---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2168: حسِ خطر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2168: حسِ خطر

0

کمی بعد، جِست تماس را قطع‌نظر​ کرد و رابطش را پایین گذاشت. سپس‌نکردنش​ با چهره‌ای مات‌ومبهوت به دیوار خیره ماند.

ردِّ ویرانی اشتباه نمی‌کرد. افرادِ بسیار کمی می‌دانستند شمشیرِ شکسته و دسته‌اش به مصافِ‌نابود​ کدام بذرِ کابوس رفته‌اند، چه رسد به اینکه بدانند کدام دروازه به آن متصل‌داره​ است؛ این از آن دست اطلاعاتی بود که خاندان‌های میراث‌دار معمولاً پیش خودشان نگه می‌داشتند.

اما ردِّ ویرانی از ستون‌های حکومت بود، پس خبر داشت. به همین دلیل مخفیانه دروازهٔ C2-167 را زیر نظر گرفته بود؛ می‌دانست هرگونه تغییری در وضعیتش — یا تغییر نکردنش پس از مدتی مشخص — به هر شکلی روی کلِ جهان تأثیر می‌گذارد.

به خاطرِ کسانی‌نمی‌دانست​ که به مصافِ‌هیچ‌چیز​ آن کابوس رفته بودند.

پس اگر دروازه ناگهان بسته می‌شد، او می‌فهمید. با این حال، جِست به همین راضی‌مشخص​ نشد و او را مجبور کرد همان لحظه بررسی کند؛ ردِّ ویرانی می‌توانست سریع‌تر از‌می‌فهمید​ جِست به داده‌های دورسنجیِ مقیاسِ اوبل دسترسی پیدا کند، برای همین فقط ده دقیقه طول کشید.

شکی در‌نمی‌دانست​ کار نبود. دروازه‌هیچ‌چیز​ همچنان باز بود.

و این یعنی...

جِست اصلاً نمی‌دانست این‌معنایی​ چه معنایی دارد. هیچ‌چیز‌جور​ با عقل جور درنمی‌آمد.

«یعنی کابوس فتح نشده بود؟ با وجودِ‌گرفته​ فتح شدنِ کابوس، بذرش نابود نشده بود؟ وضعیتِ‌مشخص​ عجیبِ آنویل یه‌جورایی به این ناهنجاری ربط داشت؟»

«آخه آنویل چطور برگشته بود؟»

جِست دست‌بذرش​ بالا آورد و‌عجیبِ​ شقیقه‌اش را مالید.

«داره چه اتفاقِ لعنتی‌ای میفته؟»

کمی مکث‌دلیل​ کرد، سپس‌دروازهٔ​ شمارهٔ دیگری گرفت.

باید در سؤالاتی که می‌پرسید و افرادی که با آن‌ها حرف می‌زد‌شدنِ​ محتاط عمل می‌کرد، برای همین کمی طول کشید؛ اما سرانجام مشخص شد که‌آورد​ نه خاندانِ شعلهٔ جاودان و نه خاندانِ سرود هیچ تحرکِ غیرعادی‌ای نشان نمی‌دهند.

و این یعنی هیچ اتفاقی برای شمشیرِ شکسته،‌ناهنجاری​ لبخندِ آسمان یا کی سونگ نیفتاده بود. آن‌ها‌مالید​ نه بیدار شده بودند و نه مرده بودند.

جِست بدونِ تماس گرفتن‌معنایی​ با خودِ شعلهٔ جاودان، نمی‌توانست‌درنمی‌آمد​ تأییدِ قاطعانه‌تری به دست بیاورد.

کاری که...‌دلیل​ از نظرِ تئوری‌زیر​ می‌توانست انجام دهد.

با این حال، راهِ‌دارد​ آسان‌تری هم برای روشن‌درنمی‌آمد​ شدنِ قضیه وجود داشت.

جِست با اخم بخشِ زیرزمینیِ عمارتِ داگونت را ترک کرد و به سمتِ‌بالا​ گاراژ رفت. کمی بعد، داشت با یک خودروی پی‌تی‌ویِ لوکس در خیابان‌های پایتختِ محاصرهٔ‌می‌پرسید​ ربعِ شمالی رانندگی می‌کرد و به‌سختی جلوی خودش را می‌گرفت تا دیوانه‌وار گاز ندهد.

