---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2114: تغییرِ مکان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2114: تغییرِ مکان

0

سانی که در سایهٔ مکافات از توفانِ جوهر‌می‌رفت​ جان به در برده بود، حالا در خطری‌خورد​ متفاوت اما به همان اندازه هولناک گرفتار شده بود.

ایزدِ مرده همه‌چیز را در اطرافش فرومی‌بلعید تا ظرفِ عظیمش را بسازد.‌شیرجه​ پیکرِ عظیم و مه‌آلودِ مکافات از چیزهایی ساخته شده بود که از‌شکی​ تاروپودِ جهان کنده شده بودند تا بخشی از آن سایهٔ غول‌پیکر شوند.

پس سانی هم‌دست​ حالا داشت تکه‌تکه‌دستش​ و فروبلعیده می‌شد.

بدنش، روحش، ذهنش...‌سقوط​ مکافات داشت آرام‌آرام‌پایین​ همه‌چیز را می‌بلعید.

این... اصلاً خوب نیست.

در تاریکیِ سرد سقوط کرد‌کجا​ و همان‌طور که پایین می‌رفت، داشت‌اعماقِ​ حسِ خویشتن را از دست می‌داد.

بعد دستش تکان خورد‌می‌داد​ و با تراشه‌ای از‌خورد​ نیشِ عاج، تاریکی را شکافت.

این کار‌سرد​ چند لحظه به‌همان‌طور​ او امان داد.

سانی که کمی از هوشیاری‌اش را پس گرفته بود،‌حسِ​ در هوا چرخید و به تخته‌سنگِ عظیمی از ابسیدینِ صیقلی‌عاج​ خورد که در پهنهٔ بی‌کرانِ آن سایهٔ غول‌پیکر شناور بود.

هنوز حس نمی‌کرد خودش‌نبود​ است و نیرویی نامرئی‌اول​ همچنان بدنش را می‌کشید.

اما دست‌کم برای‌دست​ یکی دو لحظه‌دستش​ می‌توانست فکر کند.

خب.

سانی سعی کرد آرام بماند...‌کرد​ یعنی با توجه به شرایط،‌خویشتن​ تا جایی که می‌شد آرام باشد.

اوضاع بد‌اوضاع​ بود، اما‌نبود​ ناامیدکننده نبود.

از کجا می‌دانست؟ چون اول آن کماندارِ مرموز در اعماقِ مکافات شیرجه زده بود. آن دیوانه هزاران‌امان​ سال از نابودی در عالمِ سایه جان به در برده بود، پس اراده‌اش برای زنده ماندن جای‌است​ شکی نداشت. اگر پریدن در این تاریکیِ سرد به معنای خودکشی بود، کماندار هرگز چنین کاری نمی‌کرد.

حتماً راهی‌سرد​ برای زنده‌کرد​ ماندن بود.

سانی فقط باید پیدایش می‌کرد.

...پس همه‌چیز زیادی ساده نیست؟

شاید هرکسِ دیگری بود، به‌راحتی تسلیمِ کششِ مقاومت‌ناپذیرِ آن نیروی شوم می‌شد‌تاریکی​ و محکوم می‌شد تا ابد بخشی از مکافات بماند. اصلاً شاید ایزدِ‌تخته‌سنگِ​ نفرین‌شده نامِ وهم‌انگیزش را از همین‌جا گرفته بود... اما سانی فرق داشت.

چون یک بار از کوه‌های تهی گذشته بود و خوب می‌دانست چطور در برابرِ‌تکان​ هر خطری حسِ خویشتن را حفظ کند. حتی بدونِ نامِ راستین هم اراده‌اش برای وجود‌هوا​ داشتن بسیار منسجم‌تر و قدرتمندتر از بیشترِ هم‌رده‌هایش بود — یا شاید از همهٔ هم‌رده‌هایش.

این اراده در مهِ سفیدِ نیستی با سختی آبدیده و صیقل خورده بود، پس‌دستش​ نابود کردنِ حسِ خویشتنش کارِ آسانی نبود. حتی با اینکه سایهٔ مکافات سعی داشت سانی‌گرفته​ را در خود حل کند، سازوکارهای دفاعیِ طبیعی‌اش به‌شدت در برابرِ این ادغام مقاومت می‌کردند.

پس اگه‌اوضاع​ آگاهانه مقاومت‌نبود​ کنم چی؟

سانی روی حسِ خویشتن تمرکز کرد‌دستش​ و تمامِ ارادهٔ سرسختانه‌اش را برای‌تاریکی​ حفظِ استقلالِ آن به کار گرفت.

بخشی از یه ایزدِ مرده بشم؟‌پایین​ تو خواب ببینی! چقدر مسخره... کشته شدن‌دستش​ به دستِ یه فرمانروای پیزوری، من عمراً...

آرام‌آرام، سانی توانست‌سرد​ دوباره کنترلِ بدنش‌همان‌طور​ را به دست بگیرد.

نیرویی هولناک همچنان سعی داشت بدنش را تکه‌تکه کند‌کماندارِ​ و نفوذی موذیانه هنوز می‌خواست افکارش را بدزدد، اما‌عالمِ​ دست‌کم می‌توانست همین مقدار کنترل را بر خودش حفظ کند.

