چپتر 2171: بازگشتِ پادشاه
0اگرچه مجتمعِ دلاوری در ظاهر تغییری نکرده بود — بگذریمدستش از اینکه ملازمان و کارگرانِ عادیِ خاندان بهطرز عجیبی ساکتبنابراین و مضطرب بودند — اما وضعیت در زیرِ زمین تفاوت داشت.
طبقهای که آنویل... آن ناهنجاری... در آن نگهداری میشد، آرام و بیسروصداانسانها باقی مانده بود. افرادِ بسیار کمی اجازهٔ دسترسی به آنجا را داشتندکاملِ و معمولاً فقط بانو گوینِ جوان و چند شوالیهٔ وفادار نگهبانی میدادند.
اما وضعیتِ طبقاتِسنگر بالا و پایینِاینجا قرنطینهٔ موقت متفاوت بود.
آنجا دهها شوالیه گرد آمده بودند و با التهاب انتظار میکشیدند تا اتفاقی رخ دهد.درزِ حتی همهٔ آنها نمیدانستند برای چه آنجا هستند، چون رازِ وجودِ آن ناهنجاری همچنان پنهانمردم نگه داشته میشد. فقط به آنها گفته شده بود که برای هر چیزی آماده باشند.
دور کردنِ این همه جنگجوی قدرتمند از وظایفشان،میزد منابعِ خاندانِ دلاوری را تحتِ فشار قرار میداد،بگیرد اما کاری از دستِ جِست یا مادوک برنمیآمد.
در حالِ حاضر، مادوکحصار در حصار بود واینجا سنگر را حفظ میکرد.
جِست اینجا بودسنگر و با چهرههای قدرتمندِچهرههای جهانِ انسانها سروکله میزد.
با وجود اینکه هر کاری از دستش برمیآمد کرده بود تا جلوی درزِ اخبار را بگیرد، متوقف کردنِمتوقف کاملِ آن غیرممکن بود. بنابراین، شایعاتِ عجیبی دربارهٔ خانوادهٔ دلاوری در میانِ خاندانهای میراثدار میچرخید. بیشترِ مردم بابرخورد این شایعات صرفاً مثلِ یک سرگرمیِ بیهوده برخورد میکردند، اما آنها که نفوذِ واقعی داشتند، به تکاپو افتاده بودند.
هرچه باشد،اینجا هیچ دودی بدونِجهانِ آتش بلند نمیشود.
پس، جِست تمامِ روز راسنگر با آشنایانِ قدیمی صحبت کردهقدرتمندِ و پشتسرهم دروغ بافته بود.
همهچیز روبهراه بود.
هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
قرار نبود فرمانروایچهرههای جدیدی در حصارانسانها روی کار بیاید.
اوضاع تحتِ کنترل بود.
...اما اوضاع قطعاً تحتِ کنترل نبود. در واقع، همهچیز هر لحظه بیشتر از کنترلدستش خارج میشد. هم اینجا و هم در حصار، مدام اتفاقاتِ شوم و غیرقابلتوضیحی رخ میدادخاندانهای و با اینکه هنوز کسی کشته نشده بود، اما دیر یا زود این اتفاق میافتاد.
چون در دنیای طلسمِچهرههای کابوس، نشانههای شوم همیشهسروکله به فاجعه ختم میشد.
جِست آنقدر سادهلوح نبودقدرتمندِ که انتظارِ چیزی جزمیزد این را داشته باشد.
«آه... الان پشیمونم که اونسنگر همه فرقه رو از بین بردیم.جهانِ انگار به یه جنگیر نیاز داریم...»
در حالِ حاضر در اتاقِ کوچکی زیرِ مجتمعِ دلاوری بود و خسته روی یکدستش صندلیِ اداری لم داده بود. دیوارهای تصویری خاموش بودند و اتاق در تاریکی فرو رفتهخاندانهای بود. تنها منبعِ نور، صفحهنمایشهای روبهرویش بود که او را در نوری رنگپریده غرق میکرد.
یکی از صفحهنمایشها تصویرِ دوربینهای امنیتیِ طبقهای را نشان میداد که گوین در آن مراقبِ ناهنجاری بود.بگیرد در حالِ حاضر داشت برایش کتاب میخواند — مردِ جوان کاملاً راضی به نظر میرسید و باسرگرمیِ کنجکاوی به صدایش گوش میداد. اگر کسی حقیقت را نمیدانست، شبیهِ یک زوجِ متأهلِ خوشبخت به نظر میرسیدند.
روی صفحهٔ دوم، گزارشها و مقالاتی نمایش داده میشد که خاندانِ دلاوریکرده بیسروصدا به محققان و متخصصانِ مختلف سفارش داده بود. جِست داشت آنهامیانِ را بهآرامی میخواند و سعی میکرد توضیحی برای وضعیتِ فعلی پیدا کند.
متأسفانه، فعلاً بیفایده بودند — او دربارهٔ انواع و اقسامِ سرشتهایی که میتوانستند توهمی ازوجود یک شخص بسازند، موجوداتِ کابوسی که رفتارِ انسان را تقلید میکردند، و مکانهای مرموزی کهمیانِ وقوعِ اتفاقاتِ عجیب در آنها ثبت شده بود خوانده بود، اما همهٔ اینها بینتیجه بود.
