---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2179: ستارهٔ ویرانی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2179: ستارهٔ ویرانی

0

زیاد طول نکشید تا تعریف کند چه بر سرِ کاسی آمده‌وحشتناکی​ است. نبرد با جِست، حقایقِ بسیاری که از یادِ او به‌آهی​ دست آمده بود، و تصمیمش برای تسلیم شدن به قلمروِ سرود...

در حالی که نفیس در سکوت به فکر فرو‌آهی​ رفته بود، سانی به لبهٔ دیوار تکیه داد و‌کاسی‌ام​ به اردوگاهِ محاصرهٔ ارتشِ شمشیر در پایین نگاه کرد.

ناگهان دلش گرفت.

سانی از آن بالا با نگاه به سربازانِ دوردست، بی‌اختیار به امیدها و رؤیاهایشان فکر‌بی‌معنیه​ کرد. جان‌های بی‌شماری به پای دیوارهای دژِ گذرگاهِ بزرگ ریخته شده و بسیاری از آن‌ها‌زیادی​ از دست رفته بودند — هم از سوی ارتشِ محاصره‌کننده و هم از سوی محاصره‌شدگان.

سربازانِ قلمروِ شمشیر برای فتحِ این دژِ تسخیرناپذیر به‌گرفتارِ​ آب‌وآتش می‌زدند و سربازانِ ارتشِ سرود نیز با همان‌جنگ​ اندازه از عزم و استیصال از آن دفاع کرده بودند.

اما در نهایت،‌کجی​ این دژ هرگز در‌کاملاً​ میدانِ نبرد فتح نمی‌شد.

در عوض، گذرگاهِ کوچک با ترفندی‌پوزخندِ​ زیرکانه سقوط می‌کرد و به مدافعانِ‌بی‌معنیه​ گذرگاهِ بزرگ دستورِ عقب‌نشینی داده می‌شد.

رها کردنِ دیوارهایی که با‌وحشتناکی​ جانشان از آن دفاع کرده‌کجی​ بودند، چقدر برایشان تلخ بود؟

و برای سربازانِ ارتشِ شمشیر چقدر حسی آمیخته از تلخی و شیرینی داشت‌نمی‌شدند​ که دژی را تصرف کنند که برادران و خواهرانِ بسیاری را در پای‌لحظه​ آن از دست داده بودند، آن هم بی‌آنکه قطره‌ای از خونِ خودشان ریخته شود؟

آیا همهٔ آن‌ها‌کجی​ گرفتارِ حسِ وحشتناکی‌چیزِ​ از بیهودگی نمی‌شدند؟

سانی با نگاه‌بیهودگی​ به دیوارهای درهم‌کوبیدهٔ دژِ‌کجی​ بزرگ، پوزخندِ کجی زد.

«...انگار جنگ‌همهٔ​ یه چیزِ‌حسِ​ کاملاً بی‌معنیه.»

نفیس آهی کشید‌قطره‌ای​ و کنارِ او به‌آیا​ لبهٔ دیوار تکیه داد.

پس از چند‌کجی​ لحظه سکوت، با‌چیزِ​ لحنی یکنواخت گفت:

«نگرانِ کاسی‌ام. یه عادتِ... روی‌اعصاب داره‌پوزخندِ​ که بارِ زیادی رو دوشِ خودش‌بی‌معنیه​ می‌ذاره. به دستِ ملکه زجر می‌کشه.»

سانی از افکارش‌گرفتارِ​ بیرون آمد و‌بیهودگی​ سر به زیر انداخت.

حق با نفیس بود. کاسی بی‌دلیل به جبههٔ سرود نمی‌رفت و انگار مطمئن‌نمی‌شدند​ بود که امنیتش در آنجا به خطر نمی‌افتد — هرچه باشد، حتی اگر‌لحظه​ نمی‌توانست به اردوگاهِ ارتشِ شمشیر برگردد، باز هم گزینه‌های دیگری برای انتخاب داشت.

مثلاً می‌توانست در معبدِ بی‌نام پناه بگیرد.‌کاملاً​ حتی می‌توانست جِست را بکشد و بدونِ‌لحنی​ او برگردد تا پادشاه را فریب دهد.

اما حتی اگر مطمئن بود که ملکه او را نمی‌کُشد، به این‌بی‌معنیه​ معنا نبود که با آغوشِ باز از او استقبال می‌کنند. خاندانِ سرود‌روی‌اعصاب​ قطعاً به او بی‌اعتماد می‌شدند و زیرِ ذره‌بین می‌گذاشتندش... شاید حتی شکنجه‌اش می‌کردند.

سایه‌ای بر چهرهٔ سانی افتاد.

«کاسی... می‌دونه چطور درد رو تحمل کنه.‌آیا​ در هر حال، کی سونگ وقتِ زیادی‌درهم‌کوبیدهٔ​ نداره که صرفِ بازجویی از اون کنه.»

حتی اگر کاسی را به اردوگاهِ اصلیِ ارتشِ سرود می‌بردند‌کشید​ و در زمانِ محاصره همان‌جا گروگان نگه می‌داشتند، سرِ ملکه شلوغ‌تر‌داره​ از آن بود که بخواهد به یک قدیسِ خائن توجه کند.

سانی سر‌وحشتناکی​ چرخاند و نفیس‌درهم‌کوبیدهٔ​ را برانداز کرد:

«...من بیشتر نگرانِ توأم.»

نفیس ابرویی بالا انداخت.

