چپتر 2148: شوالیه و ابله
0«تو پاک دیوونهای.حالی مجنون. روانی. یه دیوونهٔآیندهای زنجیری... یه آدمِ خلوضع!»
جِست کنارِ ساحلِ دریاچهای زیبا ایستاده بود و زیرلب ناسزازنده میگفت، اما شوالیهٔ جوان فقط با بیتفاوتی گوش میداد. پشتِبارِ سرشان، چند ده خفتهٔ خونآلود و وحشتزده مشغولِ قطعکردنِ درختها بودند.
شوالیهٔ جوان هنوز تمیز و خوشقیافه بود، هرچند زرهِ صیقلیاش حالاهستند دهدوازده فرورفتگی داشت. بیشتر از هر کسِ دیگری جنگیده و هیولا کشتهدنیایی بود، اما با این حال همچنان دلاور و خونسرد به نظر میرسید.
چند روزِ گذشتهزنده به آنها رویحالی خوش نشان نداده بود.
در ابتدا، وقتی خود را در آن جنگلِ هولناک یافتند، گروهِ بزرگی از خفتگانروحیهٔ دورِ هم جمع شده بودند؛ تقریباً صد نفر، و هر روز هم بازماندگانِ تازهای بهبدتر آنها میپیوستند. نیرویی قابلتوجه، حتی در زمانهٔ پایانِ دنیا... یا دستکم خودشان اینطور فکر میکردند.
خفتگان اردویی در ساحلِ رودخانه برپا کرده بودند؛ آنقدر از درختها دور بود که هنگامِ حملهٔ هیولاهای جنگل فرصتِاست واکنش داشته باشند و آنقدر از آب فاصله داشت که بتوانند در برابرِ پلیدهای آبزی از خود دفاع کنند.نداشت برای زنده ماندن با هم همکاری میکردند، در حالی که نمیدانستند کجا هستند و چه آیندهای در انتظارشان است.
با این حال، جِست بارِ دیگر طرد شده بود... آن هم باآیندهای وجودِ روحیهٔ مثبت و شوخطبعیِ خلعسلاحکنندهاش. در دنیایی که به جنون کشیدهجنون شده بود، قدرت تنها فضیلت به شمار میرفت و او هیچ قدرتی نداشت.
بدتر از آن، بوی گند میداد. انگار همه برای پوشاندنِ خود خاطرهایاست داشتند، چه زره و چه لباسهای افسونشده... اما او فقط همان پانچویقدرت زمختبافت را داشت. برای همین، بقیه سعی میکردند از او دوری کنند.
به خاطرِ بویحالی بدش. البته نههستند به خاطرِ شوخیهایش.
یعنی همهفاصله به جزبرابرِ آن شوالیهٔ رویاعصاب.
جِست حتی درکنند این باره ازماندن او پرسیده بود.
«ببینم، چالگونه... آخه چرا اینقدر پاپیچِ مننمیدانستند میشی؟ خودت که میدونی، سرشتِ من بهدیگر هیچ دردی نمیخوره. هیچ خاطرهای هم ندارم.»
اما شوالیه فقط تکخندهای کرد.
«دقیقاً.»
نگاهی به بقیهٔ خفتگان انداخت.
«همهٔ آدمای اینجا برای زنده موندن سخت جنگیدن. توی کابوس، بعد ازاست کابوس، و همینجا... اونم در حالی که سرشتهای قوی و خاطرههای مرگبار دارن.تنها ولی کسی که هیچکدومِ اینا رو نداره، نباید بیشتر از همه جنگیده باشه؟»
شوالیه سر تکان داد.
«من رو ابله فرض نکن. دلیلِ همصحبتیام با تو این نیستماندن که آدمِ مهربون و بخشندهای هستم. باهات حرف میزنم چون فکرطرد میکنم قوی هستی، و برای زنده موندن به رفقای قوی نیاز دارم.»
جِست بادفاع حیرت سربرای تکان داد.
«عجب. کی فکرشو میکرد؟ماندن توی اون کلهٔ خوشقیافهکجا واقعاً مغز هم پیدا میشه...»
شوالیهٔ جوان ابرویی بالا انداخت.
«ممنون؟ ولیفاصله مگه اصلاً شکیپلیدهای هم توش بود؟»
جِست شانه بالا انداخت.
