چپتر 2142: سه دشمنِ پرنقص
0«چـ... چی؟»
کاسی همانطور که حملهخشکش میکرد، حس کرد یک جایداد کار میلنگد. اما نمیفهمید کجا...
خیلی عجیب بود.
چند لحظه پیش، بهروشنی درک کرده بود که دارد به آن دشمنِ نفرتانگیزنفرتی حمله میکند. حتی فهمیده بود حرکاتش چقدر بُرّنده و حملهاش چقدر قاطع خواهدبیاورد بود. انگار تمامِ وجودش در عزمی سوزان برای شکستدادنِ دشمن غرق شده بود.
طبیعتاً میدانستدیگه که دشمنشروم جِست است.
اما بعد، وقتیلحظهای آیندهای که دیدهخشمش بود سرانجام فرا رسید...
ناگهان خشمی سوزان وجودش را فرا گرفت؛ حس کرد باید به هرالبته قیمتی دشمن را بکشد. کاسی با وجود اینکه میدانست توانِ بیدارِ پیرمرد داردتماشاگرِ تحریکش میکند، باز هم به سمتِ هیکلِ منفور و نفرتانگیزِ روبهرویش یورش برد.
فقط آن هیکل قدیس جِست نبود؛ همان پیرمردی که باید از او محافظت میکردشعلهور و تا پایانِ نبرد زنده نگهش میداشت. بلکه آن زنِ زیبارو با موهای بلندپایین و کتانرنگش بود: قدیس هلی، کسی که کاسی با تمامِ وجود از او نفرت داشت.
چیزی نمانده بود قلبِ هلی را بشکافد،البته اما قدیسِ زیبارو به عقب تلوتلو خورد وداد ضربه را با تیغهٔ زیفوسِ خود دفع کرد.
«کاسیا! این دیگه چه...»
«دارن روم تأثیر میذارن.»
البته که همینطور بود.
کاسی برای لحظهایدارن خشکش زد ومیذارن ناگهان مضطرب شد.
در آن لحظه، خشمش جای خود راسردرگمی به سردرگمی و گیجی داد، در حالیتماشاگرِ که چشمانِ هلی از نفرتی سوزان شعلهور شد.
پیرمرد هم فقط تماشاگرِ مبارزهشان نبود. داشتدیگه نزدیک میشد و عصای چوبیاش را بالالحظهای برده بود تا ضربهای مهلک فرود بیاورد.
عصا داشت پایینهمینطور میآمد تا برمضطرب سرش فرود بیاید.
در همین حین،دارن زیفوسِ هلی بهمیذارن سمتِ قلبش یورش میبرد.
بدتر از آن، کاسی دیگر نمیتوانست دقیقاً جای جِست راحالی تشخیص دهد، چون ناگهان نیمهنابینا شده بود. یکی از دوبالا زاویهدیدی که از طریقِ آنها جهان را میدید، تاریک شده بود.
هنوز میتوانست آنچه هلی میدید را ببیند و آنچه هلی حسمیذارن میکرد را حس کند. اما با وجود اینکه میتوانست از طریقِ جِستنفرتی محیط را حس کند، به دلیلی... نمیتوانست آنچه او میدید را ببیند.
خب، توضیحش آسانهمینطور بود. پیرمرد احتمالاً فقطخشمش چشمانش را بسته بود.
در خطر بود.
قرار بود بمیرد.
خوشبختانه، خطر و مرگ هنوز چند لحظهدیگه فاصله داشتند، چون او داشت چیزی رالحظهای میدید که کمی بعد در آینده رخ میداد.
پس کاسی تکان خورد.
بدنش را چرخاند و گذاشت زیفوس بدونِ هیچ تماسی از کنارش رد شود. همزمان دستش را بالاچشمانِ آورد و عصای در حالِ فرود را با گاردِ صلیبیِ خنجرِ دفعکنندهاش مهار کرد؛ آن را چرخاند تاسرش با شمشیرِ هلی برخورد کند و در همان حال، یک قدم عقب رفت تا از درگیری خارج شود.
نیروی ضربه لرزشی دردناکخشکش به جانش انداخت وگیجی صدای استخوانهایش را درآورد.
