چپتر 2114: تغییرِ مکان
0سانی که در سایهٔ مکافات از توفانِ جوهرمیرفت جان به در برده بود، حالا در خطریخورد متفاوت اما به همان اندازه هولناک گرفتار شده بود.
ایزدِ مرده همهچیز را در اطرافش فرومیبلعید تا ظرفِ عظیمش را بسازد.شیرجه پیکرِ عظیم و مهآلودِ مکافات از چیزهایی ساخته شده بود که ازشکی تاروپودِ جهان کنده شده بودند تا بخشی از آن سایهٔ غولپیکر شوند.
پس سانی همدست حالا داشت تکهتکهدستش و فروبلعیده میشد.
بدنش، روحش، ذهنش...سقوط مکافات داشت آرامآرامپایین همهچیز را میبلعید.
این... اصلاً خوب نیست.
در تاریکیِ سرد سقوط کردکجا و همانطور که پایین میرفت، داشتاعماقِ حسِ خویشتن را از دست میداد.
بعد دستش تکان خوردمیداد و با تراشهای ازخورد نیشِ عاج، تاریکی را شکافت.
این کارسرد چند لحظه بههمانطور او امان داد.
سانی که کمی از هوشیاریاش را پس گرفته بود،حسِ در هوا چرخید و به تختهسنگِ عظیمی از ابسیدینِ صیقلیعاج خورد که در پهنهٔ بیکرانِ آن سایهٔ غولپیکر شناور بود.
هنوز حس نمیکرد خودشنبود است و نیرویی نامرئیاول همچنان بدنش را میکشید.
اما دستکم برایدست یکی دو لحظهدستش میتوانست فکر کند.
خب.
سانی سعی کرد آرام بماند...کرد یعنی با توجه به شرایط،خویشتن تا جایی که میشد آرام باشد.
اوضاع بداوضاع بود، امانبود ناامیدکننده نبود.
از کجا میدانست؟ چون اول آن کماندارِ مرموز در اعماقِ مکافات شیرجه زده بود. آن دیوانه هزارانامان سال از نابودی در عالمِ سایه جان به در برده بود، پس ارادهاش برای زنده ماندن جایاست شکی نداشت. اگر پریدن در این تاریکیِ سرد به معنای خودکشی بود، کماندار هرگز چنین کاری نمیکرد.
حتماً راهیسرد برای زندهکرد ماندن بود.
سانی فقط باید پیدایش میکرد.
...پس همهچیز زیادی ساده نیست؟
شاید هرکسِ دیگری بود، بهراحتی تسلیمِ کششِ مقاومتناپذیرِ آن نیروی شوم میشدتاریکی و محکوم میشد تا ابد بخشی از مکافات بماند. اصلاً شاید ایزدِتختهسنگِ نفرینشده نامِ وهمانگیزش را از همینجا گرفته بود... اما سانی فرق داشت.
چون یک بار از کوههای تهی گذشته بود و خوب میدانست چطور در برابرِتکان هر خطری حسِ خویشتن را حفظ کند. حتی بدونِ نامِ راستین هم ارادهاش برای وجودهوا داشتن بسیار منسجمتر و قدرتمندتر از بیشترِ همردههایش بود — یا شاید از همهٔ همردههایش.
این اراده در مهِ سفیدِ نیستی با سختی آبدیده و صیقل خورده بود، پسدستش نابود کردنِ حسِ خویشتنش کارِ آسانی نبود. حتی با اینکه سایهٔ مکافات سعی داشت سانیگرفته را در خود حل کند، سازوکارهای دفاعیِ طبیعیاش بهشدت در برابرِ این ادغام مقاومت میکردند.
پس اگهاوضاع آگاهانه مقاومتنبود کنم چی؟
سانی روی حسِ خویشتن تمرکز کرددستش و تمامِ ارادهٔ سرسختانهاش را برایتاریکی حفظِ استقلالِ آن به کار گرفت.
بخشی از یه ایزدِ مرده بشم؟پایین تو خواب ببینی! چقدر مسخره... کشته شدندستش به دستِ یه فرمانروای پیزوری، من عمراً...
آرامآرام، سانی توانستسرد دوباره کنترلِ بدنشهمانطور را به دست بگیرد.
نیرویی هولناک همچنان سعی داشت بدنش را تکهتکه کندکماندارِ و نفوذی موذیانه هنوز میخواست افکارش را بدزدد، اماعالمِ دستکم میتوانست همین مقدار کنترل را بر خودش حفظ کند.
