---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2159: گهوارهٔ خالی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2159: گهوارهٔ خالی

0

در زیرزمینِ عمارتِ مجللِ جِست در قلبِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، پشتِ چند‌کلِ​ لایه آلیاژِ زرهی و تحتِ محافظتِ یک سیستمِ دفاعیِ پیشرفتهٔ طلسم‌فناوری، اتاقی مربعی‌شکل قرار‌پسرِ​ داشت. دیوارهای ویدئوییِ اتاق، نمایِ سراسرنمایِ زیبایی از دروازهٔ رود را به تصویر می‌کشیدند.

دو کپسولِ خواب آنجا کنارِ هم نصب شده بودند — زمانی مجلل و گران‌قیمت، اما حالا کهنه‌واقعاً​ و ازرده‌خارج. جِست و همسرش زمانی از آن‌ها استفاده می‌کردند، اما ازآنجاکه حالا هر دو استاد بودند‌پسرِ​ و دیگر در خواب به عالمِ رؤیا نمی‌رفتند، کپسول‌های خواب در چند سالِ گذشته فقط داشتند خاک می‌خوردند.

نه اینکه واقعاً خاک‌گرفته باشند. کلِ‌موند​ عمارت، هم به لطفِ ربات‌های نظافتچی و‌بروزِ​ هم خدمهٔ معمولی، از تمیزی برق می‌زد.

اما امروز،‌سالِ​ یکی از‌فقط​ کپسول‌ها سرنشین داشت.

پسرِ بزرگِ جِست آنجا دراز کشیده بود و در‌اینکه​ آرامش می‌خوابید. خودِ جِست نیز روی صندلیِ تاشویی در‌خدمهٔ​ همان نزدیکی نشسته بود و با چهره‌ای بی‌حالت تماشایش می‌کرد.

دو روز می‌شد‌ازآنجاکه​ که بدونِ هیچ‌عالمِ​ حرکتی آنجا نشسته بود.

تنها ذهنش‌زنده​ بی‌قرار و‌پسر​ زنده بود.

«یالا پسر... یالا. پیرمردت زنده موند،‌خاک​ پس تو هم می‌تونی زنده بمونی. تو‌عمارت​ خیلی از من بهتری. از پسش برمیای...»

پس از بروزِ اولین علائم، طولی نکشید که پسرش تسلیمِ طلسم‌خاک‌گرفته​ شد. او حالا در کابوسِ اول بود و برای جانش می‌جنگید...‌می‌زد​ و جِست اینجا گیر افتاده بود — کنارش، اما ناتوان از کمک.

نمی‌توانست کاری کند و در‌دیگر​ عینِ حال، بیش از هر‌سالِ​ زمانِ دیگری احساسِ درماندگی می‌کرد.

خنده‌دار نبود؟ جِست دو دههٔ اولِ زندگی‌اش را صرفاً برای زنده‌ماندن دست‌وپا‌برمیای​ زده بود و بعد سال‌های بسیارِ دیگری را مدام با مرگ دست‌وپنجه نرم‌می‌جنگید​ کرده بود. با این حال، هرگز بیش از الان احساسِ ناتوانی نکرده بود.

شاید خنده‌دار بود، اما برای اولین‌خاک​ بار از زمانِ نزولِ طلسم، نمی‌توانست‌کلِ​ توانی برای لبخند زدن پیدا کند.

«یالا...»

رفته‌رفته، تمامِ حرف‌هایی که در گذشته با سرنگهبان زده بود، در ذهنش جان می‌گرفت. هر کاری که آن دو کرده‌کلِ​ بودند — هر پیروزیِ باشکوه، هر غلبه بر موانعِ ناممکن، هر فداکاریِ شرافتمندانه... هر نقشهٔ کثیف، هر اعدامِ خونسردانه، هر‌می‌خوابید​ جانِ بی‌گناهی که به‌عنوانِ تلفاتِ جانبی در راهِ هدفی والاتر از دست رفته بود — همه‌اش برای همین بود، مگر نه؟

تا دنیایی بسازند که‌پسر​ فرزندانشان بتوانند در آن‌بمونی​ با سری برافراشته زندگی کنند.

