---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2162: سپرِ بشریت • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2162: سپرِ بشریت

0

تقریباً سه سال می‌گذشت از زمانی‌مدافعانِ​ که آکادمیِ بیدارشدگان اولین گروه از‌مادوک​ خفتگانِ نسلِ دوم را پذیرفته بود.

اوضاعِ دنیا کمی آرام گرفته بود. بشریت در عالمِ رؤیا همچنان از هر سو‌متحد​ در محاصره بود، اما مدتی می‌شد که هیچ دژی سقوط نکرده بود. جهانِ بیداری نیز‌آنجا​ همچنان گرفتارِ دروازه‌های کابوس بود، اما آن‌ها دیگر تهدیدی برای بقای بشر به شمار نمی‌رفتند.

دست‌کم فعلاً.

آنویلِ جوان به جنگجویی مهیب بدل شده بود؛ قهرمانی که در میانِ مدافعانِ حصار بسیار تحسینش‌است​ می‌کردند. همراه با مادوک، که یک سال پس از برادرِ کوچکش کابوسِ اول را فتح کرده‌نشد​ بود، پسرانِ سرنگهبان اکنون شوالیه‌های دلاوری را در نبرد با موجوداتِ هولناکِ جنگلِ گرسنه رهبری می‌کردند.

او همچنین اغلب با همراهانش در آکادمی، یعنی شمشیرِ شکسته‌می‌کردند​ و لبخندِ آسمان، همکاری می‌کرد؛ هر سه شهرتِ زیادی به هم‌اکنون​ زده بودند و به عنوانِ درخشان‌ترین ستارگانِ نسلِ جدید شناخته می‌شدند.

قدرت و اعتبارِ خاندانِ دلاوری و خاندانِ شعلهٔ جاودان پیوسته بیشتر می‌شد.‌زیرِ​ تنها خاندانِ دیگری که می‌توانست با آن‌ها رقابت کند، ائتلافی از خانواده‌های برجستهٔ‌آمد​ بیدارشدگان بود که شبگرد آن‌ها را زیرِ پرچمِ خاندانِ شب متحد کرده بود.

فرهنگِ خاندان‌های میراث‌دار به‌سرعت در حالِ تثبیت‌همراه​ بود. در واقع، جِست حتی به خودش‌کرده​ که آمد، دید رئیسِ خاندانِ خودش شده است.

از آنجا که نامِ راستینِ‌میراث‌دار​ پرطمطراقی نداشت، صرفاً برای شوخی‌جِست​ اسمش را گذاشته بود داگونت.

متأسفانه انگار هیچ‌کس متوجهِ شوخی‌اش نشد. برای‌حصار​ همین، حالا مردم با کمالِ جدیت او‌کوچکش​ را استاد جِست از خاندانِ داگونت صدا می‌زدند.

این خودش یک‌جور افتضاح بود...

تنها پسرِ‌مدافعانِ​ باقی‌مانده‌اش حالا‌بسیار​ پانزده سال داشت.

به همین دلیل بود که جِست،‌به‌سرعت​ با وجودِ اینکه اوضاع روبه‌راه به‌خودش​ نظر می‌رسید، دلش آرام و قرار نداشت.

سرنگهبان نیز همچنان بی‌قرار بود.

یک روز، وقتی جِست پس از همراهی با ملازمانِ خاندانش در گشت‌زنیِ رودِ آینه به‌فرهنگِ​ حصار رفت، او را در تالارِ زیرزمینیِ اعماقِ قلعه پیدا کرد. سرنگهبان به آینهٔ بزرگی‌نامِ​ خیره شده بود که در سکوت آنجا قرار داشت و بر سالنِ تاریک سایه انداخته بود.

البته هیچ تصویری در آینه‌تحسینش​ نمی‌افتاد، چون روی آن را‌کوچکش​ با پارچهٔ برزنتی پوشانده بودند.

ده‌ها سال پیش این تالارِ زیرزمینی را کشف کرده بودند، همان زمانی که‌آمد​ داشتند قلعه را از موجوداتِ کابوسی که در آن می‌لولیدند پاکسازی می‌کردند. آن موقع‌متأسفانه​ روی آینه پوشانده نبود، برای همین توانستند نگاهی گذرا به عالمِ هولناکِ درونش بیندازند.

در نتیجهٔ آن اتفاق، بسیاری از اعضای گروهِ اولیه‌شان جان باختند و‌مادوک​ از آن پس، آینه بیشترِ اوقات پوشیده ماند. تنها وقتی سرنگهبان به‌نبرد​ رتبهٔ عروج‌یافته رسید، جرئت کرد یک بارِ دیگر قدم به عالمِ آینه بگذارد.

جِست دقیقاً نمی‌دانست دوستش آنجا چه چیزی پیدا‌ائتلافی​ کرده، اما به نظر می‌رسید قدرت‌های از پیش مهیبش‌میراث‌دار​ پس از آن ماجرا به‌طرز چشمگیری افزایش یافته است.

«اوه، نه.‌مدافعانِ​ باز اون‌بسیار​ قیافه رو گرفتی.»

