چپتر 2095: پادشاه و دلقک
0مدتِ کوتاهی پس از نبرد با مکافات، پادشاهِ شمشیرها روی کندهٔ پهناورِ درختی باستانیظاهراً نشسته بود، در محاصرهٔ گرگومیشِ کمنورِ گودالها. تنهٔ درخت همان نزدیکی افتاده بود، متلاشیویرانهها و ریشریش از بریدگیهای بیشمار. شیرهای زننده از آن روی خزهٔ سرخ چکه میکرد.
تنه از داخل توخالی بود وداد بقایای نیمههضمشدهٔ موجوداتِ کابوسِ مرده، از میانکشیده سوراخهای گشادِ چوبِ خونرنگ به چشم میخورد.
آنویل با حالتی بیتفاوتبیجا در چهرهٔ شاهانهاش، داشتیکی شمشیرش را تمیز میکرد.
طولی نکشید که صدای قدمهایی به گوش رسید و جِست از داگونت، از سمتِیکی اردوگاهِ موقتی که شش قدیس برپا کرده بودند به او نزدیک شد. پیرمردِ شیکپوش کمیشدند به عصایش تکیه داده بود و انگار خشخشِ درندهخوی جنگلِ باستانی هیچ اثری رویش نداشت.
در بیشترِ زمانِ نبرد با مکافات غیبش زده بود و تنها پس از کشتهشدنِ آنیکی هیولا برگشت. قدیسها طبیعتاً میخواستند بدانند جِست در آن بلبشو کجا غیبش زده بود؛ او همچیزی در جواب صرفاً چند خردهٔ روحِ مطلق بیرون آورد و رگباری از شوخیهای بیجا تحویلشان داد.
ظاهراً یکی از آسوراها او را به داخلِ سازهای مدفون کشیده بود.مدفون آنجا چند موجودِ کابوسِ اعظم محاصرهاش کرده بودند و راهِ فرار نداشت؛چیزی وقتی هم ویرانهها نابود شدند، چیزی نمانده بود در موادِ مذاب غرق شود.
حالا چند ساعت گذشته بود. پادشاه و همراهانش میدانِ نبردِداخلِ متروک را پشت سر گذاشته و دوباره واردِ جنگلِ سرخوقتی شده بودند؛ مدتی به سمتِ غرب رفتند و بعد اردو زدند.
پیرمرد چند قدم دورترروحِ از فرمانروا ایستاد ورگباری با کنجکاوی نگاهش کرد.
«یه شمشیرِ تازه؟»
آنویل بیصدا سر تکان داد.
«مکافاته.»
قدیس جِست نوچی کرد و چند لحظهآورد تیغهٔ مخوف را از نظر گذراند. بعد لرزشیآسوراها به تنش افتاد و تندتند سر تکان داد.
«لابد بچهها که ندیدن؟»
پادشاهِ شمشیرها نگاهیشوخیهای به او انداختداد و شانه بالا انداخت.
«تا به خودشونشوخیهای بیان، تبدیلش کردهداد بودم به خاطره.»
پیرمرد سر تکان داد.
«خوبه، خوبه... خب، اصلاً به منمطلق چه؟ مگه من پیشخدمتتم؟ اون کارِتحویلشان سباستینِ کسلکنندهست. البته اگه هنوز زنده باشه.»
بالاخره آنویل چشم ازبیجا شمشیر گرفت و بایکی سردی به جِست خیره شد.
پس از چندشوخیهای لحظه سکوت، باداد لحنی بیتفاوت پرسید:
«گشتوگذارت چطور بود؟»
قدیس جِست نیشخند زد.
«خب، میتونست بدتر از این باشه. تویظاهراً اون بلبشو تونستم خودم رو به معبدِ بینامموجودِ برسونم... ولی حیف شد، نتونستم خوب دیدش بزنم.»
پادشاهِ شمشیرها ابروییشوخیهای بالا انداخت و پیرمردظاهراً از خجالت سرفهای کرد.
«اون بچه، سایه... فکر کنم از همون اول حواسش بهم بود. اول خواستم از راهِ گودالها برم، ولی اون پژواکِ خوشگلش — یا حالا هرفرار چی که اون دخترِ عقیقی هست — همونجا منتظرم بود و توی سایهها قایم شده بود. یا خدا، عجب صحنهای بود. به هر حال، اونغرب موجود کموبیش ساخته شده تا بلای جونِ من باشه... در برابرِ حملاتِ ذهنی کاملاً مصونه. برای همین حمله نکردم و در عوض رفتم بالا روی سطح.»
آهی کشید.
«اما... چیزی... روی زمین هم از معبدِ بینام محافظتآسوراها میکرد. نمیتونستم ببینمش و نمیتونستم حسش کنم. اما اونجاراهِ بود. برای همین، نگاهی سرسری انداختم و عقب کشیدم.»