اراده‌اش برای بقا با ارادهٔ‌بعد​ سایهٔ مکافات درگیر شد و‌نیشِ​ آن را کمی به عقب راند.

البته، نیروی ارادهٔ سانی بسیار کمتر از سایهٔ ایزدی مرده بود. اما او برای سایهٔ‌خورد​ مکافات صرفاً ذره‌ای ناچیز به حساب می‌آمد، پس سایه برای بلعیدنش بیش از بخشِ بسیار کوچکی‌تخته‌سنگِ​ از اراده‌اش را به کار نمی‌گرفت؛ و تازه همان ارادهٔ اندک را هم آگاهانه استفاده نمی‌کرد.

سانی اما تمامِ اراده‌اش را به کار گرفته بود تا زنده‌دست​ بماند... یا بهتر بگویم، خودش بماند. و این کار را با تمامِ‌چند​ تمرکز و انضباطِ کاوشگری کهنه‌کار در هولناک‌ترین گوشه‌وکنارِ عالمِ رؤیا انجام می‌داد.

بنابراین، توانست تعادلی‌ناامیدکننده​ شکننده را حفظ کند‌چون​ و نگذارد بلعیده شود.

فعلاً.

که یعنی...

سانی ناله‌ای کرد، تلوتلوخوران به چپ رفت و غلت زد. در لحظهٔ بعد،‌بعد​ خنجری ابسیدینی دقیقاً در نقطه‌ای از ابسیدینِ صیقلی که کسری از ثانیه پیش‌داد​ آنجا بود فرو رفت و شبکه‌ای از ترک‌ها را روی سنگِ براق دواند.

اگر سانی می‌توانست حسِ خویشتنِ خود‌می‌دانست​ را درونِ سایهٔ مکافات حفظ کند،‌شیرجه​ پس آن کمان‌دارِ لعنتی هم می‌توانست.

که یعنی‌خویشتن​ نبردشان تمام‌می‌داد​ نشده بود.

صرفاً جایش عوض شده بود.

سانی لبخندِ تاریکی زد، خودش را از سنگِ سرد جدا کرد و به سمتِ‌دستش​ دشمن یورش برد. خنجرِ استخوانی را با تکهٔ نیشِ عاج به کناری زد، خود‌هوشیاری‌اش​ را به قاتلِ مه‌آلود کوبید و هر دویشان را از روی تخته‌سنگِ ابسیدین پایین انداخت.

«پهلوت چطوره، هان، عوضی؟!»

در حینِ سقوط، سانی مشتش را‌دستش​ به پهلوی زخمیِ سایهٔ مرموز کوبید، به‌شکافت​ این امید که دردش امانش را ببرد.

هم‌زمان، بال‌هایش را باز کرد و مسیرِ سقوطشان را هدایت‌دست​ کرد؛ قصد داشت آن روانیِ لعنتی را با چنان شدتی‌شکافت​ به نزدیک‌ترین تکهٔ ابسیدین بکوبد که کلِ سنگ خرد شود.

اما کمان‌دار پیش از آن یکی از‌پایین​ خنجرهایش را در بیخِ یکی از بال‌های او‌تکان​ فرو و آن را کاملاً قطع کرده بود.

با از دست‌ناامیدکننده​ دادنِ کنترلِ مسیرِ‌می‌دانست​ سقوطشان، سانی فحشی داد.

«تو...!»

لحظه‌ای بعد، هر دو‌کرد​ با شدتی وحشتناک به‌حسِ​ تخته‌سنگِ ابسیدین برخورد کردند.

حتی وقتی ضربهٔ برخورد آن‌ها را از‌پایین​ هم دور کرد، خنجرِ ابسیدین برقی زد‌دستش​ و تکهٔ نیشِ عاج جلوی تیغه‌اش را گرفت.

سانی و کمان‌دارِ مرموز روی سنگِ صیقلی‌چون​ غلت خوردند، سپس آرام از جا بلند‌دیوانه​ شدند و بارِ دیگر روبه‌روی هم قرار گرفتند.

سانی پوزخندی زد.

«هی، سایهٔ‌سرد​ کوچولو... زیاد روبه‌راه‌همان‌طور​ به نظر نمی‌رسی.»

شبحِ تاریکِ کمان‌دارِ مرموز محوتر و ناواضح‌تر از همیشه بود و دودِ سیاه‌بعد​ همچنان از زخمِ عمیقِ پهلویش بیرون می‌زد. قدرت و سرعتش هم حسابی کم شده‌کمی​ بود، که نشان می‌داد سایهٔ قاتل برای مقاومت در برابرِ ارادهٔ مکافات تقلا می‌کند.

هرچند که...

اوضاعِ خودِ‌خویشتن​ سانی هم‌می‌داد​ چندان تعریفی نداشت.

«چطوره جلوی سرورت زانو بزنی و با آرامش بمیری؟‌خویشتن​ قول می‌دم دریای روحِ من خیلی دلپذیرتر از این‌عاج​ جای لعنتی باشه. حتی هم‌نشین‌های عالی‌ای هم گیرت میاد...»

کمان‌دار به‌جای‌تاریکیِ​ جواب دادن،‌سقوط​ فقط حمله کرد.

سانی هم انتظارِ کمتری نداشت.

ناولها | novelha.net