چپتر 2141: خوب، بد و قنطورس
0کاسی که در اعماقِ منطقهٔ مرگ گمهدفِ شده و با یکی از پرکارترین قاتلانِببرد رژیمِ میراثدار روبهرو بود، خونسردیاش را حفظ کرد.
چرا باید مضطرب میشد؟
بله، قدیس جِست قدرتمند بود. و واقعاً همحاضر او را به اینجا کشانده بودند تا سلاخیاشدیدگاهها کنند؛ پیرمرد شکارچیِ مرگباری بود و کاسی شکارِ تیرهبختش.
یا دستکمزیادی اینطور بهنیاز نظر میرسید.
در حقیقت، خودش هم یک شکارچی بود. فقط جِست نبود کهنیاز میخواست کاسی را از متحدانش دور کند؛ او هم مدتها بود کههمین میخواست پیرمرد را تنها گیر بیاورد و از پادشاهِ شمشیرها دور کند.
هرچه باشد، پیرمرد هدفِ او بود.دید او رازهای زیادی میدانست و کاسی میخواست...تقسیم نیاز داشت... که به دانستههایش پی ببرد.
بنابراین، با میلِعجیبترین خودش بهدنبالِ اوتجربه واردِ جنگل شده بود.
قدیس جِست اینجا بود تا او را از سرِ راه بردارد، و اوسرِ هم اینجا بود تا همین کار را با پیرمرد بکند. تنها شخصِ بدشانس درمخفیانه این میان هلی بود که ناخواسته پایش به این درگیریِ مخفیانه کشیده شده بود.
اما در این لحظه، کاری از دستِ کاسی برای اومیدانست برنمیآمد. بهترین کاری که میتوانست بکند این بود که سعیسرِ کند هلی را تا زمانِ شکستخوردنِ جِست زنده نگه دارد.
البته... کاملاً مشخصحاضر نبود که بتواننددید شکستش دهند یا نه.
جِست که یک قدمحسِ جلو آمد، کاسی عجیبترینحاضر حسِ ممکن را تجربه کرد.
او در حالِ حاضر جهان را از سه زاویهٔ دید درک میکرد: زاویهٔ دیدِ خودش،بردارد پیرمرد و هلی. علاوه بر این، هر یک از این دیدگاهها به دو بخش تقسیملحظه میشد؛ یکی مربوط به زمانِ حال بود و دیگری مربوط به چند لحظه بعد در آینده.
ارتباط با بقیهٔ نشانهایششمشیرها موقتاً قطع شده بودرازهای تا جوهرِ روحش حفظ شود.
در زمانِ حال، کاسی آمادهزاویهٔ میشد تا اولین حملهٔ جِستعلاوه را دفع کند. اما در آینده...
بدنش رفتارِ عجیبی داشت. حسِ عجیب و تهوعآوری جایی در عمقِ معدهاش نشسته بوددیدِ و دستوپایش میلرزید. مردمکهایش گشاد شده بود و عرقِ سرد از کمرش پایین میریخت.موقتاً کند و بیحال شده بود و نمیتوانست بهموقع به حرکاتِ دشمن واکنش نشان دهد.
چه جالب.
کاسی میتوانست آنچه را بدنش در آیندهٔ نزدیک حس میکرد، تا جایی که به چهار حسِ باقیماندهاش —واردِ لامسه، بویایی، چشایی و شنوایی — مربوط میشد، درک کند. همین موضوع در موردِ حواسِ عرفانیتر، مانندِ تواناییِاما حسکردنِ جریانِ جوهرِ روح نیز صدق میکرد. با این حال، نمیتوانست افکار و احساساتِ آیندهاش را درک کند.
به همین دلیل بود که وقتی اثراتِ فیزیکیِ احساساتِ قدرتمندِ آینده را حس میکرد،مربوط اغلب سردرگم میشد. مثلِ این بود که جواب را بدانی بیآنکه سؤال را بدانی...آماده هرچند در موردِ حالتِ عجیبش در آیندهٔ نزدیک، پیبردن به علتِ آن آسان بود.
کاسی بهزودیآمد بر اثرِ ترسیممکن کوبنده ضعیف میشد.
اما چندان نمیترسید. البته که از رویارویی با قصابِ بدنامِ دلاوری،واردِ قدیس جِست، احساسِ تنش و دلهره میکرد... اما حتی اگر ذرهای ترسهلی در اعماقِ قلبش پنهان بود، بسیار کوچک و ناچیز به شمار میرفت.
اصلاً آنقدر قویپادشاهِ نبود که اوباشد را از پا بیندازد.
اما ماهیتِ دشمن همین بود.
کاسی که خواست یکحسِ قدم به عقب بردارد،حاضر آن را حس کرد...
ترسِ کوچکش ناگهان مانندِ شعلهای زبانهدانستههایش کشید، مهارنشدنی، تمامِ وجودش را در برسرِ گرفت و به وحشتی غریزی تبدیل شد.
«آه...»
پاهایش لرزید. چشمانش گشاد شد. قلبش مانندِ حیوانیمیکرد زخمی لرزید و جیغی وحشتزده جایی در گلویش خفهچند شد؛ تنها نالهٔ ضعیفی از میانِ لبانش بیرون پرید.
