چپتر 2084: قطعههای جنگ (۲۱)
0سانی بارِ دیگرشنیعشان واردِ ویرانههای شهرِپوشیده بینام شده بود.
دفعهٔ پیش، همراهِ نفیس به اینجاالبته آمده بود و هر دو در برابرِنبرد ویرانههای باستانی گارد گرفته و محتاط بودند.
این بار، در جمعی برجستهتر — یا شاید اسفناکتر — حضور داشت. قدیسهای شمشیر به رهبریِ یک فرمانروانفرینشده با اعتمادبهنفسِ جسورانهای در ویرانهها قدم میزدند. سرچشمهٔ این اعتمادبهنفس خودِ پادشاهِ شمشیرها بود که با وجودِ نبردِباغوحشِ پیشِ رو با ایزدی فاسدشده، رفتار و چهرهاش آرام و بیتفاوت مانده بود. بیخیالیِ گستاخانهاش بهطرزِ عجیبی مسری بود.
البته قدیسها همچنان مضطرب بودند.
سانی هم مضطرب بود.
نه فقط به خاطرِ چشماندازِ نبرد باقدیسها موجوداتِ کابوسِ اعظم و تماشایِ درگیریِ یکموجوداتِ فرمانروا با تایرنتی نفرینشده، بلکه به دلیلی دیگر.
نگاهی دزدکی به جنوب انداخت.
معبدِ بینام آنقدرها از اینجا دور نبود — نهایتاً دویست کیلومتر.کابوسِ در نتیجه، آن بخش از جنگلِ نفرتانگیز که باغوحشِ موجوداتِ کابوسِ اعظمشمعبدِ تحتِ تأثیرِ نفرینِ رؤیا در آن خفته بودند نیز فاصلهٔ چندانی نداشت.
درست است که بدنهای شنیعشان در پردهای از سایهها پوشیده شدهدرونِ بود، اما حتی پنهان کردنشان درونِ تاریکیِ قطعهٔ عالمِ سایه همواقع وقتی فرمانروایی تا این حد نزدیک بود، خیالِ سانی را راحت نمیکرد.
در واقع، خودِ قطعه هم میتوانست توجهِ غیرضروریهمچنان جلب کند. سانی نمیدانست آنویل چه حواسی دارد وتماشایِ بردِ آنها تا کجاست... برای همین کمی دلشوره داشت.
من... احتمالاً باید تمرکز کنم.
تمامِ موجوداتِ کابوسِ اعظم دشمنانی مهیب بودند، اما آسوراها به دلیلِکابوسِ ماهیتِ خاصشان بهطورِ ویژهای ترسناک به شمار میرفتند. باید افکارِ مزاحمانداخت را از ذهنش بیرون میریخت و رویِ نبردِ پیشِ رو تمرکز میکرد.
نقشِ قدیسها این بود که توجهِ آسوراها را از پادشاه دوردرونِ کنند و راهی به سویِ مکافات برایش باز کنند. سپس قرارواقع بود تا زمانِ نابودیِ تایرنتِ نفرینشده، نوچههایش را دور نگه دارند.
البته قرار بود سانی پتکِ گروه باشد وهمچنان بخشِ اعظمِ کار را به دوش بکشد — پنجتماشایِ قدیسِ دیگر اینجا بودند تا از او پشتیبانی کنند.
این بهایی بود کهالبته باید برای بیش ازفقط حد برجسته بودنش میپرداخت.
با ورود به شهر، همراهانش نگران شدند...خاطرِ به جز پادشاه که انگار به خطرِدرگیریِ مرگبارِ ویرانههای پوشیده از گیاه بیتفاوت بود.
سانی به مار فرمان داد تا شکلِ سلاحِ روح را به خود بگیرد. اما این بار سراغِ اوداچیِ آشنا نرفتراحت — با توجه به ماهیتِ دشمن، یک سلاحِ کُند بسیار بهتر عمل میکرد. از این رو، سایهٔ مارشکل به صورتِ گرزِباید عظیمی درآمد که انگار از ابسیدینِ سیاه تراشیده شده بود. تقریباً نقطهٔ مقابلِ سلاحهای الماسی بود که آسوراها به کار میبردند.
سانی گرزِ سنگین را رویِ شانهاش بالا برد، پیشقدم شد و بهچشماندازِ سمتِ مرکزِ شهرِ ویران به راه افتاد. بقیه هم به دنبالش رفتنددزدکی و کمی از هم فاصله گرفتند تا آرایشِ جنگیِ آزادی به خود بگیرند.
هر یک از قدیسها مهیب و آمادهٔ نبرد بودند... خب،چشماندازِ بهجز جِست که لباسهای معمولی به تن داشت و بهدلیلی عصایش تکیه داده بود. پیرمرد با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد.
«اینجا... منو یادِ اروپا میندازه.»
