---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2144: به چشمانِ هیولاها نگاه کن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2144: به چشمانِ هیولاها نگاه کن

0

پس از آنکه جِست به شکلِ متعالی‌اش درآمد و کاسی رقصندهٔ خاموش را‌محافظت​ پس گرفت، نبرد وحشیانه‌تر شده بود. پیش از آن، سه قدیس صرفاً داشتند‌خودش​ قدرتِ یکدیگر را می‌سنجیدند — اما حالا در کشتنِ یکدیگر جدی شده بودند.

جنگلِ باستانی از برخوردِ شدیدِ سه انسانِ متعالی به لرزه درآمده بود. بخشِ‌می‌کرد​ بزرگی از آن به‌کلی ویران شده بود و ده‌ها درخت بر اثرِ نیروهای‌تبدیل​ مهیبی که هر یک از مبارزان آزاد می‌کردند، بریده، خرد و سرنگون شده بودند.

جِست مانندِ دیوی بود که از عمیق‌ترین نقاطِ جهنمی تاریک بیرون خزیده باشد؛ او هم با‌مست‌کننده​ قدرتِ حیوانی و هم با کینهٔ سرد و حساب‌شدهٔ یک قاتلِ باتجربه حرکت می‌کرد. هلی غرق‌سنجیدهٔ​ در خشمی مست‌کننده بود که اجازه می‌داد مهارتِ رزمیِ صیقل‌خورده‌اش به فاجعه‌ای خشن و ویرانگر تبدیل شود.

کاسی آرام و خونسرد ماند و با ظرافت و دقتِ سنجیدهٔ شمشیرزنی بااستعداد‌استفاده​ که خودِ ستارهٔ دگرگون آموزشش داده بود، با هر دوی آن‌ها روبه‌رو شد. اما‌مرگبار​ حالا در حرکاتِ او نیز سرمایی بی‌رحمانه و قصدِ کُشنده‌ای سوزان به چشم می‌خورد.

اما با این حال...

او همچنان داشت رفته‌رفته عقب می‌نشست. جِست هیچ ابایی نداشت که از هلی به‌عنوانِ سپری‌غرق​ زنده برای محافظت از خود در برابرِ حملاتِ بُرندهٔ او استفاده کند، و با اینکه‌ماند​ کاسی بیش از هر چیزی می‌خواست او را بکشد، مجبور بود خودش را کنترل کند.

به‌سختی می‌توانست خود را در گردبادِ خشمگینِ حملاتِ مرگبار زنده نگه‌حرکت​ دارد. کینهٔ جِست و خشمِ هلی ردهای خونینی روی بدنش به‌فاجعه‌ای​ جا گذاشتند، اما نتوانستند او را از پا درآورند... دست‌کم هنوز نه.

با این‌ابایی​ حال، اوضاع خوب‌سپری​ به نظر نمی‌رسید.

در واقع، ناامیدکننده بود.

سرانجام، کاسی توانست با کوبیدنِ تهِ خنجرش به سرِ هلی، او را تلوتلوخوران به عقب براند. قدیسِ زیبا تلوتلو خورد و‌رزمیِ​ روی یک زانو افتاد، در حالی که موهای کتان‌رنگش غرق در خون شده بود. گیج و منگ، یک دستش را بالا آورد‌روبه‌رو​ و به شقیقه‌اش فشار داد، سپس سعی کرد بایستد — اما دوباره افتاد و خودش را در معرضِ ضربه‌ای مرگبار قرار داد.

کاسی مجبور شد از‌باشد​ تمامِ خویشتن‌داری‌اش استفاده کند‌حساب‌شدهٔ​ تا دستش را نگه دارد.

در آن زمان، زرهش شکسته و داغان شده بود و ده‌دوازده زخمِ سطحی بدنش را پوشانده بود. نفس‌هایش نیز خس‌خس می‌کرد‌خودش​ و به شماره افتاده بود و عرق از صورتِ رنگ‌پریده‌اش پایین می‌چکید. او افسونِ دستبندِ محافظش را فعال کرد تا جلوی ضربهٔ‌نمی‌رسید​ ویرانگرِ دستِ چنگال‌دارِ جِست را بگیرد و بر اثرِ پس‌زنیِ ضربه تلوتلو خورد، در حالی که نالهٔ آرامی از لبانش خارج شد.

«اشتباه نکردی، دخترک؟»

صدای غیرانسانیِ‌تاریک​ جِست پر‌خزیده​ از تمسخر بود.

در واقع، اشتباه کرده بود.

حذفِ هلی از نبرد ممکن بود یک موهبت باشد، چرا‌برابرِ​ که تنها یک دشمن برای کاسی باقی می‌گذاشت تا با‌مجبور​ او مقابله کند — همان کسی که واقعاً باید شکستش می‌داد.

با این حال...

از آنجا که پیرمردِ مکار هنوز چشمانش را بسته نگه داشته بود، هلی تنها منبعِ بیناییِ‌خشمی​ او به حساب می‌آمد. حالا که قدیسِ زیبا گیج و سردرگم شده بود و دیدش تار و‌سنجیدهٔ​ با خونِ جاری به رنگِ سرخ درآمده بود، کاسی بارِ دیگر کاملاً و مطلقاً کور شده بود.

«می‌دونی که‌بیرون​ چطوریه... فقط‌باشد​ یه اشتباه کافیه...»

صدای غیرانسانیِ جِست چنان بم بود که به‌سختی می‌شد فهمید از کدام جهت‌استفاده​ می‌آید. کاسی هنوز می‌توانست چهار حسِ دیگرِ او را درک کند، پس می‌توانست حدس‌مرگبار​ بزند جِست به کدام سو حرکت می‌کند—اما این برای زنده ماندن به‌هیچ‌وجه کافی نبود.