سرنگهبان با دیدنِ جِست برگشت و لبخند زد. پس از دو دهه‌خودش​ در کنارِ هم بودن، آن دو مدت‌ها بود که چنان به یکدیگر‌اسمش​ عادت کرده بودند که رابطه‌شان از یک دوستیِ ساده فراتر رفته بود.

حتی می‌شد گفت که تحمل‌کردنِ‌میانِ​ جِست بعد از این همه سال،‌همراه​ یکی از شگفت‌انگیزترین شاهکارهای سرنگهبان بود...

به‌هرحال، ابرویی بالا انداخت.

«کدوم قیافه؟»

جِست آهی کشید.

«همون قیافه‌ای که‌شده​ می‌گه "قراره یه‌مدافعانِ​ دردسری درست کنم".»

سرنگهبان کمی مکث‌تنها​ کرد و بعد‌رقابت​ سر تکان داد.

«همین‌طوره.»

مدتی ساکت ماند، بعد‌خاندان‌های​ آهی کشید و به‌تثبیت​ آینهٔ پوشیده پشت کرد.

«بیا از‌بدل​ این جای‌قهرمانی​ دلگیر بریم.»

طولی نکشید که در برجِ اصلیِ حصار بودند و به نقشه‌های پراکنده‌شده روی‌پرچمِ​ یک میزِ گردِ بزرگ نگاه می‌کردند. برخی از نقشه‌ها عالمِ رؤیا را به‌دید​ تصویر می‌کشیدند، اما در کمالِ تعجب، بیشترشان قاره‌های آشنای جهانِ بیداری را نشان می‌دادند.

سرنگهبان با‌مدافعانِ​ نگاهی تیره به‌تحسینش​ آن‌ها خیره شد.

«این نقطه‌ها همه دروازه‌های کابوس رو نشون می‌دن؛ هم فعال‌ها و هم‌خودش​ اون چندتایی که بستیم. قرمزها همگی امسال باز شدن. رده‌شون رو می‌شه‌اسمش​ از اندازهٔ نقطه فهمید؛ طبیعتاً دروازه‌های ردهٔ ۳ از دروازه‌های ردهٔ ۲ بزرگ‌ترن.»

لحظه‌ای مکث کرد‌شده​ و بعد به‌مدافعانِ​ نقشهٔ دیگری اشاره کرد.

«اون یکی مالِ قبل از بحرانِ دروازه‌ست. البته اون موقع هنوز مقیاسِ اوبل وجود نداشت، برای همین دقتش خیلی‌حالِ​ بالا نیست. و حالا که حرف از مقیاسِ اوبل شد، الان که پایدار کار می‌کنه، بازدهیِ ما تو مقابله‌داگونت​ با دروازه‌هایی که باز می‌شن چند برابر شده. دنیا تو صلحه... حداقل تا اونجا که واقع‌بینانه می‌تونه تو صلح باشه.»

جِست مدتی نقشه‌ها را‌بسیار​ بررسی کرد و بعد‌مادوک​ با لحنی گرفته پرسید:

«نقشه‌های قبل از بحرانِ‌خاندان‌های​ دروازه رو که فقط برای‌واقع​ تفریح بررسی نمی‌کنی، مگه نه؟»

سرنگهبان همسرش را در طولِ‌میانِ​ بحرانِ دروازه از دست داده‌می‌کردند​ بود، بنابراین این موضوع حساس بود.

سر تکان داد.

«البته که نه. دارم‌بسیار​ سعی می‌کنم بفهمم اولین دروازهٔ‌برادرِ​ ردهٔ ۴ کِی باز می‌شه.»

جِست اخم کرد و حس کرد بارِ سنگینی‌تثبیت​ روی قلبش نشست. پس از مدتی، با وجود‌است​ اینکه از قبل جواب را می‌دانست، باز هم پرسید:

«...پس، قصد‌بدل​ داری به مصافِ‌میانِ​ کابوسِ سوم بری؟»

سرنگهبان سعی نکرد‌تنها​ انکار کند و فقط‌کند​ آرام سر تکان داد.

«معلومه که می‌رم.»

به جِست نگاه کرد؛ چشمانِ‌میراث‌دار​ خاکستری و فولادینش با همان‌جِست​ عزمِ آشنا و مسری می‌درخشید.

«شعلهٔ جاودان نُه سال بعد از نزولِ طلسمِ کابوس، عروج‌یافته شد. از اون‌برادرِ​ موقع دوازده سال گذشته و بشریت هنوز قدمِ بعدی رو برنداشته. فکر می‌کنی‌هولناکِ​ طلسم تا کِی بهمون رحم می‌کنه؟ من که فکر نمی‌کنم اصلاً زیاد طول بکشه.»

وقتی سرنگهبان دوباره به‌دیگری​ نقشه‌ها نگاه کرد، چشمانش ناگهان‌خانواده‌های​ بی‌فروغ، خسته و تاریک شد.

