---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2170: دو شاهزاده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2170: دو شاهزاده

0

جِست با دوراهی‌تاج‌وتخت​ روبه‌رو بود، دوراهی‌ای‌آنکه​ که پاسخِ روشنی نداشت.

نمی‌دانست مردِ جوانی که روبه‌رویش ایستاده واقعاً آنویلِ‌تحقیرآمیز​ دلاوری است یا نه. از طرفی نمی‌توانست پیش از‌حالتِ​ فهمیدنِ حقیقت، خطرِ کشتنِ او را به جان بخرد...

و هیچ راهِ مطمئنی‌چهره‌ای​ هم برای پی بردن‌گرفت​ به حقیقت وجود نداشت.

بنابراین، در غیابِ راه‌حلی قابل‌اطمینان، تنها‌شتابان​ کاری که از دستش برمی‌آمد این‌اولین​ بود که تمامِ تلاشش را بکند.

تنها نظریهٔ منطقیِ جِست در آن لحظه این بود که آنویل به‌نحوی بدونِ فتح کردنِ کابوس‌نکرد​ از بذر بیرون رانده شده است. پس، هنوز یک بیدارشده بود. در نتیجه، کالبدِ فیزیکی و‌رفتار​ روحانی‌اش هنوز با هم ادغام نشده بودند؛ یکی در جهانِ بیداری بود و دیگری اینجا در حصار.

از این رو...

اگر آن مردِ جوان واقعاً آنویل بود، برگرداندنش‌گرفت​ به جهانِ بیداری باعث می‌شد کالبدِ فیزیکی‌اش داخلِ کپسولِ‌همخوانی​ خواب بیدار شود. این موضوع هویتش را ثابت می‌کرد.

اگر کالبدِ فیزیکیِ آنویل‌گفتنِ​ خواب می‌ماند... این هم‌تاج‌وتخت​ اطلاعاتِ بیشتری به آن‌ها می‌داد.

نقشهٔ فوق‌العاده‌ای نبود،‌تاج‌وتخت​ اما دست‌کم از‌آنکه​ هیچ بهتر بود.

پس، همین کار را کردند.

پس از گفتنِ حقیقت به گوین، شتابان آنویل را به اتاقِ تاج‌وتخت برگرداندند و درست پیش از آنکه‌داشت​ اولین بیدارشدگان واردِ قلعهٔ اصلی شوند، به آنجا رسیدند. مردِ جوان مقاومتی نکرد؛ وقتی به او دستور دادند‌مدام​ که دنبالشان برود، چهره‌ای سرد و تحقیرآمیز به خود گرفت، اما به چرب‌زبانی‌های گوین رویِ خوش نشان داد.

این رفتار با حالتِ عادیِ آنویل همخوانی داشت.‌تاج‌وتخت​ هرچه باشد، هیچ‌کدامشان حق نداشتند به او دستور‌اصلی​ بدهند، اما او معمولاً به‌راحتی با درخواست‌هایشان موافقت می‌کرد.

مردِ جوان... آن موجود... به شکلی مورمورکننده شبیهِ آنویلی بود که جِست‌شوند​ می‌شناخت. کار به جایی رسیده بود که مدام باید به خودش یادآوری می‌کرد‌خود​ احتمال دارد شخصی که به او نگاه می‌کند، یک شیاد از آب دربیاید.

اصلاً شیادی در دنیا پیدا‌برود​ می‌شد که بتواند ذاتِ شخصِ‌گرفت​ دیگری را این‌قدر دقیق تقلید کند؟

بعید بود. با این حال، جِست نمی‌توانست حسِ نامحسوسِ ناراحتی، یا حتی دافعه‌ای را‌رفتار​ که در نزدیکیِ این آنویلِ فرضی داشت، از خود دور کند. به نظر نمی‌رسید‌موجود​ مادوک و گوین چنین ترسی داشته باشند، اما غرایزِ آن‌ها هم به‌اندازهٔ او تیز نبود.

لعنت بهش... نمی‌دونم.

