---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2140: پیشنهادِ وحشتناک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2140: پیشنهادِ وحشتناک

0

هلی چند لحظه‌نتیجه​ ساکت ماند، سپس‌شدن​ با لحنی ناباورانه پرسید:

«چی، فقط همین؟»

قدیسِ زیبا شمشیرش را بالا آورد‌بکشم​ تا با نوکِ تیزش پیشانی‌اش را‌بودم​ بخاراند و با گیجی سر تکان داد.

«تو بدونِ دستورِ پادشاه ما رو به یه کمینگاه کشوندی و تنها دلیلت برای این‌خجالت​ کار اینه که به گفتهٔ خودت، بانو کاسیا... بوی مار می‌دِه؟ هیچ مدرکی داری که‌به‌جاش​ نشون بده اون داره برای خیانت به قلمروِ شمشیر نقشه می‌کشه؟ شاهدی؟ اصلاً چیزی داری؟»

پیرمرد تک‌خنده‌ای زد.

«اوروم حتماً بهت گفته که من کی‌ام و چیکار می‌کنم... نه؟ درسته که‌بگیرم​ ما سه نفر اینجاییم چون من خودسرانه عمل کردم. با این حال، باید‌کرد​ بدونی که توی کارِ من، پادشاه آزادیِ عمل و اختیارِ زیادی بهم می‌دِه.»

قدیس هلی سر تکان داد.

«بازم...»

اما پیش از اینکه‌رسیدن​ بتواند حرفش را ادامه دهد،‌کرد​ کاسی ناگهان میانِ کلامش پرید.

«راستش، درسته.»

جِست و هلی هر دو‌فراتر​ با تعجب به او نگاه کردند،‌برنامه‌ریزی​ که باعث شد کاسی لبخند بزند.

با چهره‌ای‌نتیجه​ بی‌تفاوت شانه‌ای‌نزدیک​ بالا انداخت.

«قدیس جِست راست می‌گه. من واقعاً داشتم برای خیانت به قلمروِ شمشیر نقشه می‌کشیدم.‌وقیحانه‌ای​ فراتر از اون، نقشه می‌کشیدم تا پادشاه رو بکشم و جاش رو بگیرم. راستش خیلی‌خطاب​ مشغولِ برنامه‌ریزی برای این خیانت بودم. اون‌قدر که نقشه‌هام خیلی به نتیجه رسیدن نزدیک شدن.»

پیرمرد با چشمانی گشادشده‌انداخت​ به کاسی نگاه کرد‌داشتم​ و خنده‌ای ناباورانه سر داد.

«واو! عجب... نمایشِ وقیحانه‌ای از‌فراتر​ دورویی. خجالت نمی‌کشی دخترجان؟ و‌مشغولِ​ چرا یهو داری اعتراف می‌کنی؟»

آرامشِ لبخندِ‌نتیجه​ کاسی به‌نزدیک​ هم نخورد.

سرش را چرخاند و‌رسیدن​ با لحنی آرام قدیس‌گشادشده​ هلی را خطاب قرار داد:

«پس، قدیس هلی... چرا به‌جاش جبهه‌ت رو عوض نمی‌کنی و کمکم نمی‌کنی این پیرمردِ‌خیلی​ احمق رو بکشم؟ یا می‌تونی به حرفش گوش بدی و سعی کنی من رو‌واو​ بکشی. البته دومی یعنی... ممکنه مجبور بشی تا روزی که می‌میری به جوک‌هاش گوش بدی.»

قدیسِ زیبا پلک‌داشتم​ زد، و جِست‌بکشم​ از خنده منفجر شد.

«هی، هی! جوک‌های من درجه‌یکن!‌شدن​ چرا داری با یه چیزِ‌واو​ به این فوق‌العاده‌ای تهدیدش می‌کنی؟»

سپس با‌نقشه‌هام​ دیدنِ چهرهٔ هلی،‌نزدیک​ ابرویی بالا انداخت.