کاسی با اینکه میدانست این صرفاً تأثیرِ توانِ خفتهٔ پیرمرد استدید که به او اجازه میداد احساسات را تشدید کند، نمیتوانست ترسیچند را که همچون زنجیری سنگین دستوپایش را گرفته بود، سرکوب کند.
از این رو،میدانست برای دفعِ ضربهٔ جِستببرد یک لحظه دیر جنبید.
عصایش از بالا فرود آمد، هوا را با سوت شکافت و سرِ اودانستههایش را نشانه رفت تا جمجمهاش را در هم بشکند — اما به رقصندهٔشخصِ خاموش برخورد کرد که خودبهخود میانِ سرِ کاسی و سلاحِ دشمن قرار گرفته بود.
هر چه باشد، پژواکها نه فکریدید در سر داشتند و نه احساسی. بهتقسیم همین دلیل، شمشیرِ وفادارش کاملاً بیباک بود.
با این حال، ضعیفتر از آن بود که بتواند در برابرِ قدرتِ یک قاتلِ متعالیعلاوه مقاومت کند. عصای چوبی بهراحتی رقصندهٔ خاموش را پس زد و به دوردست پرتاب کرد...جوهرِ اما این برخورد سرعتِ عصا را کمی گرفت، درست بهقدری که کاسی بتواند به عقب بجهد.
کمی بینِ خودمیدانست و جِست فاصله انداختببرد و لحظهای بیحرکت ماند.
پیرمرد بابیاورد لبخندی بهشمشیرها او نگاه کرد.
«چقدر جالب. میدونی، کمترجهان کسی تا حالا تونستهمیکرد از حملهام جاخالی بده.»
او واقعاً آنقدر سریع بود که حتی یک قدیس را هم غافلگیر میکردمیکرد و بدونِ ذرهای شک یا تردید ضربه میزد. اگر کاسی از پیش متوجهِ حملهنشانهایش نشده بود، اصلاً فرصت نمیکرد واکنشی نشان دهد و به رقصندهٔ خاموش فرمان بدهد.
کاسی نفسِ عمیقی کشیدنیاز و با حالتی جدیبنابراین جِست را برانداز کرد.
با دستِ چپش خنجرِ دفاعیِ بلندی را از غلاف بیرون کشیدنیاز و میانِ خود و پیرمرد گرفت. خنجر خاطرهای متعالی از ردهٔبردارد ۳ بود و معمولاً در کنارِ رقصندهٔ خاموش به کار میرفت.
همزمان، آویزی را که با زنجیری نقرهای به گردنش آویختهعلاوه بود، غیرفعال کرد. این آویز خاطرهای بود که یکی ازارتباط طلسمسازانِ دلاوری ساخته بود و کارش تقویتِ چشمگیرِ یک پژواک بود.
زمانی که کاسی در رتبهٔ استاد بود، این آویزجهان ابزارِ کارآمدی به حساب میآمد... اما پس از قدیستقسیم شدن، خیلی زود حس کرد که دیگر به کارش نمیآید.
از این رو تلاش کرده بود تا آن را قویتر کند. در نهایت،سرِ خودِ پادشاهِ شمشیرها بهعنوانِ پاداشِ خدماتش آن را از نو ساخته و آویزدرگیریِ را به خاطرهای متعالی تبدیل کرده بود — آن هم خاطرهای بسیار قدرتمند.
به همین دلیل بود کههرچه رقصندهٔ خاموش تا اینجایِ کار توانستهنیاز بود در میدانِ نبرد دوام بیاورد.
اما کاسی هر چقدر هم کهدید رقصندهٔ خاموش را دوست داشت، میدانستبخش که شمشیرش حریفِ قدیس جِست نمیشود.
از طرفی، این آویزِ بازسازیشده بهعنوانِ یکی ازحاضر دو خاطرهٔ قدرتمندش، جوهرِ زیادی مصرف میکرد. در اینبخش لحظه هیچ توجیهی برای هدر دادنِ جوهر وجود نداشت.
هر چه باشد، کاسی برخلافِ نفیس و سانیبنابراین تنها یک هستهٔ روح داشت. او باید درهمین چنین نبردِ نفسگیری، جوهرش را با احتیاط مدیریت میکرد.
در عوض،بیاورد افسونِ قدرتمندترین خاطرهاشهرچه را فعال کرد.
این یکی آویزِ دیگری بود که در کابوسِ سوم از نفیسدیدگاهها گرفته بود... خاطرهای مطلق با منشأیی نامعلوم که میتوانست خواصِ فیزیکیِ اشیایموقتاً دیگر را بهبود ببخشد، سلاحها را تیزتر و زرهها را مقاومتر کند.
فقط این بار، آن را روی رقصندهٔ خاموش بهجهان کار نبرد. در عوض، خنجرش را تقویت کرد و آنمربوط را از چیزی که بود هم تیزتر و مقاومتر ساخت.
همزمان، افسونِ انگشترِ سادهای را که در دست داشتمیلِ فعال کرد. با این کار، مقاومتِ ذهنیاش بالا رفت وشخصِ از فشارِ وحشتی که قلبش را میفشرد کمی کاسته شد.
کاسی نگاهی بهپادشاهِ هلی انداخت وباشد بهزور لبخندی زد.
«مراقب باش.»
لحظهای بعد، به جلو یورشممکن برد و سعی کرد خنجرشزاویهٔ را در قلبِ هلی فرو کند.