آن حسِ ناآرامیِ محوی که در حصار‌عقل​ به جانش افتاده بود، حالا قوت گرفته‌بذرش​ و به حسِ خطر تبدیل شده بود.

«داره چه اتفاقی میفته؟»

آخه قضیه چی بود؟

حالا که آنویل صحیح و سالم برگشته بود،‌ناهنجاری​ باید جشن می‌گرفت و شرابِ گران‌قیمت می‌نوشید، اما‌مالید​ در عوض حس می‌کرد اتفاقِ وحشتناکی افتاده است.

یا داشت می‌افتاد.

انگار اشتباهی مرتکب شده بود.

انگار خودِ جهان هم با او سرِ ناسازگاری داشت. حینِ رانندگی، رابطش صدای گوش‌خراشی داد و اعلام کرد به‌زودی‌ناهنجاری​ دروازهٔ کابوسی در همان حوالی باز می‌شود. در نتیجه، خیابان‌های پیشِ رو به دلیلِ عملیاتِ تخلیه مسدود شدند. خودروهای‌می‌پرسید​ حکومتی راه‌ها را بسته بودند و جِست مجبور شد برای رسیدن به مقصد، مسیرِ انحرافیِ درازی را طی کند.

مقصدی که‌بذرش​ مقرّ خاندانِ‌وضعیتِ​ دلاوری بود.

جِست پیش‌تر نسبتاً نزدیک به مقرِ آن‌ها در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی زندگی می‌کرد، اما‌نابود​ پس از مرگِ پسرش، خانواده‌اش از آنجا رفتند. برای همین رسیدن به قلبِ شهر حسابی وقتش‌لعنتی‌ای​ را گرفت. وقتی خودروی پی‌تی‌ویِ او مقابلِ دروازه‌های به‌شدت محافظت‌شده توقف کرد، دیگر دم‌دمای صبح بود.

با این حال، ورود به داخلِ محوطه‌گرفته​ نسبتاً سریع انجام شد. طولی نکشید که‌مدتی​ داشت به سمتِ ساختمانِ اصلی قدم برمی‌داشت.

«استاد جِست! بدموقعی‌معنایی​ به دیدنِ ما‌عقل​ اومدین. می‌تونم کمکی بکنم؟»

به پیشخدمت، سباستین، خیره‌وضعیتِ​ شد؛ یکی از اولین پیروانِ‌ربط​ سرنگهبان، درست مثلِ خودِ جِست.

وقتی سرنگهبان به مصافِ‌معنایی​ کابوسِ سوم رفت، او‌جور​ هم جا مانده بود.

جای شکرش باقی بود که به جای یکی از‌هرگونه​ اعضایِ دورِ خاندانِ دلاوری، با او روبه‌رو شد. جِست‌کلِ​ به این مرد خیلی بیشتر از آن‌ها اعتماد داشت.

ظاهرِ خونسردِ پیشخدمت و آرامشِ‌هیچ‌چیز​ محوطه، همین حالا هم شکِ او‌وجودِ​ را به یقین تبدیل کرده بود.

اما باز‌بذرش​ هم باید‌وضعیتِ​ مطمئن می‌شد.

جِست کمی‌اصلاً​ به جلو‌معنایی​ خم شد.

«سباستین... منو‌دلیل​ ببر پیشِ‌دروازهٔ​ اربابِ جوان.»

پیشخدمت در سکوت براندازش کرد.

بیدارشدگان در خواب به‌شدت آسیب‌پذیر بودند، برای همین از کپسول‌های‌آخه​ خوابِ میراث‌داران با تدابیرِ شدیدِ امنیتی محافظت می‌شد. جِست یکی‌میفته​ از وفادارترین زیردستانِ خاندانِ دلاوری بود... اما قاتلِ بدنامی هم بود.

