چپتر 2174: کنجکاویِ مرگبار
0کاسی خشکش زد؛ آنچهگذرا کشف کرده بود، لحظهایگذشته او را تکان داد.
این هدفش نبود...
اما حالا که گوشهای از توطئهای را دیده بود که سرنوشتِ جهانمیآورد را رقم میزد — و همچنین زندگیِ نف را نابود و او رانیتِ به کسی که امروز بود تبدیل میکرد — نمیتوانست بهسادگی از آن بگذرد.
حتی اگراغلب عاقلانهترین انتخابتکهپاره همین بود.
ذخایرِ جوهرش رو به اتمام بود وتکهپاره جِست از همین حالا نشانههایی از رها کردنِیاد خود از چنگالِ افسونگرِ نگاهِ او بروز میداد.
همچنین هنوز باید با عواقبِ کار دستوپنج نرم میکرد.همان کشتنِ قدیسِ پیر چندان سخت نبود... اما با وجودنظر اینکه سزاوارِ مرگ بود، لزوماً بهترین انتخاب به شمار نمیرفت.
سرشتِ کاسی تواناییِ نادری برای درکِ دشمنانش به او میداد. درک کردنِ کسی معمولاً باعث میشد تنفر ازبگیرید او غیرممکن شود... آخر چطور میتوانست واقعاً از کسی متنفر باشد که شادیها و غمهایش را خودش تجربهراهِ کرده بود؟ درک کردن تنها میتوانست شفقت به بار بیاورد، و گم شدن در یادِ دیگران آسان بود.
به همین خاطر، بیاختیار با جِست همدردی میکرد؛ کسیهمان که چیزهای بسیاری را تجربه کرده بود و درنظر طولِ زندگیِ طولانی و خارقالعادهاش، اندوهِ فراوانی کشیده بود.
با ایننبودند حال... یادهاگذرا فریبنده هم بودند.
ثبتِ صادقانهٔ آنچه رخ داده بود، نبودند. مبهم و گذرا بودند ویاد اغلب تنها روایتی تکهپاره از گذشته را نشان میدادند. تازه همان همبافضیلت توسطِ ذهنِ کسی که به یاد میآورد، شکل میگرفت و رنگآمیزی میشد.
برای مثال جِست را در نظر بگیرید. در ذهنِ خودش، فردی وفادار و دلسوز بود... شایدمثال بافضیلت نبود، اما قطعاً نیتِ خیری داشت. به همین دلیل بود که آنچه از زندگیاش بهزیبای یاد میآورد، حکایت از ارتباطاتِ زیبای انسانی و سختیهای هولناک در راهِ رسیدن به خیری بزرگتر داشت.
اما در حقیقت، قصابی بود که دستانش تا آرنج در خون فرو رفته بود. قاتلی بیاحساس که جانِ انسانهابگیرید برایش پشیزی ارزش نداشت و قربانیانِ بیگناهِ بیشماری از خود به جا گذاشته بود... فقط مسئله این بود کهرسیدن چندان به آنها اهمیت نمیداد، و در نتیجه، قربانیانِ بیچهره حتی ردّی ماندگار در یادِ او به جا نگذاشته بودند.
کاسی نسبت به جِست احساسِ شفقتروایتی میکرد، اما همزمان از او منزجر بود...توسطِ البته نه اینکه دستانِ خودش پاک باشد.
شاید هر دوی آنهاتکهپاره سزاوارِ مرگ بودند. پستازه مسئله، مسئلهٔ سود بود.
کشتنِ جِست سودآور بود، چرا که دشمنی قدرتمند را از صفحهٔ بازی حذفشکل میکرد. با این حال، به ضرر هم تمام میشد، زیرا مرگِ او بیشکخیری آنویل را وامیداشت تا دست به کار شود و دستِ کاسی را رو میکرد.
در نتیجه،اغلب برای کشتنشتکهپاره تردید داشت.
راههای دیگری هممبهم برای برخورد باروایتی پیرمرد وجود داشت.
میتوانست حافظهاش را کمی تغییر دهد و برای رسیدن به اهدافش آنیاد را دستکاری کند. با کمی تلاش، میتوانست در عوض بخشهایی از آن راقطعاً پاک کند و باعث شود کلاً فراموش کند که میخواسته او را بکشد.