«صبر کن، هلی...‌شانه‌ای​ نکنه داری پیشنهادش‌می‌گه​ رو جدی می‌گیری؟»

اما هلی فقط سکوت کرد‌فراتر​ و با چهره‌ای متفکر بین‌مشغولِ​ او و کاسی نگاه کرد.

سرانجام پرسید:

«نه اینکه اصلاً ممکن باشه... اما کی‌چشمانی​ رو می‌خوای به‌جای آنویل روی تاج‌وتخت بنشونی؟ راستش،‌دورویی​ نگو. حالا که فکرش رو می‌کنم، جوابش واضحه.»

جِست با‌بی‌تفاوت​ گیجی به‌انداخت​ او خیره شد.

«نمی‌تونی جدی باشی. واقعاً؟ این به خاطرِ اون پیرمردِ احمق، اورومه؟‌برنامه‌ریزی​ گوش کن... منم به‌اندازهٔ بقیه ازش خوشم می‌اومد، اما اوروم انتخابِ‌خنده‌ای​ خودش رو کرده بود. هیچ‌کس مجبورش نکرده بود به دلاوری خیانت کنه.»

تمامِ گرمای نگاهِ هلی‌نزدیک​ رنگ باخت و با نگاهی‌خنده‌ای​ تاریک به پیرمرد چشم دوخت.

«هیچ‌کس هم دلاوری رو مجبور نکرده بود اعدامش کنه. بعد از اینکه‌عجب​ لو رفت مگه چقدر می‌تونست آسیب بزنه؟ با در نظر گرفتنِ تمامِ کارایی‌نخورد​ که برای خاندانِ دلاوری و کلِ بشریت کرده بود، می‌تونستید بذارید زنده بمونه.»

جِست پوزخند زد.

«جل‌الخالق، چقدر خانواده‌دوست. خیلی خب! فرض کنیم واقعاً به عموت اوروم اهمیت می‌دادی، ولی ناراحتیت یه کم بی‌جا نیست؟‌چشمانی​ درسته که شمشیرِ پادشاه به زندگیش پایان داد... ولی همین دختر، کاسیا، بود که بی‌رحمانه ازش بازجویی کرد و‌سرش​ سرنوشتش رو رقم زد! هر دو طرف توی مرگش همدستن، پس چرا با اون بهتر از من رفتار می‌کنی؟»

قدیس هلی چند لحظه به‌شدن​ شمشیرش خیره ماند، سپس با‌واو​ لبخندی تاریک به او نگاه کرد.

«شاید به خاطر اون استدلالِ آخر باشه.‌چشمانی​ می‌دونی، اینکه دیگه مجبور نیستم به جوک‌هات‌وقیحانه‌ای​ گوش بدم. این حداقل یه مزیتِ ملموسه.»

دهانِ جِست باز ماند.

«چی؟ این... این مزخرفات چیه؟ واقعاً داری طرفِ پیشگو و دوستش از شعلهٔ جاودان رو می‌گیری؟‌رسیدن​ اون اصلاً چه کار می‌تونه بکنه؟ چه قولی می‌تونه بهت بده؟ تنها کاری که از دستش برمیاد‌اعتراف​ اینه که شانس رو به نفعِ کی سونگ تغییر بده، و واقعاً فکر می‌کنی ملکهٔ کرم‌ها بهتره؟»

جِست به کاسی نگاه کرد.

«یالا، سعی کن با‌رسیدن​ قیافهٔ جدی بهش تضمین‌گشادشده​ بدی. خیلی خنده‌دار می‌شه.»

کاسی نگاهش را از پیرمرد‌راست​ برنگرداند، بلکه رو به قدیسی‌فراتر​ که پشت سرش ایستاده بود گفت:

«نمی‌تونم هیچ تضمینی بدم.‌می‌کشیدم​ با این حال، اگه‌بگیرم​ تصمیم بگیری کمکم کنی...»

اما پیش از‌رسیدن​ آنکه حرفش را تمام‌گشادشده​ کند، هلی آرام گفت:

«باشه. قبول.»

