---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2160: گذشته و آینده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2160: گذشته و آینده

0

حدود یک سال بعد، جِست به‌داشته​ دیوارِ ساختمانی بی‌نام‌ونشان تکیه داده بود‌معمولاً​ و از فرطِ نوشیدن سرگیجه داشت.

مست شدن برای یک عروج‌یافته سخت بود، اما او یک بطری‌باشد​ نوشیدنیِ مخصوص از عالمِ رؤیا قاچاق کرده بود؛ چون از موادِ‌بازی​ پیش‌پاافتاده ساخته نشده بود، تأثیرش هم به همان نسبت چشمگیر بود.

پس از مرگِ پسرِ بزرگش کمی از هم پاشیده بود؛ نه خیلی‌دست​ زیاد، اما در حدی که هر چند ماه یک بار، یکی دو‌کمکش​ روز به خودش اجازه می‌داد تا در دلسوزی به حالِ خویش غرق شود.

هرچه بود، جِست هنوز پسرِ دیگری داشت که باید مراقبش می‌بود. همسرش‌کمتری​ هم به او نیاز داشت... همین‌طور سرنگهبان؛ هرچند حالا که تمامِ دشمنانِ نظمِ‌استراحت​ نوینِ جهانی از بین رفته بودند، به‌ندرت به خدماتِ او نیازی پیدا می‌شد.

این موردِ آخر اخیراً داشت رفته‌رفته تغییر می‌کرد. نه به این دلیل‌معمولاً​ که دشمنانِ خارجیِ تازه‌ای ظهور می‌کردند، بلکه صرفاً چون نظمِ نوین چنان‌تموم​ مستحکم شده و آن‌قدر دوام آورده بود که حالا تهدیدهای داخلی سر برمی‌آوردند.

حالا سرنگهبان باید تلاش می‌کرد تا اگر کنترلِ کامل را در دست ندارد، دست‌کم نفوذی قاطع‌معمولاً​ بر دستگاهِ سنگینِ حکمرانیِ بشر داشته باشد. جِست هم باید هر از گاهی کمکش می‌کرد؛ کارِ‌کنند​ او این روزها معمولاً خون‌ریزیِ کمتری داشت و بیشتر نقشِ مترسک را بازی می‌کرد تا جلاد.

...معمولاً.

آه، حالم ازش‌بشر​ به هم می‌خوره.‌گاهی​ آخه کی تموم می‌شه؟

کی او و سرنگهبان می‌توانستند کمی استراحت‌باشد​ کنند؟ کار، کار، کار... تقریباً دو دهه بود‌بیشتر​ که هیچ کاری جز کارِ بی‌وقفه نکرده بودند.

تصور کرد که هر دو بازنشسته شده‌اند،‌سنگینِ​ در باغی گرم در حصار شراب می‌نوشند‌کارِ​ و نوه‌هایشان آن اطراف بازی می‌کنند و می‌خندند.

اَه. با این‌همه خشکیِ‌آورده​ اون یارو، بعید می‌دونم‌تلاش​ هیچ‌وقت یه جا بند بشه.

جِست چهره در هم‌داشته​ کشید و جرعه‌ای دیگر‌کارِ​ از نوشیدنیِ تلخ نوشید.

روبه‌رویش در دوردست، کارگران داشتند ساختِ آکادمیِ بیدارشدگان را‌کمکش​ تمام می‌کردند. جِست با نگاه به دیوارِ عظیمی که‌بازی​ از آن فاصله از مجتمع محافظت می‌کرد، لبخندِ شومی زد.

حرومزاده‌ها. چقدرم لفتش دادن...

در یک سالِ گذشته خیلی چیزها تغییر کرده بود. شمارِ بیشتری از فرزندانِ بیدارشدگانِ‌دست‌کم​ اولیه به طلسمِ کابوس مبتلا شده بودند... بعضی‌ها زنده ماندند و بعضی‌ها نه. البته پیش‌کمتری​ از آن هم کودکانِ بی‌شماری به دستِ طلسم هلاک شده بودند، اما این‌ها فرق داشتند.

چون آن‌ها نخستین مبتلایانی بودند که پس از نزولِ‌روزها​ طلسمِ کابوس به دنیا آمده بودند و در حالی بزرگ‌ازش​ شدند که چیزی جز دنیای نوین و شومِ آن نمی‌شناختند.

نسلِ دوم.