«آه، به دل نگیر! فقط بس که همیشهکجا آروم و شنگولی، با خودم گفتم حتماً یکیوجودِ دو تا... یا دهدوازده تا... از پیچای مغزت شُله.»
شوالیه نگاهِ عجیبی بهنمیدانستند او انداخت و بعدانتظارشان با تفریح سر تکان داد.
«نه، ولی...فاصله بین اینبرابرِ همه آدم...»
جِست دقیقاً متوجهِ منظورش نشد.
در هر حال،زنده اینطور شد کهحالی با هم رفیق شدند.
حالا دیگر جِست آن پانچوی کثیف را به تن نداشت. شوالیه سرشتِ عجیبیوجودِ داشت که اجازه میداد همهچیز بسازد، برای همین یک دست لباس، یک نیزهٔ چوبیِقدرتی درستوحسابی، یک کمان و یک ترکشِ پُر از تیر برای جِست درست کرده بود.
شاید احضارِ شعلههای جادویی یا داشتنِ قدرتِ بدنیِ عظیم همان سرشتهایی به نظر میرسیدندنمیدانستند که همه آرزویش را داشتند، اما همین تواناییِ ساختوساز، بیشتر از زره، شمشیر ودنیایی مهارتِ خارقالعادهاش در کشتنِ هیولاها، برای شوالیهٔ جوان احترام و اعتبار به همراه آورده بود.
با اینکه خفتگان خاطرههایی داشتند، اما کمتر کسی تعدادِ زیادی از آنهاآیندهای را در اختیار داشت. برای همین، همه به چیزی نیاز داشتند تاجنون جای خالیِ تجهیزاتی را که در جهانِ واقعی جا گذاشته بودند پر کند.
اینگونه بود که شوالیه به یکی ازنمیدانستند رهبرانِ گروه تبدیل شد و جِست، بهعنوان دوستِطرد او، به بالاترین جایگاهِ سلسلهمراتبِ اجتماعی پرتاب شد.
چسبیدن به یکحالی رانِ طلایی، روشِهستند دلپذیری برای زندگی بود.
البته نه اینکه همهچیزبرابرِ برای او و دیگرکنند خفتگان خوب پیش برود.
جنگل بیاندازه خطرناک بود، وزنده رودخانه نیز. بسیاری از آنها درهستند مبارزه با هیولاها جان باخته بودند...
اما راستش را بخواهید،ماندن خودِ انسانها هم بهکجا همان اندازه خطرناک بودند.
همان اتفاقاتی که در دنیای واقعی میافتاد، اینجا هم تکرار میشد. آن بیرون... مردمروحیهٔ ترسیده، آسیبدیده و ناامید بودند و نمیتوانستند دنیایی را که در یک چشمبههمزدن تغییرنداشت کرده بود بشناسند. طبیعتاً، ایدههای عجیبِ فراوانی از خاکِ حاصلخیزِ ترس و یأس جوانه میزد.
جنگسالارانِ بیرحم، دستههای سرگردانِ غارتگران که بویی از انسانیت نبرده بودند، بقایای درهمشکستهٔحالی دولتهای محلی که رفتهرفته به ورطهٔ جنونِ هولناکی سقوط میکردند، و فرقههای عجیبیشوخطبعیِ که شاید از همه شومتر، مورمورکنندهتر و مخربتر بودند، همهجا به چشم میخوردند.
اینجا هم... همهٔ خفتگان عقلِزنده سالمی نداشتند و تعدادِ بسیارکجا کمتری از آنها واقعاً خیرخواه بودند.
در نتیجه، سرانجام کارماندن به کمی خونریزی کشیدکجا و گروه از هم پاشید.
بیشترشان تصمیم گرفته بودند شانسِ خود را با دنبال کردنِبارِ مسیرِ رودخانه به سمتِ پاییندست امتحان کنند، در حالی کهکشیده شوالیه و پیروانش در عوض تصمیم گرفتند به سمتِ بالادست بروند.
به سمتِ دریاچه...
و قلعهٔ عظیمی کهبرای آن دوردستها، همچون سرابی زیبانمیدانستند بر فرازش قد برافراشته بود.
