چپتر 2138: پاکسازی
0کاسی توانایی دیدنِ آینده را از دست داده بود، پسنظر سوءظنش ریشه در هیچگونه رؤیای پیشگویانهای نداشت. با این حال، کاملاًخصومتِ مطمئن بود که پیرمرد تصمیم گرفته امروز به زندگیاش پایان دهد.
دلیلش این بود که حتی بدون دانستنِ آینده وداشته با وجودِ آشفتگیِ یادِ رؤیاهای گذشتهاش، همچنان ذهنِ تحلیلی وکار تواناییِ نتیجهگیری بر اساسِ استدلالِ استنتاجی را حفظ کرده بود.
همچنین جاسوسانِ ناآگاهِ زیادی داشت کهنقشی به او اطلاعات میرساندند و از اینسوءظن رو، بسیار بیشتر از آنچه باید، میدانست.
برای مثال همینشمشیرها وضعیتِ فعلی رابابتِ در نظر بگیرید...
نفیس به خاندانِ بزرگِ دلاوری پیوسته بود تا آن را از درون نابود کند و سالها خصومتِ بزرگانشنابود را تاب آورده بود. در ظاهر، هیچچیز نشان از نفرتِ عمیقش از فرمانروایان نداشت. هیچچیز نشان نمیداد کهتوطئه میداند چه کسی برای حذفِ پدرش توطئه چیده و چه کسی در کودکی قاتلانِ بیشماری برای کشتنش فرستاده است.
شبیه دختری خودسر اما بینهایت وفادار از یکسقوطِ خاندانِ میراثدار به نظر میرسید که با وجودِ رفتارِقصدِ نهچندان خوبِ خانوادهٔ خواندهاش، فداکارانه به آنها خدمت میکرد.
پادشاهِ شمشیرها هیچ مدرکیکیست نداشت تا به اوداشته بابتِ اندیشهٔ خیانت مشکوک شود.
با این حال...
آنویل احمق نبود. خیلی خوب میدانست نفیس دخترِ کیست و خودش چهنفیس نقشی در سقوطِ خانوادهٔ او داشته است. بنابراین، نفیس هر کاری کهآورده میکرد یا نمیکرد، آنویل باز هم با سوءظن با او رفتار میکرد.
این را هم میدانست که اگر نفیس قصدِ خیانت داشته باشد، این کارباز را در روزهای پایانیِ جنگ انجام میدهد. چون منطقاً، تنها راهِ خیانت بهمنطقاً یک فرمانروا این بود که به مطلقی دیگر در نابودیِ او کمک کند.
و آدمها معمولاً به منطقخودش پایبند بودند... حتی اگر سوژهٔکاری سوءظنشان شخصی کاملاً غیرمنطقی بود.
پس کاسی پیشبینی کرده بود کهبابتِ با نزدیک شدن به پایانِ جنگ، احتمالنبود دارد دشمن علیهشان دست به کار شود.
سپس فرمانِ اعزام به مأموریتِ شناساییمثال در اعماقِ گودالِ دندهٔ اول صادرنفیس شد؛ دورترین و پرتترین بخشِ میدانِ جنگ.
همین حالا هم عجیب بود که پادشاهِ شمشیرها با دور کردنِ کاسینمیکرد و سرورِ سایهها از گذرگاهِ بزرگ، نفیس را از آنها جدا کردهمیدهد بود. عجیبتر این بود که کاسی به خطِ مقدم فرستاده شده بود.
حالا ازخوب سانی همکیست جدا افتاده بود.
این زنجیره از اتفاقاتِ بعید، غیرمحتملتر از آنخیانت بود که صرفاً یک تصادف باشد. با دردخترِ نظر گرفتنِ تمامِ چیزهایی که از نشانههایش فهمیده بود...
کاسی یقین پیدا کردهمیدانست بود که او راوضعیتِ به چشمِ یک مانع میبینند.
محکمترین مدرک، هویتِ دودخترِ قدیسی بود که درسقوطِ این مأموریت همراهیاش میکردند.
یکی برادرزادهٔ خائنیدخترِ بود که بهتازگینقشی اعدام شده بود.
دیگری جلادپادشاهِ و تیغهٔهیچ پنهانِ پادشاه بود.
با این حال، یک جایِ این ماجرا عجیب بود. اگر آنویل واقعاً میخواست ازبزرگِ شرش خلاص شود، نیازی به چنین نقشهٔ پیچیدهای نداشت. هزار راه برای سربهانیست کردنِنفرتِ کاسی داشت، بیآنکه سوءظنی برانگیزد... البته اگر اصلاً نیازی میدید که جلوی سوءظن را بگیرد.
اما این کار را نکرده بود. همین باعث شد کاسی به این باور برسد کهرفتار این مأموریتِ شناسایی، ابتکارِ عملِ خودِ جِست بوده است. به این معنی که او تنهامطلقی کسی بود که در خطر قرار داشت و نفیس و سانی هنوز در امان بودند.
نحوهٔ رفتارِخوب جِست هم سوءظنهایشخودش را تأیید میکرد.