جِست با دیدنِ دروازه‌های آکادمی که بالا کشیده می‌شدند،‌بشر​ ناگهان حس کرد به همان روزی برگشته که به پادگان‌بیشتر​ بازگشت، اما دید توانِ عبور از درِ شکسته را ندارد.

حسِ تاریک و عمیقی از بیهودگی وجودش‌برمی‌آوردند​ را فرا گرفت و شتابان سعی کرد آن‌نفوذی​ را با طعمِ تلخِ الکل بشوید و ببرد.

خوبه. این بهتره...

او در این تماشا تنها هم نبود. در لحظه‌ای، پیکرِ دیگری در کوچه ظاهر شد و بی‌آنکه حتی‌بازی​ متوجهِ او شود از کنارش گذشت؛ خب، جای تعجب هم نداشت. هرچه بود، جِست در سایه‌ها ایستاده بود و‌کرد​ آگاهانه حضورش را مخفی می‌کرد. این عادتی بود که پس از انجامِ سوءقصدهای بی‌شمار در او شکل گرفته بود.

در واقع کسی بود که می‌شناختش. اورومِ بیدارشده... آدمِ نسبتاً خوبی بود. نه خیلی قدرتمند و نه‌خون‌ریزیِ​ خیلی جاه‌طلب، اما استوار و قابل‌اعتماد بود. او هم از اعضای نسلِ اول بود و از آنجا‌تقریباً​ که دژِ او در محدودهٔ کلیِ نفوذِ حصار قرار داشت، آن دو چند باری دوشادوشِ هم جنگیده بودند.

با این حال، جِست‌آورده​ ترجیح می‌داد کسی خلوتش‌تلاش​ را به هم نزند.

با نصب شدنِ دروازه‌های‌داشته​ آکادمی در جای خود،‌کارِ​ آهی کشید و خندید.

«وقتی ایزدان دری‌سنگینِ​ را می‌بندند، طلسمِ‌داشته​ کابوس پنجره‌ای باز می‌کند.»

اوروم با تعجب سر برگرداند؛‌قاطع​ تازه همان موقع متوجه جِست شد.‌باشد​ جِست در دل سر تکان داد.

هی، اوروم... واقعاً امیدوارم هیچ‌وقت‌تهدیدهای​ به‌عنوانِ دشمن روبه‌روی هم قرار‌کنترلِ​ نگیریم. اصلاً نمی‌فهمی کِی سراغت اومدم.

چند کلمهٔ بی‌اهمیت ردوبدل کردند و جِست خودش‌کارِ​ را به مستی و حماقت زد، سپس به تماشای‌جلاد​ ساخت‌وساز ادامه دادند. سرانجام، حرف به آکادمی کشیده شد.

آنویلِ کوچک... که دیگر آن‌قدرها هم کوچک نبود... قرار بود به آنجا برود. درست پیش از‌نقشِ​ شانزده‌سالگی به طلسم آلوده شده بود و از کابوسِ اول جان به در برده بود — شکرِ‌کاری​ ایزدان. مادوک هجده‌ساله بود و هنوز هیچ علامتی نشان نمی‌داد. تا یک سالِ دیگر، در امان می‌بود.

دخترِ شعلهٔ جاودان‌دست‌کم​ هم قرار بود‌دستگاهِ​ به آنجا برود.

حالا آن‌ها آیندهٔ بشریت بودند...

جِست از ته‌دل امیدوار بود که باشند.‌کمکش​ با کمالِ میل حاضر بود به گذشته‌نقشِ​ بپیوندد، فقط به شرطی که آن‌ها زنده می‌ماندند.

به‌تازگی مردم‌دستگاهِ​ این بچه‌ها را‌بشر​ میراث‌دار صدا می‌زدند.

این کلمه کمی چندش‌آور بود، اما نه به‌اندازهٔ‌حکمرانیِ​ والدینی که شیفتهٔ موهبت‌های طلسم شده بودند و‌معمولاً​ واقعاً دلشان می‌خواست فرزندانشان به آن مبتلا شوند.

نکند اوروم‌آن‌قدر​ هم یکی از‌تهدیدهای​ آن عوضی‌ها بود؟

اگر بود... جِست با خود فکر کرد شاید همین‌جا و همین الان، در همین کوچه او‌بازی​ را بکشد. هیچ شاهدی در کار نبود و می‌توانست یک بیدارشدهٔ ساده را در عرضِ چند‌بی‌وقفه​ ثانیه از پا درآورد. از دست دادنِ یک جنگجوی نسبتاً کارآمد هم تأثیرِ چندانی روی هیچ‌چیز نمی‌گذاشت.