حتی میتوانست تمامِ یادهایش را یکی پس از دیگری بسوزاند و پاکشانمیآورد کند تا ذهنش تبدیل به لوحی سفید شود، و مردی به نامِ جِستنیتِ در ورطهٔ فراموشی فرو رود، در حالی که جسم و روحش زنده میماندند.
این هم در توانش بود.
اما تمامِ اینها نیازمندِ صرفِ مقادیرِروایتی عظیمی جوهر بود. تنها کشتنِ جِستهمان بود که هیچ هزینهٔ اضافهای نمیطلبید.
با ایناغلب حال، باتکهپاره این حال...
واقعاً میتوانست فرصتِ فهمیدنِگذشته رازِ مرگِ شمشیرِ شکستههمان را از دست بدهد؟
کاسی چند لحظه تردید کرد،گذشته سپس تصمیمش را گرفت وتوسطِ دوباره در یادِ جِست فرو رفت.
طولی نکشید که...
چشمانش کمی گشاد شد.
...بافنده؟ دلیلش این بود؟
اما فرصتاغلب نکرد این فکرگذشته را تمام کند.
چون در همانمبهم لحظه، دستِ هیولاوارِ جِستتکهپاره به جلو پرتاب شد.
در حالی که آن دخترِ گستاخ داشت ذهنش را زیرورو میکرد، او ناامیدانه تقلا کرده ورنگآمیزی منتظرِ فرصت مانده بود. حسِ پست و مخوفی بود که ببینی کسی بهزور به ذهنت هجومارتباطاتِ آورده و بیپروا پنهانترین احساسات و عزیزترین یادهایت را میخواند... و بر عمیقترین زخمهایت نور میتاباند.
چه حقی داشت؟!تکهپاره از کجا چنینمیدادند جرئتی آورده بود؟!
جِست حتی دربندِ نگاهِتکهپاره مسحورکنندهٔ سرودِ سقوطکردگان، ازتازه شرم، انزجار و خشم میلرزید.
اما او هیولای پیری بوداغلب که جوانانِ خام و مغرورِمیدادند بسیاری را به گور فرستاده بود.
خوب میدانست چطور صبر کند.
و درستروایتی همانطور کهگذشته جِست فکر میکرد...
کاسیا تسلیمِ طمع شده بود.
بیش ازنبودند حد آنجاگذرا مانده بود.
وقتی بالاخره تکان خورد، دختر غافلگیر شد.میدادند زنِ جوان تلوتلوخوران عقب رفت، چشمانش گشادشکل شد، اما دیگر خیلی دیر شده بود.
بیش ازروایتی حد بهگذشته هم نزدیک بودند.
انگشتانِ چنگالمانندش دورِروایتی گردنِ باریک ونشان شکنندهاش حلقه شد.
جِست پوزخند زد.
«...میدونی که،اغلب فضولی سرِ آدموگذشته به باد میده؟»
البته آنقدر احمقتکهپاره نبود که به اوتازه فرصتِ جواب دادن بدهد.
حرفش که تمام شد، جِستگذشته عضلاتش را سفت کرد وتوسطِ گردنِ زنِ جوان را شکست.
البته که او قدیس بود، اماروایتی سرشتش جسمش را تقویت نمیکرد. درهمان عوض، جِست اکنون در کالبدِ متعالیاش بود.
ستونِ فقراتش بهراحتی شکست.
با فروریختنِ پژواکِ زشتِ پشتِ سرش در گردابی از جرقه، سرودِ سقوطکردگان را بهمیگرفت کناری پرت کرد. بدنِ درهمشکستهاش روی تکهٔ خاصی از خزههای سرخرنگ افتاد و آرامدلیل در آن فرو رفت؛ چشمانِ گشادش هنوز با سرزنشی خاموش به او خیره بود.
هنوز زنده بود؟ خب، احتمالاً...گذشته کمی طول میکشید تا یکتوسطِ قدیس از شکستگیِ گردن بمیرد.