سانی بابدنهای علاقه بهپردهای او نگاه کرد.
«تا حالا اروپا بودی، پیرمرد؟»
بشریت آن قاره را از دست داده بود، اما برخلافِچشماندازِ قارهٔ آمریکا و قطبِ جنوب، به دستِ طلسمِ کابوس نیفتادهدلیلی بود. در عوض، حتی پیش از نزولِ طلسم غیرقابلسکونت شده بود.
جِست پوزخند زد.
«معلومه. من کجا نبودم؟ بههرحال، از این شهرا توی اروپا زیاده. باستانی، زیبا، غرق در طبیعت... واقعاًفرمانروایی تماشاییه، هرچند آدم رو دلگیر میکنه. خب، اون جنگلهای زیبا هم به اندازهٔ همین جنگلِ لعنتی مرگبارآنها و پستن. البته این به خاطرِ سلاحهاییه که توی دورانِ تاریک استفاده شده، نه فقط طلسمِ کابوس.»
سانی چند لحظهبهطرزِ به او خیره ماند،قدیسها سپس نگاهش را گرفت.
«بازم فکر نمیکنممسری شهری دقیقاً مثلِهمچنان این توی اروپا باشه.»
جِست باالبته لبخندی یک ابرویشمضطرب را بالا داد.
«چطور مگه؟»
سانی نفسِ عمیقی کشیدعجیبی و دستهٔ گرزِ عظیمش رامضطرب با هر دو دست گرفت.
«بومیهای خوشبرخوردی نداره...»
در آن لحظه، تپههای خزهٔ شنگرفی در اطرافشان منفجر شدموجوداتِ و فضایِ مرطوبِ درونِ ساختمانهای غرق در گیاه را نمایاندزدکی کرد. پیکرهای سنگینِ آسوراها با سرعتی هولناک به سمتشان یورش بردند.
این موجوداتِ هولناکشنیعشان دقیقاً همانطور بودند کهاما سانی به یاد داشت.
قدشان دو برابرِ انسانها بود، اما چروکیده و قوزکرده بودند. بدنهای کموبیش انساننمایشان ازموجوداتِ سنگ بود و ترکهای عمیقی سطحِ زبرش را میپوشاند. خزهٔ سرخ همچون جامههایی پارهآنقدرها روی سنگ را پوشانده بود و شکوفههایی زرشکی بر ساقههایی سیاه از آن میرویید.
زیرِ خزه، گوشتِ خشکیدهای از میانِ ترکهای سنگِ تاریک به چشمنبرد میخورد. این گوشت متعلق به جنگجویانِ بیدارشدهای بود که روزگاری آندزدکی زرههای قدرتمندِ افسونشده را به تن داشتند... و حالا درونشان مدفون بودند.
چهرههای بیاجزای آسوراها با سوراخهای گردیفقط که روی سطحشان کنده شده بود دهانتماشایِ باز میکردند؛ سوراخهایی غرق در تاریکیِ هولناک.
پلیدهای ترسناک در یک آن برپوشیده سرشان آوار شدند و سلاحهای الماسیشانتاریکیِ فرود آمد تا دنیا را تکهتکه کند.
سانی چهره در هم کشید.
گرزِ سیاهش با نیرویی که میتوانست کوهی را فروبریزد بهچشماندازِ سینهٔ نزدیکترین آسورا کوبیده شد. این ضربه موجِ شوکِ ویرانگری بهنگاهی راه انداخت و چند ساختمانِ پوشیده از گیاه را آوار کرد.
همزمان، ریوالن روی چهار پای کوتاهش تلوتلوخوران عقب رفت و سدِ سپرهایش زیرِ نیروی وحشتناکِ ضربهٔ یک موجودِدلیلی کابوسِ اعظم فروریخت. خوشبختانه سدِ نامرئی آن پلید را درست به اندازهای معطل کرده بود که هِلی بتواندتحتِ چند تیر پشتسرهم شلیک کند؛ تیرهایی که هر کدام به سینهٔ آسورا میخوردند و با غرشی رعدآسا منفجر میشدند.
روان خیلی ساده از وزنِ خودش استفاده کرد تا یکی از گولمها راقطعهٔ سرنگون کند، سپس لاکِ سنگیاش را گاز گرفت. لحظهای بعد، انگار جریانهای قدرتمندِ الکتریسیتهجلب در آن زرهِ باستانیِ مرموز به راه افتاد و آن را از درون سوزاند.
کاسی خیلی راحت جاخالیعجیبی داد و با کمکِ رقصندهٔمضطرب خاموش به عقب سُر خورد.
در این میان، پادشاهِ شمشیرها...
خیلی راحت حملهٔ ناگهانی را نادیده گرفت وچشماندازِ با حالتی سرد و ترسناک بر چهرهٔ تراشیدهاش،نفرینشده به قدم زدن به سمتِ مرکزِ شهر ادامه داد.