حتی پیش‌گویی‌اش هم ضامنِ نجاتش نبود،‌هیچ​ چون دیوِ شاخ‌دار چنان قوی و‌برای​ سریع بود که راهِ فراری نمی‌گذاشت.

کاسی با چهرهٔ بی‌نهایت زیبا‌باشد​ و وحشت‌زده‌اش عقب رفت، سلاح‌هایش را‌باتجربه​ بالا آورد و آمادهٔ دفاع شد.

«خیلی دیره!»

جابه‌جاییِ هوا را حس کرد؛ چیزی عظیم و‌محافظت​ مرگبار به سمتش یورش برد... از جهتی متفاوت با‌چیزی​ جایی که لحظه‌ای پیش صدا از آن آمده بود.

کاسی تلوتلو خورد و زمین‌می‌نشست​ افتاد و به‌زحمت از یکی‌سپری​ از دست‌های جِست جاخالی داد.

اما نجات نیافته بود...

برعکس، گیر افتاده بود.

درست در همان لحظه که موجودِ وحشتناک دست دراز کرد تا او‌بُرندهٔ​ را تکه‌تکه کند، کاسی طلسمِ مطلقش را غیرفعال کرد و در عوض،‌می‌توانست​ جوهرش را به درونِ خاطرهٔ متعالی ریخت؛ خاطره‌ای که برای تقویتِ پژواکش بود.

با این‌داشت​ حال، رقصندهٔ خاموش‌می‌نشست​ را تقویت نمی‌کرد.

گیرت آوردم.

انگار در آخرین لحظه جِست متوجه شد که کاسی به‌جای وحشت، لبخندِ محوی بر لب‌های نرمش دارد.‌اجازه​ اما با دیدنِ دشمنی زخمی و بی‌دفاع در برابرش، اجازه داده بود هیجانِ شکار او را در خود‌خودِ​ غرق کند. بیش از حد در حمله پیش رفته بود و برای همین، نتوانست به‌موقع واکنش نشان دهد.

پس چاره‌ای نداشت‌نداشت​ جز اینکه کار‌زنده​ را تمام کند...

اما هرگز فرصت نکرد.

چون درست همان موقع، شاخکی‌باشد​ با قدرتِ وحشتناک دورِ گردنش‌قاتلِ​ پیچید و آن را بی‌رحمانه فشرد.

شتابِ جِست در هم‌باشد​ شکست و چنگال‌هایش هوای جلوی‌قاتلِ​ گردنِ کاسی را بی‌ثمر درید.

پیش از آنکه بتواند مقاومت کند، شاخک‌های‌برای​ بیشتری دورِ دست و پایش پیچیدند و‌کند​ او را مثلِ زنجیرهایی لغزان به بند کشیدند.

ا—این... این دیگه چه وضعشه...

اگر جِست می‌توانست سرش را برگرداند، می‌دید که شاخک‌های تاریک از زیرِ پیراهنِ‌می‌کرد​ سرخ و زیبایی بیرون زده‌اند که پیکری ظریف و به‌ظاهر انسانی را پوشانده‌تبدیل​ است. چهره‌اش پشتِ نقابی پنهان بود و هیکلش شباهتِ مورمورکننده‌ای به سرودِ سقوط‌کردگان داشت.

این پژواکِ عذاب بود‌باشد​ که کاسی از پیش‌حساب‌شدهٔ​ در گودال‌ها پنهانش کرده بود.

و پژواک‌ها نه فکری داشتند نه احساسی...‌برای​ هیچ‌چیز نداشتند تا جِست بتواند با دست‌کاری‌اش‌کند​ آن‌ها را به خیمه‌شب‌بازیِ خود تبدیل کند.

مردمک‌های غیرانسانی‌اش تکان خوردند.

سپس، پژواکِ متعالی که با قدرتِ طلسم تقویت شده‌حساب‌شدهٔ​ بود، جِست را به زانو درآورد. هم‌زمان، کاسی از‌اجازه​ جا برخاست و خون را از چهره‌اش پاک کرد.

حالا که جِست زانو‌باشد​ زده و او ایستاده‌حساب‌شدهٔ​ بود، چشمانشان هم‌سطح شده بود.

کاسی نگاهی به‌نداشت​ جِست انداخت و‌زنده​ لبخندِ سردی زد.

«تو... گفتی‌داشت​ می‌خوای سرمو از‌می‌نشست​ روی شونه‌هام بکنی؟»

جِست که میانِ شاخک‌ها‌خزیده​ در حالِ خفگی بود،‌سرد​ سعی کرد لبخند بزند.

«اون... بی‌خیال دختر! فقط‌باشد​ یه شوخیِ ساده بود...‌حساب‌شدهٔ​ نهایتاً یه اصطلاح بود...»

اما انگار برای کاسی خنده‌دار نبود. لبخندِ‌برای​ سرد از چهره‌اش محو شد و جایش‌کند​ را به حالتی تاریک و بی‌رحم داد.

کاسی نفسِ عمیقی کشید.

«...پس تو‌تاریک​ چشمام نگاه کن‌باشد​ و دوباره بگو.»

در آن‌بیرون​ لحظه، چشمانش‌باشد​ تغییر کرد.

جِست با نگاه به آن‌ها عقب کشید، انگار‌محافظت​ شاهدِ چیزی بود که او را تا تاریک‌ترین‌بیش​ و ژرف‌ترین زوایای روحِ خون‌آلودش به وحشت می‌انداخت.

اما دیگر‌داشت​ خیلی دیر‌عقب​ شده بود.

هیچ راهِ فراری نبود.

ناولها | novelha.net