شوالیهٔ جوان اکنون مسلح به شمشیر و سپر، در ساحلِآیندهای دریاچه ایستاده بود. در زرهِ شوالیهایاش کاملاً دلاور به نظر میرسید،دنیایی اما جِست اصلاً حوصله نداشت از این فضای قهرمانانه لذت ببرد.
چون بقیهٔ مردان ونمیدانستند زنانِ گروهشان داشتند برایانتظارشان ساختنِ کلک، درختها را میانداختند.
«ببین... میدونی کهبتوانند پلیدهای وحشتناکی توی دریاچهدفاع زندگی میکنن، مگه نه؟»
شوالیه سر تکان داد.
«آره.»
جِست نفسِ عمیقی کشید.
«و با اینکه دقیقاً نمیدونیم چه چیزی توی قلعهبرای زندگی میکنه، همهمون اون اژدها رو دیدیم که ازانتظارشان سقفِ برجِ اصلی داشت آتش بیرون میداد. مگه نه؟»
رهبرِ بیباکشاندفاع دوباره سربرای تکان داد.
«درسته، اونبرای چیز واقعاًماندن شبیه اژدها بود.»
جِست نفسش راحالی از میانِ دندانهایهستند کلیدشده بیرون داد.
«پس چرا داریم میریم سمتِ قلعه؟! حتیدفاع اون احمقهای دیوانهای که رفتن پاییندست همنمیدانستند قبول داشتن که رفتن به قلعه خودکشیه!»
شوالیهٔ جواندفاع با لبخندبرای نگاهش کرد.
«میدونی، همیشهبرای دلم میخواستماندن یه اژدها بکشم.»
جِست پلک زد.
«...واقعاً؟»
شوالیه خندید.
«معلومه که نه! برعکسِ چیزی که فکر میکنی، من دیوانه نیستم. آخه کیبارِ با عقلِ سالم دلش میخواد با یه اژدها بجنگه؟ یه اژدهای واقعی. اونفضیلت چیزها غیرعلمیان، اصلاً نباید وجود داشته باشن... حداقل قرار نبود وجود داشته باشن.»
جِست باهمکاری گیجی سرنمیدانستند تکان داد.
«پس برای چی؟»
شوالیهٔ جوان مدتی ساکت ماند.
سپس دوباره به قلعهماندن نگاه کرد و سرانجامکجا چهرهاش در هم رفت.
«چون زنِ باردارم رو توی دنیای واقعی تنها گذاشتم. دفعهٔ قبل راهِ برگشتی بود... پس این بارخلعسلاحکنندهاش هم باید راهِ برگشتی باشه. این قلعه تنها سازهٔ دستسازیِ که تا الان دیدیم. خیلی هم توپوشاندنِ چشمه. برای همین، میخوام فتحش کنم و برگردم خونه، حتی اگه مجبور بشم یه اژدها رو بکشم.»
جِست چند لحظه بابرابرِ آمیزهای از حسرت وکنند تحسین به او خیره ماند.
باید حسِ خوبی میداشت... اینکهزنده هنوز خانهای داشته باشی وکجا کسی آنجا منتظرِ برگشتنت باشد.
سرانجام آهِ عمیقی کشید.
«خیلی خب،همکاری باشه. بریمنمیدانستند یه اژدها بکشیم.»
شوالیهٔ جوانفاصله نگاهی بهبرابرِ او انداخت.
«چی شد،دفاع این دفعه اززنده شوخی خبری نیست؟»
جِست دندانهایشبرای را بهماندن هم فشرد.
«عوضی! کلِ این وضعیتنمیدانستند خودش یه شوخیه! همینانتظارشان برات بهاندازهٔ کافی خندهدار نیست؟!»
شوالیه بافاصله چهرهای حسرتباربرابرِ نگاهش را گرفت.
«راستش رو بخوای، من اصلاً حسِ شوخطبعیهمکاری ندارم. هیچوقت آدمِ بگووبخندی نبودم. برای همین،است جِست... اون قسمتش رو میسپارم به تو.»
جِست بابرای چشمانی گشادشده بههمکاری او خیره ماند.
هان؟
من که داوطلب نشدم؟برابرِ مگه من دلقکم؟ نه آخهبرای این عوضی داره چی میگه؟!
صبحِ روزِ بعد،کنند روی دریاچه بهسویماندن قلعه حرکت کردند.