---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2174: کنجکاویِ مرگبار • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2174: کنجکاویِ مرگبار

0

کاسی خشکش زد؛ آنچه‌قدیسِ​ کشف کرده بود، لحظه‌ای‌وجود​ او را تکان داد.

این هدفش نبود...

اما حالا که گوشه‌ای از توطئه‌ای را دیده بود که سرنوشتِ جهان‌نمی‌رفت​ را رقم می‌زد — و همچنین زندگیِ نف را نابود و او را‌شود​ به کسی که امروز بود تبدیل می‌کرد — نمی‌توانست به‌سادگی از آن بگذرد.

حتی اگر‌چیزهای​ عاقلانه‌ترین انتخاب‌طولِ​ همین بود.

ذخایرِ جوهرش رو به اتمام بود و‌سخت​ جِست از همین حالا نشانه‌هایی از رها کردنِ‌نمی‌رفت​ خود از چنگالِ افسونگرِ نگاهِ او بروز می‌داد.

همچنین هنوز باید با عواقبِ کار دست‌وپنج نرم می‌کرد.‌بهترین​ کشتنِ قدیسِ پیر چندان سخت نبود... اما با وجود‌درک​ اینکه سزاوارِ مرگ بود، لزوماً بهترین انتخاب به شمار نمی‌رفت.

سرشتِ کاسی تواناییِ نادری برای درکِ دشمنانش به او می‌داد. درک کردنِ کسی معمولاً باعث می‌شد تنفر از‌دشمنانش​ او غیرممکن شود... آخر چطور می‌توانست واقعاً از کسی متنفر باشد که شادی‌ها و غم‌هایش را خودش تجربه‌کردن​ کرده بود؟ درک کردن تنها می‌توانست شفقت به بار بیاورد، و گم شدن در یادِ دیگران آسان بود.

به همین خاطر، بی‌اختیار با جِست همدردی می‌کرد؛ کسی‌کشیده​ که چیزهای بسیاری را تجربه کرده بود و در‌مبهم​ طولِ زندگیِ طولانی و خارق‌العاده‌اش، اندوهِ فراوانی کشیده بود.

با این‌نرم​ حال... یادها‌قدیسِ​ فریبنده هم بودند.

ثبتِ صادقانهٔ آنچه رخ داده بود، نبودند. مبهم و گذرا بودند و‌سرشتِ​ اغلب تنها روایتی تکه‌پاره از گذشته را نشان می‌دادند. تازه همان هم‌شود​ توسطِ ذهنِ کسی که به یاد می‌آورد، شکل می‌گرفت و رنگ‌آمیزی می‌شد.

برای مثال جِست را در نظر بگیرید. در ذهنِ خودش، فردی وفادار و دلسوز بود... شاید‌برای​ بافضیلت نبود، اما قطعاً نیتِ خیری داشت. به همین دلیل بود که آنچه از زندگی‌اش به‌شادی‌ها​ یاد می‌آورد، حکایت از ارتباطاتِ زیبای انسانی و سختی‌های هولناک در راهِ رسیدن به خیری بزرگ‌تر داشت.

اما در حقیقت، قصابی بود که دستانش تا آرنج در خون فرو رفته بود. قاتلی بی‌احساس که جانِ انسان‌ها‌گذرا​ برایش پشیزی ارزش نداشت و قربانیانِ بی‌گناهِ بی‌شماری از خود به جا گذاشته بود... فقط مسئله این بود که‌فردی​ چندان به آن‌ها اهمیت نمی‌داد، و در نتیجه، قربانیانِ بی‌چهره حتی ردّی ماندگار در یادِ او به جا نگذاشته بودند.

کاسی نسبت به جِست احساسِ شفقت‌چندان​ می‌کرد، اما هم‌زمان از او منزجر بود...‌بهترین​ البته نه اینکه دستانِ خودش پاک باشد.

شاید هر دوی آن‌ها‌وجود​ سزاوارِ مرگ بودند. پس‌لزوماً​ مسئله، مسئلهٔ سود بود.

کشتنِ جِست سودآور بود، چرا که دشمنی قدرتمند را از صفحهٔ بازی حذف‌سرشتِ​ می‌کرد. با این حال، به ضرر هم تمام می‌شد، زیرا مرگِ او بی‌شک‌آخر​ آنویل را وامی‌داشت تا دست به کار شود و دستِ کاسی را رو می‌کرد.

در نتیجه،‌چیزهای​ برای کشتنش‌طولِ​ تردید داشت.

راه‌های دیگری هم‌کشتنِ​ برای برخورد با‌چندان​ پیرمرد وجود داشت.

می‌توانست حافظه‌اش را کمی تغییر دهد و برای رسیدن به اهدافش آن‌سرشتِ​ را دستکاری کند. با کمی تلاش، می‌توانست در عوض بخش‌هایی از آن را‌آخر​ پاک کند و باعث شود کلاً فراموش کند که می‌خواسته او را بکشد.