اما بدنش خیلی زود در گودالِ اسیدِ هاضمهٔگذشته پنهان زیرِ خزهها حل میشد. بیشک مرگی هولناک بودشکل — کاملاً برازندهٔ دختری که حدِ خودش را نمیدانست.
هیچ ردی باقی نمیماندتکهپاره و دستش باز بود تاهمان هر بهانهای که میخواست بیاورد.
«حالا گیریم که همهٔ رازهایمنشان را هم فهمیدی. با خودتذهنِ ببرشان توی گور، دخترِ احمق.»
خب پس...اغلب فقط یکیتکهپاره دیگر مانده بود.
کارِ هلی را ساختن تقریباً خستهکننده از آب درآمد. هرچه باشد،تازه نقصش او را به طعمهای بینقص برای کسی مثلِ جِست تبدیلبگیرید میکرد؛ محروم از توانِ سرشتش، بیدفاع در دستانِ او جان داد.
البته تااغلب لحظهٔ آخر ازگذشته تقلا دست برنداشت.
دستکم همین یکذره سرگرمکننده بود.
در نهایت،اغلب جسدش را درگذشته همان گودال انداخت.
جِست نگاهی بهمبهم اطراف انداخت وروایتی آهِ عمیقی کشید.
«آه. حس میکنمروایتی این بار خیلینشان بد توبیخم میکنه...»
حتی او همتکهپاره کمی از خشمِمیدادند آنویل حساب میبرد.
و آنویل قطعاً از کاری که جِست امروزتازه کرده بود حسابی از کوره در میرفت... خب، دستکممثال تا جایی که قلبِ سرد و آهنینش اجازه میداد.
جِست با بازگشت به کالبدِ انسانیاش، مشغولِ لباس پوشیدن شد. لباسهایش طوریهمان طراحی شده بود که هنگامِ تغییرشکل پاره نشود — دستکم پیراهن و شلوارشدلسوز اینطور بود. برای برگرداندنشان به حالتِ اول، فقط باید چند سگک را میبست.
اما کتش متأسفانهروایتی کاملاً از بیننشان رفته بود. نوچی کرد.
«لعنتی! تازهروایتی داده بودمگذشته اینو برام بدوزن...»
جِست سر تکان داد، عصایشگذشته را برداشت، برای آخرین بارتوسطِ نگاهی به اطراف انداخت و رفت.
کمی بعد، هلی از پشتِ درختی بیرونمیدادند آمد و با حالتی عجیب به کاسیشکل که همان نزدیکی ایستاده بود، نگاه کرد.
«...همین؟ گذاشت رفت؟»
کاسی بااغلب خستگی سرتکهپاره تکان داد.
«چرا باید میموند؟ یه یادِ دروغین توی ذهنشگذشته کاشتم. اینکه ما رو بیرحمانه کشته و جسدهامونمیآورد رو سربه־نیست کرده. برای همین دیگه کاری اینجا نداشت.»
یادِ اینکه چشمانش هنگامِ تغییرشکل واقعاً چه شکلیتازه میشد را هم پاک کرده بود — کاریرنگآمیزی که همیشه بعد از استفاده از توانِ متعالیاش میکرد.
هلی چندروایتی لحظه ساکت ماندنشان و بعد لرزید.
«میتونی چشمبندت روروایتی دوباره بزنی؟ من، اِ...میدادند اینطوری حسِ بهتری دارم.»
کاسی چیزی نگفت و فقط چشمبندروایتی را سرِ جایش کشید. با اینهمان کار، انگار خیالِ هلی راحت شد.
اصلاً بهاغلب همین دلیل بودگذشته که چشمبند میبست.
سرانجام هلی پرسید:
«پس... فکر کنم الان دیگهگذشته مُردیم؟ دستکم برای خاندانِ دلاوریتوسطِ که اینطوره. حالا چیکار کنیم؟»
کاسی رو به اوگذرا کرد، لحظهای ساکت ماندگذشته و بعد لبخندِ نرمی زد.
«خب، مگهاغلب کارِ دیگهایتکهپاره هم میشه کرد؟»
سپس رو به جنگل کرد.
«فکر کنماغلب باید بهتکهپاره سرود پناهنده بشیم.»