---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2145: درِ شکسته • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2145: درِ شکسته

0

با بی‌حالت شدنِ چهرهٔ پلیدِ‌بگیرد​ بزمانند و افتادنِ دستانِ هیولاوار‌خیلی​ و قدرتمندش، کاسی نفسِ عمیقی کشید.

چاره‌ای نداشت؛ چون با اینکه جِست‌نگه​ در ورطهٔ بی‌کرانِ چشمانِ او گرفتار‌مبارزه​ بود، نبرد هنوز تمام نشده بود.

اتفاقی هم که‌دلیل​ در ادامه می‌افتاد،‌گذاشت​ خودش یک نبرد بود.

کاسی سدهای ذهنیِ استاد اوروم را نسبتاً راحت شکسته بود، اما جِست قدیس‌گذاشت​ بود؛ آن هم قدیسی که با دست‌کاریِ ذهنی بیگانه نبود. پس باید حسابی‌کبودی​ به زحمت می‌افتاد تا آنچه را می‌خواست بداند، از ذهنِ او بیرون بکشد.

اما اصلاً‌مبارزه​ کلِ ماجرا‌جانشان​ سرِ همین بود.

به همین دلیل خطر کرد و گذاشت قاتلی شوم او‌داشت​ را به اعماقِ جنگل بکشاند، مبارزه‌ای دشوار را تاب آورد و‌سخت‌تر​ تن داد به اینکه بدنش پر از بریدگی و کبودی شود.

راستش را بخواهید، قدیس جِست هر چقدر هم که ترسناک بود، از میان برداشتنش برای‌آورد​ کاسی چندان سخت نبود. اگر فقط می‌خواست او را بکشد، راه‌های بی‌شماری پیشِ رویش بود؛‌اگر​ در واقع، سخت‌ترین بخشِ کشتنِ او خودِ پیرمرد نبود، بلکه واکنشِ پادشاهِ شمشیرها به مرگش بود.

با این حال،‌بیرون​ اینجا از نگاهِ‌کلِ​ تیزبینِ پادشاه دور بودند...

با تمامِ این‌ها، دست‌وبالِ کاسی همچنان بسته بود. چون هم می‌خواست هلی را‌درد​ زنده نگه دارد و هم به زنده ماندنِ جِست نیاز داشت. همین شد‌پیش​ که کارش به مبارزه با دو قدیس کشید که نمی‌توانست جانشان را بگیرد.

البته که زمین‌گیر کردنِ یک نفر خیلی سخت‌تر از‌نیاز​ کشتنِ اوست. برای همین پر از کبودی و درد بود‌نفر​ و خون، لباس‌های زیرِ زرهِ درب‌وداغانش را خیس کرده بود.

با این حال، همه‌چیز تقریباً موبه‌مو طبقِ میلِ او پیش رفته بود. قدیس‌دشوار​ جِست حتی از چیزی که پیش‌بینی می‌کرد هم قوی‌تر از آب درآمد، اما‌برداشتنش​ از همان لحظه‌ای که چشمش به کاسی افتاده بود، پایانی جز شکست نداشت.

واقعاً طعنه‌آمیز بود... در میانِ خادمانِ خاندانِ بزرگِ دلاوری، انگار این پیرمرد تنها‌گذاشت​ کسی بود که دستش را خوانده بود. حس کرده بود که بانو کاسیایِ ساکت،‌شود​ بی‌ادعا و کسی که راحت از یادها می‌رفت، بسیار خطرناک‌تر از تصورِ بقیه است.

با این حال،‌نمی‌توانست​ باز هم کاسی‌البته​ را دست‌کم گرفته بود.

انگار آن نقابِ بی‌ادعایی، حتی پس از اینکه‌ماندنِ​ لو رفته و دروغین بودنش ثابت شده بود،‌البته​ باز هم توانسته بود پیرمرد را گمراه کند.

راستش را بخواهید، برای کاسی حسابی جالب بود که چطور‌جنگل​ صرفاً با ساکت، مؤدب و متواضع بودن، توانسته بود کاری‌شود​ کند که مردم او را تهدیدی واقعی به حساب نیاورند.

از طرفی، شاید هم فقط به این خاطر بود که وقتی هیولاهایی مثلِ ستارهٔ دگرگون و سرورِ سایه‌ها در این‌دشوار​ دنیا قدم می‌زدند، به چشم آمدن کارِ بسیار سختی بود. دروگرِ روح و شاهزادهٔ هیچ هم بودند... استعدادهای درخشانی مثلِ‌بی‌شماری​ مورگان، سیشان، جانورسالار، ایتر، افی و کای هم حضور داشتند که همگی در عظمتِ شاهکارها و دستاوردهایشان با هم رقابت می‌کردند.