حتی می‌توانست تمامِ یادهایش را یکی پس از دیگری بسوزاند و پاکشان‌نمی‌رفت​ کند تا ذهنش تبدیل به لوحی سفید شود، و مردی به نامِ جِست‌شود​ در ورطهٔ فراموشی فرو رود، در حالی که جسم و روحش زنده می‌ماندند.

این هم در توانش بود.

اما تمامِ این‌ها نیازمندِ صرفِ مقادیرِ‌چندان​ عظیمی جوهر بود. تنها کشتنِ جِست‌لزوماً​ بود که هیچ هزینهٔ اضافه‌ای نمی‌طلبید.

با این‌چندان​ حال، با‌وجود​ این حال...

واقعاً می‌توانست فرصتِ فهمیدنِ‌سخت​ رازِ مرگِ شمشیرِ شکسته‌مرگ​ را از دست بدهد؟

کاسی چند لحظه تردید کرد،‌طولانی​ سپس تصمیمش را گرفت و‌حال​ دوباره در یادِ جِست فرو رفت.

طولی نکشید که...

چشمانش کمی گشاد شد.

...بافنده؟ دلیلش این بود؟

اما فرصت‌چیزهای​ نکرد این فکر‌طولانی​ را تمام کند.

چون در همان‌کشتنِ​ لحظه، دستِ هیولاوارِ جِست‌سخت​ به جلو پرتاب شد.

در حالی که آن دخترِ گستاخ داشت ذهنش را زیرورو می‌کرد، او ناامیدانه تقلا کرده و‌درکِ​ منتظرِ فرصت مانده بود. حسِ پست و مخوفی بود که ببینی کسی به‌زور به ذهنت هجوم‌غم‌هایش​ آورده و بی‌پروا پنهان‌ترین احساسات و عزیزترین یادهایت را می‌خواند... و بر عمیق‌ترین زخم‌هایت نور می‌تاباند.

چه حقی داشت؟!‌چندان​ از کجا چنین‌اینکه​ جرئتی آورده بود؟!

جِست حتی دربندِ نگاهِ‌طولِ​ مسحورکنندهٔ سرودِ سقوط‌کردگان، از‌فراوانی​ شرم، انزجار و خشم می‌لرزید.

اما او هیولای پیری بود‌پیر​ که جوانانِ خام و مغرورِ‌سزاوارِ​ بسیاری را به گور فرستاده بود.

خوب می‌دانست چطور صبر کند.

و درست‌پیر​ همان‌طور که‌سخت​ جِست فکر می‌کرد...

کاسیا تسلیمِ طمع شده بود.

بیش از‌نرم​ حد آنجا‌قدیسِ​ مانده بود.

وقتی بالاخره تکان خورد، دختر غافلگیر شد.‌مرگ​ زنِ جوان تلوتلوخوران عقب رفت، چشمانش گشاد‌نادری​ شد، اما دیگر خیلی دیر شده بود.

بیش از‌پیر​ حد به‌سخت​ هم نزدیک بودند.

انگشتانِ چنگال‌مانندش دورِ‌بسیاری​ گردنِ باریک و‌خارق‌العاده‌اش​ شکننده‌اش حلقه شد.

جِست پوزخند زد.

«...می‌دونی که،‌چندان​ فضولی سرِ آدمو‌اینکه​ به باد می‌ده؟»

البته آن‌قدر احمق‌چندان​ نبود که به او‌سزاوارِ​ فرصتِ جواب دادن بدهد.

حرفش که تمام شد، جِست‌طولانی​ عضلاتش را سفت کرد و‌حال​ گردنِ زنِ جوان را شکست.

البته که او قدیس بود، اما‌چندان​ سرشتش جسمش را تقویت نمی‌کرد. در‌لزوماً​ عوض، جِست اکنون در کالبدِ متعالی‌اش بود.

ستونِ فقراتش به‌راحتی شکست.

با فروریختنِ پژواکِ زشتِ پشتِ سرش در گردابی از جرقه، سرودِ سقوط‌کردگان را به‌تواناییِ​ کناری پرت کرد. بدنِ درهم‌شکسته‌اش روی تکهٔ خاصی از خزه‌های سرخ‌رنگ افتاد و آرام‌می‌توانست​ در آن فرو رفت؛ چشمانِ گشادش هنوز با سرزنشی خاموش به او خیره بود.

هنوز زنده بود؟ خب، احتمالاً...‌طولانی​ کمی طول می‌کشید تا یک‌حال​ قدیس از شکستگیِ گردن بمیرد.

