---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2138: پاکسازی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2138: پاکسازی

0

کاسی توانایی دیدنِ آینده را از دست داده بود، پس‌آنویل​ سوءظنش ریشه در هیچ‌گونه رؤیای پیشگویانه‌ای نداشت. با این حال، کاملاً‌بنابراین​ مطمئن بود که پیرمرد تصمیم گرفته امروز به زندگی‌اش پایان دهد.

دلیلش این بود که حتی بدون دانستنِ آینده و‌خوب​ با وجودِ آشفتگیِ یادِ رؤیاهای گذشته‌اش، همچنان ذهنِ تحلیلی و‌باز​ تواناییِ نتیجه‌گیری بر اساسِ استدلالِ استنتاجی را حفظ کرده بود.

همچنین جاسوسانِ ناآگاهِ زیادی داشت که‌خانوادهٔ​ به او اطلاعات می‌رساندند و از این‌شمشیرها​ رو، بسیار بیشتر از آنچه باید، می‌دانست.

برای مثال همین‌خوانده‌اش​ وضعیتِ فعلی را‌خدمت​ در نظر بگیرید...

نفیس به خاندانِ بزرگِ دلاوری پیوسته بود تا آن را از درون نابود کند و سال‌ها خصومتِ بزرگانش‌نقشی​ را تاب آورده بود. در ظاهر، هیچ‌چیز نشان از نفرتِ عمیقش از فرمانروایان نداشت. هیچ‌چیز نشان نمی‌داد که‌چون​ می‌داند چه کسی برای حذفِ پدرش توطئه چیده و چه کسی در کودکی قاتلانِ بی‌شماری برای کشتنش فرستاده است.

شبیه دختری خودسر اما بی‌نهایت وفادار از یک‌خیلی​ خاندانِ میراث‌دار به نظر می‌رسید که با وجودِ رفتارِ‌کاری​ نه‌چندان خوبِ خانوادهٔ خوانده‌اش، فداکارانه به آن‌ها خدمت می‌کرد.

پادشاهِ شمشیرها هیچ مدرکی‌نه‌چندان​ نداشت تا به او‌فداکارانه​ بابتِ اندیشهٔ خیانت مشکوک شود.

با این حال...

آنویل احمق نبود. خیلی خوب می‌دانست نفیس دخترِ کیست و خودش چه‌نبود​ نقشی در سقوطِ خانوادهٔ او داشته است. بنابراین، نفیس هر کاری که‌باز​ می‌کرد یا نمی‌کرد، آنویل باز هم با سوءظن با او رفتار می‌کرد.

این را هم می‌دانست که اگر نفیس قصدِ خیانت داشته باشد، این کار‌نقشی​ را در روزهای پایانیِ جنگ انجام می‌دهد. چون منطقاً، تنها راهِ خیانت به‌روزهای​ یک فرمانروا این بود که به مطلقی دیگر در نابودیِ او کمک کند.

و آدم‌ها معمولاً به منطق‌خوبِ​ پایبند بودند... حتی اگر سوژهٔ‌خدمت​ سوءظنشان شخصی کاملاً غیرمنطقی بود.

پس کاسی پیش‌بینی کرده بود که‌خدمت​ با نزدیک شدن به پایانِ جنگ، احتمال‌اندیشهٔ​ دارد دشمن علیه‌شان دست به کار شود.

سپس فرمانِ اعزام به مأموریتِ شناسایی‌اندیشهٔ​ در اعماقِ گودالِ دندهٔ اول صادر‌نبود​ شد؛ دورترین و پرت‌ترین بخشِ میدانِ جنگ.

همین حالا هم عجیب بود که پادشاهِ شمشیرها با دور کردنِ کاسی‌خودش​ و سرورِ سایه‌ها از گذرگاهِ بزرگ، نفیس را از آن‌ها جدا کرده‌باشد​ بود. عجیب‌تر این بود که کاسی به خطِ مقدم فرستاده شده بود.

حالا از‌می‌رسید​ سانی هم‌نه‌چندان​ جدا افتاده بود.