جِست اول از همه رفت و با استفاده از بندی‌قلعهٔ​ که در محوطهٔ خاندانِ دلاوری جا گذاشته بود، به تالارِ‌دنبالشان​ زیرزمینی برگشت. آنجا، بی‌درنگ در محاصرهٔ شوالیه‌های دلاوری قرار گرفت.

معلوم نبود بعدش چه اتفاقی می‌افتد، و آیا‌تحقیرآمیز​ اصلاً قرار است نزدیکِ کپسولِ خوابِ آنویل رخ‌رفتار​ بدهد یا نه. اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کرد.

چند لحظه در سکوتی پرالتهاب گذشت. جِست به‌گرفت​ پیکرِ خفتهٔ آنویل خیره ماند و منتظر بود،‌عادیِ​ و دعا می‌کرد، که چشمانش را باز کند.

اما در عوض، یکی دو دقیقه بعد،‌اتاقِ​ این مادوک بود که سکوت را شکست و‌قلعهٔ​ با عجله از اتاقِ خوابِ خودش سر رسید.

پسرِ بزرگ‌ترِ سرنگهبان به‌برگرداندند​ کپسولِ خواب نگاه کرد.‌بیدارشدگان​ سپس، چشمانش گشاد شد.

«گوین و... و‌دادند​ اون یکی... اونا‌چهره‌ای​ قبل از من رفتن.»

جِست زیرِ لب‌برود​ ناسزا گفت و شتابان‌خود​ از اتاق بیرون دوید.

بچه‌پروهای لعنتیِ دلاوری! آخه کی بهشون‌شتابان​ گفته کپسولِ خوابِ زناشونو تو یه‌اولین​ طبقهٔ دیگه نگه دارن؟! حرومزاده‌های بی‌رحم!

البته، این مجتمع زمانی ساخته شده‌آنکه​ بود که مادوک و آنویل هر دو‌آنجا​ هنوز بچه بودند... ولی با این حال!

ظاهراً برای آن بچهٔ‌دنبالشان​ چندش‌آور، آستریون، اینجا جا بود،‌خود​ پس چرا برای گوین نه؟!

چند دقیقهٔ دیگر طول کشید تا به طبقه‌ای برسد که کپسول‌های خوابِ‌نشان​ خانوادهٔ درجه‌یک در آن قرار داشت. درست وقتی جِست داشت از آسانسور‌معمولاً​ بیرون می‌رفت، صدای عجیبی از پشتِ درِ زرهیِ اتاقِ خوابِ گوین شنید.

به‌جای اینکه منتظر بماند تا کسی رمز را‌تاج‌وتخت​ وارد کند، آلیاژِ تقویت‌شده را با دستِ خالی‌اصلی​ از هم درید و به داخل هجوم برد.

گوین که تازه از‌برگرداندند​ کپسولِ خواب بیرون آمده‌بیدارشدگان​ بود، گوشه‌ای ایستاده بود.

و جلوی آن...

آنویل ایستاده بود، دقیقاً با همان لباسی که در عالمِ‌رویِ​ رؤیا به تن داشت. این اصلاً منطقی نبود، چون تنها عروج‌یافتگان‌هیچ‌کدامشان​ می‌توانستند اشیای فیزیکی را بین دو جهان با خود جابه‌جا کنند.

مردِ جوان با شنیدنِ صدای‌گوین​ کرکنندهٔ دریده‌شدنِ درِ آلیاژی، برگشت‌درست​ و به جِست نگاه کرد.

سپس، ابرویی بالا انداخت.

«عمو جِست... چرا‌دادند​ داری درِ اتاقِ‌چهره‌ای​ خوابِ همسرم رو می‌شکنی؟»

مردِ جوان‌دنبالشان​ چند لحظه به‌سرد​ او خیره ماند...

و لبخند زد.

لبخندش درخشان و دوستانه‌برگرداندند​ بود، اما به دلیلی،‌بیدارشدگان​ تنِ جِست را لرزاند.

