را خرد کند؛ لحظه‌ای بعد، لگدی هولناک او را به هوا پرتاب کرد.

سانی مچاله‌شده به زمین افتاد، چند‌بزنن​ بار غلت زد و با جمجمهٔ‌نشست​ انسانی که پیش‌تر دیده بود رودررو شد.

جمجمه با سوراخ‌های سیاه و گشادِ‌تاریک​ حدقه‌های خالی‌اش به او خیره ماند‌لحظه​ و لرزه بر اندامِ سانی انداخت.

یعنی جمجمهٔ خودش‌کاری​ هم همین‌جا، بی‌کس‌عجله​ و فراموش‌شده، رها می‌شد؟

روی کمر غلتید، کمی نیم‌خیز شد‌چرخید​ و پای کماندار را که دیگر‌فرمان​ تقریباً به سرش رسیده بود، گرفت.

نه... با در نظر گرفتنِ‌گندش​ اینکه این حرومزاده چقدر وحشی‌چرخید​ بود، عمراً جمجمه‌ش سالم می‌موند.

سانی سرش را از اینکه با لگد از‌سرش​ روی شانه‌هایش کنده شود نجات داده بود، اما‌فرود​ لحظه‌ای بعد، در عوض مشتی به صورتش خورد.

سانی به عقب پرتاب شد، به ستون‌فقراتِ یک مارِ‌درد​ روحِ مرده برخورد کرد و روی زانوهایش افتاد. دیدش‌بکشش​ تار شده بود و طعمِ خون را روی زبانش می‌چشید.

واقعاً دارم خونریزی می‌کنم... عجب...

عملاً داشت‌اعتنایی​ در خون‌برخاست​ غرق می‌شد.

دست‌کم درد داشت فروکش می‌کرد.

سانی سرش را بالا آورد تا به‌لنگ‌لنگان​ قامتِ تارِ کماندار که نزدیک می‌شد نگاه‌فکر​ کند؛ دهانی پر از خون را تف کرد...

و لبخند زد.

«هی، احمق...»

کماندار هیچ توجهی به حرفش‌بال‌های​ نکرد و مشتش را بالا برد‌همان​ تا ضربهٔ آخر را وارد کند.

سانی عضلاتش را‌کاری​ منقبض کرد و‌عجله​ خودش را آماده ساخت.

«...پشتِ سرت.»

سایهٔ قاتل برای‌زمین​ کسری از ثانیه‌بزنن​ خشکش زد، سپس چرخید.

اما دیگر‌فرمان​ خیلی دیر‌شکلِ​ شده بود.

چون آنجا، پشتِ سرش، یک سانیِ‌عجله​ دیگر داشت مشتش را با تمامِ‌دیگری​ قدرتِ هولناکِ یک تایتانِ متعالی پایین می‌آورد.

این همان هفتمین‌نگاهِ​ سایه‌ای بود که‌چرخید​ مدت‌ها انتظارش را می‌کشید.

ناولها | novelha.net