چپتر 2155: پیوندهای انسانی
0جِست در حالی که آهنگیشاید شاد را سوت میزد، راهیِپرطمطراقی بخشِ دیگری از مجتمع شد.
آدمهای مهم داشتند برای آن اعلامیهٔ تاریخی آماده میشدند و پس ازستونهایش آن هم مشغولِ بحث دربارهٔ مسائلِ مختلف میشدند؛ هر روز پیش نمیآمدجلبِ که همه در یک جا جمع شوند، بنابراین حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.
صرفِ وقتگذراندن با هم و شناختنِ یکدیگر نیز اهمیت داشت. برخی از قهرمانانِ نامدارِ بشریت پیشترکند با هم دیدار کرده و حتی بارها دوشادوشِ هم جنگیده بودند، اما برخی دیگر شناختِ چندانیبهشدت از هم نداشتند. اگر قرار بود این ائتلاف دوام بیاورد، ستونهایش باید حسِ اتحادِ مشترکی میداشتند.
با وجودِ تمامِ تغییراتِ دنیا، هنوز هیچچیز درخانوادههایشان جلبِ اعتماد، بهاندازهٔ نگاه کردن در چشمِ طرفِچارچوبِ مقابل و دست دادن با او مؤثر نبود.
فارغ از مسائلِ کلان و منافعِ راهبردیِ مشترک، پیوندهای شخصی همچنانایراد مهمترین و بنیادیترین عنصرِ روابطِ انسانی به شمار میرفتند و بر همهچیزپشتِ برتری داشتند. بنابراین، قهرمانانِ والامقامِ بشریت... قرار بود با هم وقت بگذرانند.
و در این حین، خانوادههایشان نیز با یکدیگر وقتائتلاف میگذراندند. زنها، شوهرها، فرزندان — آنها هم باید باوجودِ یکدیگر ارتباط میگرفتند تا چارچوبِ این ائتلافِ نوپا محکم شود.
شاید سرنگهبان مجبور بود سخنرانیِ رسمی و پرطمطراقی ایراد کند و تشکیلِ حکومتِ متحدِ بشریت را به جهانیان اعلاممتحدِ نماید، اما نظمِ نوینِ واقعیِ جهان قرار بود پشتِ درهای بسته و در اتاقهای پشتیِ بهشدت محافظتشده شکل بگیرد؛قهرمانان جایی که خانوادههای سرنگهبان و دیگر قهرمانان با هم معاشرت میکردند و نوعِ متفاوتی از اتحاد را رقم میزدند.
اتحادی کههمهچیز بدل به میراثِوقت واقعیِ آنها میشد.
خب... و البته، همهٔ این افرادِ قدرتمند بهشدت بدگمان بودند؛ آن هم بهتشکیلِ دلیلی موجه. قرار نبود در حالی که تمامِ جنگجویانِ کارآمد دور از خانه بودند،پشتیِ عزیزانشان را بیمحافظ رها کنند؛ پس خیلی ساده، خانوادههایشان را با خود آورده بودند.
جِست هم از این قاعده مستثنا نبود. پسر و همسرش،دوام که فرزندِ دومشان را باردار بود، نیز جایی در همینتغییراتِ مجتمع بودند. پس از آن صبحِ خونین، برای دیدنشان لحظهشماری میکرد.
در اعماقِ مجتمع، اتاقِ بزرگی قرار داشت که با شکوهِ تمام مبله شده بود؛ با مبلهای راحت، انواعِ تنقلاتمتحدِ و نوشیدنیها روی میزهای چوبی، و اسباببازیهای فراوانی که کفِ محوطهٔ بازی در وسطِ اتاق پخش شده بودند. نورپردازیِ اتاقمعاشرت شبیهِ نورِ روز بود و منظرهٔ زیبایی روی دیوارها بازتاب مییافت که انگار چشماندازهای زیبای اطرافِ حصار را بازسازی میکرد.
فضایی آرام در اتاق حاکم بود... یاحین بهتر است بگوییم، اگر آن هرجومرجِ پرانرژیِ ناشیمیگرفتند از تجمعِ بچهها نبود، چنین فضایی حاکم میشد.
اولین کسی که چشمِ جِست به او افتاد، بیشک همسرش بود. بارداریاشکند هنوز چندان مشخص نبود، بنابراین کسی که او را خوب نمیشناخت احتمالاًدرهای اصلاً متوجهِ تغییری نمیشد؛ اما جِست، مسلماً، میتوانست آن را بهوضوح ببیند.
در واقع، جِست بهمحضِ شنیدنِ این خبرِ خوش، شروع کرده بود به شوخی کردن دربارهٔ اینکه چقدرمیداشتند باردار به نظر میرسد. همسرش معمولاً یکی از معدود افرادی بود که حسِ شوخطبعیاش آنقدر پخته بودمؤثر که نبوغِ او را درک کند، اما این بار، به هر دلیلی، مدام منظورِ او را نمیفهمید.
با این حال، وقتی در جواب به جِست مشت میزد هرگز خطا نمیکرد؛رسمی بنابراین هرچند اخیراً خندهای دشت نکرده بود، اما حسابی کبود شده بود — هرپشتِ چه نباشد، همسرش هم یک بیدارشده بود. مشتهایش هم سنگین بود و هم هدفمند.
