---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2176: پرتگاهِ پایان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2176: پرتگاهِ پایان

0

وقتی جوهرِ کاسی تمام شد و گفتگوی‌شان‌می‌شد​ نیمه‌کاره ماند، سانی بی‌حرکت سر جایش ماند‌حالا​ و با نگاهی سردرگم به دوردست خیره شد.

پس از‌قمریِ​ مدتی، به‌نقاطِ​ فنجانش نگاه کرد.

«...چایم سرد شده.»

صدایش آرام و بی‌تفاوت بود.

آهی کشید، فنجان را به لب برد و جرعه‌ای نوشید.‌جنگِ​ با لبخندی روی لب، از منظرهٔ تاریک اما زیبایِ گورِ‌احتمالاً​ خدا و آرامشِ پرطراوت و بهشتیِ جزیرهٔ عاج لذت برد.

خبرِ کاسی به‌اندازهٔ کافی غیرمنتظره بود، اما احساسِ‌برگردد​ سردرگمیِ لحظه‌ایِ سانی ربطی به خودِ خبر نداشت؛ بلکه‌جسورانه​ به خاطرِ معنایی بود که پشتِ آن نهفته بود.

مدتی می‌شد که پایانِ‌بلکه​ این جنگِ هولناک و‌نهفته​ مخوف نزدیک شده بود...

اما حالا،‌شمالیِ​ واقعاً فرا‌رؤیا​ رسیده بود.

پایان از راه رسیده بود.

پس احتمالاً این آخرین لحظهٔ آرامشی بود که پیش از پایانِ همه‌چیز تجربه‌سرسختانه​ می‌کرد... و چه‌بسا آخرین لحظهٔ آرامشی که تا آخرِ عمرش رنگش را می‌دید،‌جهان​ چرا که هیچ بعید نبود زندگی‌اش در عرضِ همین چند روز به پایان برسد.

با این‌خبر​ حال، وقتی به‌خاطرِ​ آن فکر می‌کرد...

سانی احساسِ رضایت می‌کرد.

درست است، خیلی زود بود. و نتوانسته بودند‌پایانِ​ پیش از شروعِ جنگ به تمامِ اهدافی که در‌رسیده​ سر داشتند برسند... اما تمامِ تلاششان را کرده بودند.

از روزی که سانی تصمیم گرفت از ویرانه‌های یخ‌زدهٔ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ در دورترین نقاطِ شمالیِ عالمِ رؤیا برگردد‌دست​ تا همین امروز، حتی یک لحظه هم از تلاشِ سرسختانه برای رسیدن به هدفِ جسورانه و سرکشانه‌اش دست نکشیده‌خودش​ بود. عزمش برای درهم‌شکستنِ فرمانروایان، به زانو درآوردنِ جهان و تسلیم کردنِ هستی در برابرِ اراده‌اش، هرگز متزلزل نشده بود.

پس آماده بود.

آمادهٔ پیروزی بود... اما خودش را برای شکست هم آماده‌سرسختانه​ کرده بود. هر چه بود، نقشهٔ خطرناکی که او و‌فرمانروایان​ نفیس کشیده بودند، در اصل چیزی جز یک قمار نبود.

آینده مبهم بود...‌خاطرِ​ چه کسی می‌دانست‌نهفته​ چه پیش می‌آید؟

سانی که قطعاً نمی‌دانست.

اما هر‌خبر​ اتفاقی هم که‌خاطرِ​ می‌افتاد، پشیمان نمی‌شد.

دست‌کم این چیزی بود که‌برگردد​ در کمالِ آرامش و حینِ‌سرسختانه​ نوشیدنِ چایش به خودش می‌گفت.

سرانجام، چایش به ته کشید و فنجان را‌پایانِ​ با کمی حسرت پایین گذاشت. آهِ بلندی کشید،‌فرا​ از جایش برخاست و آلاچیق را ترک کرد.

کارهای زیادی‌قمریِ​ برای انجام‌نقاطِ​ دادن داشت.

«این دختر...‌خبر​ فکر کنم تأثیرِ‌خاطرِ​ بدی روش گذاشتم.»

سانی موقعِ صحبت با کاسی حسِ‌امروز​ عجیبی پیدا کرده بود. انگار در طرفِ‌هدفِ​ بازندهٔ مکالمه‌ای با خودش قرار گرفته بود!

نه، ولی جداً. آخه کدام‌پشتِ​ آدمِ عاقلی حرفش را با‌جنگِ​ خبرِ مرگِ خودش شروع می‌کرد؟

سانی همان‌طور که از‌نقاطِ​ روی چمن‌های زمردین می‌گذشت، نگاهش‌امروز​ از سرمایی مرگبار یخ زد.

«...جِست.»

پس آن پیرمردِ خوش‌برخورد تصمیم گرفته بود ابتکارِ عمل به خرج‌برای​ دهد و کاسی را پس از کشاندن به جنگل بکشد. کاسی‌درآوردنِ​ او را زنده گذاشته بود... اما سانی به این راحتی‌ها نمی‌بخشید.

بدجوری دلش می‌خواست آن عوضی را تکه‌تکه‌می‌شد​ کند، جسدش را جلوی موجوداتِ کابوس بیندازد و‌واقعاً​ کلِ خاندانش را از روی زمین محو کند.

خویشتن‌داریِ زیادی می‌خواست که سرورِ سایه‌ها را نفرستد تا راه‌حتی​ را بر جِست ببندد و پیش از رسیدنِ پیرمرد به‌نکشیده​ دریاچهٔ محوشونده، مثلِ یک حشرهٔ موذی کارش را تمام نکند.