آن‌ها خون داده بودند و‌داشتند​ آن دنیا را ساخته بودند،‌خاک‌گرفته​ پس قطعاً فرزندانشان زنده می‌ماندند، نه؟

جِست وقتی طلسم او را به کابوسِ اول فراخواند، هیچ‌واقعاً​ نمی‌دانست و هیچ‌چیز نداشت. نمی‌دانست چطور بجنگد، چطور سلاح به دست‌برق​ بگیرد، چطور غذا تهیه کند، چطور از بلایای طبیعی پناه بگیرد.

نمی‌دانست سرشت‌ها چیستند، چرا صفت‌ها‌دیگر​ اهمیت دارند، چطور خرده‌های روح‌سالِ​ را استخراج و جذب کند...

اما پسرش همهٔ این‌ها را می‌دانست، و حتی بیشتر. او تحتِ آموزش و تمرینِ بهترین مربیانِ جهان قرار گرفته بود و‌کابوسِ​ از اوایلِ کودکی برای چنین روزی آماده می‌شد. آموزش‌هایش هم همه‌جانبه بود و هم گسترده، تا حدی که به افراط می‌زد...‌خنده‌دار​ جِست و همسرش نیز جزوِ بهترین جنگجویانِ بشریت بودند و تا جایی که می‌توانستند دانسته‌هایشان را به او منتقل کرده بودند.

پس، قطعاً...

جِست پیش از این هرگز‌فقط​ به هیچ‌کس یا هیچ‌چیز دعا نکرده‌خاک‌گرفته​ بود، اما حالا داشت دعا می‌کرد.

با اینکه ایزدان‌ازآنجاکه​ مرده بودند، امیدوار بود‌رؤیا​ چیزی صدایش را بشنود.

به ایزدان‌زنده​ دعا کرد،‌پسر​ به دیمون‌ها.

حتی به‌سالِ​ طلسمِ کابوس‌فقط​ هم دعا کرد.

یالا...

اما دعاهایش بی‌جواب مانده بود.

...پیش از آنکه ببیندش، حسش کرد. تغییری‌می‌تونی​ ظریف و تقریباً نامحسوس در فضا، انگار‌اولین​ هوای اتاقِ زیرزمینی ناگهان سنگین‌تر شده بود.

سردتر، تاریک‌تر و شوم‌تر.

واقعاً چیزی نبود که جِست‌فقط​ با بدنش حس کند، بلکه‌واقعاً​ با روحش آن را حس می‌کرد.

چشمانش کمی لرزید.

در گهوارهٔ پرنورِ‌یالا​ کپسولِ خواب، پلک‌های‌موند​ پسرش هم لرزید.

برای لحظه‌ای، جِست امیدوار شد‌داشتند​ که آن دیوِ کوچک بیدار‌خاک‌گرفته​ شود و چشمانش را باز کند.

اما در عوض، بدنِ پسرش تکان‌داشتند​ خورد و بعد قوس برداشت و‌باشند​ غرشِ آرامی از میانِ لبانش خارج شد.

چیزی زیرِ پوستش تکان می‌خورد، انگار استخوان‌هایش‌رؤیا​ داشتند رشد می‌کردند و تغییرِ شکل می‌دادند‌خاک​ و از پایین به پوست فشار می‌آوردند.

جِست خشکش زده‌یالا​ بود و بی‌صدا‌موند​ به تماشا ادامه داد.

با این حال، سرانجام...

آرام از جا‌سالِ​ برخاست و بی‌حال به‌خاک​ سمتِ کپسولِ خواب رفت.

روی لبه‌اش نشست، پسرش را در آغوش‌رؤیا​ کشید و محکم نگهش داشت، و با‌خاک​ حرکاتی که رفته‌رفته وحشیانه‌تر می‌شد مقابله کرد.

دوباره طعمش را‌یالا​ چشید... طعمِ شورِ‌موند​ اشک روی زبانش.

انگار هنوز‌سالِ​ اشکی برای‌فقط​ ریختن داشت.

درست مثلِ‌کپسول‌های​ همان روز،‌گذشته​ جلوی پادگان.

جِست دهان باز کرد:

«هیس...»

نفسِ عمیقی کشید.