«آخه... اون چقدر قویه؟»
و چرا جِستهمینطور داشت به او حملهخشمش میکرد؟ مگر متحد نبودند؟!
نه، آنها... متحد بودند، مگر نه؟میذارن او باید... مطمئن میشد که جِست ازسردرگمی این نبرد جانِ سالم به در میبرد...
در چند لحظهٔ بعدی، هلی و پیرمرد رگباری از حملات را بر سرِ کاسی روانهمبارزهشان کردند. هر دو قدیسهایی قدرتمند و استادِ نبرد بودند، اما با این حال، کاسی توانستبیاید از ضرباتشان جاخالی بدهد. تکنیکش ظریف و دقیق بود، اما فراتر از آن، وقاری مورمورکننده داشت.
از نظرِ فیزیکی، کاسی بهوضوح از هر دو حریفش ضعیفتر بود. با این حال، طوری حرکت میکرد که انگار تکتکِ حرکاتشان را پیشبینی میکرد؛ ظاهراًتماشاگرِ پیش از آنکه حتی به فکرِ حمله بیفتند، به آنها واکنش نشان میداد. از برخی ضربات جاخالی میداد و اغلب سلاحهای دشمن تنها با چندتشخیص میلیمتر فاصله از کنارش رد میشد، در حالی که ضرباتِ دیگر را با خنجرش طوری دفع میکرد که بیشترِ نیروی آنها پخش و منحرف میشد.
دستبندهایی هم که به مچ داشت بیتأثیر نبودند. انگار یکی از آنها میتوانست قدرتِ حملاتِ خودش رانزدیک بیشتر کند، در حالی که دیگری افسونی محافظ بود و هر از گاهی میدانِ دافعِ کوچکی جلویقلبش دستش میساخت. همان دستبند او را از چند ضربهای که خنجر در مهارشان ناکام مانده بود، نجات داد.
اما هر بار کهروم از آن استفاده میکرد،همینطور مقداری از جوهرش میسوخت.
کاسی انگار فقط به هلی حمله میکرد؛ در برابر جِست از خودش دفاع میکرد ومبارزهشان همزمان ارادهای سرسختانه برای زنده نگهداشتنِ پیرمرد نشان میداد. در این میان، هلی چنان مغلوبِ خشمیهمین جنونآمیز بود که به هیچکس جز پیشگوی نابینا حمله نمیکرد؛ در نتیجه پیرمرد کاملاً سالم ماند.
چند لحظهٔ وحشتناکِ بعد، سه قدیساین از هم عقب پریدند و مکثی کوتاههمینطور کردند تا دشمنانشان را دوباره ارزیابی کنند.
کاسی بهشدت نفسنفس میزد و خون از بریدگیِ نازکی روی گونهاش بیرونچشمانِ میزد. او با سردرگمیِ آشکاری روبهروی جِست و هلی ایستاد؛ زیباییِ خیرهکنندهاش بافرود سوسوی نوری که در چشمانِ آبیِ مسحورکننده و نابینایش میدرخشید، دوچندان شده بود.
پیرمرد با ناامیدی سر تکان دادمیذارن و دزدکی یکی از چشمانش راخشمش باز کرد تا نگاهی به اطراف بیندازد.
«آه... انگار این یکی قراره دردسرساز بشه. واقعاً باید میدونستم! همیشه اونقدر ساکت، اونقدرتماشاگرِ مطیع، اونقدر بیادعا بودی... تا جایی که خیلی وقتها اصلاً یادم میرفت وجود داری،میآمد دخترجان. کی میدونست با شمشیر همچین هیولایی هستی؟ ها! حساب کن من گول خوردم.»
سرش را تکانخود داد و نگاهیاین به هلی انداخت.
«و تو چتهمینطور شده؟ از سرشتتمضطرب استفاده کن، دخترِ احمق!»
قدیسِ زیبادیگه دندانهایش راروم روی هم سایید.
«نمی... تونم...»
پیرمرد ابرویی بالا انداخت.
«هان؟ چیالبته گفتی؟ نکنهلحظهای جوهر کم آوردی؟»
هلی چهره در هم کشید.
