---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2165: رؤیازاد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2165: رؤیازاد

0

«نمی‌فهمم. اصلاً‌تصمیماتم​ نمی‌فهمم... داری به‌عروج‌یافته​ چی فکر می‌کنی؟»

جِست کلافه بود.

آن بچه، آستریون، از همان اول عجیب بود. همین که آنویل، که‌عروج‌یافته​ به‌زودی بیست‌وسه‌ساله می‌شد، نوجوانی را که بیشتر از شانزده سال به او‌ارزشش​ نمی‌خورد به خدمت گرفته بود تا در کابوس همراهی‌اش کند، هیچ منطقی نداشت.

با توجه به سنش، آستریون نمی‌توانست سال‌ها پیش بیدار شده باشد و در نتیجه‌بهت​ هیچ تجربه‌ای نداشت. ناشناس، بی‌تجربه، نیازموده... چنین کسی نباید عضوِ هیچ دسته‌ای می‌شد که می‌خواست‌چیزها​ به مصافِ کابوسِ دوم برود، چه رسد به دسته‌ای متشکل از جنگجویانی در سطحِ آنویل.

گذشته از این‌ها، آن بچه حسِ بدی به جِست می‌داد. کاملاً‌بعد​ خوش‌برخورد و صمیمی بود و بیشترِ وقتش را با نگاهی کنجکاو در‌توضیحِ​ دژ پرسه می‌زد، اما چیزی در آستریون بود که کمی... درست نبود.

انگار کاملاً انسان نبود،‌نشان​ بلکه صرفاً چیزی بود که‌انداخت​ پوستِ آدمیزاد به تن داشت.

انگار هیچ‌کسِ دیگری متوجه نشده بود، اما جِست‌برای​ چرا. به همین دلیل، به آنویل اصرار کرد تا‌دیگر​ توضیحی بدهد، هرچند معمولاً این‌طور با هم حرف نمی‌زدند.

«اون یارو رو از‌بالا​ کجا پیدا کردی؟ کیه؟‌باید​ چرا می‌خوای ببریش توی کابوس؟»

آنویل بی‌تفاوت به‌بیارم​ او خیره ماند و‌پوزخند​ هیچ احساسی نشان نداد.

سرانجام، شانه‌ای بالا انداخت.

«از کِی تا حالا‌انداخت​ باید برای تصمیماتم به‌برای​ تو دلیل بیارم، جِستِ عروج‌یافته؟»

جِست با بهت پوزخند زد.

«عجب. جِستِ عروج‌یافته، واقعاً؟»

آنویل کمی دیگر‌احساسی​ به او خیره‌سرانجام​ ماند، بعد آهی کشید.

«می‌خوام ببرمش توی کابوس‌انداخت​ چون ارزشش رو داره.‌برای​ اما در موردِ بقیهٔ چیزها...»

با شنیدنِ آن توضیحِ کوتاه،‌انداخت​ جِست نمی‌دانست چه فکری بکند‌تصمیماتم​ یا چه احساسی داشته باشد.

چیزِ عجیبی بود که بفهمی دشمنی قدیمی که‌عجب​ فکر می‌کردی برای همیشه از بین رفته، ناگهان‌چون​ از ناکجاآباد پیدایش شده است، زنده و سالم.

«راهِ عروج؟ اون دیوانه‌ها، جدی؟»

متعصبانِ راهِ عروج دهه‌ها پیش ناپدید شده بودند... نه،‌تصمیماتم​ دقیق‌تر بگوییم، حدودِ شانزده سال پیش ناپدید شده بودند، کمی‌آهی​ بعد از اینکه شعلهٔ جاودان کابوسِ دوم را فتح کرد.

جِست از باورهای بیمارگونه‌شان خبر داشت، هرچند نه با جزئیات. اگر درست به یاد می‌آورد، آن‌ها عالمِ رؤیا را‌بعد​ نوعی سرزمینِ موعود می‌دیدند، و طلسم را راهنمایی الهی که قرار بود بشریت — یا دست‌کم چند تن از‌عجیبی​ برگزیدگان — را از جهانِ رو به مرگی که در آن متولد شده بودند بیرون ببرد تا به رستگاری برسند.

یا یک چنین مزخرفاتی.

در میانِ تمامِ فرقه‌هایی که پس از نزولِ طلسمِ کابوس سر برآورده بودند، این‌تصمیماتم​ یکی بدخیم‌ترینشان نبود. متعصبانِ راهِ عروج بیشتر سرشان به کارِ خودشان گرم بود و‌چون​ تا زمانی که کسی کاری به کارشان نداشت، صلح را با جناح‌های اصلی حفظ می‌کردند.

اگر یک چیز بود که آن‌ها را از بقیه متمایز می‌کرد، این بود‌بهت​ که هستهٔ مرکزیِ فرقه‌شان از قدرتمندانِ واقعی تشکیل می‌شد — کسانی که در میانِ‌بقیهٔ​ بیدارشدگانِ نسلِ اول برجسته بودند و تفاوتی با افرادی مثل سرنگهبان یا شبگرد نداشتند.

به همین دلیل بود که سرنگهبان اغلب‌حالا​ افسوس می‌خورد که به خاطرِ دیدگاه‌های عجیب و‌پوزخند​ افراطی‌شان، نتوانسته آن‌ها را با خود همراه کند.

