چپتر 2127: سرکشی
0با دیدنِ اینکه چهرهٔ سانی چقدر در هم رفته بوداونقدر — دستکم یکی از چهرههایش، چرا که تجسمِ هفتم اصلاًمیخورد لزومی نمیدید واکنشی نشان دهد — یوریس زد زیرِ خنده.
آن خندههایشمتفاوته واقعاً داشت رویشباهتهایی اعصابِ سانی میرفت...
لحظهای بعد، صدایبوده شادِ او از اعماقِمطلقها جمجمهٔ سفید طنین انداخت:
«خیلی ناامید نشو پسر. هرکسی باید مسیرِ خودش رو برای رسیدن به رتبهٔ مطلق طی کنه و ماهیتِ قدمِ آخر برایقدرت هر مطلق متفاوته. با این حال... یه شباهتهایی بینشون هست. یه اصلِ مشترک که اگه کسی با دقت نگاه کنه، خودششباهتِ رو نشون میده. نمیتونم دقیقاً بهت بگم برای مطلق شدن باید چه کار کنی، اما میتونم مشاهداتم رو باهات در میون بذارم.»
لحظهای مکث کرد.
«به هر حال، به نفعِ منهبینشون که ببینم تختِ سایهها رو غصب میکنی.نگاه اونوقت شاید واقعاً بتونی من رو بکشی.»
سانی آهیمشاهداتت از سرِمدتی کلافگی کشید.
چقدر عالی میشد اگر یک نفرساکت تمامِ جوابها را دودستی تقدیمش میکرد؟ امازمانِ البته که او اینقدرها هم خوششانس نبود.
با این حال،مطلقها پیشنهادِ اسکلتِ مرموزبودن از هیچی بهتر بود.
سانی افکارش رااین جمعوجور کرد وبینشون با لحنی گرفته پرسید:
«خب؟ مشاهداتت چی بوده؟»
یوریس مدتی ساکت ماند.
«خب. مطلقها همیشه کمیاب بودن، حتی تو زمانِ من. دستکم انسانهای مطلق — اونقدر که هر بار یه مطلقِ جدید پیدا میشد، توازن قدرت تومیگرفتن عوالمِ فانی حتماً به هم میخورد. پادشاهیهای قدیمی سقوط میکردن و پادشاهیهای جدید پا میگرفتن. ظهورِ یه مطلقِ جدید مساوی بود با یه آشوبِ بزرگ...دنیا منظورم اینه که نمونههای کمی هستن که من بشناسمشون. با این حال، متوجهِ یه شباهتِ خاص تو نحوهٔ رسیدنِ اون آدما به مقامِ مطلق شدم.»
او پوزخندی حسرتبار زد.
«یه مطلق کسیه که ادعای فرمانروایی بر دنیا رو داره، یا دستکم بخشی از دنیا. ویژگیِ بارزشون اقتداریهپیدا که تو دستشونه. طبیعتاً، ادعای مالکیت بر دنیا جسارتِ زیادی میخواد — به هر حال، دنیا از قبل مالِکمی کسِ دیگهایه و همین حالا هم تسلیمِ یه اقتدارِ بالاتره. پس، به نظرِ من، ذاتِ مطلق بودن همون سرکشیه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«سرکشی؟»
همان صدایِ ناخوشایندِاین ساییدهشدن بلند شد وهست یوریس سر تکان داد.
«اوه آره! یکم متناقضه، اما منبعِ اقتدار همون سرکشیه. به هر حال، یه فرمانروا رو بهسختی میشه زیرِ فرمان برد. یا دستکم بهراحتیحتماً نمیشه... در نهایت بینِ اقتدار و اقتدارِ مطلق فرق هست. اما اینا مهم نیست. چیزی که میخواستم بگم اینه که اگه یه عنصرِآدما مشترک بینِ تمامِ قدمهای نهایی برای رسیدن به مقامِ مطلق که من میشناسم وجود داشته باشه، اینه که همهشون یه جور سرکشی بودن.»
سانی آهیپرسید کشید و نگاهشمدتی را پایین انداخت.
اصلاً دلش نمیخواست مثلِ طوطی حرفهای اوحتی را تکرار کند، اما چارهای نداشت جزپیدا اینکه با بیمیلی همان سؤال را بپرسد:
«سرکشی؟»
حالا که فکرش را میکرد...
آخه طوطی دیگه چیه؟
یوریس، بیخبر ازمطلقها حواسپرتیِ لحظهایِ او،بودن دوباره سر تکان داد.
«آره. و نه فقط یه سرکشیِ ساده، بلکه یه سرکشیِ مطلق. اقتدار و تسلیم نقطهٔ مقابلِ هم هستن، مگه نه؟ ببین...کار اقتدار نمیتونه تو خلأ وجود داشته باشه، چون فقط وقتی خودش رو نشون میده که به دیگران تحمیل بشه. پس، برای ادعایسرِ اقتدار و مطلق شدن، آدم باید در برابرِ یه جور اقتداری که بهش تحمیل شده سرکشی کنه. دستکم من اینطور فکر میکنم.»
