---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2173: زرهِ کاغذی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2173: زرهِ کاغذی

0

نبرد میان آنویل و نسخهٔ بی‌نقصش،‌خوب​ با وجود ویران کردنِ بخشِ زیرینِ‌واضح​ مجتمعِ دلاوری، چندان طول نکشیده بود.

دست‌کم جِست می‌خواست‌زرهِ​ باور کند که‌نابود​ همه‌چیز تمام شده است.

نشانه‌های ویرانیِ هولناک از هر سو احاطه‌اش کرده بود، اما دیگر از انفجارهای کرکننده‌ای که گوش‌هایش‌استخوان​ را آزار دهد خبری نبود. نه موجِ شوکِ خردکننده‌ای در کار بود و نه دنیا می‌لرزید.‌مورمورکننده​ شعله‌های پخش‌شده تاریکیِ محو را روشن می‌کرد و ابرهای غبار همچون نقابی دنیا را پوشانده بود.

در چنین لحظاتی، جِست ناتوانی‌اش را در‌ویرانه‌ها​ استفاده از خاطره‌ها لعنت می‌کرد. چقدر خوب‌چهره‌ای​ می‌شد اگر می‌توانست در این بلبشو واضح ببیند.

«...پس یعنی اون‌خاطره‌ها​ پسر تا این‌خوب​ حد قوی شده؟»

جِست با موجوداتِ کابوسِ سقوط‌کردهٔ بسیاری و همچنین چند استاد جنگیده‌بدنش​ بود. عروج‌یافتگان به‌راستی قدرتی فراانسانی داشتند، اما نه در حدِ چیزی‌پاره‌پاره​ که آنویل بلافاصله پس از بازگشت از کابوس به نمایش گذاشته بود.

آیا این قدرتِ کسانی‌نابود​ بود که خونِ ایزدی‌روی​ در رگ‌هایشان جریان داشت؟

جِست با احتیاط از میان ویرانه‌ها گذشت و به‌دنبالِ​ دنبالِ آنویل گشت. خیلی زود او را یافت که‌زده​ با چهره‌ای رنگ‌پریده و بی‌جان در غبار زانو زده بود.

مردِ جوان... وضعیتِ بدی داشت. زرهِ پیچیده‌اش تقریباً نابود شده بود و خون از ده‌ها‌اون​ زخمِ هولناک روی بدنش می‌ریخت. یکی از بازوهایش بی‌جان آویزان بود، تکه‌های تیزِ استخوان از‌داشتند​ میانِ آشفتگیِ عضلاتِ پاره‌پاره بیرون زده بود و حتی صورتش هم در امان نمانده بود.

غرق در خون بود.

با این حال،‌تقریباً​ چشمانش همچنان آرام و‌زخمِ​ به‌شکلی مورمورکننده سرد بود.

«چه راهِ‌ایزدی​ وحشتناکی برای‌جریان​ برگشتن از کابوس...»

شمشیری خردشده در‌خاطره‌ها​ دستِ آنویل داشت در‌می‌شد​ گردبادی از جرقه فرومی‌ریخت.

با شنیدنِ صدای نزدیک‌پیچیده‌اش​ شدنِ جِست، تکانی خورد‌ده‌ها​ و نگاهش را بالا آورد.

جِست هزاران سؤال در ذهن داشت،‌ده‌ها​ اما با گره خوردنِ نگاهش به‌بازوهایش​ نگاهِ مردِ جوان، زبانش بند آمد.

برای یک لحظه، حتی شک کرد‌احتیاط​ که دارد به چه کسی نگاه‌زود​ می‌کند... آیا او واقعاً آنویل بود؟

یا آن ناهنجاری بود؟

کدام‌یک از‌بدی​ آن‌ها پیروز‌پیچیده‌اش​ شده بود؟

«اون... اون‌پیچیده‌اش​ یکی... زره‌نابود​ تنش نبود.»

مردِ جوان انگار که‌جریان​ ذهنش را خوانده باشد،‌گذشت​ با لحنی یکنواخت گفت:

«خودمم.»

