---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2146: قلبِ مهمانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2146: قلبِ مهمانی

0

«آه. بالاخره هوای تازه!»

جِست به جنگلی که قرار بود در آن‌نشده​ بمیرد نگاه کرد و لبخند زد. شکِ چندانی نبود‌اولی​ که زندگی‌اش به‌زودی، فجیع و رقت‌انگیز به پایان می‌رسد.

لبانش کمی لرزید.

نه، جدی...‌متأسفانه​ باز هم‌معیوب​ این مزخرفات؟

تازه در جهانِ واقعی جا افتاده بود و بالاخره جامعه‌ای‌چنین​ امن پیدا کرده بود. گروهی از... این روزها مردم به‌حقیقت​ آن‌ها چه می‌گفتند؟... همان‌ها در برابرِ هیولاها از آنجا محافظت می‌کردند.

درست است... خفته‌ها.

جِست خودش هم خفته بود، برای همین با آغوشِ باز از او استقبال کرده بودند.‌مفیدی​ متأسفانه، او خفته‌ای معیوب بود که نمی‌توانست از خاطره‌ها استفاده کند و توانِ مفیدی هم نداشت...‌معلوم​ هنوز هم می‌توانست با تفنگ و سرنیزه کار کند، اما این به‌تنهایی امتیازِ زیادی برایش نمی‌آورد.

لعنت...

و حالا که حرف از خاطره‌ها شد! معلوم شد که آن‌ها هم وجود داشتند. ظاهراً همه دست‌کم یکی از‌موضوع​ آن‌ها را در کابوس یا کمی بعد از آن دریافت می‌کردند. جِست از وجودِ خاطره‌ها کاملاً بی‌خبر بود، تا اینکه‌پسش​ دید خفته‌های دیگر سلاح‌های مرگباری را از هوا احضار می‌کنند؛ در آن لحظه فهمید آن به‌اصطلاح نقصش چه معنایی دارد.

ناتوانی در استفاده از «اشیاءِ افسون‌شده» تا پیش از آنکه‌شده​ بفهمد چنین چیزهایی واقعاً وجود دارند، مشکلِ بزرگی به نظر نمی‌رسید.‌بکشند​ اما با دانستنِ این موضوع، جِست نمی‌توانست حقیقت را انکار کند.

او فقط بدبخت‌همین​ نشده بود... دوبرابر‌بودند​ بدبخت شده بود.

خفته‌های دیگر سرشت‌های مفیدی داشتند و می‌توانستند از خاطره‌ها هم استفاده‌نداشت​ کنند؛ دومی اغلب حتی از اولی هم مهم‌تر بود. هر دو به‌لعنت​ آن‌ها اجازه می‌داد هیولاها را بکشند، کاری که او از پسش برنمی‌آمد.

و این هم به‌نوبهٔ خود باعث می‌شد‌پیش​ بتوانند بلورهای درخشان را از هیولاها جمع‌مشکلِ​ کنند، آن‌ها را جذب کنند و قوی‌تر شوند.

خفته‌ها برای کشتنِ هیولاها به قدرت نیاز داشتند و‌دوبرابر​ با کشتنِ هیولاها قوی‌تر می‌شدند... اما جِست نمی‌توانست هیولایی بکشد‌اجازه​ چون ضعیف بود، و ضعیف بود چون نمی‌توانست هیولایی بکشد.

اگر این خنده‌دار‌همین​ نبود، دیگر نمی‌دانست‌بودند​ چه چیزی خنده‌دار است.

در هر حال، او برای آن جامعه چندان مفید نبود. خیلی زود نگاهِ مردم، حتی آن‌هایی که کابوس را تجربه نکرده‌برایش​ بودند، به او تحقیرآمیز شد. هر چه باشد، بدونِ آنکه در ازایش کمکِ چندانی بکند، شکمش را سیر می‌کردند و پناهش‌دیگر​ می‌دادند. بیشترین کاری که از دستش برمی‌آمد انجامِ کارهای پیش‌پاافتادهٔ مختلف داخلِ پایگاه بود... واقعاً فرقی با یک کارگرِ پادگان نداشت.

که این‌معنایی​ هم به‌نوبهٔ‌ناتوانی​ خود خنده‌دار بود.