«طوری نیست، پسر. طوری نیست.‌فقط​ کارت خوب بود... تو هر‌واقعاً​ کاری از دستت برمی‌اومد کردی.»

البته، چیزی که‌ازآنجاکه​ در آغوش داشت‌عالمِ​ دیگر پسرش نبود.

اما جِست‌زنده​ فقط محکم‌تر‌پسر​ نگهش داشت.

«طوری نیست... کارت خوب بود...»

مدتی بعد...

شاید هم یک ابدیت.

جِست زیرزمین را‌یالا​ ترک کرد و در‌می‌تونی​ را پشتِ سرش بست.

می‌دانست همسرش آن بالا منتظرش‌داشتند​ است، و از انتظارِ هولناک‌خاک‌گرفته​ برای خبری نامعلوم نیمه‌جان شده.

حالا باید به او می‌گفت،‌فقط​ اما هنوز آن‌قدر شجاعت نداشت‌واقعاً​ که با او روبه‌رو شود.

در عوض، جِست رو به‌دیگر​ دیوار کرد، به آن تکیه‌سالِ​ داد و به نفس‌نفس افتاد.

آلیاژِ زرهی‌زنده​ روی پیشانی‌اش‌پسر​ خنک بود.

آه...

ذهنش تهی بود.

آه...

مدتی بعد،‌زنده​ نگاهش روی مچِ‌پیرمردت​ دستش خیره ماند.

آنجا، روی سرآستینِ پیراهنِ گران‌قیمتش...

پارچهٔ سفید با‌سالِ​ خون به قرمزیِ‌داشتند​ تندی درآمده بود.

جِست مدتی به آن‌استاد​ خیره ماند و چشمانش‌نمی‌رفتند​ رفته‌رفته از تاری درآمد.

ناگهان لبخندی‌زنده​ کج روی‌پسر​ صورتش نقش بست.

سرآستینِ خونینِ دیگری را به‌داشتند​ یاد آورد، و گفتگویی را‌خاک‌گرفته​ که مدت‌ها پیش رخ داده بود.

چه گفته بود؟

...کمی تلفاتِ جانبی. مایهٔ‌استاد​ تأسفه، اما اجتناب‌ناپذیره. در‌نمی‌رفتند​ هر صورت، خوب پیش رفت.

چقدر راحت و بی‌تفاوت در موردش حرف زده بودند. و چرا که نه؟ چقدر از این اتفاقاتِ ناگوار‌پسرش​ پیش آمده بود؟ حسابش از دستش در رفته بود. اگر جِست انرژی‌اش را صرفِ اهمیت دادن به هر‌حال​ کدام از آن‌ها — به هر یک از آن‌ها — می‌کرد، باید تمامِ عمرش را به اشک ریختن می‌گذراند.

اما او بیش از حد مشغولِ خون ریختن بود. هرچه باشد،‌باشند​ نمی‌شد دنیای جدیدی را بدونِ ملات ساخت، و قطعاً بدونِ شکستنِ‌امروز​ چند آجر هم نمی‌شد... ده تا یا هزار تا، فرقی نمی‌کرد.

اما آن آجرهای‌سالِ​ شکسته هم پسران‌داشتند​ و دخترانِ کسانی بودند.

پوزخندِ وحشتناکی زد.

«پس... یعنی این مجازاتِ منه؟»

بود؟

پیش از آنکه جِست بفهمد دارد چه‌خاک​ می‌کند، سرش را عقب برد و بعد‌عمارت​ به دیوار کوبید، انگار می‌خواست جمجمه‌اش را بشکافد.

اما البته که جمجمه‌اش نشکافت.

در عوض، آلیاژِ زرهی خم‌پیرمردت​ شد و ترک خورد، و فرورفتگیِ‌پسش​ عمیقی روی سطحش به وجود آمد.

هرچه باشد‌سالِ​ او یک‌فقط​ استاد بود.

آه، آه...

دنیا تلخ بود.

ایزدان مرده بودند،‌یالا​ و طلسمِ کابوس‌موند​ جایشان را گرفته بود.

و طلسم...

ایزدی شرور بود.

شاید تنها‌می‌کردند​ نوعِ ایزدی که‌دیگر​ لیاقتش را داشت.

ناولها | novelha.net