با این حال، در نهایت فرقهٔ راهِ عروج نیز مانند تمامِ فرقه‌های‌آهی​ دیگر به شبحی در صفحاتِ تاریخ تبدیل شد. زنان و مردانِ فرقه‌کوتاه​ یک روز ناپدید شده بودند و دیگر هرگز کسی آن‌ها را ندید.

باورکردنی نبود که آن دیوانه‌ها واقعاً توانسته بودند‌بالا​ مستعمره‌ای در عالمِ رؤیا برپا کنند. تازه فقط این‌عروج‌یافته​ نبود؛ حتی بچه‌ای را هم اینجا بزرگ کرده بودند...

«روانی‌ها!»

هرچند حالا همه‌شان مرده بودند... دست‌کم به گفتهٔ آستریون؛ همان بچه‌ای که میانِ‌عروج‌یافته​ آن متعصبانِ قدرتمند در عالمِ رؤیا به دنیا آمده و بزرگ شده بود‌داره​ و تنها بازماندهٔ نخستین مستعمرهٔ انسانی در این پهنهٔ وحشی به شمار می‌رفت.

«آخه چطور‌تصمیماتم​ همچین چیزی‌جِستِ​ ممکن بود؟»

آستریون همین‌جا به طلسمِ کابوس آلوده شده بود؟ کابوسِ اول را‌حالا​ گذرانده بود؟ انقلابِ زمستانی چطور؟ وقتی قرار بود به خواب برود و‌بعد​ به نقطه‌ای تصادفی در عالمِ رؤیا فرستاده شود، چه بلایی سرش آمد؟

آنویل سر تکان داد.

«توی انقلابِ زمستانی هیچ اتفاقی براش نیفتاد. اون هم مثل بقیه کابوسِ اول رو فتح کرد و بعد از اینکه روحش رو به یه دژ لنگر کرد، بلافاصله بیدار‌چیزها​ شد. به هر حال، لازم نیست نگرانِ آستریون باشی. شاید از یه فرقهٔ حاشیه‌ای اومده باشه، ولی خودش آدمِ متعصبی نیست. راستش برخلافِ پدر و مادر و سرپرست‌هاش، خیلی به‌بودند​ جهانِ بیداری علاقه داره. البته... بعضی از عقاید و دیدگاه‌هاش کمی عجیبن. با توجه به طرزِ بزرگ‌شدنش چه انتظارِ دیگه‌ای می‌شه داشت؟ ولی چیزی که واقعاً مهمه، قدرتیه که داره.»

با چهره‌ای‌تصمیماتم​ عبوس به‌جِستِ​ جِست نگاه کرد.

«برخلافِ چیزی که فکر می‌کنی، اون جوون بی‌تجربه نیست. اتفاقاً چون تمامِ‌باید​ عمرش رو توی عالمِ رؤیا گذرونده، دانش و تجربه‌ش از همه‌مون بیشتره. سرشتش‌کشید​ هم فوق‌العاده قدرتمنده. توی کابوس به دردم می‌خوره؛ هیچ‌کسِ دیگه‌ای به پاش نمی‌رسه.»

جِست مدتی ساکت‌بالا​ ماند و بعد‌حالا​ سر تکان داد.

«از کجا می‌دونی می‌تونی بهش اعتماد کنی؟ لازمه یادت بیارم که توی کابوس، همراه‌هات می‌تونن به اندازهٔ اشباحِ طلسم خطرناک باشن؟‌کشید​ استادهای زیادی هستن که بعد از ورود به بذر، درگیری و خیانت رو تجربه کردن... تازه این فقط مالِ اوناییه که‌می‌کردی​ چیزی برای پنهون کردن ندارن و راحت دربارهٔ آزمون‌هاشون حرف می‌زنن. اونایی که سکوت می‌کنن، خیلی راحت ممکنه خودشون خائن بوده باشن.»

آنویل دوباره سر تکان داد.

«لازم نیست نگرانِ این موضوع باشی. من و‌بالا​ آستریون با هم معامله کردیم؛ و اون روی‌جِستِ​ معامله‌هاش خیلی حساسه. برای همین بهم خیانت نمی‌کنه.»

جِست اخم کرد.

«چه جور معامله‌ای؟»

آنویل نگاهِ‌تصمیماتم​ سردی به‌جِستِ​ او انداخت.

«اگه کمکم کنه استاد بشم، منم کمکش می‌کنم راهی برای‌کِی​ ورود به جهانِ بیداری پیدا کنه. نه کمتر، نه بیشتر.‌عجب​ خب، حرفامون تموم شد یا بازم می‌خوای ازم بازجویی کنی؟»

جِست که ناراضی به نظر‌کِی​ می‌رسید، مدتی ساکت ماند و بعد‌جِستِ​ دستش را در هوا تکان داد.

«خیلی خب، هر جور راحتی. هر کاری می‌خوای بکن.‌برای​ ولی تا وقتی اینجا توی حصاره، حواسم بهش هست... معامله‌بعد​ کرده باشی یا نه، اون بچه خطرناکه. اینو حس می‌کنم.»

آنویل تک‌خنده‌ای کرد که باعثِ تعجبِ جِست‌پوزخند​ شد؛ این روزها به‌ندرت پیش می‌آمد این‌می‌خوام​ مردِ جوان احساسی از خودش نشان دهد.

سر تکان داد.

«دقیقاً. می‌دونم‌شانه‌ای​ خطرناکه. برای همین‌کِی​ بهش نیاز دارم...»

ناولها | novelha.net