با این حال، هنوز او را بیرون نینداخته بودند؛ بی‌شک به‌خاطرِ‌سرشت‌های​ شخصیتِ دلپذیر و حسِ طنزِ درخشانش بود. در یکی دو ماهِ‌کاری​ گذشته، زندگی‌اش تا حدِ زیادی امن و تا حدودی راحت بود.

تا حدودی.

...تا پیش از انقلابِ زمستانی.

در آن روزِ نحس، جِست روی تختش استراحت می‌کرد و با‌چیزهایی​ احتیاط عتیقه‌ای گران‌بها را در دست داشت؛ یک کتابِ کاغذیِ واقعی که‌بدبخت​ وقتی از دستِ هیولاها در موزه‌ای پنهان شده بود، پیدایش کرده بود.

آن کتاب طنابِ نجاتش بود و با وجودِ وضعیتِ شکننده‌اش، جِست هر زمان که‌دومی​ وقتِ آزاد پیدا می‌کرد، غرقِ خواندنِ صفحاتِ زردشده‌اش می‌شد. عنوانِ شاد و سرزندهٔ روی‌می‌شد​ جلد اشاره داشت که خِردی از پیش از دورانِ تاریک در آن نهفته است...

«روده‌بر می‌شوید! صد‌همین​ جوکِ خنده‌دار برای‌بودند​ اینکه قلبِ مهمانی شوید!»

این نامِ‌متأسفانه​ آن کتابِ‌معیوب​ باستانی بود.

جِست تازه می‌خواست به بهترینِ‌اشیاءِ​ آن صد جوکِ مقاومت‌ناپذیر برسد که‌چیزهایی​ ناگهان خمیازه‌ای سنگین به سراغش آمد.

چیزی که‌دانستنِ​ آن‌قدرها هم‌حقیقت​ عجیب نبود...

البته اگر‌برای​ وسطِ روز‌آغوشِ​ اتفاق نمی‌افتاد.

حالتِ چهره‌اش خشک‌خفته‌ای​ شد و لبخندی لرزان‌استفاده​ آرام روی صورتش شکفت.

نه... نه!

دفعهٔ پیش که ناگهان‌حقیقت​ به خمیازه‌کشیدن افتاده بود،‌نشده​ از کابوس سر درآورده بود.

حالا جِست، تنها چند‌آغوشِ​ ساعت بعد، دوباره در‌خفته‌ای​ آن جهانِ بیگانه بود.

البته این بار حس‌وحالش فرق می‌کرد. آن صدای‌کند​ عجیبی که این روزها گاهی در سرش می‌پیچید‌کار​ هم با کلماتِ تازه‌ای به او خوشامد گفته بود.

گذشته از این، برهنه بود.

آخه این دیگه چه وضعشه...

دست‌کم دفعهٔ‌برای​ پیش لباس‌آغوشِ​ به تن داشت!

جِست در حالی که از سرما می‌لرزید، بدنِ تکیده و کبودش را از باد پوشاند و با‌اما​ دلهره به درختانِ درهم‌تنیده‌ای که احاطه‌اش کرده بودند چشم دوخت. هر طرف را که نگاه می‌کرد چیزی‌بعد​ جز این درختان به چشم نمی‌خورد و نورِ خورشید به‌زحمت از میانِ سایبانِ انبوهِ بالای سرش عبور می‌کرد...

جز خش‌خشِ شومِ برگ‌ها و غژغژِ‌افسون‌شده​ نحسِ شاخه‌ها، تقریباً هیچ صدایی به گوش‌دارند​ نمی‌رسید. آن سکوتِ وهم‌آور داشت مضطربش می‌کرد.

جِست لبش‌دانستنِ​ را گاز گرفت‌انکار​ و زمزمه کرد:

«نه سلاحی...‌برای​ نه لباسی...‌آغوشِ​ وسطِ جنگل...»

کمی بعد،‌متأسفانه​ با صدایی‌معیوب​ لرزان اضافه کرد:

«یه چیزی‌معنایی​ تو مایه‌های...‌ناتوانی​ مردِ لخت... چوب؟»

خنده‌ای خفه‌دانستنِ​ از میانِ‌حقیقت​ لبانش در رفت.

جِست با برداشتنِ‌همین​ سنگی از روی زمین،‌متأسفانه​ لرزان به راه افتاد.