آنویل دهان باز کرد، انگار می‌خواست‌نابود​ چیزِ بیشتری بگوید، اما در آن‌می‌ریخت​ لحظه، نقابِ بی‌تفاوتی‌اش سرانجام ترک برداشت.

حالتِ چهره‌اش عوض‌تقریباً​ شد و ناگهان نفسِ‌زخمِ​ لرزان و وحشت‌زده‌ای کشید.

«گوین...»

آنویل بی‌اعتنا به زخم‌هایش، از‌چقدر​ جا پرید و انگار که وحشت‌بلبشو​ کرده باشد، به اطراف نگاه کرد.

یک دقیقه بعد گوین را یافتند‌نابود​ که زیرِ آوار دفن شده و‌می‌ریخت​ بی‌هوش بود... اما خوشبختانه، زنده بود.

آنویل او را‌تقریباً​ در آغوش گرفت و‌زخمِ​ نفسِ لرزانی بیرون داد.

«شکرِ ایزدان... شکرِ ایزدان... شکر...»

جِست با نگاه به او، متوجهِ چیزی‌می‌شد​ شد که باید واضح می‌بود، اما تا‌یعنی​ آن لحظه از چشمش پنهان مانده بود.

اینکه زرهِ بی‌تفاوتیِ آنویل‌پیچیده‌اش​ که نفوذناپذیر به نظر می‌رسید،‌زخمِ​ صرفاً یک ظاهرِ دروغین بود.

در حقیقت، فقط‌تقریباً​ نقابِ سستی از‌ده‌ها​ جنسِ کاغذ بود.

...دست‌کم آن‌ایزدی​ زمان که‌جریان​ این‌طور بود.

اما اوضاع هرگز همان‌طور نمی‌ماند.

ناهنجاری نابود شده بود و تمامِ مشکلاتِ ناشی از وجودش حل‌بدنش​ شده بود. اقتدارِ خاندانِ دلاوری نه تنها ترمیم شد، بلکه اکنون که‌بیرون​ سرورِ جوانِ دلاوری به یک استاد تبدیل شده بود، رشدی انفجاری یافت.

مقرِ خاندان در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بازسازی شد. زخم‌های آنویل، گوین و شوالیه‌های‌تکه‌های​ گرفتار در نبرد التیام یافت. آینهٔ بزرگ که زیرِ حصار پنهان بود، بارِ دیگر‌چشمانش​ در برزنت پیچیده شد و نیروهای خاندان تدابیری برای مقابله با مسافرانِ آن‌سو اندیشیدند.

خبرهای خوشی هم بود.

مدتِ کوتاهی پس از بازگشتِ آنویل از کابوس، اعلام شد که بانو گوینِ جوان‌یعنی​ باردار است. پیش از پایانِ سال، وارثِ جدیدی به دنیا آمد؛ نوزادِ پسری که‌قدرتی​ روزی وارثِ حصار، دریاچهٔ آینه و تمامِ شکوهِ خاندانِ دلاوری می‌شد. نامش را موردرت گذاشتند.

در همان زمان‌زرهِ​ بود که اوضاع‌نابود​ رو به وخامت گذاشت.

چون وقتی آنویل به پسرش نگاه‌ده‌ها​ می‌کرد، جِست هیچ اثری از گرما‌بازوهایش​ در چشمانِ خاکستری و سردش نمی‌دید.

این فقط همان بی‌تفاوتیِ همیشگی‌اش نبود. چیزی‌ویرانه‌ها​ فراتر از آن به چشم می‌خورد... شکّی‌چهره‌ای​ وهم‌آور که هیچ‌کسِ دیگری از آن خبر نداشت.

این شک که‌خاطره‌ها​ موردرتِ جوان اصلاً‌خوب​ پسرِ او نیست.

چنین شکّی دست‌کمی از دیوانگی نداشت. با توجه به شرایط، هرچقدر‌بدنش​ هم که آنویلِ دیگر متقاعدکننده بوده باشد، محال بود اتفاقی میانِ‌پاره‌پاره​ گوین و آن ناهنجاری افتاده باشد. جِست از این بابت مطمئن بود.