او در این کار بسیار ظریف بود — در واقع، تقریباً بینقص ونبود نامحسوس عمل میکرد. انگار پیرمرد حتی سرشتِ او را هم در نظر گرفتهسوءظن بود و حتی وقتی کسی نگاهش نمیکرد، هرگز نیتِ واقعیاش را لو نمیداد.
با این حال، جزئیاتِ کوچکی را درهمین رفتارش نادیده گرفته بود... عادتی که همهٔ بیدارشدگانِدلاوری کهنهکار داشتند و غریزی به آن پایبند بودند.
در عالمِ رؤیا، جایی که وحشتهای ناگفته در آن میزیستند، موجوداتِ واقعاً خطرناکباز میتوانستند حس کنند چه زمانی کسی به آنها خیره شده است. از اینمنطقاً رو، بیدارشدگان پیش از لحظهٔ حمله هرگز مستقیم به شکارهای خطرناک نگاه نمیکردند.
به همین ترتیب، کاسی که دنیا را از دریچهٔ چشمانِکاری جِست میدید، متوجه شد پیرمرد همیشه او را در حاشیهٔپایانیِ دیدش نگه میدارد، اما هرگز مستقیم به پشتِ سرش خیره نمیشود.
بعد هم هلی بود.
شاید تصور میشد اگر جِست واقعاً قصدِ کشتنِ کاسیفعلی را داشت، ترتیبی میداد تا آن دو تنها بهنابود مأموریت بروند و او را بیهیچ شاهدی از میان بردارد.
اما این تصور تنها در صورتی منطقی بود کهداشته کسی از جزئیاتِ سرشتِ جِست خبر نمیداشت... که انصافاًباشد افرادِ بسیار کمی در دنیا از آن باخبر بودند.
اما کاسی برای پی بردنخودش به حقیقت، فقط باید یککاری بار با او روبهرو میشد.
قدیس جِست... موجودی موذی بود.
توانِ خفتهاش بسته به شرایط میتوانست بینهایت قدرتمند یا کاملاً بیفایده باشد — او میتوانستدلاوری احساساتِ هدف را تشدید کند و کاری کند که در سینهاش بسیار تندتر شعلهور شود. شادی،نمیداد نشاط، محبت، رضایت... ترس، نفرت، اندوه، خشم. تشدیدِ همهٔ اینها و حتی بیشتر، در توانش بود.
توانِ بیدارش آشکارا کاربردیتر بود و به جِست اجازه میداد هر کسی یا هر چیزی را تحریک کند تا از شدتِ خشمیجنگ خفهکننده به او حمله کند. توانی قدرتمند بود که ذهنِ افراد را دستکاری میکرد. این توان از قدرتِ خفتهاش نیز بسیار بهرهنزدیک میبرد... اما تنها زمانی واقعاً میدرخشید که شخصِ دیگری هم آنجا حضور داشت تا از حملهٔ کورکورانهٔ دشمن به پیرمردِ مکار بهره ببرد.
با این حال، توانِکیست عروجیافتهٔ جِست او راداشته تا این حد موذی میکرد.
توانِ عروجیافتهاش... به پیرمردهیچ اجازه میداد سوژهٔ احساساتِخیانت هدف را تغییر دهد.
به بیانِ دیگر، میتوانست احساسِ خشمِ غیرقابلکنترلی را نسبت به خودش برانگیزد و سپس آن خشم را به شخصِ دیگری منتقل کند — وآورده به این ترتیب قربانیاش را طوری دستکاری کند که به هر کسی که او میخواست حمله کند. در عینِ حال، میتوانست احساساتِ محبت یا حسِوفادار حمایتی را که همرزمان و همراهان بهطورِ طبیعی نسبت به یکدیگر داشتند به خودش منتقل کند و کاری کند که بخواهند از او دفاع کنند.
از این رو، هرچند قدیس جِست بیشک قدرتمند و بهشکلی موذیانه مرگبار بود وسوءظن در طولِ زندگیِ طولانی و خونینش دشمنانِ قدرتمندِ بیشماری را از پای درآورده بود،راهِ اما سرشتش زمانی بهترین کارایی را داشت که دستکم دو دشمن در برابرش قرار میگرفتند.
به همین دلیل بود که هلینقشی را هم که وفاداریاش زیرِ ذرهبین بود،سوءظن با خود به این مأموریت آورده بود.
تا از او بهعنوانِ ابزاری علیه کاسیاندیشهٔ استفاده کند و با خلاص شدن ازخیلی شرِ هر دوی آنها، اوضاع را پاکسازی کند.
کاسی قدمِ دیگری برداشت، پایشبرای به ریشهای بیرونزده گیر کردنظر و چیزی نمانده بود بیفتد.
تعادلش راخیلی که حفظ کرد،کیست آهِ عمیقی کشید.
نه، واقعاً...خوب خیلی ازکیست جنگل بدش میآمد.
از آن متنفر بود.
واقعاً لازم بود فقطمیدانست برای اینکه کشته شود، اینفعلی مکانِ نفرتانگیز را تحمل کند؟
کاسی سر تکان داد، ناگهان ایستادخودش و سرش را کمی چرخاند، انگارنمیکرد از روی شانه به پیرمرد نگاه میکرد.
سپس با لحنی آرام پرسید:
«بهم بگوپادشاهِ قدیس جِست...هیچ تا همینجا کافیه؟»