...طولی نکشید‌متأسفانه​ که انسانِ‌معیوب​ دیگری پیدا کرد.

مردِ جوانی که تفاوتِ چندانی با خودش نداشت، به درخت تکیه داده و افتاده بود... یا دست‌کم در نگاهِ اول این‌طور به‌فقط​ نظر می‌رسید. اما جِست با نزدیک‌تر شدن، در کمالِ وحشت متوجه شد که بدنِ مردِ جوان در واقع درونِ تنهٔ ناهموارِ درخت‌می‌شد​ فرورفته است، انگار درخت داشت او را می‌بلعید. خونِ سرخ روی پوستِ تیرهٔ درخت جاری بود و درخت با حرص آن را می‌نوشید.

ریشه‌ای ضخیم دورِ کمرِ پسرک پیچیده‌فقط​ بود و شاخه‌هایی نازک از بدنش‌می‌توانستند​ جوانه می‌زدند و گل‌هایی سرخ‌رنگ می‌دادند.

مردِ جوان تقریباً کارش تمام‌استقبال​ بود... با این حال، هنوز‌نمی‌توانست​ جان داشت و درد می‌کشید.

جِست تازه وقتی متوجهِ این موضوع شد که نگاهشان‌توانِ​ به هم گره خورد و جوانِ دیگر دهان باز‌به‌تنهایی​ کرد و به خودش فشار آورد تا حرفی بزند.

«کمکم... کن...»

جِست عقب جهید.

بیش از هر چیز‌آغوشِ​ دلش می‌خواست برگردد و فرار‌معیوب​ کند، اما چیزی مانعش شد.

شاید دلسوزی بود. شاید هم‌نمی‌توانست​ حسادت به زرهِ چرمیِ خون‌آلودی‌مفیدی​ که مردِ جوان به تن داشت.

به هر حال،‌دارد​ جِست دندان‌هایش را‌افسون‌شده​ روی هم فشرد.

«...باشه رفیق.‌دانستنِ​ باشه، کمکت می‌کنم.‌انکار​ بسپارش به من.»

لرزان قدمی به جلو برداشت...

سپس عضلاتش را منقبض کرد‌نمی‌توانست​ و سنگِ تیز را روی‌مفیدی​ سرِ مردِ جوان فرود آورد.

این تنها کاری‌دارد​ بود که از دستش‌پیش​ برای آن بیچاره برمی‌آمد.

چند ضربه طول کشید تا سرانجام‌فقط​ نورِ چشمانِ پسرکِ بیچاره خاموش شد‌می‌توانستند​ و جِست با وحشت تلوتلوخوران عقب رفت.

زرهِ چرمی که قصد‌آغوشِ​ داشت بدزدد، در بارانی‌خفته‌ای​ از جرقه ناپدید شد.

ریشه‌های درخت به‌خفته‌ای​ حرکت درآمدند و‌خاطره‌ها​ به سمتش کشیده شدند.

جِستِ وحشت‌زده‌معنایی​ برگشت و پا‌اشیاءِ​ به فرار گذاشت...

در همان حال که می‌دوید،‌انکار​ صدایی که در سرش لانه کرده‌سرشت‌های​ بود بارِ دیگر به حرف آمد.

[رؤیابین کشته شد...]

هم‌زمان، جِست‌معنایی​ چیزِ عجیبی‌ناتوانی​ حس کرد.

انگار چیزی به درونش سرازیر‌انکار​ شد و بدنش در واکنش‌شده​ به حضورِ آن، تغییری نامحسوس کرد.

قوی‌تر، چابک‌تر و جان‌سخت‌تر می‌شد.

در حینِ‌متأسفانه​ دویدن، چشمانش‌معیوب​ برقی زد.

پس... یه راهِ‌دارد​ دیگه هم برای‌افسون‌شده​ قوی‌تر شدن بود.

فقط کشتنِ هیولاها نبود.

کشتنِ آدما‌برای​ هم خوب‌آغوشِ​ جواب می‌داد.

واقعاً نمی‌دانست باید‌خفته‌ای​ چه حسی به‌خاطره‌ها​ این موضوع داشته باشد.

...ولی خیلی خنده‌دار نیست؟

ناولها | novelha.net