کاسی و‌بی‌تفاوت​ جِست هر دو‌راست​ لحظه‌ای جا خوردند.

کاسی البته امیدوار بود که هلی موافقت کند — در‌مشغولِ​ واقع، می‌دانست که هلی موافقت می‌کند، چون چند لحظه پیش‌گشادشده​ به لطفِ توانِ بیدارش دقیقاً همین کلمات را شنیده بود.

اما باز هم. هلی‌نزدیک​ نباید انتخابش را با‌کرد​ دقتِ بیشتری سبک‌سنگین می‌کرد؟

جِست سرفه کرد.

«خب، این... مهم نیست. واقعاً اون‌قدرها چیزی‌واقعاً​ رو که قراره بعدش اتفاق بیفته تغییر‌خیلی​ نمی‌ده. ولی باید اعتراف کنم که کنجکاوم... چرا؟»

قدیس هلی شانه‌اش را مالید،‌فراتر​ گویی برای نبرد آماده می‌شد، و‌برنامه‌ریزی​ بعد با لحنی یکنواخت جواب داد:

«فکر کنم به‌رسیدن​ این خاطره که به‌گشادشده​ ستارهٔ دگرگون ایمان دارم.»

پیرمرد با‌نقشه‌هام​ ناباوری به‌رسیدن​ او خیره شد.

«به ستارهٔ دگرگون ایمان داری؟»

قدیسِ زیبا سر تکان داد.

«راستش رو بخوای، این روزها حس می‌کنم دنیا دیوونه شده و اون تنها کسیه که هنوز عقلش‌دخترجان​ سر جاشه. فقط هم من نیستم که این حس رو دارم. صادقانه بگم، پیشنهادِ هر دوتون افتضاحه،‌کمکم​ پس اونی رو انتخاب می‌کنم که حداقل بهم اجازه می‌ده امیدوار باشم همه‌چیز یه جوری درست می‌شه.»

بعد لبخند زد.

«آها... و در ضمن دلم نمی‌خواد‌می‌گه​ آخرش مجبور بشم با سرورِ سایه‌ها بجنگم.‌بگیرم​ اون یارو مو به تنم سیخ می‌کنه.»

کاسی لحظه‌ای ساکت‌داشتم​ ماند، هرچند خیلی دلش‌جاش​ می‌خواست جوابش را بدهد...

ولی اون‌نتیجه​ که از‌نزدیک​ همه‌شون دیوونه‌تره!

البته با توجه به دنیایی‌نزدیک​ که در آن زندگی می‌کردند،‌خنده‌ای​ این یک حسن محسوب می‌شد.

با این حال، اگر هلی به‌می‌گه​ امیدواری ترغیب شده بود، کاسی قصد‌جاش​ نداشت این امید را از او بگیرد.

کاسی رقصندهٔ خاموش را از غلاف بیرون‌جاش​ کشید، سرش را به سمتِ قدیس جِست‌نقشه‌هام​ چرخاند و آرام دستش را بالا آورد.

«پس بیا وقت‌رسیدن​ رو تلف نکنیم.‌چشمانی​ حرفِ آخری داری؟»

پیرمرد با‌نقشه‌هام​ چهره‌ای گرفته به‌نزدیک​ او نگاه کرد.

سپس پوزخند زد.

«به یه دخترِ کور‌می‌کشیدم​ که با سر می‌خوره‌بگیرم​ به یه میله چی می‌گن؟»

کاسی چشم‌بندش را گرفت‌نزدیک​ و پایین کشید؛ چشمانِ‌کرد​ آبی و زیبایش نمایان شد.

قدیس جِست یک قدم‌رسیدن​ جلو آمد و پوزخندش‌گشادشده​ تاریک و شوم شد.

«...آمبولانس!»

با این‌واقعاً​ حرف، همه‌چیز در‌فراتر​ جنون منفجر شد.

ناولها | novelha.net