چپتر 2146: قلبِ مهمانی
0«آه. بالاخره هوای تازه!»
جِست به جنگلی که قرار بود در آننشده بمیرد نگاه کرد و لبخند زد. شکِ چندانی نبوداولی که زندگیاش بهزودی، فجیع و رقتانگیز به پایان میرسد.
لبانش کمی لرزید.
نه، جدی...متأسفانه باز هممعیوب این مزخرفات؟
تازه در جهانِ واقعی جا افتاده بود و بالاخره جامعهایچنین امن پیدا کرده بود. گروهی از... این روزها مردم بهحقیقت آنها چه میگفتند؟... همانها در برابرِ هیولاها از آنجا محافظت میکردند.
درست است... خفتهها.
جِست خودش هم خفته بود، برای همین با آغوشِ باز از او استقبال کرده بودند.مفیدی متأسفانه، او خفتهای معیوب بود که نمیتوانست از خاطرهها استفاده کند و توانِ مفیدی هم نداشت...معلوم هنوز هم میتوانست با تفنگ و سرنیزه کار کند، اما این بهتنهایی امتیازِ زیادی برایش نمیآورد.
لعنت...
و حالا که حرف از خاطرهها شد! معلوم شد که آنها هم وجود داشتند. ظاهراً همه دستکم یکی ازموضوع آنها را در کابوس یا کمی بعد از آن دریافت میکردند. جِست از وجودِ خاطرهها کاملاً بیخبر بود، تا اینکهپسش دید خفتههای دیگر سلاحهای مرگباری را از هوا احضار میکنند؛ در آن لحظه فهمید آن بهاصطلاح نقصش چه معنایی دارد.
ناتوانی در استفاده از «اشیاءِ افسونشده» تا پیش از آنکهشده بفهمد چنین چیزهایی واقعاً وجود دارند، مشکلِ بزرگی به نظر نمیرسید.بکشند اما با دانستنِ این موضوع، جِست نمیتوانست حقیقت را انکار کند.
او فقط بدبختهمین نشده بود... دوبرابربودند بدبخت شده بود.
خفتههای دیگر سرشتهای مفیدی داشتند و میتوانستند از خاطرهها هم استفادهنداشت کنند؛ دومی اغلب حتی از اولی هم مهمتر بود. هر دو بهلعنت آنها اجازه میداد هیولاها را بکشند، کاری که او از پسش برنمیآمد.
و این هم بهنوبهٔ خود باعث میشدپیش بتوانند بلورهای درخشان را از هیولاها جمعمشکلِ کنند، آنها را جذب کنند و قویتر شوند.
خفتهها برای کشتنِ هیولاها به قدرت نیاز داشتند ودوبرابر با کشتنِ هیولاها قویتر میشدند... اما جِست نمیتوانست هیولایی بکشداجازه چون ضعیف بود، و ضعیف بود چون نمیتوانست هیولایی بکشد.
اگر این خندهدارهمین نبود، دیگر نمیدانستبودند چه چیزی خندهدار است.
در هر حال، او برای آن جامعه چندان مفید نبود. خیلی زود نگاهِ مردم، حتی آنهایی که کابوس را تجربه نکردهبرایش بودند، به او تحقیرآمیز شد. هر چه باشد، بدونِ آنکه در ازایش کمکِ چندانی بکند، شکمش را سیر میکردند و پناهشدیگر میدادند. بیشترین کاری که از دستش برمیآمد انجامِ کارهای پیشپاافتادهٔ مختلف داخلِ پایگاه بود... واقعاً فرقی با یک کارگرِ پادگان نداشت.
که اینمعنایی هم بهنوبهٔناتوانی خود خندهدار بود.
با این حال، هنوز او را بیرون نینداخته بودند؛ بیشک بهخاطرِسرشتهای شخصیتِ دلپذیر و حسِ طنزِ درخشانش بود. در یکی دو ماهِکاری گذشته، زندگیاش تا حدِ زیادی امن و تا حدودی راحت بود.
تا حدودی.
...تا پیش از انقلابِ زمستانی.
در آن روزِ نحس، جِست روی تختش استراحت میکرد و باچیزهایی احتیاط عتیقهای گرانبها را در دست داشت؛ یک کتابِ کاغذیِ واقعی کهبدبخت وقتی از دستِ هیولاها در موزهای پنهان شده بود، پیدایش کرده بود.
آن کتاب طنابِ نجاتش بود و با وجودِ وضعیتِ شکنندهاش، جِست هر زمان کهدومی وقتِ آزاد پیدا میکرد، غرقِ خواندنِ صفحاتِ زردشدهاش میشد. عنوانِ شاد و سرزندهٔ رویمیشد جلد اشاره داشت که خِردی از پیش از دورانِ تاریک در آن نهفته است...
«رودهبر میشوید! صدهمین جوکِ خندهدار برایبودند اینکه قلبِ مهمانی شوید!»
این نامِمتأسفانه آن کتابِمعیوب باستانی بود.
جِست تازه میخواست به بهترینِاشیاءِ آن صد جوکِ مقاومتناپذیر برسد کهچیزهایی ناگهان خمیازهای سنگین به سراغش آمد.
چیزی کهدانستنِ آنقدرها همحقیقت عجیب نبود...
البته اگربرای وسطِ روزآغوشِ اتفاق نمیافتاد.
حالتِ چهرهاش خشکخفتهای شد و لبخندی لرزاناستفاده آرام روی صورتش شکفت.