به خاطرِ آن‌ها بود که مردم معمولاً فراموش می‌کردند کاسی هم از ساحلِ فراموش‌شده جان به در‌زرهِ​ برده است. او هم در جنونِ پادشاهیِ امید غسلِ تعمید یافته بود. او هم در نبردِ جمجمهٔ سیاه‌لحظه‌ای​ جنگیده، وحشت‌های بیابانِ کابوس را تاب آورده و به آب‌های تاریک و عمیقِ رودِ بزرگ شیرجه زده بود...

او هم یک هیولا بود.

فقط ذاتِ هیولاوارِ خودش را بهتر‌گذاشت​ از بقیه پنهان می‌کرد؛ آن را‌مبارزه‌ای​ پشتِ چشم‌بندی زیبا قایم کرده بود.

«آه... چی... آخه چه خبره...»

چند متر آن‌طرف‌تر، هلی سرِ غرق در خونش را گرفت و‌سخت‌تر​ نالید. حالا که جِست در نگاهِ مسحورکنندهٔ کاسی گرفتار شده بود، اثرِ‌موبه‌مو​ توان‌های سرشتش از بین رفته بود و هلی حواسش را بازیافته بود.

هلی چرخید و با گیجی به صحنهٔ روبه‌رویش خیره شد. پلیدِ بزمانند و زشت‌جانشان​ روی زمین زانو زده بود و به چشمانِ زنِ جوانِ ظریف و بی‌نهایت زیبایی‌درب‌وداغانش​ نگاه می‌کرد که روبه‌رویش ایستاده بود و موهای طلایی‌اش در باد تکانِ مختصری می‌خورد.

پشتِ موجودِ زانوزده... پیکرِ ظریفِ دیگری روی هوا شناور بود؛ با‌بکشاند​ شاخک‌های مورمورکننده‌ای که از زیرِ پیراهنِ سرخ و پرزرق‌وبرقش بیرون زده‌بخواهید​ بودند تا او را مثلِ زنجیرهایی سیاه و مرطوب به بند بکشند.

هلی سعی داشت چیزی را که می‌بیند هضم کند که زنِ سرخ‌پوش‌کرد​ جابه‌جا شد و به کمکِ شاخک‌های بلندش در هوا به حرکت درآمد.‌بدنش​ آن حرکت چنان وهم‌آور و غیرانسانی بود که هلی به خود لرزید.

وقتی زنِ سرخ‌پوش آمد و بالای سرش‌زمین‌گیر​ شناور شد تا از پشتِ روبنده‌ای به او‌لباس‌های​ نگاه کند، هلی دوباره لرزید و عقب کشید.

هلی میلِ شدیدی در‌هلی​ خود حس کرد که روی‌نیاز​ زمین بخزد و فرار کند.

«چـ... چی...»

پیش از آنکه بتواند حرفِ دیگری بزند، یکی از دستانِ زنِ سرخ‌پوش بالا‌گذاشت​ آمد. پلیدِ وهم‌آور با ظرافتی غریب دست به سمتِ روبنده‌اش برد... و بعد،‌کبودی​ انگشتِ اشاره‌اش را روی جایی گذاشت که اگر انسان بود، لب‌هایش آنجا قرار داشت.

انگار به‌مبارزه​ هلی می‌گفت‌جانشان​ ساکت باشد.

...پژواکه. این یه پژواکه.

کمی که آرام شد، نگاهِ دیگری به سرودِ سقوط‌کردگان و جِست انداخت و بعد‌تاب​ سکوت کرد. آنجا هر اتفاقی که داشت می‌افتاد، انگار کاسیا اوضاع را تحتِ کنترل‌چندان​ داشت... در این میان، خودِ هلی داشت به‌شدت خونریزی می‌کرد و باید به زخمش می‌رسید.

کاسی دیگر‌ذهنِ​ نمی‌توانست بگذارد‌بکشد​ حواسش پرت شود.

با فعال کردنِ دگرگونی‌اش—که تنها بر‌البته​ چشمانش اثر می‌گذاشت—در اقیانوسِ پهناور و‌اوست​ متخاصمِ یادهای قدیس جِست فرو رفت.

جِست سعی کرد در برابرش مقاومت کند، که تشخیصِ آنچه را می‌دید‌مبارزه​ و حس می‌کرد بسیار دشوارتر می‌کرد، اما کاسی پا پس نکشید و‌خون​ بی‌رحمانه استحکاماتِ ذهنیِ ترسناکِ او را یکی پس از دیگری در هم شکست.

