---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2157: بذرهای مصیبت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2157: بذرهای مصیبت

0

آنچه شعلهٔ جاودان به انجام رسانده بود، همه‌چیز را تغییر داد. حتی پیش از آنکه خبرِ عروجش مانند موجی‌کهنه‌کار​ سهمگین در سراسرِ جهان بپیچد و قلبِ افرادِ بی‌شماری را شعله‌ور کند، قلبِ کسانی را لرزانده بود که در دنیای‌فراانسانی​ هولناکِ طلسمِ کابوس، هم بیشترین قدرت را در دست داشتند و هم سنگین‌ترین مسئولیت را... قلبِ کسانی مانند سرنگهبان را.

پیامدهای این‌سومین​ اتفاق بیش از‌همه​ حد بزرگ بود.

شعلهٔ جاودان که از اهمیتِ آنچه درونِ بذرِ کابوس آموخته بود خبر داشت، از در میان‌جنگجویانی​ گذاشتنِ این اطلاعات ابایی نداشت. جلسه‌ای فوری میان اعضای خاندان‌های برجسته ترتیب داده شد و دیری‌همه‌شان​ نگذشت که قدرتمندترین چهره‌های بشریت در یک مجتمعِ حکومتی با تدابیرِ شدیدِ امنیتی گرد هم آمدند.

جِست نیز به‌عنوان‌زمان​ یکی از نخبگانِ سرنگهبان‌اینکه​ در آن حضور یافت.

هر آنچه‌مهم‌تر​ از شعلهٔ جاودان‌عالمِ​ آموختند، حیرت‌انگیز بود.

ابتدا، ماهیتِ عروج — تکاملِ بیشترِ کالبد، افزایشِ کیفیِ قدرتِ جوهرِ روح، کنترلِ غیرقابل‌تصوری‌می‌کرد​ که یک عروج‌یافته می‌توانست روی آن داشته باشد، باز شدنِ قفلِ سومین توانِ سرشت، و‌قادر​ از همه مهم‌تر... تواناییِ ورود به عالمِ رؤیا در هر زمان که شخص اراده می‌کرد.

یا اینکه اصلاً واردش نشود.

همگی‌شان جنگجویانی بیدارشده، قدرتمند و کهنه‌کار بودند، اما دیدنِ کارهایی که شعلهٔ جاودان اکنون‌قدرتمند​ قادر به انجامشان بود، حتی فقط در سطحی کاملاً فیزیکی، کافی بود تا همه‌شان را‌مبهوت​ مبهوت کند. آن... سطحِ کاملاً جدیدی از قدرت بود که حتی در خواب هم نمی‌دیدند.

حتی نه‌مهم‌تر​ قدرتی فراانسانی،‌ورود​ بلکه قدرتی غیرانسانی.

چیزی که در نهایت به آن‌ها اجازه می‌داد تا در شرایطی برابر به مصافِ‌می‌کرد​ موجوداتِ کابوسِ سقوط‌کرده بروند و در نتیجه، فشارِ خردکننده‌ای را که هر یک از‌اکنون​ آن‌ها هم در جهانِ واقعی و هم در عالمِ رؤیا تجربه می‌کردند، کاهش دهد.

برای مثال حصار را در نظر بگیرید... هرچند به کانونِ امنیتی برای انسان‌های عالمِ رؤیا تبدیل‌جنگجویانی​ شده بود، اما وضعیتِ واقعی در قلعه این روزها چندان خوب نبود. دلیلش این بود که‌همه‌شان​ بدونِ اژدهای سرخ، جنگلِ شومی که دژِ سرنگهبان را احاطه کرده بود، سال به سال هولناک‌تر می‌شد.

حالا دیگر حصار از هر سو محاصره شده بود و تنها راه برای دفعِ دشمن، اعزامِ مکررِ لشکرهای تنبیهی برای پاکسازیِ پلیدهایی‌انجامشان​ بود که از دلِ جنگلِ تاریک زاده می‌شدند؛ کاری که در جریانِ آن، بخش‌های وسیعی از جنگل به آتش کشیده می‌شد. هر یک‌مصافِ​ از این لشکرکشی‌ها طاقت‌فرساتر و مرگبارتر از قبلی بود و توازن قدرت به‌آرامی به نفعِ تودهٔ تاریک و گستردهٔ تایتانِ وهم‌انگیز تغییر می‌کرد.