این زنجیره از اتفاقاتِ بعید، غیرمحتمل‌تر از آن‌پادشاهِ​ بود که صرفاً یک تصادف باشد. با در‌شود​ نظر گرفتنِ تمامِ چیزهایی که از نشانه‌هایش فهمیده بود...

کاسی یقین پیدا کرده‌مدرکی​ بود که او را‌مشکوک​ به چشمِ یک مانع می‌بینند.

محکم‌ترین مدرک، هویتِ دو‌شود​ قدیسی بود که در‌خیلی​ این مأموریت همراهی‌اش می‌کردند.

یکی برادرزادهٔ خائنی‌رفتارِ​ بود که به‌تازگی‌خانوادهٔ​ اعدام شده بود.

دیگری جلاد‌خانوادهٔ​ و تیغهٔ‌فداکارانه​ پنهانِ پادشاه بود.

با این حال، یک جایِ این ماجرا عجیب بود. اگر آنویل واقعاً می‌خواست از‌خوب​ شرش خلاص شود، نیازی به چنین نقشهٔ پیچیده‌ای نداشت. هزار راه برای سربهانیست کردنِ‌قصدِ​ کاسی داشت، بی‌آنکه سوءظنی برانگیزد... البته اگر اصلاً نیازی می‌دید که جلوی سوءظن را بگیرد.

اما این کار را نکرده بود. همین باعث شد کاسی به این باور برسد که‌داشته​ این مأموریتِ شناسایی، ابتکارِ عملِ خودِ جِست بوده است. به این معنی که او تنها‌می‌دهد​ کسی بود که در خطر قرار داشت و نفیس و سانی هنوز در امان بودند.

نحوهٔ رفتارِ‌می‌رسید​ جِست هم سوءظن‌هایش‌خوبِ​ را تأیید می‌کرد.

او در این کار بسیار ظریف بود — در واقع، تقریباً بی‌نقص و‌اندیشهٔ​ نامحسوس عمل می‌کرد. انگار پیرمرد حتی سرشتِ او را هم در نظر گرفته‌سقوطِ​ بود و حتی وقتی کسی نگاهش نمی‌کرد، هرگز نیتِ واقعی‌اش را لو نمی‌داد.

با این حال، جزئیاتِ کوچکی را در‌خیانت​ رفتارش نادیده گرفته بود... عادتی که همهٔ بیدارشدگانِ‌دخترِ​ کهنه‌کار داشتند و غریزی به آن پایبند بودند.

در عالمِ رؤیا، جایی که وحشت‌های ناگفته در آن می‌زیستند، موجوداتِ واقعاً خطرناک‌نقشی​ می‌توانستند حس کنند چه زمانی کسی به آن‌ها خیره شده است. از این‌روزهای​ رو، بیدارشدگان پیش از لحظهٔ حمله هرگز مستقیم به شکارهای خطرناک نگاه نمی‌کردند.

به همین ترتیب، کاسی که دنیا را از دریچهٔ چشمانِ‌خدمت​ جِست می‌دید، متوجه شد پیرمرد همیشه او را در حاشیهٔ‌شود​ دیدش نگه می‌دارد، اما هرگز مستقیم به پشتِ سرش خیره نمی‌شود.

بعد هم هلی بود.

شاید تصور می‌شد اگر جِست واقعاً قصدِ کشتنِ کاسی‌شود​ را داشت، ترتیبی می‌داد تا آن دو تنها به‌نقشی​ مأموریت بروند و او را بی‌هیچ شاهدی از میان بردارد.

اما این تصور تنها در صورتی منطقی بود که‌خوب​ کسی از جزئیاتِ سرشتِ جِست خبر نمی‌داشت... که انصافاً‌نمی‌کرد​ افرادِ بسیار کمی در دنیا از آن باخبر بودند.

اما کاسی برای پی بردن‌خوبِ​ به حقیقت، فقط باید یک‌خدمت​ بار با او روبه‌رو می‌شد.

قدیس جِست... موجودی موذی بود.

