---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2132: رام‌نشده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2132: رام‌نشده

0

معلومه!

آخه چرا فکر کرده بود این دیوانهٔ روانی از قوانین‌گوش​ پیروی می‌کنه؟! هرچی باشه، اولین کاری که بعد از تبدیل‌انصافاً​ شدن به سایه‌اش کرد، ضربه زدن به دیوارهای هستهٔ سایه‌اش بود!

حتماً ذهنش بیشتر‌مطلق​ از چیزی که‌این‌طور​ فکر می‌کرد خسته بود...

هم‌زمان با اینکه سانی فهمید کُشنده حالتِ سکونی را که باید در‌خاموش​ آن می‌بود پس زده است، سایه به سمتش یورش برد. سانی تلوتلوخوران‌محافظت​ عقب رفت، به‌سختی از انگشتانش جاخالی داد و روی سطحِ آبِ سیاه افتاد.

الان جلوی پله‌های معبدِ بی‌نام بودند، با کمی فاصله از سایه‌های‌حالِ​ خاموش. سانی در حالِ افتادن نگاهی گذرا به آن‌ها انداخت، به‌محافظت​ این امید که سپاهِ قربانیانِ گذشته‌اش برای محافظت از او جلو بیایند.

اما سایه‌ها بی‌حرکت و ساکن ماندند و هیچ واکنشی به‌گوش​ مخمصهٔ اربابشان نشان ندادند. دقیقاً همان‌طور بود که انتظار داشت... کُشنده‌دیگرش​ بخشی از روحش بود، بنابراین سایه‌های خاموش او را مزاحم نمی‌دیدند.

لعنت!

سانی روی شانه غلت زد، از جا پرید‌بودند​ و با تحقیر به سایهٔ زیبا خیره ماند.‌گذرا​ هم‌زمان، به او دستور داد دست نگه دارد.

«هی، تو! حالا گوش کن...»

تا جایی که به سایه‌ها مربوط می‌شد، دستوراتش مطلق بود. خب... حداقل قرار بود‌دستوراتش​ این‌طور باشد. انصافاً، سایه‌های دیگرش کاملاً وفادار و مطیع بودند و هرگز سعی نمی‌کردند‌برابرِ​ در برابرِ دستوراتش مقاومت کنند — به جز دیو، که گاهی کمی سرکشی می‌کرد.

اما حتی او هم در نافرمانی‌اش جدی نبود و بیشتر تظاهر‌وفادار​ می‌کرد. بعد از اینکه خشم یا بی‌میلی‌اش را نشان می‌داد، همیشه‌حتی​ به‌سرعت از هر کاری که سانی به او دستور می‌داد اطاعت می‌کرد.

بنابراین، انتظار‌افتاد​ داشت کُشنده در‌پله‌های​ جایش خشک شود.

و همین‌جلوی​ کار را‌معبدِ​ هم کرد...

برای یک ثانیه.

سپس، گویی داشت با‌حداقل​ وزنی وحشتناک تقلا می‌کرد، سایه‌دیگرش​ بار دیگر به حرکت درآمد.

حرکاتش در ابتدا کند بود، اما‌معبدِ​ بعد فراتر از حدِ تصور شتاب گرفت‌حالِ​ و خون در رگ‌های سانی یخ زد.

لعنت به همه‌چیز.

کُشنده زره به تن داشت، هرچند ناچیز، اما هیچ سلاحی نداشت.‌جایی​ با این حال، این موضوع اصلاً اهمیتی نداشت — تمامِ بدنش‌کاملاً​ سلاح بود و می‌توانست به‌راحتی سانی را با دستِ خالی تکه‌تکه کند.

به‌خصوص الان که‌مطلق​ خسته بود و‌این‌طور​ روحش تکه‌پاره شده بود.

حداقل به خاطرِ مقاومت در برابرِ دستورِ مستقیمِ او ضعیف‌فاصله​ شده بود — حتی بیشتر از زمانی که به‌عنوانِ موجودِ‌سپاهِ​ سایه مجبور شده بود از ارادهٔ سرورِ سایه‌ها سرپیچی کند.

بنابراین، سانی کاملاً بی‌دفاع نبود.

