چپتر 2170: دو شاهزاده
0جِست با دوراهیمقاومتی روبهرو بود، دوراهیایدستور که پاسخِ روشنی نداشت.
نمیدانست مردِ جوانی که روبهرویش ایستاده واقعاً آنویلِبیدارشدگان دلاوری است یا نه. از طرفی نمیتوانست پیش ازوقتی فهمیدنِ حقیقت، خطرِ کشتنِ او را به جان بخرد...
و هیچ راهِ مطمئنیمقاومتی هم برای پی بردندادند به حقیقت وجود نداشت.
بنابراین، در غیابِ راهحلی قابلاطمینان، تنهادرست کاری که از دستش برمیآمد ایناصلی بود که تمامِ تلاشش را بکند.
تنها نظریهٔ منطقیِ جِست در آن لحظه این بود که آنویل بهنحوی بدونِ فتح کردنِ کابوسرویِ از بذر بیرون رانده شده است. پس، هنوز یک بیدارشده بود. در نتیجه، کالبدِ فیزیکی ودرخواستهایشان روحانیاش هنوز با هم ادغام نشده بودند؛ یکی در جهانِ بیداری بود و دیگری اینجا در حصار.
از این رو...
اگر آن مردِ جوان واقعاً آنویل بود، برگرداندنشدادند به جهانِ بیداری باعث میشد کالبدِ فیزیکیاش داخلِ کپسولِرویِ خواب بیدار شود. این موضوع هویتش را ثابت میکرد.
اگر کالبدِ فیزیکیِ آنویلتاجوتخت خواب میماند... این هماولین اطلاعاتِ بیشتری به آنها میداد.
نقشهٔ فوقالعادهای نبود،مقاومتی اما دستکم ازدستور هیچ بهتر بود.
پس، همین کار را کردند.
پس از گفتنِ حقیقت به گوین، شتابان آنویل را به اتاقِ تاجوتخت برگرداندند و درست پیش از آنکهخوش اولین بیدارشدگان واردِ قلعهٔ اصلی شوند، به آنجا رسیدند. مردِ جوان مقاومتی نکرد؛ وقتی به او دستور دادندشکلی که دنبالشان برود، چهرهای سرد و تحقیرآمیز به خود گرفت، اما به چربزبانیهای گوین رویِ خوش نشان داد.
این رفتار با حالتِ عادیِ آنویل همخوانی داشت.اولین هرچه باشد، هیچکدامشان حق نداشتند به او دستورمقاومتی بدهند، اما او معمولاً بهراحتی با درخواستهایشان موافقت میکرد.
مردِ جوان... آن موجود... به شکلی مورمورکننده شبیهِ آنویلی بود که جِستتحقیرآمیز میشناخت. کار به جایی رسیده بود که مدام باید به خودش یادآوری میکردهرچه احتمال دارد شخصی که به او نگاه میکند، یک شیاد از آب دربیاید.
اصلاً شیادی در دنیا پیدادرست میشد که بتواند ذاتِ شخصِقلعهٔ دیگری را اینقدر دقیق تقلید کند؟
بعید بود. با این حال، جِست نمیتوانست حسِ نامحسوسِ ناراحتی، یا حتی دافعهای راخود که در نزدیکیِ این آنویلِ فرضی داشت، از خود دور کند. به نظر نمیرسیدهیچکدامشان مادوک و گوین چنین ترسی داشته باشند، اما غرایزِ آنها هم بهاندازهٔ او تیز نبود.
لعنت بهش... نمیدونم.
جِست اول از همه رفت و با استفاده از بندیچهرهای که در محوطهٔ خاندانِ دلاوری جا گذاشته بود، به تالارِرفتار زیرزمینی برگشت. آنجا، بیدرنگ در محاصرهٔ شوالیههای دلاوری قرار گرفت.
معلوم نبود بعدش چه اتفاقی میافتد، و آیابیدارشدگان اصلاً قرار است نزدیکِ کپسولِ خوابِ آنویل رخنکرد بدهد یا نه. اما کار از محکمکاری عیب نمیکرد.
چند لحظه در سکوتی پرالتهاب گذشت. جِست بهدادند پیکرِ خفتهٔ آنویل خیره ماند و منتظر بود،چربزبانیهای و دعا میکرد، که چشمانش را باز کند.
اما در عوض، یکی دو دقیقه بعد،آنکه این مادوک بود که سکوت را شکست ورسیدند با عجله از اتاقِ خوابِ خودش سر رسید.
پسرِ بزرگترِ سرنگهبان بهنکرد کپسولِ خواب نگاه کرد.دنبالشان سپس، چشمانش گشاد شد.
«گوین و... وتاجوتخت اون یکی... اوناآنکه قبل از من رفتن.»
جِست زیرِ لبرسیدند ناسزا گفت و شتاباندستور از اتاق بیرون دوید.
بچهپروهای لعنتیِ دلاوری! آخه کی بهشوندرست گفته کپسولِ خوابِ زناشونو تو یهاصلی طبقهٔ دیگه نگه دارن؟! حرومزادههای بیرحم!
البته، این مجتمع زمانی ساخته شدهدستور بود که مادوک و آنویل هر دوخود هنوز بچه بودند... ولی با این حال!