حالا که فکرش را میکرد...
دفعهٔ پیش هم کهشود باردار بود، حسِ شوخطبعیاش رارسمی بیدلیل از دست نداده بود؟
احتمالاً کارِ هورمونهاست...
داشت با زنِ زیبا، باوقار و عادیِ همسنوسالِ خودشان حرف میزدمجبور که به نظر میرسید همسرِ شعلهٔ جاودان باشد. جِست یکی دو لحظهنظمِ وقت گذاشت تا چهرهٔ ظریف و چشمانِ خاکستریِ خیرهکنندهاش را برانداز کند.
خودِ شعلهٔ جاودان مردی تندخو و آتشینمزاج بود، برای همین دیدنِ اینکه همسرش مثل دریاچهایمیگرفتند آرام و بیتلاطم بود، کمی عجیب به نظر میرسید. با این حال... با وجودِ عادیحکومتِ بودن، جذبهٔ قدرتمندی داشت؛ انگار هستهای از فولادِ سخت زیرِ آبهای ژرفِ آن دریاچه پنهان بود.
آن زن باصلابت بود.
خب... البته که همینطور بود. هر کسی نمیتوانست شریکِ زندگیِ مردِ بینظیری مثل شعلهٔ جاودان باشد. از میانِوجودِ کسانی هم که از نزولِ طلسمِ کابوس جان به در برده بودند، تنها دو دسته آدم باقی ماندهفارغ بود: آنهایی که در هم شکستند، و آنهایی که چنان سرسخت شدند که هیچچیز نمیتوانست آنها را بشکند.
جای شکرش باقی بود که شعلهٔ جاودان و خانوادهاش حالا متحدشان بودند. اگر اوضاع جورِ دیگری پیشتشکیلِ رفته بود... جِست بیاختیار به خود لرزید. دشمنی مثل او باید از ریشه کنده و یکسره نابودشکل میشد، چون زنده گذاشتنِ حریفانی در این سطح هیچ فرقی با امضا کردنِ حکمِ مرگِ خودت نداشت.
خوشبختانه شعلهٔ جاودان باوالامقامِ وجودِ خلقوخوی آتشینش، مردِخانوادههایشان منطقی و معقولی بود.
جِست با لبخندی دلنشین به آن دومجبور زن نزدیک شد، با خوشرویی سلام کردحکومتِ و بعد نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت.
«بچهها کجان؟»
بچهها البته مشغولِ شیطنت بودند.
آنها را در گوشهایوالامقامِ پیدا کرد؛ داشتند با صدایمیگذراندند آهسته دربارهٔ چیزی بحث میکردند.
راستش را بخواهید، دختربچهٔ دوستداشتنیای داشتسرنگهبان چیزی میگفت و سه پسرِ اطرافشکند فقط با چهرههایی مطیع گوش میدادند.
بزرگترینشان حدود پنج سال داشت و مردد به نظر میرسید؛ انگار مطمئنستونهایش نبود چرا دارد به حرفهای آن دختربچهٔ ریزهمیزه اما رئیسمآب گوش میدهد.جلبِ جِست این یکی را خیلی خوب میشناخت، چون مادوک، پسرِ ارشدِ سرنگهبان بود.
نفرِ بعدی، وروجکِ خودِ جِست بود. پسرش چهار سال داشت و جرقههای شیطنت در چشمانِ معصومشکند میرقصید. آن معصومیت البته فریبِ محض بود... پسرکِ نیموجبی یک دردسرِ واقعی بود، تا جایی کهبهشدت جِست وقتی با شیطنتهایش روبهرو میشد، هیچوقت نمیدانست باید غصه بخورد یا به او افتخار کند.
آن دخترِ بینهایت بامزه، بدون شک دخترِ شعلهٔ جاودانمیگذراندند بود. لبخندِ درخشانش تماشایی بود و چالهای دوستداشتنیای روینوپا گونههای تپلش به چشم میخورد... انگار سردستهٔ گروه بود.
و در نهایت، پسرِ خجالتیای آنجا بود که مثل همان دختر، هنوز سه سالش هممتحدِ نشده بود. احتمالاً این اولین باری بود که خودش را در میانِ این همه غریبهشکل میدید، برای همین به آن دخترِ اجتماعی چسبیده بود و با دقت به حرفهایش گوش میداد.
دیدنِ این حالتِ جدینداشتند روی چنان صورتِ بامزهایاین باعث شد جِست خندهاش بگیرد.
آن پسرارتباط البته آنویل بود؛ائتلافِ پسرِ کوچکترِ سرنگهبان.
آنویلِ کوچک با دیدنِوالامقامِ او ناگهان لبخند زدخانوادههایشان و دست تکان داد.
«عمو جِست!»
جِست همشناختِ برایش دستنداشتند تکان داد.
آه... اما واقعاً. آنویل؟ طفلکی...ائتلافِ با یه همچین اسمی، واقعاًسرنگهبان باید حسِ شوخطبعیاش رو قوی کنه...