با جاخالی دادن از‌ماند​ ضربه‌ای دیگر، سعی کرد با‌حالا​ سایهٔ وحشی منطقی حرف بزند:

«دورت رو نگاه کن! می‌دونی‌قرار​ کجایی؟ آخه دقیقاً امید داری‌کاملاً​ اینجا به چی برسی، روانی؟!»

کُشنده به جای‌الان​ جواب دادن، فقط نگاهی‌بی‌نام​ مرگبار به او انداخت.

نگاهش، سرشار از نیتِ‌معبدِ​ قتلی بی‌نهایت سرد، سانی‌فاصله​ را به لرزه انداخت.

برای جاخالی دادن از ضربه‌ای‌دستور​ خردکننده یک قدمِ دیگر به‌گوش​ عقب رفت و اخم کرد.

اینجا باید چی‌کار می‌کرد؟

دوباره جنگیدن با کُشنده دردسرساز می‌شد... نه فقط به این خاطر که سانی‌حالِ​ نمی‌توانست عقب‌نشینی کند و در نتیجه به او آزادیِ عمل می‌داد تا در روحش‌اما​ ویرانی به بار بیاورد، بلکه به این خاطر که نمی‌خواست او را نابود کند.

آخه چرا باید بعد از اون‌بودند​ همه دردسر برای به دست آوردنش،‌افتادن​ همچین سایهٔ قدرتمندی رو نابود می‌کرد؟!

با این حال،‌خیره​ گزینه‌های جایگزین شوم‌دست​ به نظر می‌رسیدند.

اگر دریای روح را ترک می‌کرد، کُشنده هسته‌های سایه‌اش را‌کاملاً​ نابود می‌کرد و جانش را می‌گرفت... در واقع، احتمالاً اول سایه‌های‌سرکشی​ خاموش را قتل‌عام می‌کرد و با جذبشان، قدرتمندتر از قبل می‌شد.

البته، می‌توانست کُشنده را دوباره به عالمِ سایه‌بودند​ احضار کند و آنجا با او بجنگد و این‌گونه‌آن‌ها​ روحش را از خشمِ او در امان نگه دارد.

اما این کار فقط باعث می‌شد بدن‌هایش آسیبِ بیشتری ببینند، بماند که وقتِ گران‌بهایشان هم‌آن‌ها​ هدر می‌رفت. گذشته از آن، یوریس گفته بود که عالمِ سایه برای سایه‌های سانی بسیار‌هیچ​ مخرب‌تر است، پس حتی اگر پیروز می‌شد، احتمالاً کُشنده را برای همیشه از دست می‌داد.

پس، تنها‌زیبا​ راهی که‌ماند​ باقی می‌ماند...

چی بود؟

جلوی لگدی وحشیانه را گرفت و به‌بی‌نام​ عقب پرتاب شد؛ چیزی نمانده بود به‌افتادن​ ردیفِ اولِ سپاهِ سایه‌های خاموش برخورد کند.

فکر کنم... باید مهارش کنم.

راه‌حلِ ایده‌آلی نبود،‌خیره​ اما تنها چیزی بود‌نگه​ که به ذهنش می‌رسید.

باید کُشنده را جایی می‌گذاشت‌قرار​ که نه نابود شود و نه‌وفادار​ دیگر بتواند به روحش آسیب برساند.

بعد، وقتی مهار می‌شد،‌جلوی​ می‌توانست راهی پیدا کند‌بودند​ تا رفته‌رفته رامش کند.

راستش...

سانی موقعِ حرف‌خیره​ زدن با یوریس‌دست​ متوجهِ چیزی شده بود.

بندِ انگشتانش شکافته بود و چند قطره از خونش درونِ‌کاملاً​ دودِ شبح‌واری چکید که پیکرِ شکست‌خوردهٔ کُشنده را در بر‌گاهی​ گرفته بود. انگار کُشنده واکنشِ خفیفی به خونش نشان داده بود.

یعنی می‌تونست‌افتاد​ این قضیه رو‌پله‌های​ بیشتر بررسی کنه؟

ضربهٔ دیگری به سانی‌معبدِ​ خورد و چیزی نمانده‌فاصله​ بود نفسش را بند بیاورد.

الان این چیزا مهم نبود!