ظاهراً برای آن بچهٔبرگرداندند چندشآور، آستریون، اینجا جا بود،واردِ پس چرا برای گوین نه؟!
چند دقیقهٔ دیگر طول کشید تا به طبقهای برسد که کپسولهای خوابِسرد خانوادهٔ درجهیک در آن قرار داشت. درست وقتی جِست داشت از آسانسورهمخوانی بیرون میرفت، صدای عجیبی از پشتِ درِ زرهیِ اتاقِ خوابِ گوین شنید.
بهجای اینکه منتظر بماند تا کسی رمز رااولین وارد کند، آلیاژِ تقویتشده را با دستِ خالیمقاومتی از هم درید و به داخل هجوم برد.
گوین که تازه ازنکرد کپسولِ خواب بیرون آمدهدنبالشان بود، گوشهای ایستاده بود.
و جلوی آن...
آنویل ایستاده بود، دقیقاً با همان لباسی که در عالمِبرود رؤیا به تن داشت. این اصلاً منطقی نبود، چون تنها عروجیافتگانرفتار میتوانستند اشیای فیزیکی را بین دو جهان با خود جابهجا کنند.
مردِ جوان با شنیدنِ صدایبرگرداندند کرکنندهٔ دریدهشدنِ درِ آلیاژی، برگشتواردِ و به جِست نگاه کرد.
سپس، ابرویی بالا انداخت.
«عمو جِست... چراتاجوتخت داری درِ اتاقِآنکه خوابِ همسرم رو میشکنی؟»
مردِ جوانآنجا چند لحظه بهنکرد او خیره ماند...
و لبخند زد.
لبخندش درخشان و دوستانهنکرد بود، اما به دلیلی،دنبالشان تنِ جِست را لرزاند.
برای اولین بارتاجوتخت در تمامِ عمرش، هیچاولین جوابی در آستین نداشت.
بعد ازشتابان آن، اوضاع...تاجوتخت عجیب شده بود.
به طریقی،رسیدند دو آنویلنکرد وجود داشت.
یکی در تابوتیتاجوتخت آهنی، در اعماقِ عمارتِاولین خاندانِ دلاوری خوابیده بود.
دیگری بیدار و سرپامقاومتی بود، هرچند به نظر میرسیددنبالشان دچارِ فراموشیِ شدیدی شده است.
هیچکس واقعاً نمیدانست این اتفاق چطور افتاده، و آنویلِ دوم چه کسیاصلی — یا چه چیزی — است. وجودِ او هم نباید فاش میشد وتحقیرآمیز از این رو، مردِ جوان در یکی از طبقاتِ زیرزمینیِ عمارت حبس شد.
البته آنجا همهچیز برای راحتیاش فراهم بود... اما باز هم فرقی با یکخود زندانی نداشت. حبس کردنِ رئیسِ خاندانِ دلاوری خیانت محسوب میشد، اما با توجه بههیچکدامشان اینکه کلِ ماجرا چقدر عجیب و غیرعادی بود، به نظر میرسید چارهٔ دیگری ندارند.
جِست، مادوک و گوین به نوبت از آنویلِ دوم مراقبت میکردند؛ در ابتدا در برابرش گارد داشتند،وقتی اما پس از گذشتِ چند روز، احتیاطشان رفتهرفته کمتر شد. مردِ جوان کمی عجیب رفتار میکرد، اماعادیِ تا زمانی که با او خوب رفتار میکردند، رویهمرفته سازگار بود و راحت میشد با او کنار آمد.
راستش را بخواهید، اومقاومتی بسیار خوشبرخوردتر و بیخیالتر ازدنبالشان آنویلِ اصلی بود... حتی دلنشین.
بنابراین، از ایناتاقِ جبهه همهچیز تادرست حدودی روبهراه بود.
همزمان، در خاندانِ دلاوری دردسر در حالِدادند شکلگیری بود؛ جایی که بسیاری این وضعیتِگرفت ناگهانی را فرصتی برای تصاحبِ قدرت میدیدند.
چند اتفاقِ عجیب و ترسناک در حصار و همچنین در مجتمعِ خاندانِشوند دلاوری در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی رخ داده بود، و در نتیجه،تحقیرآمیز جِست و مادوک ناگهان بهشدت درگیرِ رسیدگی به هر دو مشکل شدند.
در حالی که وضعیت در طبقهٔ زیرزمینی، جایی کهدنبالشان آن پدیدهٔ غیرعادی نگهداری میشد، آرام و بیدردسر باقیخوش مانده بود، فضای خودِ عمارت متشنج و وهمانگیز شده بود.
جِست حس میکرداتاقِ دارد رفتهرفته کنترلِ اوضاعآنکه را از دست میدهد.
این تنش یکمقاومتی یا دو هفته بهدادند اوج گرفتن ادامه داد...
تا اینکهاتاقِ یک روز،برگرداندند همهچیز تغییر کرد.
دلیلش این بود که در آن روز، دروازهٔ کابوسِدنبالشان سی۲-۱۶۷ ناگهان ناپدید شد، و آنویلِ دلاوری — همان آنویلِنشان اصلی — بهآرامی چشمانش را درونِ کپسولِ خواب باز کرد.