وایسا... فکر کنم اصلاً‌حکمرانیِ​ بچه نداره؟ اما داره‌گاهی​ از خواهرزاده‌هاش مراقبت می‌کنه...

جِست پس از‌دست‌کم​ کمی خیره شدن به‌سنگینِ​ اوروم، لبخندِ سردی زد.

«بچه‌های خواهرت چند سالشونه، حدود ده‌سال؟‌داخلی​ حتماً الان تو هم داری به‌دست​ خیلی چیزا فکر می‌کنی. هان، اوروم؟»

مرد سر تکان داد.

«آره. تو این فکرم... واقعاً امیدوارم‌داشته​ آلوده نشن. البته باید خوب آماده‌شون‌معمولاً​ کنم، برای روزی که شاید بشن.»

به همین سادگی، بی‌آنکه‌نفوذی​ خودش بداند، اوروم جانِ‌حکمرانیِ​ خودش را نجات داده بود.

جِست پوزخندی زد.

«...برای همینه که ازت‌داشته​ خوشم میاد، اوروم. شکرِ ایزدان‌روزها​ که حداقل تو هنوز سالمی.»

هنوز هم‌دستگاهِ​ آدم‌های عاقلی در‌بشر​ دنیا پیدا می‌شدند.

جرعهٔ دیگری از نوشیدنیِ تلخ نوشید‌دستگاهِ​ که زبانش را باز کرده بود.‌گاهی​ برای همین، جِست کمی به حرف آمد.

میراث‌دار. هه، چه شوخیِ مسخره‌ای!

این آن نوع میراثی نبود که‌گاهی​ می‌خواستند از خود به جا بگذارند.‌کمتری​ بیدارشده شدنِ فرزندانشان اصلاً خواستهٔ آن‌ها نبود!

این... شهرِ اطرافشان... این همان میراثِ واقعی بود که سرنگهبان و جِست عمرشان را پای ساختنش گذاشته‌مترسک​ بودند. هوای پاک، برقِ پایدار، زیرساخت‌های مستحکم. ترامواهای عمومی که سروقت می‌رسیدند، آبِ گرمِ حمام‌ها و غذای کافی‌نکرده​ برای سیر کردنِ همه — حتی جمعیتِ مازادی که باید به حاشیهٔ شهر در آن‌سوی موانع منتقل می‌شدند.

این چیزی بود که می‌خواستند‌قاطع​ برای بچه‌هایشان به یادگار بگذارند،‌داشته​ نه وحشتِ خونینِ طلسمِ کابوس...

به هر قیمتی که شده.

اما وقتی قرار بود طلسمِ‌باشد​ کابوس فرزندانشان را از آن‌ها‌معمولاً​ بگیرد، دیگر چه فایده‌ای داشت؟

هیچ فایده‌ای نداشت...

جِست خندید.

«اوروم، دوستِ من، به حرفِ این احمق گوش کن... قیدِ امید رو بزن. تو‌دست‌کم​ این دوران، تنها چیزی که ارزشِ باور کردن داره طلسمِ کابوسه و طلسم هم‌خون‌ریزیِ​ یه هرزهٔ بی‌رحمه. فقط... به بچه‌هات خوب آموزش بده. خیلی خوب بهشون یاد بده، عوضی.»

کاش جِست به‌بشر​ پسرِ خودش بهتر آموزش‌کمکش​ داده بود... آن‌وقت، شاید...

نوشیدنی‌اش را‌دستگاهِ​ سرکشید و‌حکمرانیِ​ دست تکان داد.

«تو مراسمِ افتتاحیه می‌بینمت...»

جِست چند روز بعد در مراسمِ‌داخلی​ افتتاحیه اوروم را دید، هرچند چندان‌دست​ تمایلی به هم‌کلام شدن با او نداشت.

بیشتر نگرانِ آنویل بود که قرار‌گاهی​ بود با رسیدنِ انقلابِ زمستانی برای‌کمتری​ اولین‌بار قدم به عالمِ رؤیا بگذارد.

پسر از وقتی از‌حکمرانیِ​ کابوسِ اول برگشته بود،‌گاهی​ رفتارِ عجیبی پیدا کرده بود...

ناولها | novelha.net