آن آشغالِ پست‌نداشت​ جرئت کرده بود به‌پشتِ​ کاسی چشم داشته باشد؟

سانی از‌شمالیِ​ خشم دندان‌رؤیا​ غروچه کرد.

«آروم... آروم باش.»

کاسی می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند. اگر فکر می‌کرد در خطرِ جدی‌لحظه​ می‌افتد، از او کمک می‌خواست. اما نخواسته بود؛ یعنی از قبل از‌فرمانروایان​ نیتِ جِست خبر داشت و مطمئن بود خودش از پسِ او برمی‌آید.

و برآمده بود.

کاسی نه‌تنها قدیسِ پیر را شکست داده بود —‌تلاشِ​ سانی هم نباید انتظاری جز این از او می‌داشت‌عزمش​ — بلکه رازهای بسیاری هم از حافظه‌اش بیرون کشیده بود.

مثلاً، نقصِ آنویل.

سانی نفسش را آرام‌نقاطِ​ بیرون داد، خشمش را فروخورد‌امروز​ و به فکر فرو رفت.

جِست می‌توانست‌خبر​ فعلاً کمی‌بلکه​ بیشتر نفس بکشد.

«اون نقص... خیلی بی‌رحمانه‌ست.»

متأسفانه چیزی نبود که بشود در نبرد علیه پادشاهِ شمشیرها از آن استفاده کرد. این نقص به تصمیماتِ آنویل معنا‌احتمالاً​ می‌داد و شناختِ عمیقی از شخصیتش فراهم می‌کرد؛ هم دلیلِ به قدرت رسیدنش را توضیح می‌داد و هم دلیلِ سقوطش‌چند​ به‌عنوان یک انسان را. شناختِ دشمن مزیتِ بزرگی بود و سانی خوشحال بود که به نقصِ آنویل پی برده است...

اما دقیقاً آن نقطه‌نقاطِ​ ضعفِ کشنده‌ای نبود که‌برگردد​ امید داشت پیدایش کند.

در موردِ کی سونگ هم همین‌طور بود. گرچه کاسی مستقیماً رازِ نقصِ او را‌مخوف​ ندیده بود، اما هر دو قویاً شک داشتند که نقصِ ملکه، او را از‌تجربه​ بچه‌دار شدن محروم کرده است. بنابراین، نقطه ضعفِ او محبتی بود که به دخترخوانده‌هایش داشت.

می‌شد از فقدانِ عشقِ خانوادگیِ‌برگردد​ آنویل سوءاستفاده کرد، و از عشقِ‌برای​ کی سونگ به دخترانش نیز همین‌طور.

اما به‌احتمال زیاد نه در این‌نهفته​ فرصتِ تنگی که برایشان باقی مانده‌مخوف​ بود... دست‌کم نه به شکلی مؤثر.

تمامِ آن تلاش‌ها‌دورترین​ آن‌ها را به‌عالمِ​ بن‌بست کشانده بود.

سانی آه کشید.

«خب، کِی همه‌چیز آسون بوده؟»

بیشترِ اوقات، اوضاع در سخت‌ترین حالتِ ممکن‌می‌شد​ بود. بنابراین، هیچ‌وقت واقعاً انتظار نداشت راهِ‌حالا​ آسانی برای شکست دادنِ فرمانروایان پیدا کند.

با این حال، اطلاعاتِ مفیدِ بسیاری از گذشته به دست آورده‌لحظه​ بودند. از جمله اطلاعاتِ تازه‌ای دربارهٔ آستریون و موردرت — دو‌درهم‌شکستنِ​ نفری که بدونِ شک در آینده به دردسرهای بزرگی تبدیل می‌شدند.

البته اگر اصلاً آینده‌ای‌بلکه​ برای سانی، نفیس و‌نهفته​ کاسی در کار بود.

سانی با‌شمالیِ​ ورود به برجِ‌برگردد​ عاج، اخم کرد.

چیزِ دیگری هم بود که کاسی فهمیده بود، اما ترجیح داد به او نگوید — اشارهٔ کوتاهی‌رسیده​ به آن کرد، اما واردِ جزئیات نشد. بخشی از آن به خاطرِ کمبودِ وقت بود، و بخشی دیگر‌بعید​ به این دلیل که انگار می‌خواست پیش از در میان گذاشتنِ این اطلاعاتِ تازه، افکارش را جمع‌وجور کند.

این راز به شمشیرِ شکسته و سقوطِ خاندانِ شعلهٔ جاودان ربط داشت... جای تعجب نبود که‌هدفِ​ کاسی تمایلی نداشت شتاب‌زده در این باره حرف بزند. احتمالاً به همین دلیل بود که به‌جای صحبتِ‌متزلزل​ مستقیم با نفیس، با سانی تماس گرفته بود؛ چون هنوز آمادگیِ آن گفتگو را با نفیس نداشت.

با این حال، به نظر نمی‌رسید‌معنایی​ این اطلاعات در حالِ حاضر ربطِ‌جنگِ​ مستقیمی به سرانجامِ جنگ داشته باشد.

و پیش از رسیدنِ پایان، کارهای بسیار زیادی برای‌تلاشِ​ انجام دادن داشتند — به‌خصوص چون ممکن بود کاسی‌عزمش​ به‌زودی دیگر نتواند با هیچ‌یک از متحدانش تماس بگیرد.

چه کسی می‌دانست خاندانِ سرود‌پشتِ​ وقتی او را به چنگ‌جنگِ​ می‌آوردند، چه محدودیت‌هایی برایش وضع می‌کردند؟

به همین‌قمریِ​ دلیل سانی‌نقاطِ​ باید عجله می‌کرد.

«واقعاً امیدوارم کابوس‌نداشت​ وظیفه‌اش رو خوب‌معنایی​ انجام داده باشه...»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net