برای اولین بار‌دادند​ در تمامِ عمرش، هیچ‌سرد​ جوابی در آستین نداشت.

بعد از‌کار​ آن، اوضاع...‌گفتنِ​ عجیب شده بود.

به طریقی،‌اتاقِ​ دو آنویل‌برگرداندند​ وجود داشت.

یکی در تابوتی‌دادند​ آهنی، در اعماقِ عمارتِ‌سرد​ خاندانِ دلاوری خوابیده بود.

دیگری بیدار و سرپا‌چهره‌ای​ بود، هرچند به نظر می‌رسید‌چرب‌زبانی‌های​ دچارِ فراموشیِ شدیدی شده است.

هیچ‌کس واقعاً نمی‌دانست این اتفاق چطور افتاده، و آنویلِ دوم چه کسی‌اولین​ — یا چه چیزی — است. وجودِ او هم نباید فاش می‌شد و‌دنبالشان​ از این رو، مردِ جوان در یکی از طبقاتِ زیرزمینیِ عمارت حبس شد.

البته آنجا همه‌چیز برای راحتی‌اش فراهم بود... اما باز هم فرقی با یک‌آنجا​ زندانی نداشت. حبس کردنِ رئیسِ خاندانِ دلاوری خیانت محسوب می‌شد، اما با توجه به‌چرب‌زبانی‌های​ اینکه کلِ ماجرا چقدر عجیب و غیرعادی بود، به نظر می‌رسید چارهٔ دیگری ندارند.

جِست، مادوک و گوین به نوبت از آنویلِ دوم مراقبت می‌کردند؛ در ابتدا در برابرش گارد داشتند،‌حالتِ​ اما پس از گذشتِ چند روز، احتیاطشان رفته‌رفته کمتر شد. مردِ جوان کمی عجیب رفتار می‌کرد، اما‌آنویلی​ تا زمانی که با او خوب رفتار می‌کردند، روی‌هم‌رفته سازگار بود و راحت می‌شد با او کنار آمد.

راستش را بخواهید، او‌چهره‌ای​ بسیار خوش‌برخوردتر و بی‌خیال‌تر از‌چرب‌زبانی‌های​ آنویلِ اصلی بود... حتی دلنشین.

بنابراین، از این‌کردند​ جبهه همه‌چیز تا‌شتابان​ حدودی روبه‌راه بود.

هم‌زمان، در خاندانِ دلاوری دردسر در حالِ‌اولین​ شکل‌گیری بود؛ جایی که بسیاری این وضعیتِ‌رسیدند​ ناگهانی را فرصتی برای تصاحبِ قدرت می‌دیدند.

چند اتفاقِ عجیب و ترسناک در حصار و همچنین در مجتمعِ خاندانِ‌رویِ​ دلاوری در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی رخ داده بود، و در نتیجه،‌نداشتند​ جِست و مادوک ناگهان به‌شدت درگیرِ رسیدگی به هر دو مشکل شدند.

در حالی که وضعیت در طبقهٔ زیرزمینی، جایی که‌چرب‌زبانی‌های​ آن پدیدهٔ غیرعادی نگهداری می‌شد، آرام و بی‌دردسر باقی‌داشت​ مانده بود، فضای خودِ عمارت متشنج و وهم‌انگیز شده بود.

جِست حس می‌کرد‌کردند​ دارد رفته‌رفته کنترلِ اوضاع‌اتاقِ​ را از دست می‌دهد.

این تنش یک‌تاج‌وتخت​ یا دو هفته به‌اولین​ اوج گرفتن ادامه داد...

تا اینکه‌دستور​ یک روز،‌دنبالشان​ همه‌چیز تغییر کرد.

دلیلش این بود که در آن روز، دروازهٔ کابوسِ‌چرب‌زبانی‌های​ سی۲-۱۶۷ ناگهان ناپدید شد، و آنویلِ دلاوری — همان آنویلِ‌هرچه​ اصلی — به‌آرامی چشمانش را درونِ کپسولِ خواب باز کرد.

ناولها | novelha.net