خندید.
«اون سرکشیِ مطلق میتونه بسته به هر فرد، شکلهای مختلفی داشته باشه. کاملاً واضحه که هرچی قویترمطلقِ باشی، کمتر اسیرِ زنجیرهای اجبار میشی و در نتیجه سرکشیت هم باید بزرگتر باشه — چون ازبزرگ همون اول نیروهای کمتری وجود دارن که اونقدر بزرگ باشن تا بتونن خودشون رو بهت تحمیل کنن.»
اسکلتِ مرموز آهی کشید.
«پس، بعضیها با کشتنِ یه دشمنِ بینهایت قدرتمند در برابرِ قدرت سرکشی میکنن. مثلاً آزاراکس فقط بعد از کشتنِ پدرِ مطلقش بود کهاما تبدیل به طاعونِ فولاد شد. بعضیهای دیگه برخلافِ ذاتِ خودشون عمل میکنن و برای رسیدن به روشنگری، در برابرِ خودشون سرکشی میکنن. بعضیهاعالی هم از ارادهشون استفاده میکنن تا قوانینِ حاکم بر عالمشون رو تغییر بدن و روش اقتدار پیدا کنن. راههای زیادی هست، اما مطمئنترین راه...»
یوریس مکثمشاهداتت کرد و سانیساکت زیرلب ناسزایی گفت.
«واقعاً؟ حتماً باید یهبوده مکثِ نمایشی بکنی؟ مطمئنیمطلقها برده بودی و بازیگر نبودی؟!»
اسکلت خندید.
«باشه، باشه... آروم باش! ولی مگه واضح نیست؟ مطمئنترین راه اینه که در برابرِ بزرگترین ارادهٔ دنیا بایستی...بهت اینکه ارادهٔ ایزدان رو بشکنی. خب، اونا که الان مردن، پس بهترین کارِ بعدی اینه که در برابرِ یکیمیکنی از قوانینِ مطلق بایستی. اگه بتونی در برابرِ یکی از اونا سرکشی کنی، مطمئنم تو یک چشمبههمزدن مطلق میشی.»
سانی آهی طولانی کشید.
«کشتنِ یه دشمنِ بینهایت قدرتمند؟ غصب کردنِ یه عالم؟ شکستنِ قوانینِ مطلق و درافتادنانسانهای با ارادهٔ ایزدان؟ عوضی! نکنه فقط داری تحریکم میکنی که راهی برای کشتنت پیداسقوط کنم؟! همهٔ اینا راههایی برای دور زدنِ نفرینیه که ایزدِ سایه بهت تحمیل کرده!»
یوریس ازماند روی خجالتهمیشه سرفهای کرد.
با توجه بهاین اینکه ریه نداشت، اینهست سرفه اصلاً قانعکننده نبود.
«ای بابا! چه تصادفی.»
سانی غرشِ دیگری سربوده داد و اسکلتِ مرموزمطلقها جمجمهاش را تکان داد.
«نه، گوش کن... شاید تو به اشتراک گذاشتنِ این دانش انگیزهٔ خودخواهانهای داشته باشم، اما چیزایی کهعوالمِ بهت گفتم حقیقته. اینا واقعاً راههای معتبری برای برداشتنِ قدمِ نهایی به سمتِ مطلق شدن هستن. فقطهستن باید راهی رو پیدا کنی که مختصِ خودت باشه... و بعد برگردی و سعی کنی منو بکشی.»
سانی مدتی به یوریس خیرهشباهتهایی ماند؛ مطمئن نبود که بایداگه به او اعتماد کند یا نه.
تا جایی که میشد فهمید... اسکلت صادق بود. به هربودن حال دلیلی نداشت به سانی دروغ بگوید، چون واقعاً بهقدرت نفعش بود که کمک کند سانی قدرتِ بیشتری به دست بیاورد.
پس، اگر سانیمشاهداتت قرار بود حرفهایشساکت را جدی بگیرد...
«یه سرکشیِ مطلق؟»
و نه هر عملی، بلکه عملی که بیشتر از همهاگه به سانی میخورد — عملی که عمیقاً با خودِ ذاتِشدن سرشتش، طبیعتش و قلمروِ در حالِ شکلگیریاش گره خورده بود.
غرولند کرد:
«میدونی، من موجوداتِ بیشماری رومدتی کشتم که خیلی ازم قویترکمیاب بودن. پس چرا هنوز مطلق نشدم؟»
اسکلت مدتی بهمطلقها او خیره ماند، بعدحتی با لحنی راهگشا گفت:
«فکر کنممتفاوته به اندازهٔحال کافی قوی نبودن؟»
سانی نالهٔ آرامی سر داد.
«داری درمورد چی حرف میزنی؟ من فقط یه متعالیام، ولی کارِ هر روزم کشتنِ موجوداتِ کابوسِ اعظمه.مطلقِ در واقع، اولین فرمانروام رو وقتی کشتم که یه عروجیافته بودم... البته، اون موقع دیگه تباهی اونوبزرگ بلعیده بود و فرقی با یه جانور نداشت. لعنتی، من وقتی رؤیابین بودم یه اهریمنِ اعظم رو کشتم!»