آنویل اخم کرد، چند لحظهتحویلشان مکث کرد و بعد بهداخلِ تمیز کردنِ شمشیرِ مخوف ادامه داد.
پس ازچند مدتی، باروحِ لحنی یکنواخت پرسید:
«خب؟»
قدیس جِست شانه بالا انداخت.
«قطعاً داره یه چیزیبیجا رو مخفی میکنه. امایکی چی؟ اونو نمیتونم بگم.»
لحظهای تردیدچند کرد وروحِ بعد پوزخند زد.
«یعنی... فکر کنم همینقدرش همروحِ از قبل واضح بود! میدونی،شوخیهای با توجه به اون نقابِ مورمورکننده.»
آنویل با چشمانِ خاکستری وتحویلشان فولادینش که نشانی از شوخی درسازهای آنها نبود، نگاهی به او انداخت.
«اون نقاب یه خاطرهٔبیجا ایزدی از ردهٔ ۷ـه.یکی خب، دستکم یکیشون که اینطوره.»
قدیس جِست شانه بالا انداخت.
«خوش به حالش. خب، بگذریم... من کاملاً مطمئنم که اون برای دخترِتحویلشان سرود کار نمیکنه. همچنین یقین دارم که هیچ ربطی به... سومی نداره.محاصرهاش هر چیزی که داره مخفی میکنه، فقط به نوهٔ شعلهٔ جاودان مربوط میشه.»
ردی ازرگباری ناخشنودی دربیجا چشمانِ آنویل نشست.
تیغهٔ تیزِ شمشیر را بررسیتحویلشان کرد، مدتی ساکت ماند وداخلِ سپس با لحنی سرد پرسید:
«به نظرت کدومشون خطرناکتره؟»
پیرمرد خندید.
«خطرناکترین؟ شخصاًرگباری فکر میکنم سومیتحویلشان از همه خطرناکتره.»
پادشاه با ردیشوخیهای از کنجکاوی بهداد او نگاه کرد.
«سرودِ سقوطکردگان؟ چرا؟»
قدیس جِست لبخند زد.
«آدمای ساکت همیشه دردسرسازن. و زیباروی نابینایظاهراً ما، کاسیا، اونقدر ساکته که اغلب یادتآنجا میره اصلاً اونجاست. راستش رو بخوای، مورمورم میشه.»
آنویل لبخندِ محویشوخیهای زد و بعدداد سر تکان داد.
حالتِ چهرهٔچند پیرمرد نامحسوسروحِ تغییر کرد.
«چرا؟ میخوای چیکار کنی؟»
پادشاهِ شمشیرها شانه بالا انداخت.
«هیچی. کیرگباری گفته میخوامبیجا کاری کنم؟»
قدیس جِست با اضطراب خندید.
«آره، خب... خوبه. انجامخردهٔ دادنِ کاری وقتی تو مرحلهٔرگباری کلیدیِ جنگ هستیم، عاقلانه نیست.»
آنویل شمشیرِ مخوف را مرخص کرد و از جا برخاست و به غرب چشم دوخت.موجودِ آنجا، گنبدِ گودالها شیب برداشته و به سمتِ زمین پایین میرفت. آنجا مرزِ گودالِ استخوانِحالا سینه بود، با شکافِ تاریک و بزرگی که راهی به درونِ دندهٔ اول باز میکرد.
سرش را تکان داد.
«لازم نیست نگران باشی.»
با این حرف، برگشت و بهمطلق سمتِ اردوگاهی رفت که شش قدیستحویلشان در آن مشغولِ تهیهٔ غذا بودند.
قدیس جِسترگباری به پشتِ سرِتحویلشان او نگاه کرد.
چند لحظه بعد، آرام گفت:
«نگران نیستم.چند فقط... داریروحِ قلبِ لعنتیمو میشکنی.»
آنویل لبخندِ کوچکیچند زد و بیآنکهمطلق سر برگرداند، جواب داد:
«تظاهر نکن که قلب داری،تحویلشان پیرمرد. تو بودی که سنگدلیداخلِ رو به من یاد دادی.»
جِست آهی کشید، بعدبیجا سر تکان داد ویکی به دنبالش راه افتاد.
«به بزرگترت احترام بذار، بچه... یعنی، پادشاهِ من. در هر حال،تحویلشان من حق دارم تو این سنِ بالا احساساتی بشم، مگه نه؟اعظم میدونی که... زیاد زنده نمیمونم... پس چطوره یکم بهم سخت نگیری...»
آنویل بیتفاوت جواب داد:
«تو یه قدیسی. طولِ عمرت اصلاًداد با یه انسانِ معمولی قابلمقایسه نیست،مدفون پس تظاهر به ضعیف بودن نکن.»
جِست خندید.
«اینم حرفیه... نه، ولی پسمطلق چرا بهم میگی پیرمرد؟ من عملاًتحویلشان تو اوجِ جوونیمم! چطور جرئت میکنی!»
پادشاه جوابی نداد.