چپتر 2173: زرهِ کاغذی
0نبرد میان آنویل و نسخهٔ بینقصش،خوب با وجود ویران کردنِ بخشِ زیرینِواضح مجتمعِ دلاوری، چندان طول نکشیده بود.
دستکم جِست میخواستزرهِ باور کند کهنابود همهچیز تمام شده است.
نشانههای ویرانیِ هولناک از هر سو احاطهاش کرده بود، اما دیگر از انفجارهای کرکنندهای که گوشهایشاستخوان را آزار دهد خبری نبود. نه موجِ شوکِ خردکنندهای در کار بود و نه دنیا میلرزید.مورمورکننده شعلههای پخششده تاریکیِ محو را روشن میکرد و ابرهای غبار همچون نقابی دنیا را پوشانده بود.
در چنین لحظاتی، جِست ناتوانیاش را درویرانهها استفاده از خاطرهها لعنت میکرد. چقدر خوبچهرهای میشد اگر میتوانست در این بلبشو واضح ببیند.
«...پس یعنی اونخاطرهها پسر تا اینخوب حد قوی شده؟»
جِست با موجوداتِ کابوسِ سقوطکردهٔ بسیاری و همچنین چند استاد جنگیدهبدنش بود. عروجیافتگان بهراستی قدرتی فراانسانی داشتند، اما نه در حدِ چیزیپارهپاره که آنویل بلافاصله پس از بازگشت از کابوس به نمایش گذاشته بود.
آیا این قدرتِ کسانینابود بود که خونِ ایزدیروی در رگهایشان جریان داشت؟
جِست با احتیاط از میان ویرانهها گذشت و بهدنبالِ دنبالِ آنویل گشت. خیلی زود او را یافت کهزده با چهرهای رنگپریده و بیجان در غبار زانو زده بود.
مردِ جوان... وضعیتِ بدی داشت. زرهِ پیچیدهاش تقریباً نابود شده بود و خون از دههااون زخمِ هولناک روی بدنش میریخت. یکی از بازوهایش بیجان آویزان بود، تکههای تیزِ استخوان ازداشتند میانِ آشفتگیِ عضلاتِ پارهپاره بیرون زده بود و حتی صورتش هم در امان نمانده بود.
غرق در خون بود.
با این حال،تقریباً چشمانش همچنان آرام وزخمِ بهشکلی مورمورکننده سرد بود.
«چه راهِایزدی وحشتناکی برایجریان برگشتن از کابوس...»
شمشیری خردشده درخاطرهها دستِ آنویل داشت درمیشد گردبادی از جرقه فرومیریخت.
با شنیدنِ صدای نزدیکپیچیدهاش شدنِ جِست، تکانی خورددهها و نگاهش را بالا آورد.
جِست هزاران سؤال در ذهن داشت،دهها اما با گره خوردنِ نگاهش بهبازوهایش نگاهِ مردِ جوان، زبانش بند آمد.
برای یک لحظه، حتی شک کرداحتیاط که دارد به چه کسی نگاهزود میکند... آیا او واقعاً آنویل بود؟
یا آن ناهنجاری بود؟
کدامیک ازبدی آنها پیروزپیچیدهاش شده بود؟
«اون... اونپیچیدهاش یکی... زرهنابود تنش نبود.»
مردِ جوان انگار کهجریان ذهنش را خوانده باشد،گذشت با لحنی یکنواخت گفت:
«خودمم.»
آنویل دهان باز کرد، انگار میخواستنابود چیزِ بیشتری بگوید، اما در آنمیریخت لحظه، نقابِ بیتفاوتیاش سرانجام ترک برداشت.
حالتِ چهرهاش عوضتقریباً شد و ناگهان نفسِزخمِ لرزان و وحشتزدهای کشید.
«گوین...»
آنویل بیاعتنا به زخمهایش، ازچقدر جا پرید و انگار که وحشتبلبشو کرده باشد، به اطراف نگاه کرد.
یک دقیقه بعد گوین را یافتندنابود که زیرِ آوار دفن شده ومیریخت بیهوش بود... اما خوشبختانه، زنده بود.
آنویل او راتقریباً در آغوش گرفت وزخمِ نفسِ لرزانی بیرون داد.
«شکرِ ایزدان... شکرِ ایزدان... شکر...»
جِست با نگاه به او، متوجهِ چیزیمیشد شد که باید واضح میبود، اما تایعنی آن لحظه از چشمش پنهان مانده بود.
اینکه زرهِ بیتفاوتیِ آنویلپیچیدهاش که نفوذناپذیر به نظر میرسید،زخمِ صرفاً یک ظاهرِ دروغین بود.
در حقیقت، فقطتقریباً نقابِ سستی ازدهها جنسِ کاغذ بود.
...دستکم آنایزدی زمان کهجریان اینطور بود.
اما اوضاع هرگز همانطور نمیماند.
ناهنجاری نابود شده بود و تمامِ مشکلاتِ ناشی از وجودش حلبدنش شده بود. اقتدارِ خاندانِ دلاوری نه تنها ترمیم شد، بلکه اکنون کهبیرون سرورِ جوانِ دلاوری به یک استاد تبدیل شده بود، رشدی انفجاری یافت.