نه... نه!
دفعهٔ پیش که ناگهانحقیقت به خمیازهکشیدن افتاده بود،نشده از کابوس سر درآورده بود.
حالا جِست، تنها چندآغوشِ ساعت بعد، دوباره درخفتهای آن جهانِ بیگانه بود.
البته این بار حسوحالش فرق میکرد. آن صدایکند عجیبی که این روزها گاهی در سرش میپیچیدکار هم با کلماتِ تازهای به او خوشامد گفته بود.
گذشته از این، برهنه بود.
آخه این دیگه چه وضعشه...
دستکم دفعهٔبرای پیش لباسآغوشِ به تن داشت!
جِست در حالی که از سرما میلرزید، بدنِ تکیده و کبودش را از باد پوشاند و بااما دلهره به درختانِ درهمتنیدهای که احاطهاش کرده بودند چشم دوخت. هر طرف را که نگاه میکرد چیزیبعد جز این درختان به چشم نمیخورد و نورِ خورشید بهزحمت از میانِ سایبانِ انبوهِ بالای سرش عبور میکرد...
جز خشخشِ شومِ برگها و غژغژِافسونشده نحسِ شاخهها، تقریباً هیچ صدایی به گوشدارند نمیرسید. آن سکوتِ وهمآور داشت مضطربش میکرد.
جِست لبشدانستنِ را گاز گرفتانکار و زمزمه کرد:
«نه سلاحی...برای نه لباسی...آغوشِ وسطِ جنگل...»
کمی بعد،متأسفانه با صداییمعیوب لرزان اضافه کرد:
«یه چیزیمعنایی تو مایههای...ناتوانی مردِ لخت... چوب؟»
خندهای خفهدانستنِ از میانِحقیقت لبانش در رفت.
جِست با برداشتنِهمین سنگی از روی زمین،متأسفانه لرزان به راه افتاد.
...طولی نکشیدمتأسفانه که انسانِمعیوب دیگری پیدا کرد.
مردِ جوانی که تفاوتِ چندانی با خودش نداشت، به درخت تکیه داده و افتاده بود... یا دستکم در نگاهِ اول اینطور بهفقط نظر میرسید. اما جِست با نزدیکتر شدن، در کمالِ وحشت متوجه شد که بدنِ مردِ جوان در واقع درونِ تنهٔ ناهموارِ درختمیشد فرورفته است، انگار درخت داشت او را میبلعید. خونِ سرخ روی پوستِ تیرهٔ درخت جاری بود و درخت با حرص آن را مینوشید.
ریشهای ضخیم دورِ کمرِ پسرک پیچیدهفقط بود و شاخههایی نازک از بدنشمیتوانستند جوانه میزدند و گلهایی سرخرنگ میدادند.
مردِ جوان تقریباً کارش تماماستقبال بود... با این حال، هنوزنمیتوانست جان داشت و درد میکشید.
جِست تازه وقتی متوجهِ این موضوع شد که نگاهشانتوانِ به هم گره خورد و جوانِ دیگر دهان بازبهتنهایی کرد و به خودش فشار آورد تا حرفی بزند.
«کمکم... کن...»
جِست عقب جهید.
بیش از هر چیزآغوشِ دلش میخواست برگردد و فرارمعیوب کند، اما چیزی مانعش شد.
شاید دلسوزی بود. شاید همنمیتوانست حسادت به زرهِ چرمیِ خونآلودیمفیدی که مردِ جوان به تن داشت.
به هر حال،دارد جِست دندانهایش راافسونشده روی هم فشرد.
«...باشه رفیق.دانستنِ باشه، کمکت میکنم.انکار بسپارش به من.»
لرزان قدمی به جلو برداشت...
سپس عضلاتش را منقبض کردنمیتوانست و سنگِ تیز را رویمفیدی سرِ مردِ جوان فرود آورد.
این تنها کاریدارد بود که از دستشپیش برای آن بیچاره برمیآمد.
چند ضربه طول کشید تا سرانجامفقط نورِ چشمانِ پسرکِ بیچاره خاموش شدمیتوانستند و جِست با وحشت تلوتلوخوران عقب رفت.
زرهِ چرمی که قصدآغوشِ داشت بدزدد، در بارانیخفتهای از جرقه ناپدید شد.
ریشههای درخت بهخفتهای حرکت درآمدند وخاطرهها به سمتش کشیده شدند.
جِستِ وحشتزدهمعنایی برگشت و پااشیاءِ به فرار گذاشت...
در همان حال که میدوید،انکار صدایی که در سرش لانه کردهسرشتهای بود بارِ دیگر به حرف آمد.
[رؤیابین کشته شد...]
همزمان، جِستمعنایی چیزِ عجیبیناتوانی حس کرد.
انگار چیزی به درونش سرازیرانکار شد و بدنش در واکنششده به حضورِ آن، تغییری نامحسوس کرد.
قویتر، چابکتر و جانسختتر میشد.
در حینِمتأسفانه دویدن، چشمانشمعیوب برقی زد.
پس... یه راهِدارد دیگه هم برایافسونشده قویتر شدن بود.
فقط کشتنِ هیولاها نبود.
کشتنِ آدمابرای هم خوبآغوشِ جواب میداد.
واقعاً نمیدانست بایدخفتهای چه حسی بهخاطرهها این موضوع داشته باشد.
...ولی خیلی خندهدار نیست؟