خشمگین غرید:

«من... گفتم... دست نگه دار!»

انگار کُشنده‌جلوی​ هیچ واکنشی به‌بی‌نام​ فریادش نشان نداد.

...با این حال، به حضورِ‌دستور​ عظیمی که ناگهان پشتِ سرش‌گوش​ ظاهر شد واکنش نشان داد.

اما دیگر دیر شده بود.

موجودِ عظیمی آنجا ایستاده بود. جانوری فلس‌دار با سه گردنِ دراز و سه دهانِ وحشتناک‌نگاهی​ که بال‌های اسکلتیِ پهناوری بدنِ عظیمش را در بر گرفته بودند. بخارِ سیاهی از سوراخ‌های‌ساکن​ پاره‌پارهٔ پرشمارِ روی بدنش بیرون می‌زد و رفته‌رفته روی سطحِ بی‌قرارِ آبِ تاریک پخش می‌شد.

جثه‌اش چنان بزرگ بود که سانی‌بودند​ و کُشنده در برابرش ریز به‌افتادن​ چشم می‌آمدند، انگار که اسباب‌بازی باشند.

پیش از آنکه سایهٔ قاتل بتواند واکنشی‌نگه​ نشان دهد، چنگال‌های جانور دورش حلقه زد و‌مطلق​ او را در مشتی آهنین در هم فشرد.

سانی آهِ آسودگی کشید.

«...ممنون، مار.»

در واقع، آن جانورِ مهیب کسی‌بودند​ نبود جز مار که به شکلِ‌افتادن​ یکی از سایه‌های خاموش درآمده بود.

شکلِ جویندهٔ حقیقتِ آلوده؛‌ماند​ تایتانی که سانی پیش‌تر‌دارد​ در قطبِ جنوب کشته بود.

سانی حالا خودش تایتان بود‌قرار​ و این یعنی مار هم‌کاملاً​ به تایتان تبدیل شده بود.

از این رو، تواناییِ آن را داشت که‌بودند​ به شکلِ تایتان‌هایی دربیاید که سانی کشته بود؛ به‌آن‌ها​ این شرط که رتبه‌شان از خودِ مار بالاتر نباشد.

جویندهٔ حقیقتِ آلوده، جالوت...

جانورِ زمستان.

این یکی از دلایلِ اصلیِ سانی‌این‌طور​ برای رفتن به عالمِ سایه و‌مطیع​ به دست آوردنِ هستهٔ تایتانش بود.

سانی نفسِ عمیقی کشید، نگاهی به کُشنده انداخت که‌کمی​ داشت تقلا می‌کرد خودش را از چنگِ گریزناپذیرِ تایتان رها‌امید​ کند، و سپس به سمتِ معبدِ بی‌نام به راه افتاد.

«دنبالم بیا.»

...کمی بعد، سانی بیرونِ اتاقِ‌دستور​ سنگی ایستاده بود که در‌گوش​ دنیای واقعی نقشِ خزانه را داشت.

اما در نسخهٔ‌مطلق​ بدلِ معبدِ بی‌نام، به‌باشد​ سلول تبدیل شده بود.

کُشنده آن داخل پشتِ دری آهنی زندانی شده بود. تا همان‌سایه‌های​ موقع هم چند ضربهٔ خردکننده به در و دیوارهای سلولش کوبیده بود،‌برای​ اما حتی زورِ او هم برای آسیب زدن به آن‌ها کفایت نمی‌کرد.

سانی آهِ مأیوسانه‌ای کشید.

این دریای‌زیبا​ روحِ منه،‌ماند​ لعنت بهش...

ظاهراً حالا زندانی‌مطلق​ در دریای روحش‌این‌طور​ برپا شده بود.

سر تکان‌افتاد​ داد، برگشت و‌پله‌های​ با خستگی گفت:

«فعلاً همین‌جا‌جلوی​ بمون، کُشنده. بعداً‌بی‌نام​ به حسابت می‌رسم...»

به‌نوعی...

حس می‌کرد سرِبه‌راه کردنِ‌حداقل​ ششمین سایهٔ گمراهش کمی زمان‌دیگرش​ می‌بَرَد... و البته تلاشِ بسیار.

ناولها | novelha.net