ناهنجاری از تمام آزمایشهایی که بر اساس این تحقیقات طراحی کرده بودند، سربلند بیرون آمده بود.کرده آنویلِ جدید شیادی نبود که با سرشتی کمیاب فریبشان داده باشد، نه موجودِ کابوس بود و نهمردم شبحی از عالمِ رؤیا. این مردِ جوان از هر نظر، خودِ آنویلِ دلاوری در کالبدِ انسانی بود.
...صفحهٔ نمایشِ سوم دادههای دورسنجیِقدرتمندِ مقیاسِ اوبل و همچنین علائمِوجود کپسولِ خوابِ آنویل را نشان میداد.
جِست خسته چشمانش را مالید و سپس دوباره به مقالاتِ پژوهشی بازگشت. در حالِ حاضراخبار قلمروِ انسان در عالمِ رؤیا نسبتاً کوچک بود... اما شایعه بود که در دوردستهای شمال،شایعات آنسوی رشتهکوهِ نفوذناپذیری که مرزِ سکونتگاههای انسانیِ شرقی به حساب میآمد، رشتهکوهی حتی ترسناکتر قرار دارد.
طبقِ گزارشها، آن کوهها پیوسته درحفظ مه پوشیده بودند و آن مه خواصِسروکله عجیب و هولناکی از خود نشان میداد...
جِست داشت مقالهٔ اکتشافیِ مردِ جسوری به نام جولیوس راانسانها میخواند که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد. سرش رابگیرد چرخاند، به تصویرِ طبقهٔ قرنطینه نگاه کرد... و یکه خورد.
ناهنجاری هنوز داشت به گوین گوشجهانِ میداد، اما نگاهش را چرخانده بود وکرده حالا مستقیم به دوربینِ مخفی نگاه میکرد.
تقریباً انگار داشتچهرههای مستقیم به چشمانِانسانها جِست زل میزد.
لبخندی محو لبانِ مردِحصار جوان را کج کرداینجا و جِست بیدلیل لرزید.
چی...
لحظهای بعد، صدای آژیر از بلندگوها بلند شد. سرش راوجود با شتاب به سمتِ مخالف چرخاند و به صفحهٔ سومغیرممکن خیره شد که اعلانِ فوری روی آن به نمایش درآمده بود.
چند لحظه طول کشیدقدرتمندِ تا جِست معنیاش رامیزد بفهمد. به جلو خم شد.
«غیبش زد!»
دروازهٔ کابوسِ C2-۱۶۷ همین الان ناپدید شده بود. از آنجا که سیستم را طوری تنظیم کرده بود که در صورتِ تغییرِ وضعیت فوراً به او خبر دهد، احتمالاً اولین نفر در دنیا بود که از این موضوع باخبر میشد.
مقیاسِ اوبل کمی تأخیر داشت،قدرتمندِ اما این اتفاق نهایتاً بایدوجود چند دقیقه پیش افتاده باشد.
جِست در حالِ هضمِ این خبرِانسانها تکاندهنده بود که آژیرِ دیگری به صداجلوی درآمد. چشمانش چرخید و سپس گشاد شد.
علائمِ حیاتیِ آنویلحاضر داشت دیوانهوار بالاحفظ و پایین میرفت.
گندش بزنن!
جِست از رویاینجا صندلی پرید وجهانِ به بیرون دوید.
تا به اتاقِ خوابِ آنویل برسد، صدای بووومِ بلندی آمددستش و درِ زرهپوش و سنگینِ آن ناگهان مثلِ کاغذ تابنابراین شد. دیوارهای فلزی ناله کردند و به داخل خم شدند.
جِست از روی آلیاژِ تغییرشکلیافتهسنگر پرید، واردِ اتاق شد وقدرتمندِ دیوانهوار به اطراف نگاه کرد.
به نظر میرسید درونپاشیِ شدیدی در داخل رخ داده است. دیوارهای زرهپوش شکستهوجود و اسکلتِ مجتمع را در آنسوی خود نمایان کرده بودند. تابوتِ آهنین بهدربارهٔ کرهٔ دندانهدارِ کوچکی از فلزِ پارهپاره تبدیل شده بود. چراغها آشفته چشمک میزدند.
در میانِ همهٔ اینها، آنویل مثلِ مجسمهای بیشازحد بلند ایستاده بود. برهنهبرمیآمد بود و اندامِ بینقص و عضلاتِ تراشیدهاش در تمامِ شکوهشان نمایان بود.خانوادهٔ موهای سیاهش بلند شده و دستهدسته، خیس به صورتِ جذابش چسبیده بود.
چشمانِ خاکستری، آرامچهرههای و فولادینش پیوستهانسانها به جِست خیره بود.
جِست حتی بهعنوانِ یکحصار استاد، ناگهان زیرِ بارِاینجا آن نگاه احساسِ خفگی کرد.
اون... اون قطعاً عروج کرده...
گردبادی از جرقههای سرخ پیکرِ برهنهٔ آنویل راسروکله در بر گرفت و به شکلِ زرهی شوالیهای درآمد.بگیرد او ابرویی بالا انداخت و با لحنی یکنواخت پرسید:
«...میخوای به زلزدن ادامه بدی؟»