توانِ خفته‌اش بسته به شرایط می‌توانست بی‌نهایت قدرتمند یا کاملاً بی‌فایده باشد — او می‌توانست‌دخترِ​ احساساتِ هدف را تشدید کند و کاری کند که در سینه‌اش بسیار تندتر شعله‌ور شود. شادی،‌روزهای​ نشاط، محبت، رضایت... ترس، نفرت، اندوه، خشم. تشدیدِ همهٔ این‌ها و حتی بیشتر، در توانش بود.

توانِ بیدارش آشکارا کاربردی‌تر بود و به جِست اجازه می‌داد هر کسی یا هر چیزی را تحریک کند تا از شدتِ خشمی‌اگر​ خفه‌کننده به او حمله کند. توانی قدرتمند بود که ذهنِ افراد را دستکاری می‌کرد. این توان از قدرتِ خفته‌اش نیز بسیار بهره‌بودند​ می‌برد... اما تنها زمانی واقعاً می‌درخشید که شخصِ دیگری هم آنجا حضور داشت تا از حملهٔ کورکورانهٔ دشمن به پیرمردِ مکار بهره ببرد.

با این حال، توانِ‌نه‌چندان​ عروج‌یافتهٔ جِست او را‌فداکارانه​ تا این حد موذی می‌کرد.

توانِ عروج‌یافته‌اش... به پیرمرد‌فداکارانه​ اجازه می‌داد سوژهٔ احساساتِ‌پادشاهِ​ هدف را تغییر دهد.

به بیانِ دیگر، می‌توانست احساسِ خشمِ غیرقابل‌کنترلی را نسبت به خودش برانگیزد و سپس آن خشم را به شخصِ دیگری منتقل کند — و‌باز​ به این ترتیب قربانی‌اش را طوری دستکاری کند که به هر کسی که او می‌خواست حمله کند. در عینِ حال، می‌توانست احساساتِ محبت یا حسِ‌بودند​ حمایتی را که همرزمان و همراهان به‌طورِ طبیعی نسبت به یکدیگر داشتند به خودش منتقل کند و کاری کند که بخواهند از او دفاع کنند.

از این رو، هرچند قدیس جِست بی‌شک قدرتمند و به‌شکلی موذیانه مرگبار بود و‌سقوطِ​ در طولِ زندگیِ طولانی و خونینش دشمنانِ قدرتمندِ بی‌شماری را از پای درآورده بود،‌جنگ​ اما سرشتش زمانی بهترین کارایی را داشت که دست‌کم دو دشمن در برابرش قرار می‌گرفتند.

به همین دلیل بود که هلی‌خانوادهٔ​ را هم که وفاداری‌اش زیرِ ذره‌بین بود،‌شمشیرها​ با خود به این مأموریت آورده بود.

تا از او به‌عنوانِ ابزاری علیه کاسی‌می‌کرد​ استفاده کند و با خلاص شدن از‌خیانت​ شرِ هر دوی آن‌ها، اوضاع را پاکسازی کند.

کاسی قدمِ دیگری برداشت، پایش‌بابتِ​ به ریشه‌ای بیرون‌زده گیر کرد‌آنویل​ و چیزی نمانده بود بیفتد.

تعادلش را‌خیانت​ که حفظ کرد،‌آنویل​ آهِ عمیقی کشید.

نه، واقعاً...‌می‌رسید​ خیلی از‌نه‌چندان​ جنگل بدش می‌آمد.

از آن متنفر بود.

واقعاً لازم بود فقط‌مدرکی​ برای اینکه کشته شود، این‌شود​ مکانِ نفرت‌انگیز را تحمل کند؟

کاسی سر تکان داد، ناگهان ایستاد‌احمق​ و سرش را کمی چرخاند، انگار‌خودش​ از روی شانه به پیرمرد نگاه می‌کرد.

سپس با لحنی آرام پرسید:

«بهم بگو‌خانوادهٔ​ قدیس جِست...‌فداکارانه​ تا همین‌جا کافیه؟»

ناولها | novelha.net