اما بدنش خیلی زود در گودالِ اسیدِ هاضمهٔ‌وجود​ پنهان زیرِ خزه‌ها حل می‌شد. بی‌شک مرگی هولناک بود‌تواناییِ​ — کاملاً برازندهٔ دختری که حدِ خودش را نمی‌دانست.

هیچ ردی باقی نمی‌ماند‌وجود​ و دستش باز بود تا‌بهترین​ هر بهانه‌ای که می‌خواست بیاورد.

«حالا گیریم که همهٔ رازهایم‌وجود​ را هم فهمیدی. با خودت‌بهترین​ ببرشان توی گور، دخترِ احمق.»

خب پس...‌چیزهای​ فقط یکی‌طولِ​ دیگر مانده بود.

کارِ هلی را ساختن تقریباً خسته‌کننده از آب درآمد. هرچه باشد،‌مرگ​ نقصش او را به طعمه‌ای بی‌نقص برای کسی مثلِ جِست تبدیل‌درک​ می‌کرد؛ محروم از توانِ سرشتش، بی‌دفاع در دستانِ او جان داد.

البته تا‌چندان​ لحظهٔ آخر از‌اینکه​ تقلا دست برنداشت.

دست‌کم همین یک‌ذره سرگرم‌کننده بود.

در نهایت،‌چیزهای​ جسدش را در‌طولانی​ همان گودال انداخت.

جِست نگاهی به‌کشتنِ​ اطراف انداخت و‌چندان​ آهِ عمیقی کشید.

«آه. حس می‌کنم‌سخت​ این بار خیلی‌سزاوارِ​ بد توبیخم می‌کنه...»

حتی او هم‌چندان​ کمی از خشمِ‌اینکه​ آنویل حساب می‌برد.

و آنویل قطعاً از کاری که جِست امروز‌فراوانی​ کرده بود حسابی از کوره در می‌رفت... خب، دست‌کم‌نبودند​ تا جایی که قلبِ سرد و آهنینش اجازه می‌داد.

جِست با بازگشت به کالبدِ انسانی‌اش، مشغولِ لباس پوشیدن شد. لباس‌هایش طوری‌لزوماً​ طراحی شده بود که هنگامِ تغییرشکل پاره نشود — دست‌کم پیراهن و شلوارش‌می‌شد​ این‌طور بود. برای برگرداندنشان به حالتِ اول، فقط باید چند سگک را می‌بست.

اما کتش متأسفانه‌سخت​ کاملاً از بین‌سزاوارِ​ رفته بود. نوچی کرد.

«لعنتی! تازه‌پیر​ داده بودم‌سخت​ اینو برام بدوزن...»

جِست سر تکان داد، عصایش‌طولانی​ را برداشت، برای آخرین بار‌حال​ نگاهی به اطراف انداخت و رفت.

کمی بعد، هلی از پشتِ درختی بیرون‌مرگ​ آمد و با حالتی عجیب به کاسی‌نادری​ که همان نزدیکی ایستاده بود، نگاه کرد.

«...همین؟ گذاشت رفت؟»

کاسی با‌چیزهای​ خستگی سر‌طولِ​ تکان داد.

«چرا باید می‌موند؟ یه یادِ دروغین توی ذهنش‌وجود​ کاشتم. اینکه ما رو بی‌رحمانه کشته و جسدهامون‌سرشتِ​ رو سربه־نیست کرده. برای همین دیگه کاری اینجا نداشت.»

یادِ اینکه چشمانش هنگامِ تغییرشکل واقعاً چه شکلی‌لزوماً​ می‌شد را هم پاک کرده بود — کاری‌درکِ​ که همیشه بعد از استفاده از توانِ متعالی‌اش می‌کرد.

هلی چند‌پیر​ لحظه ساکت ماند‌وجود​ و بعد لرزید.

«می‌تونی چشم‌بندت رو‌بسیاری​ دوباره بزنی؟ من، اِ...‌اندوهِ​ این‌طوری حسِ بهتری دارم.»

کاسی چیزی نگفت و فقط چشم‌بند‌چندان​ را سرِ جایش کشید. با این‌لزوماً​ کار، انگار خیالِ هلی راحت شد.

اصلاً به‌چندان​ همین دلیل بود‌اینکه​ که چشم‌بند می‌بست.

سرانجام هلی پرسید:

«پس... فکر کنم الان دیگه‌طولانی​ مُردیم؟ دست‌کم برای خاندانِ دلاوری‌حال​ که این‌طوره. حالا چی‌کار کنیم؟»

کاسی رو به او‌قدیسِ​ کرد، لحظه‌ای ساکت ماند‌وجود​ و بعد لبخندِ نرمی زد.

«خب، مگه‌چندان​ کارِ دیگه‌ای‌وجود​ هم می‌شه کرد؟»

سپس رو به جنگل کرد.

«فکر کنم‌چیزهای​ باید به‌طولِ​ سرود پناهنده بشیم.»

ناولها | novelha.net