مقرِ خاندان در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بازسازی شد. زخمهای آنویل، گوین و شوالیههایتکههای گرفتار در نبرد التیام یافت. آینهٔ بزرگ که زیرِ حصار پنهان بود، بارِ دیگرچشمانش در برزنت پیچیده شد و نیروهای خاندان تدابیری برای مقابله با مسافرانِ آنسو اندیشیدند.
خبرهای خوشی هم بود.
مدتِ کوتاهی پس از بازگشتِ آنویل از کابوس، اعلام شد که بانو گوینِ جوانیعنی باردار است. پیش از پایانِ سال، وارثِ جدیدی به دنیا آمد؛ نوزادِ پسری کهقدرتی روزی وارثِ حصار، دریاچهٔ آینه و تمامِ شکوهِ خاندانِ دلاوری میشد. نامش را موردرت گذاشتند.
در همان زمانزرهِ بود که اوضاعنابود رو به وخامت گذاشت.
چون وقتی آنویل به پسرش نگاهدهها میکرد، جِست هیچ اثری از گرمابازوهایش در چشمانِ خاکستری و سردش نمیدید.
این فقط همان بیتفاوتیِ همیشگیاش نبود. چیزیویرانهها فراتر از آن به چشم میخورد... شکّیچهرهای وهمآور که هیچکسِ دیگری از آن خبر نداشت.
این شک کهخاطرهها موردرتِ جوان اصلاًخوب پسرِ او نیست.
چنین شکّی دستکمی از دیوانگی نداشت. با توجه به شرایط، هرچقدربدنش هم که آنویلِ دیگر متقاعدکننده بوده باشد، محال بود اتفاقی میانِپارهپاره گوین و آن ناهنجاری افتاده باشد. جِست از این بابت مطمئن بود.
هیچ اتفاقی نیفتاده بود، با این حال... خورهٔروی شک به جانِ آنویل افتاد. و وقتی چنین شد،میانِ انگار شک داشت آرامآرام او را از درون میخورد.
آنویل پس از تولدِ پسرش سردتراحتیاط و دستنیافتنیتر شد. اما دستکم هنوززود ذرهای انسانیت در وجودش باقی مانده بود.
اما ایناستفاده آخرین قطرههای انسانیتچقدر هم دوام نیاورد.
هر گرمایی که در قلبش باقی مانده بود،دهها روزی از بین رفت که بانو گوین پس ازتیزِ به دنیا آوردنِ دومین فرزندشان، مورگان، از دنیا رفت.
روزِ خاکسپاری، جِست بارِ دیگر آنویل رازخمِ در تالارِ زیرزمینی پیدا کرد که بهتکههای برزنتِ رویِ آینهٔ بزرگ خیره شده بود.
مردِ جوان برگشت و باداشت چشمانی فولادین و خالی ازگشت احساس به جِست نگاه کرد.
لحظاتی بعد،استفاده آنویل بالعنت لحنی یکنواخت گفت:
«...باز هم شکست خوردم.»
کمی ساکت ماند، سپس دوبارهخون رو به آینه کرد ومیریخت با صدایی سرد و بیاحساس افزود:
«اما دیگه شکست نمیخورم.»
جِست میخواست بگوید که این پسر دارد درسهای کاملاًمیتوانست اشتباهی میگیرد. اما مطمئن نبود چنین حقّی داشته باشد...موجوداتِ مهمتر از همه، حتی مطمئن نبود که پسر اشتباه میکند.
طلسمِ کابوس خدای بیرحمی بود.
مردم میگفتندپیچیدهاش زمان تمامِ زخمهاخون را التیام میبخشد...
اما در دنیای طلسمِجریان کابوس، زمان فقط زخمهایگذشت تازهای به جانت میانداخت.
امیدِ لرزانِ جِست به اینکه آنویل سرانجام با مرگِ گویناین کنار میآید، دو سالِ بعد در هم شکست؛ زمانی کهسقوطکردهٔ فاجعه رخ داد و دروازهٔ ردهٔ ۵ آمریکا را بلعید.
چیزهای بسیار زیادیزرهِ در آن فاجعهنابود از دست رفت.
از جمله جانِ شعلهٔ جاودان ودهها لبخندِ آسمان که هنگامِ خریدنِ زمانبازوهایش برای تخلیهٔ غیرنظامیان، از پای درآمدند.
و از دست دادنِ لبخندِداشت آسمان تیرِ خلاصی بود که باعثخیلی شد چیزی در درونِ آنویل بشکند.
این همان چیزی بود کهچقدر قلبِ سرد و آهنینش رااین وادار به گرفتنِ تصمیمی نابخشودنی کرد.
به خاطرِ بشریت، بهپیچیدهاش خاطرِ خودش... و البتهدهها برای شکوهِ خاندانِ دلاوری.
...البته، این تصمیم بدونِ وجودِ آن پلیدِ لعنتی، آستریون،بدنش ممکن نمیشد؛ کسی که با لبخندی بر لب آنجاآشفتگیِ منتظر بود تا معاملهٔ تازهای به سرورِ دلاوری پیشنهاد دهد.
معاملهای تا بهرگهایشان آنویل در کشتنِاحتیاط شمشیرِ شکسته کمک کند.