«نه... نمیتونم ازشلحظهای استفاده کنم... مگه اینکهسردرگمی احساساتم تحتِ کنترل باشه!»
جِست اخمزیفوسِ کرد، بعد ناگهانکاسیا زد زیرِ خنده.
«چی؟ وایسا... این نقصته؟ نمیتونی از قدرتهاتخشمش استفاده کنی مگه اینکه آروم باشی؟ خب،شعلهور این در آخر کار رو آسونتر میکنه.»
هلی فقط نگاهِ غضبناکیروم به او انداخت وهمینطور برای مهارِ خشمش تقلا کرد.
لبانش ازهمینطور روی تحقیرخشکش کج شد.
«خودت داری چیکار میکنی پیرمرد؟کاسیا یه خاطرهٔ لعنتی احضار کن! اگهمیذارن همینطوری پیش بره جفتمون رو میکشه!»
جِست لحظهایالبته مکث کرد،لحظهای بعد لبخند زد.
«خب، از اونجا که هیچکدومتون از این پیادهروی برنمیگردین، فکر کنم یه راز رو بهتون بگم.حالی راستش، منم یه نقصِ تأسفبار دارم. نمیتونم از اشیای افسونشده استفاده کنم. برای همین، حتی یهعصا دونه خاطره هم ندارم. چی فکر کردین، فکر کردین برای تفریح با این عصا راه میرم؟»
پوزخند زد.
«البته این از چوبِ تقریباً نابودنشدنی تراشیده شده. خیلی همتأثیر شیکه... اما در واقع زیاد باهاش نمیجنگم. راستش رو بخواین،داد ترجیح میدم قربانیهام رو با دستِ خالی بکشم. اینطوری خیلی لذتبخشتره.»
جِست که متوجه شد کاسی ومضطرب هلی هر دو با تعجب بهچشمانِ او نگاه میکنند، ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
کاسی که داشت سعی میکرد نفسشخشمش را تازه کند و لرزشِ دستانشنفرتی را مهار کند، آرام جواب داد:
«نه... فقط عجیبه. همهدفع فکر میکردن نقصِ تودارن مربوط به حسِ شوخطبعیِ افتضاحته.»
جِست چند لحظههمینطور به او خیره شد،خشمش بعد لبخندِ شومی زد.
«این چه مزخرفیه؟ بچهٔ بیادب... هی، هلی! نگرانِ این یکی نباش. ممکنه خطرناک به نظر برسه، اما فقط به خاطرِ اینه که متقلبه.میشد پیشگوها همینطورن؛ واقعاً مقابله باهاشون سخته، اما یه ترفندِ ساده برای این کار هست. فقط باید جوهرش رو تخلیه کنیم. وقتی قدرتِ سرشتشدهد رو از دست بده و بیدفاع بشه، گردنش رو میشکنم و اون سرِ قشنگش رو میکنم، بدونِ هیچ مشکلی. خیلی خندهدار میشه، مگه نه؟!»
پیرمرد در حالی کهخشکش با نگاهی تاریک به اوداد خیره شده بود، نیشخند زد.
«پس بیاین جدی باشیم.»
با این حرف، عصایشلحظهای را انداخت. بدنش پیچوتاب خوردگیجی و شروع به تغییرشکل کرد.
ناگهان، کاسی بارِ دیگر مغلوبِ ترس شد؛البته این بار ترسِ خودش بود، نه ترسیگیجی که با قدرتِ سرشتِ دشمن احضار شده باشد.
با خستگی لبخند زد.
«خیلی دیره،زیفوسِ پیرمرد. دستتدفع رو خوندم.»
در آن لحظه، بدونِ ایجادِ هیچ صدایی،خشمش رقصندهٔ خاموش سرانجام بازگشت و با سرعتی خیرهکنندهتماشاگرِ از سایبانِ انبوهِ جنگل به پایین پرتاب شد.
هدفش پشتِ هلی بود...
اما درست یک لحظه پیش از شکافتنِسردرگمی گوشتِ او، شمشیرِ ظریف در هوا چرخید ومبارزهشان در عوض به سمتِ قدیس جِست هجوم برد.