«...بالاخره، این یه مسابقه‌ست. این دنیایی که توش زندگی می‌کنیم. همه‌ش یه مسابقهٔ بی‌پایانه با‌پسرانِ​ خطراتِ وحشتناک؛ مسابقه‌ای که مهم نیست چقدر توش پیشتاز بمونی، هیچ‌وقت نمی‌تونی جلو بیفتی. برای‌یعنی​ همینه که ما صرفاً نباید کابوسِ سوم رو فتح کنیم—ما مجبوریم فتحش کنیم. باید بکنیم!»

جِست مدتی ساکت‌فرهنگِ​ ماند؛ توفانی از احساسات‌حالِ​ در قلبش زبانه می‌کشید.

چیزهای زیادی حس‌شده​ می‌کرد. اما بیشتر‌مدافعانِ​ از همه، می‌ترسید.

سرانجام، خندید.

«آه... که این‌طور. پس برای همینه که تو و زنم‌کوچکش​ پشتِ سرِ من این‌قدر با هم وقت می‌گذرونین. خدای من! چیزی‌موجوداتِ​ نمونده بود باور کنم شما دو تا با هم سر‌و‌سِری دارین.»

سرنگهبان سرفه‌ای‌متحد​ کرد و بعد‌میراث‌دار​ لبخندِ محوی زد.

«چی... آخه داری چه مزخرفی می‌گی؟ سر‌وسِر؟‌حصار​ مضحکه! ما فقط داشتیم توطئه می‌کردیم که تو‌کابوسِ​ رو جا بذاریم و بریم به مصافِ کابوس.»

جِست مشت‌هایش را گره کرد.

معلوم است. هم او و هم همسرش از اعضای گروهِ اولیه‌ای بودند که به همراه سرنگهبان، حصار را‌شوالیه‌های​ فتح کرده بودند—دو تن از وفادارترین و قدرتمندترین پیروانش. هر دوی آن‌ها استاد بودند. و با اینکه جِست‌می‌کرد​ نقشِ مهمی در ساختنِ دنیایی که سرنگهبان در سر داشت ایفا کرده بود، همسرش سرشتِ بسیار مخرب‌تری داشت.

بنابراین، جای تعجب نداشت‌خاندان‌های​ که سرنگهبان بخواهد او‌تثبیت​ دوباره عضوی از دسته‌اش باشد.

همچنین جای تعجب نداشت که‌میانِ​ چرا این بار تصمیم گرفته‌می‌کردند​ بود جِست را جا بگذارد.

اما، با این حال.

جِست می‌خواست این‌حصار​ را از زبانِ‌می‌کردند​ خودِ سرنگهبان بشنود.

«چرا؟»

سرنگهبان آهی کشید.

روی میز‌بیشتر​ خم شد و‌می‌توانست​ بعد آرام گفت:

«چون تو بهترین وضعیتِ خودت نیستی؟ چون معلوم نیست کابوسِ سوم چقدر طول بکشه و پسرت پونزده سالشه—پس اگه‌دلاوری​ طلسم فراخوندش، حداقل یکی از والدینش باید پیشش باشه. چون ما وقتِ زیادی رو صرفِ ساختنِ این دنیا کردیم‌زیادی​ و من باید کسی رو که بهش اعتماد دارم اینجا بذارم تا وقتی نیستم، نذاره همه‌چیز از هم بپاشه.»

سرنگهبان مدتی‌متحد​ مکث کرد‌خاندان‌های​ و بعد افزود:

«چون آنویل و مادوک هر دو بزرگ شدن، اما با‌می‌کردند​ اینکه از قبل بیدارشده هستن، بازم می‌خوام کسی مراقبشون باشه.‌سرنگهبان​ بالاخره، این دنیا پر از کوسه‌ست. و تو بهترین کوسهٔ منی.»

جِست مدتِ درازی ساکت ماند.

حرف‌های زیادی برای گفتن‌بسیار​ داشت... کلماتِ تلخِ زیادی‌مادوک​ که زبانش را می‌سوزاند.

اما در‌متحد​ نهایت، فقط‌خاندان‌های​ پوزخند زد.

«فکر کنم داری علائمِ زوالِ‌میانِ​ عقل نشون می‌دی، پیرمرد. من‌می‌کردند​ کوسه نیستم. کاملاً مشخصه که آدمم.»

سرنگهبان خندید.

«ها! این‌مدافعانِ​ یکی... واقعاً‌بسیار​ خنده‌دار بود.»

سپس، لحظه‌ای‌متحد​ خشکش زد و‌میراث‌دار​ سر تکان داد.

«نه، صبر کن. من‌قهرمانی​ واقعاً خندیدم. شاید واقعاً‌بسیار​ دارم زوالِ عقل می‌گیرم...»

هر دو خندیدند.

...مدتی بعد از آن، سرنگهبان دسته‌ای از‌همراه​ قدرتمندترین جنگجویانش، از جمله همسرِ جِست را با‌پسرانِ​ خود برد تا به مصافِ کابوسِ سوم بروند.

با این‌متحد​ حال، این‌خاندان‌های​ بار هیچ‌کدامشان برنگشتند.

این‌گونه بود که افسانهٔ سرنگهبانِ‌میانِ​ دلاوری، سپرِ درخشانی که از‌می‌کردند​ بشریت محافظت می‌کرد، به پایان رسید.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net