ارادهاش برای بقا با ارادهٔبعد سایهٔ مکافات درگیر شد ونیشِ آن را کمی به عقب راند.
البته، نیروی ارادهٔ سانی بسیار کمتر از سایهٔ ایزدی مرده بود. اما او برای سایهٔخورد مکافات صرفاً ذرهای ناچیز به حساب میآمد، پس سایه برای بلعیدنش بیش از بخشِ بسیار کوچکیتختهسنگِ از ارادهاش را به کار نمیگرفت؛ و تازه همان ارادهٔ اندک را هم آگاهانه استفاده نمیکرد.
سانی اما تمامِ ارادهاش را به کار گرفته بود تا زندهدست بماند... یا بهتر بگویم، خودش بماند. و این کار را با تمامِچند تمرکز و انضباطِ کاوشگری کهنهکار در هولناکترین گوشهوکنارِ عالمِ رؤیا انجام میداد.
بنابراین، توانست تعادلیناامیدکننده شکننده را حفظ کندچون و نگذارد بلعیده شود.
فعلاً.
که یعنی...
سانی نالهای کرد، تلوتلوخوران به چپ رفت و غلت زد. در لحظهٔ بعد،بعد خنجری ابسیدینی دقیقاً در نقطهای از ابسیدینِ صیقلی که کسری از ثانیه پیشداد آنجا بود فرو رفت و شبکهای از ترکها را روی سنگِ براق دواند.
اگر سانی میتوانست حسِ خویشتنِ خودمیدانست را درونِ سایهٔ مکافات حفظ کند،شیرجه پس آن کماندارِ لعنتی هم میتوانست.
که یعنیخویشتن نبردشان تماممیداد نشده بود.
صرفاً جایش عوض شده بود.
سانی لبخندِ تاریکی زد، خودش را از سنگِ سرد جدا کرد و به سمتِدستش دشمن یورش برد. خنجرِ استخوانی را با تکهٔ نیشِ عاج به کناری زد، خودهوشیاریاش را به قاتلِ مهآلود کوبید و هر دویشان را از روی تختهسنگِ ابسیدین پایین انداخت.
«پهلوت چطوره، هان، عوضی؟!»
در حینِ سقوط، سانی مشتش رادستش به پهلوی زخمیِ سایهٔ مرموز کوبید، بهشکافت این امید که دردش امانش را ببرد.
همزمان، بالهایش را باز کرد و مسیرِ سقوطشان را هدایتدست کرد؛ قصد داشت آن روانیِ لعنتی را با چنان شدتیشکافت به نزدیکترین تکهٔ ابسیدین بکوبد که کلِ سنگ خرد شود.
اما کماندار پیش از آن یکی ازپایین خنجرهایش را در بیخِ یکی از بالهای اوتکان فرو و آن را کاملاً قطع کرده بود.
با از دستناامیدکننده دادنِ کنترلِ مسیرِمیدانست سقوطشان، سانی فحشی داد.
«تو...!»
لحظهای بعد، هر دوکرد با شدتی وحشتناک بهحسِ تختهسنگِ ابسیدین برخورد کردند.
حتی وقتی ضربهٔ برخورد آنها را ازپایین هم دور کرد، خنجرِ ابسیدین برقی زددستش و تکهٔ نیشِ عاج جلوی تیغهاش را گرفت.
سانی و کماندارِ مرموز روی سنگِ صیقلیچون غلت خوردند، سپس آرام از جا بلنددیوانه شدند و بارِ دیگر روبهروی هم قرار گرفتند.
سانی پوزخندی زد.
«هی، سایهٔسرد کوچولو... زیاد روبهراههمانطور به نظر نمیرسی.»
شبحِ تاریکِ کماندارِ مرموز محوتر و ناواضحتر از همیشه بود و دودِ سیاهبعد همچنان از زخمِ عمیقِ پهلویش بیرون میزد. قدرت و سرعتش هم حسابی کم شدهکمی بود، که نشان میداد سایهٔ قاتل برای مقاومت در برابرِ ارادهٔ مکافات تقلا میکند.
هرچند که...
اوضاعِ خودِخویشتن سانی هممیداد چندان تعریفی نداشت.
«چطوره جلوی سرورت زانو بزنی و با آرامش بمیری؟خویشتن قول میدم دریای روحِ من خیلی دلپذیرتر از اینعاج جای لعنتی باشه. حتی همنشینهای عالیای هم گیرت میاد...»
کماندار بهجایتاریکیِ جواب دادن،سقوط فقط حمله کرد.
سانی هم انتظارِ کمتری نداشت.