هیچ اتفاقی نیفتاده بود، با این حال... خورهٔ‌روی​ شک به جانِ آنویل افتاد. و وقتی چنین شد،‌میانِ​ انگار شک داشت آرام‌آرام او را از درون می‌خورد.

آنویل پس از تولدِ پسرش سردتر‌احتیاط​ و دست‌نیافتنی‌تر شد. اما دست‌کم هنوز‌زود​ ذره‌ای انسانیت در وجودش باقی مانده بود.

اما این‌استفاده​ آخرین قطره‌های انسانیت‌چقدر​ هم دوام نیاورد.

هر گرمایی که در قلبش باقی مانده بود،‌ده‌ها​ روزی از بین رفت که بانو گوین پس از‌تیزِ​ به دنیا آوردنِ دومین فرزندشان، مورگان، از دنیا رفت.

روزِ خاکسپاری، جِست بارِ دیگر آنویل را‌زخمِ​ در تالارِ زیرزمینی پیدا کرد که به‌تکه‌های​ برزنتِ رویِ آینهٔ بزرگ خیره شده بود.

مردِ جوان برگشت و با‌داشت​ چشمانی فولادین و خالی از‌گشت​ احساس به جِست نگاه کرد.

لحظاتی بعد،‌استفاده​ آنویل با‌لعنت​ لحنی یکنواخت گفت:

«...باز هم شکست خوردم.»

کمی ساکت ماند، سپس دوباره‌خون​ رو به آینه کرد و‌می‌ریخت​ با صدایی سرد و بی‌احساس افزود:

«اما دیگه شکست نمی‌خورم.»

جِست می‌خواست بگوید که این پسر دارد درس‌های کاملاً‌می‌توانست​ اشتباهی می‌گیرد. اما مطمئن نبود چنین حقّی داشته باشد...‌موجوداتِ​ مهم‌تر از همه، حتی مطمئن نبود که پسر اشتباه می‌کند.

طلسمِ کابوس خدای بی‌رحمی بود.

مردم می‌گفتند‌پیچیده‌اش​ زمان تمامِ زخم‌ها‌خون​ را التیام می‌بخشد...

اما در دنیای طلسمِ‌جریان​ کابوس، زمان فقط زخم‌های‌گذشت​ تازه‌ای به جانت می‌انداخت.

امیدِ لرزانِ جِست به اینکه آنویل سرانجام با مرگِ گوین‌این​ کنار می‌آید، دو سالِ بعد در هم شکست؛ زمانی که‌سقوط‌کردهٔ​ فاجعه رخ داد و دروازهٔ ردهٔ ۵ آمریکا را بلعید.

چیزهای بسیار زیادی‌زرهِ​ در آن فاجعه‌نابود​ از دست رفت.

از جمله جانِ شعلهٔ جاودان و‌ده‌ها​ لبخندِ آسمان که هنگامِ خریدنِ زمان‌بازوهایش​ برای تخلیهٔ غیرنظامیان، از پای درآمدند.

و از دست دادنِ لبخندِ‌داشت​ آسمان تیرِ خلاصی بود که باعث‌خیلی​ شد چیزی در درونِ آنویل بشکند.

این همان چیزی بود که‌چقدر​ قلبِ سرد و آهنینش را‌این​ وادار به گرفتنِ تصمیمی نابخشودنی کرد.

به خاطرِ بشریت، به‌پیچیده‌اش​ خاطرِ خودش... و البته‌ده‌ها​ برای شکوهِ خاندانِ دلاوری.

...البته، این تصمیم بدونِ وجودِ آن پلیدِ لعنتی، آستریون،‌بدنش​ ممکن نمی‌شد؛ کسی که با لبخندی بر لب آنجا‌آشفتگیِ​ منتظر بود تا معاملهٔ تازه‌ای به سرورِ دلاوری پیشنهاد دهد.

معامله‌ای تا به‌رگ‌هایشان​ آنویل در کشتنِ‌احتیاط​ شمشیرِ شکسته کمک کند.

ناولها | novelha.net