عروج این شانس را‌ورود​ می‌داد که توازن دوباره‌شخص​ به نفعِ انسان‌ها برگردد.

سپس، آزادی از چنگالِ طلسمِ کابوس بود که عروج به‌رؤیا​ ارمغان می‌آورد. همهٔ بیدارشدگان چاره‌ای نداشتند جز اینکه هنگامِ خواب واردِ‌بیدارشده​ عالمِ رؤیا شوند... و عالمِ رؤیا جهنمی بی‌رحم و نامهمان‌نواز بود.

حصار یکی از قوی‌ترین دژهای بشریت در گسترهٔ تاریکِ آن بود و حتی همان هم به‌سختی سرِ پا مانده بود...‌بودند​ دیگر نیازی به گفتن نبود که زندگی در سکونتگاه‌های کوچک‌ترِ انسانی تا چه حد سخت بود. زنده ماندن دشوار بود‌بلکه​ و تلفات پایانی نداشت. دژها مانند شعله‌های کوچک و لرزانی بودند که در گسترهٔ بی‌کرانِ تاریکیِ استخوان‌سوز و نفوذناپذیر، ضعیف می‌درخشیدند.

بنابراین، برای بیشترِ بیدارشدگان، صرفِ احتمالِ‌می‌کرد​ اینکه دیگر هرگز مجبور نشوند به عالمِ‌بیدارشده​ رؤیا قدم بگذارند، مانند پرتوی امیدی بود.

اما برای کسانی که هدایتِ بشریت را بر عهده داشتند، چیزِ‌اینکه​ دیگری اهمیتِ بسیار بیشتری داشت... این جذابیتِ قدرتِ بیشتری نبود که عروج‌کارهایی​ ارائه می‌کرد، و حتی وعدهٔ ماندنِ همیشگی در جهانِ واقعی هم نبود.

حقیقت این بود که فتحِ یک بذر، حالا تنها روشِ اثبات‌شده برای بستنِ دروازهٔ کابوس به شمار می‌رفت. دروازه‌ها از‌جنگجویانی​ زمانِ اولین ظهورشان در چند سالِ پیش، به بلایی همه‌گیر تبدیل شده بودند و تعدادشان مدام بیشتر می‌شد. فقط در‌خواب​ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی حدود دوازده منطقهٔ ممنوعه وجود داشت و برای نابودیِ پلیدهای نوظهور، حضورِ مداومِ نظامی ضروری بود.

ابعادِ مشکل قابلِ مدیریت بود... دست‌کم فعلاً. اما هرکس که‌می‌کرد​ ذره‌ای دوراندیشی داشت، می‌توانست پایانِ کار را بخواند — دیر‌بودند​ یا زود، دروازه‌های کابوس تمامِ مراکزِ جمعیتیِ انسان‌ها را می‌بلعیدند.

مگر اینکه‌رؤیا​ فکری به‌شخص​ حالشان می‌شد.

و شعلهٔ جاودان راهی‌ورود​ برای همین کار به‌شخص​ آن‌ها نشان داده بود.

در نهایت، نوبت‌توانِ​ به آخرین بخشِ‌مهم‌تر​ تکان‌دهندهٔ گزارشِ او رسید.

حقیقتِ آنچه‌مهم‌تر​ درونِ بذرهای‌ورود​ کابوس پنهان بود.

البته شعلهٔ جاودان اولین کسی نبود که به یکی از آن‌ها وارد می‌شد. با این‌کهنه‌کار​ حال، او و هم‌رزمانِ بازمانده‌اش نخستین کسانی بودند که زنده برگشتند؛ و در نتیجه، اولین افرادی‌جدیدی​ بودند که می‌توانستند به بقیهٔ بشریت بگویند درونِ بذرهای کابوس چه چیزی انتظارِ بیدارشدگان را می‌کشد.

حقیقت چیزی بود که بسیاری‌عالمِ​ حدسش را زده بودند، اما‌می‌کرد​ هیچ‌کس نتوانسته بود ثابتش کند.

یک کابوسِ‌سومین​ دیگر بود...‌سرشت​ کابوسِ دوم.