از آنجا که شکارش بسیار سرسخت بود و زندگیِ طولانی و پرماجرایی داشت، برای حفظِ‌آورد​ دگرگونی جوهرِ بیشتری نسبت به حالتِ عادی می‌سوزاند. گذشته از این، آن‌ها هنوز در گودال‌ها بودند—گرچه‌فقط​ انگار هنوز خطرِ فوری در آن نزدیکی نبود، اما ممکن بود هر لحظه اوضاع عوض شود.

از این رو، کاسی وقتِ کافی نداشت تا یادهای جِست را آرام و با‌قاتلی​ دقت زیرورو کند. در عوض، باید مهم‌ترین و پررنگ‌ترینِ آن‌ها را پیدا می‌کرد... و‌راستش​ اگر شانس یاری می‌کرد، از طریقشان راهی برای پی بردن به رازهای فرمانروایان می‌یافت.

نفسِ عمیقی کشید و در‌بگیرد​ زندگیِ جِست از داگونت فرو رفت؛‌سخت‌تر​ تیغهٔ پنهان و جلادِ خاندان‌های بزرگ.

«لعنتی. گندش بزنن...‌دلیل​ آخه این چه‌گذاشت​ مزخرفیه؟ واقعاً که...»

جِست به خانه آمده بود.

خانه‌اش، البته، پادگانی بتنی بود که ده‌ها خانوادهٔ کارگر در شرایطِ اسفباری در آن زندگی می‌کردند و‌زرهِ​ زیرِ سایهٔ اقتدارِ بی‌تفاوتِ حکومت برای بقا دست‌وپا می‌زدند. عمرها کوتاه بود و مرگ‌ومیر فراوان، پس جای‌همان​ تعجب نداشت که چهره‌های آشنا بی‌هیچ ردی ناپدید شوند و روزِ بعد چهره‌های تازه‌ای جایشان را بگیرند.

در دورانِ رشدش، قیدِ به خاطر سپردنِ نامِ‌ماندنِ​ عموها و عمه‌های بی‌شماری را که در پادگان‌البته​ در رفت‌وآمد بودند زده بود، چون تلاشی بیهوده بود.

با این حال...

حالا همه مرده بودند، و این دیگر کمی زیاده‌روی بود. داخلِ پادگان شبیهِ صحنه‌ای از جهنم بود؛ بی‌شمار‌بکشاند​ جسدِ نیمه‌خورده مثلِ فرشی هولناک کفِ زمین را پوشانده بودند. انگار قتل‌عام روزها پیش رخ داده بود، در نتیجه‌اگر​ خون‌ها از مدت‌ها پیش خشک شده بود. با این حال، بوی تعفن تحمل‌ناپذیر بود و باعث می‌شد عُق بزند.

«آه... آه...»

جِست می‌خواست داخل برود تا دنبالِ‌نگه​ بقایای خانواده‌اش بگردد، اما نمی‌توانست خودش‌مبارزه​ را راضی به این کار کند.

در عوض چند قدم عقب‌کرد​ رفت، و به خودش که آمد،‌بکشاند​ دید روی زمین ولو شده است.

ذهنش خالی بود‌بیرون​ و اشک از‌کلِ​ صورتش سرازیر می‌شد.

پس معلوم شد‌نمی‌توانست​ هنوز اشکی برای‌البته​ ریختن دارم، هان؟

با وجودِ حال‌وروزِ اسفبارش،‌هلی​ این فکر به‌طرزِ عجیبی‌ماندنِ​ آرام و بی‌تفاوت بود.

جِست یکی دو دهه می‌شد که گریه نکرده بود. هر چه بود، حالا دیگر بزرگسال بود و چند وقتِ پیش بیست و چند سالش‌ترسناک​ شده بود. حدودِ یک سال پیش بالاخره از پادگان فرار کرده بود. حتی این امیدِ واهی را در سر پرورانده بود که روزی با‌حال​ جیب‌هایی پر از اعتبار به اینجا برگردد، به دستاوردهایش ببالد، و بقیه را با خودش ببرد تا در جای دیگری زندگیِ بهتری داشته باشند.

چه کسی می‌دانست‌بیرون​ دنیا به این‌کلِ​ زودی به پایان می‌رسد؟

حالا هیولاهایی در خیابان‌ها پرسه می‌زدند، مردم را‌کردنِ​ می‌بلعیدند و تانک‌های نظامی را تکه‌تکه می‌کردند. حکومت‌زیرِ​ فروپاشیده بود و او جایی برای بازگشت نداشت.