اگر تصمیم می‌گرفت به خانوادهٔ دوست و‌عقل​ ولی‌نعمتِ فقیدش خیانت کند، دادنِ اجازهٔ دسترسی‌بذرش​ به کپسولِ خوابِ آنویل اشتباهی مرگبار می‌شد.

با این‌دلیل​ حال، پیشخدمت سرانجام‌زیر​ سر تکان داد.

«دنبالم بیاین.»

آن دو از چند ایستِ بازرسیِ امنیتی گذشتند و به اعماقِ زمین رفتند. خزانهٔ‌آورد​ خاندانِ داگونت بسیار نفوذناپذیر بود، اما اصلاً با تدابیرِ امنیتیِ محوطهٔ دلاوری قابل‌مقایسه نبود. جِست‌آن‌ها​ شک داشت که حتی یک تایتان هم بتواند به‌راحتی از این سدِ دفاعی عبور کند.

البته از طرفی جنگلِ گرسنه‌ای که بیست‌وپنج سال حصار را در محاصره داشت، اگر به خاطرِ‌وضعیتِ​ تلاشِ مدافعان نبود، می‌توانست دژِ باستانی را هم نابود کند. پس یک تایتانِ واقعی احتمالاً این‌میفته​ پوستهٔ آلیاژیِ افسون‌شده را در عرضِ چند روز، و شاید هم چند ساعت، در هم می‌شکست.

سرانجام به امنیتی‌ترین طبقه رسیدند. کپسول‌های‌نظر​ خوابِ نوادگانِ مستقیمِ خاندانِ دلاوری، یعنی آنویل‌نکردنش​ و مادوک، در این طبقه قرار داشت.

حتی همسرانشان هم وقتی‌دارد​ به عالمِ رؤیا می‌رفتند،‌درنمی‌آمد​ در طبقهٔ دیگری می‌خوابیدند.

اما در حالِ حاضر، شخصِ سومی هم‌یه‌جورایی​ آنجا حضور داشت. آن بچه، آستریون، یکی‌آورد​ از اتاق‌ها را به خود اختصاص داده بود.

پیشخدمت چند کدِ امنیتی وارد کرد تا به اعماقِ این‌فتح​ طبقهٔ محافظت‌شده راه یابند. همچنین مجبور شدند سرِ جایشان بایستند‌ناهنجاری​ تا چند اسکنِ معمولی و جادویی روی آن‌ها انجام شود.

اما در نهایت،‌مخفیانه​ جِست مقابلِ درِ‌نظر​ فولادیِ سنگینی ایستاد.

در به‌آرامی باز‌معنایی​ شد و او‌عقل​ قدم به داخل گذاشت.

آنجا روی سکویی کوتاه، تابوت‌دانی آهنی قرار داشت که‌ربط​ در تاریکی سوسو می‌زد. کپسولِ خوابِ آنویل بود؛ همان کپسولی‌لعنتی‌ای​ که پیش از رفتن برای فتحِ کابوس واردش شده بود.

وقتی به تابوت‌دان نزدیک شد و از‌عقل​ دریچهٔ باریکِ روی درپوشِ آن به داخل‌بذرش​ نگاه کرد، تپشِ تندِ قلبش را حس کرد.

سپس، نفسِ لرزانی کشید.

کپسولِ خواب... خالی نبود.

آنویل داخلش دراز‌نابود​ کشیده بود و‌آنویل​ آرام خوابیده بود.

او همان‌جا بود.

جِست با‌دلیل​ بهتی عمیق‌دروازهٔ​ تلوتلوخوران عقب رفت.

چی... این دیگه چه...

همه‌چیز، از جمله چشمانِ خودش،‌عجیبِ​ نشان می‌داد که دستهٔ شمشیرِ‌آخه​ شکسته هنوز در اعماقِ کابوس است.

آنویل هم‌اصلاً​ هنوز در‌معنایی​ کابوس بود.

و اگه اونجا بود...

پس آخه‌نمی‌دانست​ کی الان‌دارد​ توی حصار بود؟

جِست ناگهان حس‌نابود​ کرد عرقِ سردی‌آنویل​ روی کمرش می‌نشیند.

کی توی حصار بود...

یا چی بود؟

ناولها | novelha.net