«من؟ چرا‌پوزخندِ​ باید نگرانِ‌انگار​ من باشی؟»

سانی آهی از‌بیهودگی​ سرِ تسلیم کشید‌پوزخندِ​ و سر تکان داد.

«امان از این عادت‌های حرص‌درآر...»

نفیس آرام‌بی‌آنکه​ خندید. اما بعد،‌خودشان​ لبخندش کم‌رنگ شد.

نگاهش را که‌کجی​ به اردوگاهِ محاصره برگرداند،‌کاملاً​ با لحنی خوددار پرسید:

«نگرانی که‌وحشتناکی​ با فرمانروایان‌نمی‌شدند​ روبه‌رو بشم؟»

سانی آرام سر تکان داد.

کمی بعد، با‌قطره‌ای​ رگه‌ای از کنجکاوی‌شود​ در صدایش پرسید:

«روبه‌رو می‌شی؟»

نفیس در‌وحشتناکی​ سکوت به‌نمی‌شدند​ دوردست خیره شد.

سرانجام گفت:

«می‌دونی، خیلی‌بی‌آنکه​ وقته منتظرم انتقامم‌خودشان​ رو ازشون بگیرم.»

سانی دوباره سر تکان داد.

«می‌دونم.»

نفیس لبخندِ کم‌رنگی زد.

«نمی‌پرسم از کجا‌قطره‌ای​ می‌دونی، اگه تو هم‌آیا​ نپرسی قراره چی‌کار کنم.»

سؤال مدتی بینشان معلق ماند. خودِ سؤال به‌قدرِ‌بی‌معنیه​ کافی سنگین بود، اما پاسخش چنان وزنه‌ای داشت که‌نگرانِ​ می‌توانست جزیرهٔ عاج را از آسمان به زمین بکوبد.

نفیس قرار بود چه کند؟

از عزمِ سرکشانه‌اش برای برکناریِ فرمانروایان دست‌نمی‌شدند​ می‌کشید، یا آن‌ها را می‌کشت، حتی اگر بهای‌بی‌معنیه​ آن به کامِ مرگ فرستادنِ میلیون‌ها نفر بود؟

انگار خودِ‌بی‌آنکه​ نفیس هم هنوز‌خودشان​ پاسخ را نمی‌دانست.

اما سانی می‌دانست.

هرچه بود، او‌بیهودگی​ ستارهٔ دگرگون بود... ستارهٔ‌کجی​ ویرانی. پیام‌آورِ دگرگونیِ ویرانگر.

بی‌دلیل نبود‌همهٔ​ که چنین نامِ‌وحشتناکی​ راستینی گرفته بود.

تقدیرش همین بود.

و برخلافِ‌پوزخندِ​ سانی... نفیس هنوز‌جنگ​ اسیرِ تقدیرش بود.

پس شکی نداشت که چه‌درهم‌کوبیدهٔ​ راهی را برمی‌گزیند، حتی اگر‌چیزِ​ خودش هنوز در تردید بود.

درست مثلِ ماجرای قلعهٔ روشن می‌شد؛ قلعه‌ای که غرق در خون‌انگار​ شد و سپس با ارادهٔ او با خاک یکسان گشت... اراده‌اش‌یکنواخت​ برای هدایتِ بازماندگان به‌سوی رستگاری و رهایی از استبدادِ طلسمِ کابوس.

تقریباً می‌توانست تصورش کند...

فرمانروایان سقوط می‌کردند و صدها میلیون انسانِ عادی در عالمِ رؤیا‌کنارِ​ ناگهان حاملِ طلسم می‌شدند؛ در خیابان‌های حصار، قلبِ زاغ و هر‌بارِ​ شهرِ انسانیِ دیگری به خواب می‌رفتند تا با کابوسِ اول روبه‌رو شوند.

جان‌های بی‌شماری از دست‌نمی‌شدند​ می‌رفت، اما از میانِ ویرانه‌ها،‌جنگ​ میلیون‌ها جنگجویِ بیدارشده نیز برمی‌خاستند.

دنیا در یک آن دگرگون می‌شد... درست در زمانِ‌پوزخندِ​ مناسب برای تماشای نابودیِ زمین و ادغامش در عالمِ‌کنارِ​ رؤیا، و البته هرج‌ومرجِ خونینی که به دنبالش می‌آمد.

جمعیتِ باقی‌ماندهٔ جهانِ بیداری با کشتاری هولناک روبه‌رو می‌شد — اما‌وحشتناکی​ این کشتار، در حضورِ خط‌شکنانِ حیرت‌انگیزِ صدمیلیونی از بیدارشدگان که در‌آهی​ آن سو منتظرشان بودند، دیگر حکمِ پایانِ قطعیِ همه‌چیز را نداشت.

دروازه‌های تباهی باز می‌شد و ایزدانِ نامقدسِ عالمِ رؤیا با استشمامِ‌کنارِ​ بویِ روحِ انسان‌ها از کنامِ خود بیرون می‌خزیدند. آخرین تمدنِ بشری،‌بارِ​ ایستادگیِ آخر و باشکوهِ خود را در برابرِ سیلابِ کابوس‌ها رقم می‌زد.

و بر فرازِ همهٔ این‌ها...

ستارهٔ دگرگون چون فانوسی درخشان می‌تابید،‌بیهودگی​ بر بشریت فرمان می‌راند و آن‌ها‌جنگ​ را در میدانِ نبرد رهبری می‌کرد.

سانی نگاهش را پایین انداخت.

«خب. یه‌پوزخندِ​ چیزی تو‌انگار​ همین مایه‌ها.»

آینده عملاً خودش را می‌نوشت.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net