انگار یوریس جا خورده بود.
چند لحظه ساکتاین ماند، بعد بابینشون لحنی گیج زمزمه کرد:
«عجب، عجب...»
سپس، اسکلتپرسید با سرزنش بهمدتی او خیره شد.
«پس اوضاع بدتر از چیزیه که انتظار داشتم. ببین پسر... از اونجا کهجدید تو اینقدر زیادهخواهی... از اونجا که یه دیوونهٔ لعنتی هستی که کارِ هر روزشمساوی کشتنِ موجوداتِ بینهایت قدرتمنده، پس کشتنِ یکی دیگه چندان سرکشی به حساب نمیاد، میاد؟!»
سانی پلک زد.
«صبر کن ببینم...»
یوریس چندپرسید بار آروارهاش رامدتی به هم زد.
«نه، واقعاً، کی وقتی رؤیابینه یه اهریمنِ اعظم رو میکشه؟! میدونیبار چیه... حرفمو پس میگیرم. چرا صبر کنی؟ بیا همین الان منوقدیمی بکش! هیچ دلیلی برای صبر کردن نیست، پس همین الان انجامش بده!»
سانی سرش را کج کردشباهتهایی و با نگاهی عبوس به یوریسکسی خیره شد. پس از مدتی گفت:
«میدونی چیه، اصلاً حوصلهٔ مسخرهبازیاتو ندارم. در واقع، خستهام، تحلیل رفتمحتی و درد دارم. روحم آسیب دیده و بدنم سوراخسوراخ شده. نظرتفانی چیه دست از این اوقاتتلخی برداری و یه راهنماییِ واقعی بهم بکنی؟»
یوریس خندید.
«خب، نمیدونم. تامطلقها حالا امتحان کردی...بودن چیزی رو نکشی؟»
سانی اخم کرد.
«کردم. اتفاقاً اخیراً سیزده تا قدیس بهم حملههمیشه کردن و من فقط شش تاشونو کشتم... وایسا،مطلقِ شش تا بود؟ فکر کنم همون شش تا بود...»
یوریس جمجمهاشپرسید را از رویمدتی ناامیدی پایین انداخت.
«اون عوضیماند واسه چیهمیشه اینقدر ناامیده؟»
در هر صورت، انگار دیگر کاریبینشون از دستِ اسکلتِ مرموز برنمیآمد —دقت دستکم در موردِ رسیدن به رتبهٔ مطلق.
یوریس واقعاً مشاهداتِ صادقانهاشمدتی را در میان گذاشتههمیشه بود... و مفید هم بودند.
اگرچه جوابِ قطعی به سانیمدتی نداده بود، اما دستکم مسیرِکمیاب درست را نشانش داده بود.
«یک قدمِماند نهایی... یههمیشه سرکشیِ مطلق...»
سانی درمتفاوته فکری عمیقحال فرو رفت.
شکستنِ ارادهٔ ایزدان ومدتی درافتادن با قوانینِ مطلقِهمیشه هستی قطعاً غیرممکن بود.
...نبود؟
نوکتیس با آزادمطلقها کردنِ امید، ارادهٔ ایزدِحتی خورشید را شکسته بود.
چیزی با رهایی از عالمِ سایه،بینشون مرگ را به چالش کشیده بود، ونگاه اینگونه بود که قطعهاش به وجود آمد.
بهنوعی، کاسی با توطئه برای رهاییِ سانی ازهمیشه سرنوشت، مرجعی حتی بالاتر را به چالش کشیده بود...جدید هرچند که عاملِ اصلیِ آن رهایی، پرندهٔ دزد بود.
آهی کشید.
«لازم نیستماند جاهطلبیهام اینقدرهمیشه بزرگ باشه.»
یوریس گفته بود سرکشیحال در برابرِ بزرگترین مرجع مطمئنترینمشترک راه است، نه تنها راه.
بیشک بیشترِ مطلقها رتبهٔ مطلقِ خود را با اعمالیکمیاب کمتر افراطی به دست آورده بودند. آزاراکس یک مطلقپیدا را کشته بود، اما حتی آن هم الزامی نبود.
صرفاً سرکشی درمشاهداتت برابرِ اقتدارِ یک مطلقماند هم میتوانست جواب دهد.
شاید راهش همین بود...
سانی غرقِ فکراین بود که یوریس ناگهانهست دوباره به حرف آمد:
«آها، راستی...»
سانی باپرسید چهرهای عبوس بهمدتی او نگاه کرد.
«چیه؟»
اسکلت لحظهایمتفاوته متقابلاً بهحال او خیره شد.
«چیزِ خاصی نیست. فقط میخواستمساکت بگم... که فعلاً بهتره عجلهبودن کنی و از اینجا بری.»
ریز خندید.
«خب، البتهماند اگه میخوایهمیشه زنده بمونی...»
قبلی
بعدی