وقتی پایانِ دنیا آغاز شد، جِست از هوش رفته بود و کابوسِ طولانی و وحشتناکی را‌البته​ تجربه کرده بود. چند روز بعد که بیدار شد و دید به‌نوعی زنده مانده، با خودش‌تقریباً​ گفت دیگر دلیلی برای چسبیدن به رؤیاهای احمقانه‌اش وجود ندارد و راهیِ خانه شد... خانهٔ واقعی‌اش، پادگان.

عبور از شهر مصیبتی مرگبار از آب درآمده بود، اما او هرطور که بود جان‌آورد​ به در برده بود. در این مسیر، با چند نفرِ دیگر مثلِ خودش برخورد کرد—افرادی‌اگر​ که به خوابی عمیق فرو رفته بودند و وقتی بیدار شدند، قدرت‌هایی غیرقابل‌توضیح در دست داشتند.

اما این یک شوخی‌بکشد​ بود. همه‌چیز شبیهِ یک‌سرِ​ شوخیِ پست و وحشتناک بود.

چون قدرتِ‌مبارزه​ او کاملاً‌جانشان​ مزخرف بود.

تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، تشدیدِ احساسات بود. از آنجا که‌مبارزه​ تنها احساسی که هیولاها داشتند میلِ جنون‌آمیزی برای تکه‌تکه کردنِ او بود، تنها‌لباس‌های​ کاری که جِست می‌توانست بکند این بود که مرگِ خودش را جلو بیندازد.

شاید باید همین‌دلیل​ کار رو بکنم. منظورم‌قاتلی​ اینه که زودتر بمیرم...

با نگاه به درِ شکستهٔ‌اصلاً​ پادگان، ناگهان حسِ تاریک و خفه‌کننده‌ای‌خطر​ از بیهودگی به جانِ جِست افتاد.

اصلاً برای‌مبارزه​ چه داشت‌جانشان​ دست‌وپا می‌زد؟

دنیا داشت به پایان می‌رسید و همه‌دارد​ مرده بودند. وقتی زنده بودن این‌قدر دردناک‌جانشان​ بود، چرا این‌طور ناامیدانه به زندگی چنگ می‌زد؟

نگاهش را پایین‌دلیل​ انداخت و خنده‌ای‌گذاشت​ خفه سر داد.

«آه. آه! اما... اما...»

اما خنده‌دار نبود؟

با وجودِ اشک‌هایی که‌هلی​ از چشمانش سرازیر بود، خودش‌نیاز​ را مجبور کرد لبخند بزند.

درسی بود که آدم‌های پادگان خیلی زود‌قاتلی​ یاد می‌گرفتند... اینکه اگر آدم بیش از‌تاب​ حد همه‌چیز را جدی می‌گرفت، زندگی تحمل‌ناپذیر می‌شد.

آدمیزاد برای زنده ماندن‌بکشد​ در این دنیای مزخرف‌سرِ​ باید حسِ طنز می‌داشت.

حالا که دنیا‌نمی‌توانست​ حتی از قبل هم‌زمین‌گیر​ مزخرف‌تر شده بود، پس...

باید یک جای‌بسته​ این ماجرا شوخیِ‌نگه​ خنده‌داری پنهان می‌بود.

فقط باید پیدایش می‌کرد.

«فکر کنم دیگه‌بیرون​ لازم نیست سرِ‌کلِ​ کار خودتون رو بکشید.»

دیدی؟

هر چیزی‌همچنان​ یک نیمهٔ‌هلی​ پر هم داشت.

اشک‌های جِست طعمِ‌دلیل​ شوری داشت، اما خودش‌قاتلی​ را مجبور کرد بخندد.

از روی بتن بلند‌بکشد​ شد و تصمیم گرفت‌سرِ​ برای زنده ماندن تلاش کند.

نه اینکه کارِ آسانی باشد... هر‌البته​ چه بود، هیچ‌کس قدرتی به بی‌مصرفیِ قدرتِ‌درد​ او نداشت، پس بی‌شک خیلی زود می‌مرد.

اما دست‌کم با‌بسته​ لبخندی بر لب و‌دارد​ در حالِ خوش‌گذرانی می‌مرد.

...با این حال، وقتی سرانجام واردِ پادگان شد‌شوم​ و شروع به جستجو در میانِ فرشِ هولناکِ‌داد​ جسدها کرد، لبخندِ زورکی‌اش باز هم رنگ باخت.

مدتِ زیادی طول‌بیرون​ کشید تا آن‌کلِ​ لبخند دوباره برگردد.

ناولها | novelha.net