درست مانندِ آزمونی که هر بیدارشده پس از آلوده‌شدن به طلسم با آن روبه‌رو‌نشود​ می‌شد، کابوسِ تازه‌ای درونِ بذرها انتظارشان را می‌کشید — کابوسی بسیار مرگبارتر و طاقت‌فرساتر، با‌کاملاً​ دشمنانی بسیار قوی‌تر از تمامِ چیزهایی که بیشترشان تا به حال با آن‌ها جنگیده بودند.

با این حال، کابوسِ دوم تفاوتِ دیگری هم داشت؛ تفاوتی که می‌توانست در‌بیدارشده​ چند سالِ آینده تأثیری تعیین‌کننده داشته باشد. به گفتهٔ شعلهٔ جاودان، این کابوس‌های‌فیزیکی​ هولناکِ جدید آزمون‌هایی انفرادی نبودند، بلکه گروه‌هایی از بیدارشدگان باید به مصافشان می‌رفتند.

ایدهٔ کابوسی که افرادِ زیادی بتوانند هم‌زمان به مصافش بروند مضحک بود، اما‌واردش​ با این وجود حقیقت داشت. جِست از این چرخشِ غیرمنتظرهٔ وقایع کاملاً جا خورده‌فقط​ بود، اما با نگاهی به گذشته، هیچ‌چیز در موردِ طلسمِ کابوس هرگز قابل‌ِپیش‌بینی نبود.

خبرِ عروجِ شعلهٔ جاودان چند روز پس از جلسه‌عالمِ​ اعلام شد. طولی نکشید که بیدارشدگانِ برجسته بارِ دیگر‌نشود​ گردِ هم آمدند، این بار برای یک جشنِ رسمی...

درست پیش از جشن بود که سرنگهبان‌زمان​ با حالتی گرفته به جِست نگاه کرد و‌همگی‌شان​ با صدایی پر از آن عزمِ آشنا گفت:

«باید این کار‌زمان​ رو بکنیم، جِست.‌می‌کرد​ باید عروج کنیم.»

جِست آهی کشید.

«آره، حتماً. ولی تند نرو... خودت بهتر از من می‌دونی موقعِ مصاف با‌اراده​ بذرها چند نفر کشته شدن. اینکه شعلهٔ جاودان زنده برگشته معنیش این نیست‌دیدنِ​ که از این به بعد همه زنده برمی‌گردن. باید حسابی آماده بشیم... عجله‌ای نیست.»

اما سرنگهبان سر تکان داد.

«اشتباه می‌کنی. عجله هست. نمی‌فهمی؟»

سرنگهبان به خیابان‌های پایتختِ محاصرهٔ ربعِ‌رؤیا​ شمالی که از پشتِ پنجرهٔ خودرویشان می‌گذشت‌واردش​ چشم دوخت و دندان به هم سایید.

«اینکه کابوسِ دومی وجود داره...‌همه​ یعنی کابوسِ سومی هم در‌رؤیا​ کار خواهد بود. و چهارمی.»

چهره‌اش در هم رفت.

«که یعنی بعد از بحرانِ دروازهٔ اول، بحرانِ دومی هم تو راهه. و سومی. و‌کهنه‌کار​ همین‌طور تا آخر... این یه پیش‌بینیِ منطقیه. این دروازه‌های کابوس که الان باهاشون درگیریم، به‌زودی‌سطحِ​ وحشتناک‌تر می‌شن. وقتی موجوداتِ کابوسِ فاسد‌شده پاشون به جهانِ بیداری باز بشه می‌خوایم چی‌کار کنیم؟»

جِست لرزید.

موجوداتِ کابوسِ فاسد‌شده... هیولاهایی افسانه‌ای و مترادف با مرگ بودند.‌رؤیا​ فقط یکی از آن‌ها می‌توانست بیشترِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی‌جنگجویانی​ را نابود کند، چون هیچ‌کس آنجا نبود که جلویش را بگیرد.

به جز‌مهم‌تر​ شعلهٔ جاودان‌ورود​ و همراهانِ بازمانده‌اش.

سرنگهبان با دیدنِ اینکه جِست‌اراده​ جوابی شوخ‌طبعانه نداد، سر تکان‌نشود​ داد و در سکوت نگاهش کرد.

سرانجام گفت:

«برای همینه که‌توانِ​ باید عروج کنیم،‌مهم‌تر​ جِست. هرچه زودتر.»

ناولها | novelha.net